شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من آدمِ مریضی هستم... آدمِ بدی هستم... مردِ مطرودی هستم...

Taxi Driver

  

   من آدمِ مریضی هستم... آدمِ بدی هستم... مردِ مطرودی هستم... خیال می‌کنم مبتلا به دردِ کبد هم باشم. امّا تاکنون نتوانسته‌ام چگونگیِ این امراض را درست بفهمم و تشخیص بدهم. بله، خوب که دقّت می‌کنم، اصلاً نمی‌دانم چه مرضی دارم؛ در وجودِ من چه عضوی ممکن است واقعاً ناخوش باشد. با این‌که برای علمِ طب و آقایانِ اطبّا احترامِ زیادی قائل هستم، باز برای سلامتی و بهبودِ خود هیچ‌گونه اقدامی نمی‌کنم. علاوه بر تمامِ این‌ها، خیلی بارز و آشکار خرافاتی هستم. یک‌دلیلش هم تصوّر می‌کنم همین احترامِ بی‌نهایتم بر علمِ طب و درعین‌حال بی‌اعتنایی‌ام به سلامتی و صحّتِ مزاجم باشد. البته من باید آن‌قدر تربیت‌شده باشم که خرافاتی نباشم، ولی بااین‌حال چنان‌که گفتم خرافاتی هستم.

   نه آقایان، من اگر می‌بینید که برای به‌دست‌آوردنِ سلامتیِ خود اقدامی نمی‌کنم، علّتش تنها خشونتِ من است و بس. خب، مثلاً همین نکته را یقیناً شما نمی‌توانید بفهمید. ولی من؟ من آن‌را بسیارخوب می‌فهمم. امّا برای شما نمی‌توانم کاملاً روشن کنم و توضیح بدهم که در اثرِ این خشونت و زشت‌خویی اساساً به چه‌کسی می‌خواهم صدمه بزنم، یا چه کسی را آزار بدهم. کاملاً آگاهم که آقایانِ اطبّا، ولو آن‌که به ایشان رجوع نکنم و خود را برای معالجه در اختیارشان نگذارم، چیزی از دست نداده‌اند. آها... البته... خودم از هرکسِ دیگر بهتر می‌دانم که با این زشتی‌ها فقط به خودم لطمه می‌زنم و بس، فقط به خودم، و نه هیچ‌کسِ دیگر. با تمامِ این احوال، اگر خود را معالجه نمی‌کنم، یا دست‌کم در پیِ علاجِ خود برنمی‌آیم، همه‌اش در اثرِ خشونتِ ذاتیِ من است: که این‌طور‍‍! پس کبد کم درد می‌کند؟ خب، بازهم درد کن، بیش‌تر درد کن! حالا که می‌توانی بیش‌تر درد کن!

   مدّت‌هاست این‌طوری زندگی می‌کنم ـ بیست‌سال است...


یادداشت‌های زیرزمینی، فئودور داستایفسکی، ترجمه‌ی رحمت الهی،‌ چاپِ ششم،

انتشاراتِ علمی‌فرهنگی، بهارِ ١٣٨۶

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩

هیچ‌وقت از این که به شما بگویم ناستنکا خسته نمی‌شوم...

 

ناستنکا، لابد شنیده‌اید (به‌نظرم هیچ‌وقت از این که به شما بگویم ناستنکا خسته نمی‌شوم)، لابد شنیده‌اید که در این گوشه‌کنارها، آدم‌های عجیبی زندگی می‌کنند که خیال‌پرداز و خیال‌باف هستند. خیال‌پرداز ـ اگر قرار باشد تعریفی درست از او ارائه کنیم ـ آدم نیست، موجودی‌ست خُنثا.

 

بیش‌تر اوقات، گوشه‌ای غیرقابل‌دسترسی را انتخاب می‌کند. انگار خودش را حتا از نور روز هم مخفی می‌کند. وقتی هم خودش را به خانه می‌رساند، درست مثل حلزون به آن می‌چسبد، یا خیلی به آن جانور معروفی شباهت دارد که جانور و خانه‌اش یکی هستند و بهش می‌گویند لاک‌‌پُشت.

 

نظر شما چیست؟ چرا او این چاهاردیواری‌اش را که لابُد سبز، پُر از دوده، غم‌انگیز و به‌طور غیر مجازی چرکین است، دوست دارد؟ این آقای مسخره، وقتی یکی از معدود آشنایانش برای احوال‌پرسی او می‌آید (و عاقبت هم آشنایی برایش نمی‌ماند) چرا با شرمساری، با قیافه‌ای دگرگون و این‌قدر سراسیمه از مهمانش پذیرایی می‌کند؟

 

بعدِ تحریر: دلم یک ترجمه‌یِ خوبِ «شب‌هایِ روشن» می‌خواهد؛ یک «شب‌هایِ روشن»ی که خودِ خودِ «داستایفسکی» باشد و کلماتِ این ‌آدمِ مغموم و عاشق‌پیشه‌ای را که حتّا جرأت نمی‌کند عشقش را ابراز کند [یا اظهار کند؟] درست درآورده باشد. دلم یک «شب‌هایِ روشنِ» درست‌ودرمان می‌خواهد...

 

 

بعدِ بعدِ تحریر: غروبِ جمعه، وقتی آفتابِ جمعه دارد غروب می‌کند، همیشه، کسالت‌بار است؛ سرشار است از کسالتی که انگار می‌خواهد در آخرین روزِ هفته، همه‌یِ نیرویِ آدم را ظرفِ دقیقه‌ای دود کند و به هوا بفرستد. و تفاوتی نمی‌کند که غروبِ جمعه‌یِ سال‌هایِ کودکی و نوجوانی باشد که خبر از شنبه و یک‌روزِ زجرآورِ مدرسه می‌داد و روحِ آدم را می‌تراشید و شکنجه می‌کرد و چه غروبِ جمعه‌یِ این سال‌ها. جمعه، جمعه است و «جمعه‌کُشی»، یکی از آن کارهایِ سختی‌ست که کم پیش می‌آید آدم از پسش بربیاید. غروبِ این جمعه، هیچ‌چی بهتر از سرزدن به کتاب‌فروشی و خریدنِ کتاب‌ و نشستن در یک کافه‌یِ به‌نسبت خلوتِ به‌نسبت معقول نبود و هیچ‌چی طعمِ آن چایِ مغربیِ نعنادارِ خوش‌بو را نداشت که اصلاً مایه‌یِ آرامش بود، خودِ آرامش بود وقتی طعمش رویِ زبان می‌نشست و زندگی، اگر چُنین لحظه‌هایِ آرامشی را بیش‌تر به آدم‌ها می‌بخشید، آن‌وقت ارزشِ خیلی‌چیزها را داشت و دنیا همان‌جایِ خوبی می‌شد که «ارنست‌ همینگ‌وی» گفته بود. غروبِ جمعه‌یِ خوبی بود این غروبِ جمعه...

  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧

ارزشِ احساسات

 

در بیش‌تر کتاب‌ها و مقاله‌هایی که درباره‌یِ «فئودور داستایفسکی» نوشته‌اند، اثری از این داستان‌ نیست. وقتی از «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» حرف می‌زنند، یا درباره‌یِ «ابله» و «یادداشت‌های زیرزمینی» چیزی می‌نویسند، دیگر جایی برای این داستان نمی‌ماند. کم‌حجم‌تر از آن است که کنارِ چُنان داستان‌هایی بایستد و همین باعث شده که زیر سایه‌یِ آن داستان‌هایِ عظیم، دیده نشود. خیلی از آن‌ها که داستایفسکی را دوست دارند، وقتی به این داستان می‌رسند، به‌سرعت از کنارش می‌گذرند و اعتنایی به آن نمی‌کنند. امّا این بی‌اعتنایی‌ها، این نادیده‌گرفتن‌ها، دلیل خوب و موجهی نیست برای این‌که این داستان را از کارنامه‌یِ داستایفسکی کنار بگذاریم. اسمش را چندجور به‌فارسی ترجمه کرده‌اند؛ یکی گذاشته «شب‌های سفید» و خیلی‌ها هم آن‌‌را به «شب‌های روشن» می‌شناسند. یک ترجمه‌یِ دیگر هم هست که ظاهراً دوسالی پیش از فروپاشی اتحاد شوروی، در تاشکند چاپ شده [انتشارات رادوگا] و مترجم [یوسف حمزه‌لو] معادل «شب‌های قطبی» را ترجیح داده است.

 

این یادداشت، درباره‌یِ همین داستان است؛ یک داستان کاملاً عاشقانه و احساساتی از نویسنده‌ای که ظاهراً به این مقولات توجهی ندارد و چیزهای مهم‌تری را در داستانش پنهان می‌کند. امّا شب‌های روشن، همه‌یِ این حرف‌ها را بی‌اعتبار می‌کند. کاری نداشته باشیم به این‌که این داستان را کِی نوشته است، مهم این است که نتیجه‌یِ کارش، کاملاً احساساتی از آب درآمده و شورِ خالصی در آن موج می‌زند که در خیلی از داستان‌های دیگرِ داستایفسکی چندان به چشم نمی‌آید. بله، شب‌های روشن مُهم‌ترین و بهترین داستانِ داستایفسکی نیست. داستان‌های دیگری دارد که بهترند و در این شکی نیست؛ ولی فاقد حس‌وحالی هستند که در شب‌های روشن موج می‌زند. داستایفسکی، از همان ابتدای کار، تکلیف خواننده‌اش را روشن می‌کند و می‌نویسد که قرار است با یک رمانِ «احساساتی» طرف شویم. شب‌های روشن، البته رمان نیست؛ داستان بلندی است که می‌شود حدس زد نویسنده‌اش وقت نوشتن، سعی می‌کرده بر شور و هیجانش غلبه کند و همه‌یِ آن شوری را که در جانش بوده، به کمک کلمه‌ها تحویل خواننده‌ها بدهد. شاید دلیل این‌که داستایفسکی راویِ اوّل شخص را برای روایت این داستان انتخاب کرده، همین باشد. وقتی یکی شروع به حرف‌زدن می‌کند و زمین و زمان را به‌هم می‌بافد تا حرفی را که در دلش مانده است بگوید، همین می‌شود. امّا همه‌اش که همین نیست؛ راوی شب‌های روشن حرف‌زدن را دوست دارد و در همین آسمان و ریسمان را به‌هم بافتن است که دل‌دادگیِ خودش را نیز، تا جایی که می‌شود و می‌تواند، پنهان می‌کند.

 

وسیله‌یِ ابراز علاقه و دل‌دادگی، احساسات است و البته به کمک همین احساسات می‌شود پرده‌ای بر این دل‌دادگی کشید و آن‌را پنهان کرد. برای آدمی که می‌داند «ناستنکا» دل در گرو دیگری دارد، سخت است که مراتبِ دل‌دادگی خود را اعلام کند و برای همین است که باید مُدام درصدد انکارِ این علاقه برآید. کار سختی است؛ چه‌طور می‌شود از پسِ این سخت‌ترین کارِ عالم برآمد؟ کاری که راوی شب‌های روشن می‌کند، این است که خودش را با  همان احساسات سرگرم می‌کند. همه‌چیز را به احساسات وامی‌گذارد و اجازه می‌دهد که زمان تکلیفش را روشن کند. ظاهراً همه‌چیز بر وفق مراد او است و ناستنکا کم‌کم دارد از فکر دیگری بیرون می‌آید. وقتی آن دیگری نیست، سایه‌یِ حضورش، کم‌رنگ می‌شود. امّا بخت با جناب راوی یار نیست و آن دیگری، از پس پرده بیرون می‌آید و خودی نشان می‌دهد که دل ناستنکا را می‌برد. بله، زمان گذشته است و اگر آن شبِ کذایی سروکله‌اش پیدا نمی‌شد، شاید ناستنکا او را تا ابد فراموش می‌کرد و شاید همه‌چیز همان می‌شد که راوی می‌خواست. امّا نشد؛ آسمان و زمین دست به دستِ هم دادند تا راوی را دست‌خوشِ تغییری عظیم کنند. مردی که پیش‌تر، احساس می‌کرد تنها مانده و دیگران او را ترک کرده‌اند، حالا حس تازه‌ای را درون خودش کشف کرد؛ می‌شود دل در گرو کسی گذاشت و دنیا را بیهوده ندید و سنگفرش‌های خیابان را لگد نکرد و از آسمان آبی کینه‌ای به دل نگرفت.

 

همه‌یِ این‌ها به مدد دل‌دادگی نصیبِ راوی می‌شود. حضور ناستنکا در زندگی او، بهانه و دلیلی است برای این‌که چنین چیزهایی را ببیند. امّا تا وقتی‌که ناستنکا هست، حضورش اجازه‌یِ تماشای این‌چیزها را نمی‌دهد؛ در غیبتِ او است که راوی همه‌چیز را می‌فهمد و دستِ طبیعت پیش او رو می‌شود.

 

شب‌های روشن، سراسر شور و هیجان است؛ هیجان کشفِ دنیایی که هرچند پیش‌تر هم بوده، امّا به چشم نمی‌آمده است. امّا مهم‌تر از این دنیا و زیبایی‌هایش، احساساتی است که نصیبِ راوی می‌شود. از این به‌بعد، از خلال غیاب ناستنکا، او همه‌چیز را به کمکِ این احساسات می‌بیند و می‌سنجد و اگر در آخرین سطرهای داستان می‌نویسد [ترجمه‌یِ یوسف حمزه‌لو، رادوگا، تاشکند] «بگذار آسمان تو صاف باشد، بگذار لبخند نمکین تو روشن و فارغ‌البال باشد، بگذار به‌خاطر لذّت و سعادتی که تو به قلب تنها و سپاس‌گزار دیگری بخشیدی، فرخنده باشی. خدای من! لحظه‌یِ لذّت کامل! مگر این حتی برای سراسر زندگی آدمی کم است؟» دلیلی جز این ندارد. راست می‌گوید؛ خیلی از ما این «لحظه‌یِ لذّت کامل» و اهمیت‌اش را فراموش کرده‌ایم. حیف نیست؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦