شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دانشِ طَرَبناک

 

 


چیزی انگار سخت‌تر از انتخاب نیست؛ از گوشه‌ای نشستن و از دیگران دورماندن و فکر کردن به چیزی که  انگار همه‌ی خیالِ آدم را پُر کرده و جایی برای چیزهای دیگر نگذاشته و ناگهان به‌یادآوردنِ چیزی که گاهی به خیالِ آدم می‌رسد؛ لحظه‌ای می‌مانَد و می‌رود و زمان می‌بَرد تا دوباره از راه برسد.

چیزی انگار سخت‌تر از انتخاب نیست؛ وقتی جِسیِ سی‌وچند ساله‌ی کتاب‌خوانده‌ی دانشگاه‌رفته‌ی علومِ انسانی خوانده می‌بیند از آن درس و مشق‌ها و پشتِ میز و صندلی نشستن‌ها چیزی نمانده غیرِ حسرتی برای خوب زندگی‌کردن و انگار هیچ کلاسِ درس و هیچ استاد و معلّم و هیچ کتابی آدابِ این خوب زندگی‌کردن را یاد نمی‌دهد.

همین است که جِسی کتاب‌خوانِ فرانزن‌‌پَسَند با دیدنِ رمانِ خون‌آشام‌ها دستِ زیبیِ نوزده ساله عصبانی می‌شود و سعی می‌کند او را به راهِ راست هدایت کند؛ به راهِ ادبیات؛ امّا ادبیات چه فایده‌ای دارد وقتی خواننده‌اش جوانِ دیگری به‌نامِ دین باشد؛ یکی هم‌سنّ‌وسالِ زیبی که اتّفاقاً کتاب‌خوانِ فرانزن‌‌پَسَند است، امّا روزگار روی خوشش را نشانش نداده و دست‌آخر وادارش کرده که قیدِ همه‌چیز را بزند.

از بی‌شمار فایده‌های ادبیات یکی هم انگار تسلّی‌بخش‌بودنِ آن است در مواجهه با مصائبِ زیستن و مصائبِ زیستن انگار یکی دو تا نیست و خوب که ببینیم زندگی انگار بدونِ این مصائب نمی‌گذرد و انگار بزرگ‌ترین مصیبتِ دنیا تنهایی‌ست؛ صبح و شب را تنها سپری‌کردن و حسرتِ زندگیِ دیگران را خوردن. همین است که جِسی در همه‌ی آن روزها آنّا را نمی‌بیند؛ می‌بیند و نمی‌بیند و تا زیبی از راه نرسد و فکرِ او را مشغول نکند بودنِ آنّا را جدّی نمی‌گیرد. همیشه یکی هست که آدم را دست‌کم نگیرد؛ که همیشه ببیندش و حواسش به کتابی باشد که همیشه چند صفحه‌اش را می‌خوانده و می‌رفته.

همیشه همین‌طورهاست؛ آدم حواسش به چیزهایی نیست و همیشه دیگرانی هستند که هوای آدم را دارند و همیشه همین دیگرانند که درست در لحظه‌ی ویرانی، در لحظه‌ای که آدمی حس می‌کند زمین زیرِ پایش خالی شده و در آستانه‌ی سقوط است، دستش را بگیرند و جانش را نجات دهند. همیشه آنّایی هست که لبخندی حقیقی را روی لبِ یکی مثلِ جِسی بنشاند؛ لبخندی که جِسی با سال‌ها درس و مشق و علومِ انسانی آن‌را از خودش دریغ کرده و زندگی بدونِ این لبخند، بدونِ فکرکردن به آینده‌ای که در راه است، انگار هیچ فایده‌ای ندارد.

علومِ مقدّماتی ساخته‌ی جاش رادنر

 

این یادداشت، پیش از این، در ماه‌نامه‌ی ٢۴ منتشر شده است.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱