شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چُنین گفت فدریکو فللینی

 


 


   هیچ‌وقت به این فکر نکرده‌ام که فیلم‌ها باید راست بگویند یا دروغ. راست و دروغ یعنی چی؟ اصلاً فیلم می‌سازیم برای چی؟ این سئوالی‌ست که همیشه از خودم می‌پرسم. گاهی برایش جوابی دارم و گاهی به هیچ جوابی نمی‌رسم.

   یادم هست به داستانی فکر کرده بودم درباره‌ی مردی که می‌خواهد فیلمی بسازد، امّا نمی‌داند چه فیلمی باید بسازد. بعد فکر کرده بودم چی می‌شود اگر گذشته‌ای را که از دست رفته به‌یاد بیاورد و بعد چیزهایی از آینده‌ای را که هنوز نیامده ببیند؟ بعد فکر کردم اگر مرزِ واقعیت و خیال در زندگیِ این آدم برداشته شود چی می‌شود؟ بعد فکر کردم اصلاً اگر این آدم خواب ببیند که بیدار است چی می‌شود؟ بعد رسیدم به این‌که نه خواب است و نه بیداری؛ چیزی‌ست بینِ این‌دو.

   روزی که ایده‌ی هشت‌ونیم را با دوستانم در میان گذاشتم، کسی حرفی نزد. حالا فکر می‌کنم به‌نظرشان رسیده که دارم شوخی می‌کنم؟ مگر می‌شود این‌ها را فیلم کرد؟ راستش خودم هم فکر نمی‌کردم بشود فیلم‌شان کرد. یک‌جور کنجکاوی بود بیش‌تر. دلم می‌خواست ببینم می‌شود یا نه. و شد. شد هشت‌ونیمی که خودم ازش می‌ترسم. ترسم هم بی‌دلیل نیست؛ چون خودم را بیش‌تر از هر فیلمِ دیگری در این فیلم می‌بینم.

   می‌دانم که خیلی‌ها دوست دارند فیلمی به‌سبکِ هشت‌ونیم بسازند، ولی من خودم دوست ندارم. می‌دانید؛ برایم اصلاً آسان نیست که دوباره آن گیجی و گنگی را تجربه کنم. راست و دروغش که مهم نیست؛ هست؟ زندگیِ من هست یا نیست؟ چه اهمیتی دارد؟

   همیشه از حقیقت خوشم آمده، ولی وقتی پای فیلم وسط باشد، حق را به دروغ می‌دهم. تماشای مستندهای خوب را دوست دارم، ولی دوست ندارم مستند بسازم. دوست دارم فیلمی بسازم که همه‌اش دروغ باشد. داستانی باشد که خودم تعریفش می‌کنم. داستان. داستان. داستان. این چیزی‌ست که دوستش می‌دارم.

   می‌دانم ممکن است حرفِ عجیبی به‌نظر برسد؛ ولی وقتی از من پرسیدند سینما ـ حقیقت را دوست داری یا نه، گفتم سینما ـ حقیقت؟ ولی سینما ـ دروغ را بیش‌تر دوست دارم. حالا هم فکر می‌کنم راستش را گفته‌ام. آدم نباید دروغ بگوید؛ به‌خصوص وقتی پای سلیقه‌اش در میان باشد.

    ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠


چُنین گفت فدریکو فللینی

 


   مثلِ همه‌ی بچّه‌ها من هم دوست داشتم قربان‌صدقه‌ام بروند و ازم تعریف کنند. ولی پدر و مادرم سرشان به کارهای خودشان گرم بود. زندگی آن‌روزها اصلاً آسان نبود و فرصتی نداشتند تا قربان‌صدقه‌ی بچّه‌ی لاغرمردنی‌ای مثلِ من بروند. این بود که گاهی با خودم فکر می‌کردم کسی دوستم ندارد. بعد فکر می‌کردم شاید اگر بمیرم بفهمند که چه‌قدر دوست‌داشتنی بوده‌ام و به‌خاطرِ من حسابی گریه کنند. روزها درباره‌ی این‌چیزها فکر کردم و بعد به این نتیجه رسیدم که شاید خودکشی بهترین کاری‌ست که از دستم برمی‌آید.

   چندسالم بود؟ حتّا نوجوان هم نبودم. یادم نیست کسی درباره‌ی خودکشی با من حرف زده بود، یا جایی درباره‌اش چیزی شنیده‌ بودم؛ به‌هرحال می‌دانستم که خون قرمز است و آدمی که خودکشی می‌کند خون از تن‌اش بیرون می‌زند و آدم‌ها با دیدنِ خونی که از تن‌اش بیرون زده شروع می‌کنند به جیغ‌ و داد و همین‌جور گریه می‌کنند.

   این بود که آهسته رفتم توی اتاقِ کارِ پدرم و کمی از شیشه‌ی جوهرِ قرمزش برداشتم و جوهر را مالیدم به دست و صورتم. اوّل توی آینه نگاهی به خودم انداختم و با دیدنِ قرمزیِ جوهر، که فکر می‌کردم شبیه خون است، دل‌ام به حالِ خودم سوخت. بعد همان‌جا کفِ اتاق دراز کشیدم. زمستان بود. یا آخرهای پاییز. هوا خیلی سرد بود و کفِ اتاق هم واقعاً سردتر از آن بود که بشود رویش دراز کشید. ولی قرار بود خودم را به مُردن بزنم و ببینم واقعاً دوستم دارند یا نه. همان‌جور دراز کشیده بودم و می‌لرزیدم، ولی خبری نشد. کسی نبود که بیاید و من را آن‌جور خونین و مالین، نقشِ زمین، ببیند و جیغ بکشد. آن‌قدر سردم بود که حس کردم پایم بی‌حس شده. به خودم گفتم شجاع باش؛ مرگ از پا شروع کرده و دارد بالا می‌‌آید. بالأخره وقتی می‌آیند سراغت که مُرده‌ای. همین‌جور که ناراحت بودم و از سرما می‌لرزیدم به خودم گفتم نکند مادرم با دیدنِ جنازه‌ی خونینِ من حالش بد بشود؟ نکند عقلش را از دست بدهد و خودش را از پنجره‌ی این اتاق پرت کند توی خیابان؟ آن‌وقت من چی‌کار کنم؟

   همین‌جور داشتم فکر و خیال می‌کردم و نگرانِ مادرم بودم که دیدم چیزی به پایم خورد. ای‌بابا، عموجان بود که با عصایش زده بود به پایم. قیافه‌اش چرا این‌جور بود؟ اخم کرده بود. گفت تو خجالت نمی‌کشی؟ خودت را این‌ریختی کرده‌ای که چی؟ پا شو برو صورتت را بشور که دوساعت بعد دیگر این رنگ پاک نمی‌شود. بچّه به این خری توی عمرم ندیده‌ام.

   از جا که بلند شدم هنوز از سرما می‌لرزیدم. فکر کردم چرا عموجان بی‌موقع از راه رسید؟ چرا نگذاشت به دردِ خودم بمیرم؟ وقتی داشتم صورتم را با آب و صابون می‌شستم، صدای عموجان را شنیدم که داشتم ماجرای صورتِ قرمزم را برای پدر و مادرم تعریف می‌کرد و بعد هم سه‌تایی زدند زیر خنده. واقعاً چرا کسی دوستم نداشت؟ یادم هست تا مدّت‌ها سعی می‌کردم توی چشم‌های عموجان نگاه نکنم؛ چون همین‌که چشمش به من می‌افتاد نیشش باز می‌شد.

 


   سینما یکی از تفریح‌های دوره‌ی بچّگی‌ام بود. فیلم‌دیدن را دوست داشتم؛ شاید به‌خاطرِ این‌که روی پرده‌ی سینما اتّفاق‌هایی می‌افتاد که در زندگیِ من خبری از آن‌ها نبود. تصویرِ گنگ و محوی از اوّلین تجربه‌ی فیلم‌دیدن در سینما دارم. اوّلین فیلمی که دیدم چی بود؟ ماسیست در جهنّم؟ شاید. ولی این‌یکی را خیلی‌خوب یادم هست. انگار همین دیروز فیلم را دیده‌ام.

   آن‌روز باران می‌بارید. چه بارانی. شهر را باران خیسِ خیس کرده بود. وقتی با پدرم به سینما رسیدیم و بلیت خریدیم، دیدیم صندلی‌های سینما پُرِ پُر هستند و جمعیتِ زیادی هم ایستاده‌اند که فیلم را ببینند. بیش‌ترشان آدم‌بزرگ بودند و قدّشان بلند بود. من چیزی نمی‌دیدم. یعنی آن جلو را اصلاً نمی‌دیدم. پدرم بغل‌ام کرد و چسبیدم به بارانیِ خیسش. یادم هست که با دیدنِ ماسیست چشم‌هایم گرد شده بود. چه‌قدر موجودِ عجیبی بود. گاهی با پدرم می‌رفتم سینما و گاهی با مادرم.

   امّا فیلم‌هایی که با مادرم می‌رفتم فرق‌ داشت با فیلم‌هایی که با پدرم می‌رفتم. مادرم عاشقِ گرتا گاربو بود. هر فیلمی از گاربو روی پرده می‌آمد، ده دوازده‌باری آن‌را می‌دیدیم. قیافه‌ی گاربو هنوز جلوی چشمم است. چه‌ پوستِ سفیدی داشت. فیلم‌های سیاه‌وسفید او را سفیدتر نشان می‌دادند. همیشه ناراحت بود. انگار کسی اذیت‌اش کرده بود. یادم هست از مادرم پرسیدم کسی اذیت‌اش کرده؟ چرا به ماسیست نمی‌گوید که برود آن‌یارو را ادب کند؟ مادرم لبخندی زد و گفت بزرگ که شدی می‌فهمی.

   گاهی به‌جای این‌که گاربو را تماشا کنم، مادرم را تماشا می‌کردم که محوِ گاربو می‌شد. هنوز مژه‌های گاربو را یادم هست. پدرم می‌گفت مژه نیست که؛ بادبزن است! و مادرم می‌گفت تو لیاقتِ این‌چیزها را نداری؛ برو همان ماسیست را ببین. مادرم وقتی فیلم‌های گرتا گاربو را می‌دید با خودش می‌گفت ای‌خدا، چه وقاری دارد این زن، چه شکوهی دارد. و من فکر می‌کردم اگر می‌شد گاربو را با ماسیست آشنا کرد شاید دیگر هیچ‌وقت غصّه نمی‌خورد. این آرزوها در سال‌های کودکی چیز عجیبی نیست.

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠


سرزدن به کتاب‌خانه...

 

از «آمارکورد» (به‌یاد می‌آورم)

تکّه‌ی اوّل

پیشخدمتها قالیهای قرمز کناره را باز می‌کنند. کلفتها روکش‌ها را از روی نیمکتها و مبلها جمع می‌کنند و پوششهایی را که مثل پشه‌بندهای بزرگ روی چلچراغ‌ها کشیده‌اند برمی‌دارند. اتوموبیل‌های زیبا، جلوی در ورودی سرسرا توقف می‌کنند. در با صدای مخملی باز و بسته می‌شود. لالو آهسته اظهارنظر می‌کند:

ـ «اینا همشون آلفارومئو و ایزوتا فرانشی‌نیس‌ان، من مرسدس بنزو از سرپوش رادیاتورش می‌شناسم.»

چمدانها را می‌آورند تو، رویشان برچسب زده‌اند. لالو روی یکی از نیمکتها می‌نشیند و چشم در چشم زنها می‌دوزد. با نگاه سست و بیحالی آنها را که با آسانسور بالا می‌روند دنبال می‌کند. بعد از جا بلند می‌شود و می‌رود به مهتابی. بین میزهایی که خانمهای معطر دورشان نشسته‌اند در جایی می‌نشیند. ارکستر برزیلی آهنگ رومبا می‌زند. چندنفری می‌رقصند. لالو تنها می‌نشیند. نوشابه‌اش را جرعه‌جرعه می‌خورد. مدتی دراز به زن و شوهری که پشت میزی نشسته‌اند چشم می‌دوزد. بعد برمی‌گردد بطرف ما:

ـ «اون زن پارسال معشوقه من بود. اهل چکسلواکیه.»

بعد به زنی که تک و تنها پشت میزی نشسته نگاه می‌کند. می‌رود به طرف زن. به ماه اشاره می‌کند:

ـ «ماه رو دیدین؟»

زن لبخندی می‌زند. لالو کنار او می‌نشیند.

«لئوپاردی شاعر بود. لئوپاردی رو میشناسین؟»

زن سرش را تکان می‌دهد.

ـ «دانته الیگیری اینجا، لئوپاردی اینجا.»

و با دستهایش دو سطح مختلف را نشان می‌دهد، دانته خیلی بالا، لئوپاردی خیلی پایین‌تر. بعد می‌ایستد و به زن کمک می‌کند که بایستد. می‌روند به‌طرف گردشگاه. حالا همه آنهایی که در مهتابی هستند به رقص مشغولند. بعضی‌ها بطری‌های شامپانی را باز می‌کنند. بعضی‌ها ته‌سیگارهای بلند را زیر کفشهای برقی سیاهشان له می‌کنند.

کمی بعد، لالو از کنار دریا برمی‌گردد. تنهاست. موهایش کمی به‌هم ریخته. آشکارا اعتراف می‌کند و آثار رضایت در چهره‌اش دیده می‌شود...

 

تکّه‌ی دوّم

حالا دریا در همه‌جا تاریک شده. ساحل را با ردیف نقطه‌های درخشان می‌شود دید. بوبو و برادرش از دیواره قایق خم شده‌اند و عمق سیاه دریا را که ماهیهای کوچک برقی مثل کرمهای شب‌تاب در آنجا می‌درخشند تماشا می‌کنند.

پدر به آسمان پر از پولک نگاه می‌کند و برمی‌گردد به‌طرف زنش که ساکت کنارش نشسته، اما مثل اینست که با خودش حرف می‌زند:

ـ «وقتی آدم تو شهره از این دنیای باشکوه وسیعی که بالاسرشه حتی خبر نداره! انگار یه ملیون جسم دیگه، مثل زمین، تو هوا پرواز می‌کنن... همه‌‌چیز اون بالا پرواز می‌کنه... خورشید، ستاره‌ها، زمین، پس مام پرواز می‌کنیم. هرچی دلت می‌خواد می‌تونی بگی... حرف باد هواست... اما وقتی آدم فکرشو می‌کنه حیرت می‌کنه، چطور می‌شه که آدم در همون حالی که بیحرکت وایساده یا راه می‌ره یا نشسته و جم نمی‌خوره پرواز هم بکنه؟... یا مسیح بزرگ! یه همچو عمارت عظیمی رو چطور می‌شه سرپا نگهداشت؟ خیلی مشکل نیست که آدم یه ساختمونو بالا ببره، فقط باس حساب کنه که چقدر سیمان و چندتا آجر لازم داره... یا حضرت مریم! اما وقتی تو هوا عمارت می‌سازی، آخه پی لامصبشو کجا می‌ذاری؟ شوخی که نیست... وزن دنیا، زمین، زمین، زمینی که اول و آخرش معلوم نیست... یا همین خورشید که همیشه شعله‌وره... یا حضرت مسیح! ملیونها ساله که می‌سوزه و ملیونها سال دیگم میخاد بسوزه... اونوقت ما چی هستیم... مثه یه کبریت که تو تاریکی بکشن، فقط یه لحظه روشن می‌شیم... سردته، میراندا؟ یه چیزی بنداز رو شونه‌هات. می‌خوای کتمو بدم؟ نه، اما اگه جدی بخوایم بگیم... دست‌بالا اگه بتونیم ده بیست سال دیگم عمر کنیم... هیچ متوجه شدی که وقت چه‌جور و با چه سرعتی میگذره؟»

دون بالوسا، پسرها و راهبه توی قایق خودشان نشسته‌اند و دعا می‌خوانند. زمزمه خفیفی به گوش می‌رسد. پسری استفراغ می‌کند.

و حالا، صدای آکوردئونی روی آب شناور می‌شود و همه را افسون می‌کند. نوازنده مرد کوری است. صدوپنجاه سال دارد. چشمهای سیاه، موهای سرخ و چهره سفید و شکسته‌ای دارد. اعضای بدنش دائماً می‌لرزد و تکان می‌خورد. انگار دستهایی نامرئی قلقلکش می‌دهند. هوا از طنین غم‌انگیز موسیقی انباشته است...

بعدِ تحریر: مشخصاتِ کتاب از این قرار است: آمارکورد نوشته‌ی فدریکو فلینی، ترجمه‌ی مهین دانشور، کتابِ زمان، چاپِ اوّل، هزاروسیصدوپنجاه‌وچهار، صدوبیست ریال.

بعدِ بعدِ تحریر: این، اوّلین و آخرین چاپِ فارسیِ آمارکورد است ظاهراً؛ داستانی که، به‌یک‌معنا، صورتِ مکتوبِ شاهکارِ اُستاد است و مترجم، در انتهای یادداشتِ کوتاهش نوشته که از ناشر خواسته تا اوّلین چاپِ کتاب را که فقط دوهزاروپانصد نسخه است، به‌شکلِ اصلی چاپ کند و کلماتی که «به‌ظاهر چندان مراعاتِ «ادب» در آن‌ها نشده است» تمام‌وکمال نقل شود «زیرا که جز معدودی خواص و شیفتگانِ ادبیاتِ نو، همگان را با اینگونه آثار چندان سروکاری نیست.»

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸