شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از پشتِ چشم می‌نگرم پشتِ پای را...

 

یکم: برگشتیم بالأخره؛ هرچند که آسمان سخت ابری بود و چه می‌دانم رعد و برق بود و طیّاره‌ای که سوارش بودیم، در آسمان سخت تکان می‌خورد و هیِ چپ و راست می‌شد و هر تکانش دلِ آدمی را سخت می‌لرزاند. کتاب که نمی‌شد خواند؛ از بس که سخت تکان می‌خورد و از بس که چپ و راست می‌شد. ما هم قیدِ خواندن را زدیم و با هر تکانی، با هر چپ و راست‌شدنی، خندیدیم و کِیف کردیم و موسیقی‌هایِ سبُکِ وقتِ سفر را گوش کردیم. برگشتیم بالأخره؛ هرچند که دل‌کندن از اصفهان آسان نبود و دل‌کندن از آن‌همه زیبایی، از آن‌همه کاشی‌هایِ خوش‌رنگ‌ولعاب و آن‌همه ساختمان‌هایِ چشم‌نواز و آن‌همه آرامشی که تویِ هوا موج می‌زد، آسان نبود. یک‌شب مانده به برگشت، رفتیم سی‌وسه‌پُل. آفتاب که نبود؛ نیمه‌شب بود و چراغ‌ها سی‌وسه‌پُل را قشنگِ قشنگ کرده بودند و ما رویِ یکی از آن سکوها نشسته بودیم و آب را می‌دیدیم که همین‌جور آرامِ آرام مانده بود و باد را به جان می‌خریدیم که وقتی می‌وزید، روح را هم خنک می‌کرد. چه کِیفی داشت تماشایِ بازار و چه کِیفی داد تماشایِ این‌همه ساختمان که هنوز سرِپا هستند و هنوز زیبایی‌شان خیره‌کننده است و چه کِیفی داد سرزدن به کلیسایِ وانک و چه کِیفی داد مهربانیِ آن ارمنیِ خوش‌خُلقی که اجازه داد از نقّاشی‌هایِ دیواریِ کلیسا عکس بگیریم. همه‌چی خوب بود تویِ این سفر؛ غذاهایی که خوردیم خوب بود، قدم‌زدن‌هایِ تویِ شهر خوب بود، قدم‌زدن‌هایِ کنارِ زاینده‌رود خوب بود، نشستن کنارِ‌ آدم‌هایی که پایینِ سی‌وسه‌پُل زُل می‌زدند به آب و غرقِ سکوت آب را می‌دیدند که می‌رفت خوب بود و خوبیِ سفر به همین‌چیزهاست؛ به این‌که آدم در طولِ سفر کِیف کند و البته که سفر بستگی دارد به هم‌سفر و چه‌خوب که آدم‌هایِ این سفر، هم‌سفرهایِ خوبی بودند و چه‌خوب که در همه‌یِ سفر، با هم‌سفرها گفتیم و خندیدیم و کِیف کردیم و به ریشِ زندگی خندیدیم. زندگی، قاعدتاً، همین باید باشد؛ دریافتنِ «دَم»ی که می‌گذرد و ما این «دَم» را، تا جایی‌که می‌شد، دریافتیم، یا دست‌کم خیال می‌کنیم که دریافته‌ایم. تا باد، چُنین بادا...

 

 

دوم: دیوانِ «غالبِ دهلوی» را دارم ورق می‌زنم. خانه غرقِ سکوت است. سرِ ظهر است و هرکسی سرش به کارِ خودش گرم است. هوایِ بیرون هم گرم است و چه فایده‌ای دارد قدم‌زدن در این هوایِ گرم و از خانه بیرون زدن؟ دیوانِ «غالبِ دهلوی» را دارم ورق می‌زنم و همین‌جور پیش می‌روم و هر غزلی را که می‌خوانم، کِیف می‌کنم از این‌همه خلّاقیت، از این‌همه شورِ شاعرانه و این‌همه تصویرِ چشم‌نواز. دیوانِ «غالبِ دهلوی» را از دست ندهید اگر شاعرانِ سبکِ هندی را دوست دارید...

 

دل، تابِ ضبطِ ناله ندارد، خدای را

از ما مجوی گریه‌یِ بی‌های‌های‌ را

آید به چشم‌روشنیِ ذرّه آفتاب

بر هر زمین که طرح کنی نقشِِ پای را

مشتاقِ عرضِ جلوه‌یِ خویش‌ست حُسنِ دوست

از قُرب مژده دِه نگهِ نارسای را

آشفتگی بر اوجِ فنا بال می‌زند

ای شعله، داغ گرد و نگه دار جای را

واماندگی‌ست پی‌سپر وادیِ خیال

شوقِ تو جاده کرد رگِ خوابِ پای را

سرمنزلِ رساییِ اندیشه‌یِ خودیم

در ما گُم‌ست جلوه‌یِ پی رهنُمای را

...

حُسنِ بُتان ز جلوه‌یِ نازِ تو رنگ داشت

بی‌خود به بویِ باده کشیدیم لای را

گوید تغافلِ تو که ردکرده‌یِ تواَم

از پشتِ چشم می‌نگرم پشتِ پای را

...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر ، شعر ، غالبِ دهلوی