شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری

جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا

ـــــ از: مناعی. بیژن الهی. ۱۳۶۱. ـــــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٤

لالا لالا تو غزاله لا

 

لا 

حالی که به نخجیر آیی از کشمیر

شالی از دریا آیی با

حالی که به آن گودیِ بی ما آیی

و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر

حالی که ندانی که نمی‌دانی نه، دانی می‌دانی

با آن لب بالا برگشته بالا

لالا لالا تو غزاله لا

حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا

برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا

با سینه‌ی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا

ـــــ رضا براهنی ـــــ

 

همه‌ی غروب را نشسته بودم آن گوشه و کتاب‌ ورق می‌زدم. فکرِ این سطرها بودم فقط. فکرِ این چیزها بودم فقط.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳

بااین‌همه او در باطن نازک‌دل و رؤیایی بود...

 

   ... نور از پشت تابیده بود بر شانه‌های فراخِ معلّمِ جوان و طرّه‌های صاف پراکنده بر پیشانی و گلگون و مرطوب او را چون هاله‌ای زنده و گرم رخشان کرده بود.

   او در آن صندلیِ فاخرِ پشتی‌بلند و متّکی بر پهنه‌ی میز چون حاکمِ عرصه‌ی شطرنج بود و خانم‌های کوچک در دو سو پاسدارانی که همواره این وفاداری را با تعریفی به‌تفاهم‌رسیده و یک‌دل، پا‌به‌پا، نزدِ والدین و نزدِ خویشان ثابت کرده بودند و سرانجام اجازه یافته بودند در ییلاق نیز از فیضِ فضایلِ مدرّسِ بی‌نظیر بهره بگیرند و در فراغتِ مابینِ ساعت‌های طولانیِ درس، پابه‌پای او در یونجه‌زارها و کنارِ آسیاب‌ها و لابه‌لای تاکستان‌ها قدم بزنند و در نشئه‌ی تابشِ آفتاب و بوی چسبناکِ شیره‌ی علف‌ها و صدای گسترده‌ی سیرسیرک‌ها از تابِ عشق به خلسه بیفتند.

   او وقتِ پیاده‌روی شلوارِ سفیدِ کتانی‌اش را در نیم‌چکمه‌هایی برّاق از چرمِ لطیفِ بلوطی فرو می‌بُرد و دگمه‌های پیراهنِ آبی‌رنگش را باز می‌گذاشت و زمانی‌که با دو پای گشوده،‌ محکم و استوار، کنارِ گندم‌های دروشده با قدّی افراشته می‌ایستاد، ساتورنی بود که با تملّکی عام و بی‌مرز بر تمامِ پهنه‌ی بارآورِ دشتِ گسترده نظر می‌کرد.

   دو شاگردش از آرمان‌های او درباره‌ی مالکیت باخبر بودند و به تحسین و هم‌دلی بر آن‌ها ارج می‌گذاشتند. او بیزار از مالکیت بود و خانم‌ها از این‌که پدران‌شان مالکِ زمین‌هایی در آن نواحی بودند شرمگین می‌نمودند و معلّمِ جوان نیز گه‌گاه، در اوجِ خشمی حاصلِ بی‌عدالتی، بیش‌وکم تحقیرشان می‌کرد، امّا دختران بر این بودند که در جسمِ مفخّمِ او روحی بزرگ در تلاطم و طغیان است و هرگاه والاییِ اندیشه‌هایش را به یاد می‌آوردند، هر واکنشی را به رضایت از جانبِ او می‌پذیرفتند. بااین‌همه او در باطن نازک‌دل و رؤیایی بود...

غزاله علیزاده، بعد از تابستان، انتشاراتِ موج، دی‌ماهِ هزاروسیصد و پنجاه‌وپنج

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠