شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

و دریا ناگهان به یاد آورد نامِ همه‌ی آن‌ها را که غرق شده بودند...

 

 

   همه‌چیز، شاید، از لوئیس بونوئل شروع شد؛ از حسادتی که به دوستیِ گارسیا لورکای شاعر و دالیِ نقّاش می‌کرد که آن‌روزها آوازه‌ی دوستی‌شان شهره‌ی آفاق بود. بونوئل پیِ راهی بود برای نابودیِ این دوستی، یا کم‌رنگ‌کردنش و البته نزدیک‌شدن به دالیِ نقّّاش که سوررآلیست‌تر از باقیِ آن‌هایی بود که، ظاهراً، از واقعیت می‌گریختند امّا دل در گروِ واقعیت داشتند. بااین‌همه دالی علاقه‌ای به هم‌نشینی با بونوئل نشان نمی‌داد و ترجیح می‌داد با گارسیا لورکای شاعر هم‌کلام شود. این بود که بونوئل، وقت و بی‌وقت، نفرتش از شاعر را اعلام می‌کرد؛ چه در حرف‌های شفاهی و چه در نامه‌هایی که به دوستان می‌نوشت «نفرت‌انگیز است این نامه‌هایی که دالی می‌فرستد. خودش هم نفرت‌انگیز است. هم دالی آدمِ نفرت‌انگیزی‌ست هم فدریکو. این‌یکی اهلِ آسکروساست و آن‌یکی نفرت‌انگیز.» و آسکروسایی که در نامه‌ی بونوئل آمده، روستایی بود از توابعِ گرانادا، زادگاهِ گارسیا لورکا، جایی‌که خانواده‌‌اش سال‌های سال آن‌جا زندگی می‌کردند و البته از سرِ شیطنت، یا حسادت بود که بونوئل آسکروسا را روی کاغذ آورده بود؛ کلمه‌ای که اگر معنایش کنند می‌شود نفرت‌انگیز.

   بونوئلْ گارسیا لورکا را دوست نمی‌داشت؛ نه خودش را و نه نوشته‌هایش را. آن‌روزها گارسیا لورکا شاعرِ جوان و مشهوری بود که کتاب‌های شعرش را خوب می‌خریدند و نمایش‌نامه‌هایی که می‌نوشت روی صحنه‌ی تئاتر خوش می‌درخشید و ترانه‌هایی که می‌نوشت محبوبِ خواننده‌های اسپانیا بود. امّا بونوئلْ آن‌روزها هنوز راهش را پیدا نکرده بود. ترانه‌هایی که می‌نوشت طرفداری نداشت و نوشته‌هایش، داستان‌های سوررآلیستی‌اش، بینِ نوشته‌های دیگران به چشم نمی‌آمد. کینه‌ی بونوئل تمامی نداشت و باید پیِ راهی می‌گشت برای جداییِ دالی از گارسیا لورکا و شاید سفری به پاریس و زندگی در آن شهرِ رؤیایی می‌توانست دالی را وسوسه کند. و ظاهراً که این وسوسه نتیجه داد.

   ترانه‌های کولی که منتشر شد، خوب ‌فروخت و روزنامه‌ها او را بزرگ‌ترین و بهترین شاعرِ آن‌روزهای اسپانیا دانستند. امّا آن‌روزها برای گارسیا لورکا روزهای خوشی نبودند؛ روزهای بی‌حوصلگی بودند و دل‌مُردگی امانش را بریده بود؛ آن‌قدر شب‌ها نمی‌خوابید و می‌نشست کنارِ پنجره‌ای که رو به گرانادای محبوبش باز می‌شد، گرانادایی که آن‌وقتِ شبْ تاریکِ تاریک بود و در آسمانش پرنده‌ای پر نمی‌زد. غصّه‌های گارسیا لورکا دوچندان شد وقتی نامه‌ای از دالیِ آن‌روزها دور از دسترس به دستش رسید؛ نامه‌ای که از پاریس رسیده بود و بوی دوستیِ سابق را نمی‌داد و نوشته بود که ترانه‌های کولی‌اش را خوانده و با این‌که شورِ شاعرانه موج می‌زند در آن‌ها، ولی بوی کهنگی‌اش حالِ آدم را به‌هم می‌زند و زیادی دهاتی‌ست و آن‌قدر عقب‌مانده است که باید سال‌ها پیش منتشر می‌شد. ترانه‌های کولی، به چشمِ دالی، کتابی عامّه‌پسند بود، بابِ سلیقه‌ی دهاتی‌ها و دست‌آخر نوشته بود که اگر می‌خواهی شعرهای خوب بنویسی، باید از دستِ عقلی که توی سرت داری فرار کنی و رو بیاوری به سوررآلیسم و اصول و قواعدی را که از قبل بلد بوده‌ای دور بریزی و بشوی همان آدمی که هستی و چیزهایی را بنویسی که مالِ خودت هستند، نه چیزهایی را که دیگران دوست دارند و پسند می‌کنند.

   گارسیا لورکای عاشق‌پیشه آن‌قدر خاطرِ دالی را می‌خواست که گفت همه‌ی چیزهایی که درباره‌ی کتابش نوشته درست است و باید از این زبان و این شعرهای دهاتی فاصله بگیرد. می‌خواست هرجور شده دالی را دوباره به گرانادا برگرداند. امّا خبر نداشت که دالی پاریس را پسندیده و بونوئل، به‌نظرش، جذّاب‌تر است و چیزهایی که می‌گوید و می‌نویسد و ایده‌هایی که در سر دارد، شگفت‌انگیزتر از شعرها و شورِ شاعرانه‌ی گارسیا لورکاست. روزهایی که گارسیا لورکا چشم‌به‌راهِ نامه‌ی دیگری از دالی بود، نقّاشِ پاریس‌نشین به پروژه‌های مشترکش با بونوئل فکر می‌کرد. پیش از آن‌که دالی نامه‌ای به گارسیا لورکا بنویسد، بونوئل کتابِ ترانه‌های کولی را خواند و گفت از آن کتاب‌هایی‌ست که بابِ سلیقه‌ی منتقدانِ بی‌سواد و بی‌شعور است. کسی که ذرّه‌ای با شعر آشنا باشد، می‌داند که این‌ها شعر نیستند و لابد حرف‌های او در نامه‌ای که دالی برای گارسیا لورکا نیست بی‌اثر نبود. بونوئل حتّا شعرهای سوررآلیستیِ بعدیِ گارسیا لورکا را هم دوست نمی‌داشت و می‌گفت این‌ها را با غریزه و احساسش ننوشته، عقلش سرِ جایش بوده و برای همین این‌قدر ساختگی و مضحک به‌نظر می‌رسند. همه‌ی این حرف‌ها، البته، یک دلیل داشت؛ بی‌علاقه‌کردنِ سالوادور دالی و نگه‌داشتنش در پاریس.

   نقطه‌ی اوجِ این جدال، یا حسادت و کینه وقتی بود که بونوئل و دالی فیلمِ کوتاهِ مشترک‌شان را ساختند و نامش را گذاشتند سگِ اَندُلُسی؛ مشهورترین فیلمِ سوررآلیستیِ تاریخِ سینما. همه‌چیز وقتی وقتی لو رفت که کمی بعد مقاله‌ای درباره‌ی فیلم در یکی از روزنامه‌ها چاپ شد؛ مقاله‌ای که توضیح می‌داد دالی و بونوئل در روزهای اقامت‌شان در خوابگاهِ دانشجویان، به دانشجویانی که از جنوبِ اسپانیا می‌آمده‌اند، سگ‌های اَندُلُسی می‌گفته‌اند و سرکرده‌ی این جوان‌های جنوبی هم گارسیا لورکا بوده است. گارسیا لورکا هم این فیلمِ مشترک را دید، منظورشان را فهمید و البته‌ درباره‌‌اش چیزی ننوشت، هرچند کمی بعد،‌ به دوستی گفته بود بونوئل چیزی به‌اسمِ فیلم ساخته که پرت‌وپلاست. اسمش را هم گذاشته سگِ اَندُلُسی و خب، آن سگی که اسمش را روی فیلم گذاشته‌اند من هستم. نکته این بود که شخصیتِ اصلیِ فیلمِ بونوئل و دالی شباهت‌هایی به گارسیا لورکا داشت؛ از جمله که نمی‌توانست عاشق شود. دالی از رازهای مگوی گارسیا لورکا خبر داشت و چیزی در زندگیِ شاعر نبود که به دالی نگفته باشد. این بود که گارسیا لورکا با دیدنِ سگِ اَندُلُسی فکر کرد که دوستی‌اش با دالی به نقطه‌ی آخر رسیده و دنیا بعدِ این فیلم برایش جای بی‌ربطی شد که نمی‌شد به کسی اعتماد کرد. بسته‌شدنِ درِ نمایش‌خانه‌ای که کارهای گارسیا لورکا را اجرا می‌کرد، افسردگی‌ و بدبینی‌اش را دوچندان کرد؛ آن‌قدر که دوستان و دوروبری‌ها پیِ راهی می‌گشتند برای بهبودِ حالش و ایده‌ی سفر به نیویورک و دوری از گرانادا از همین‌جا شروع شد.

   سفرِ یک‌ساله‌ی گارسیا لورکا به امریکا و اقامتش در نیویورک هرچند به‌نیّتِ آموختنِ زبانِ انگلیسی و درس‌خواندن در دانشگاهِ کلمبیا بود امّا نتیجه‌ی بهتری برای شاعر داشت؛ کتابِ شاعر در نیویورک که، به‌قولی، مهم‌ترین کتابِ اوست؛ شعرهایی در نهایتِ پُختگی و سخت زیرِ سایه‌ی تصویری که از شهری مثلِ نیویورک در ذهن داشت؛ شهری که شبیه هیچ شهری نبود به‌نظرش و حالا که این شهر را با گرانادای محبوبش مقایسه می‌کرد، می‌دید که گرانادا چه‌قدر کوچک و خلوت است در مقایسه با نیویورک. تنهایی را در این شهر کشف کرد و از موهبتش بهره‌مند شد. از نیروی تنهایی کمک گرفت و دوباره نوشت. و البته چیزهای دیگری هم بود. ظاهراً کتابِ ینگه‌دنیای جان دوس پاسوس هم در ساختنِ تصویرِ ذهنیِ گارسیا لورکا بی‌اثر نبود و شهری‌ترین شعرهای این کتاب شباهتی به تصویرهای رمانِ عظیمِ او دارد. با این‌همه، شاعر در نیویورک چیزی دارد که در هیچ کتابِ دیگرِ گارسیا لورکا یافت نمی‌شود؛ پیش‌بینیِ آینده‌ای که در راه است. افسانه‌ی سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند، ظاهراً، شعری‌ست درباره‌ی اِنریکه، اِمیلیو و لورِنسو. امّا در آخرین سطرهای شعر می‌نویسد

شکل‌های ناب که غرق شدند

زیرِ جیرجیرِ گل‌های مُروارید،

فهمیدم که مرا کُشته‌اند.

کافه‌ها را گشته بودند به‌خاطرِ من، گورستان‌ها را، و کلیساها را،

از سرِ کُنج‌کاوی بُشکه‌ها و گنجه‌ها را گشوده بودند،

سه اسکلت را نابود کردند که دندان‌های طلای‌شان را درآورند.

امّا دیگر پیدایم نکردند.

پیدا نکردند؟

نه، پیدایم نکردند.

امّا فهمیدند که ماهِ هفتم از برابرِ سیلاب گریخته است،

و دریا ـ ناگهان! ـ به یاد آورد نامِ همه‌ی آن‌ها را که غرق شده بودند.

   همین است انگار؛ (به‌قولِ داستان‌نویس) «ظرفیتِ جسم تا اندازه‌ای‌ست. و از این مظروف گریزی نیست.» باید ماند و تاب آورد. و گارسیا لورکا در سفری به نیویورک «از همه‌کس و همه‌‌چیز جدا شد» تا برسد به این تنهایی...

  بعدِتحریر: همه‌ی اطلاعاتِ این یادداشت درباره‌ی گارسیا لورکا و زندگی‌اش برگرفته‌ست از کتابِ فدریکو گارسیا لورکا: یک زندگی، نوشته‌ی یان گیبسن، انتشاراتِ پانتئون، هزارونهصد و نودوهفت‌.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠

شعرِ تنهایی ـ شعری از فدریکو گارسیا لورکا

La mariée était en noir

  

   آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   فکر می‌کند جای کوچکی‌ست این دنیا

   و قلب وسعتی دارد بی‌انتها...


   آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   فکر می‌کند چگونه محو می‌شود در باد

   این آهِ ناچیز

   این صدای پُرخروش...


   آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   آسمانِ صبح را

   نثارِ مهتابی می‌کند...


   آی‌ آی

   جامه‌ای به تن داری و

   ردای سیاهی در بر...

 

  

    بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   عروسِِ سیاه‌پوش، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

   بعدِ بعدِ تحریر: هر ترجمه‌ای در این وبلاگ، اگر نامِ مترجم نداشته باشد، متعلّق است به صاحبِ این وبلاگ. این ترجمه‌ها را بدونِ نامِ مترجم و بدونِ منبع، هیچ‌جای دیگری منتشر نکنید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

بعد از این ـ شعری از فدریکو گارسیا لورکا


بابل، فیلمی از گی‌یرمو آریاگار و الخاندرو گونسالس اینیاریتو

  

   کودکان می‌نگرند

   جایی را در دوردست.


   رنگ می‌بازد نورِ چراغ

   و چند دخترِ نابینا

   راه می‌پرسند از ماه.


   چه دردناک است

   پیچیدنِ گریه

   در هوا.


   کوه‌ها می‌نگرند

   جایی را در دوردست.

 

 

  بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   بابل، فیلمی از گی‌یرمو آریاگا و الخاندرو گونسالس اینیاریتو


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩

شکارچی ـ شعری از فدریکو گارسیا لورکا

Babel

  

   در آسمانِ جنگلِ کاج

   پر می‌زنند

   چاهار کبوتر.


   پر می‌زنند

   چرخ می‌زنند

   چاهار کبوتر.


   در جنگلِ کاج

   بر زمین افتاده‌اند

   چاهار کبوتر.

  

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   بابل، فیلمی از گی‌یرمو آریاگا و الخاندرو گونسالس اینیاریتو

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

افسانه‌ی سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند

 

«فدریکو گارسیا لورکا»، مشهورترین شاعرِ اسپانیاست به‌قولی و ظاهراً بعد از «سروانتس» [نویسنده‌‌ی رمانِ دُن‌کیشوت] تنها کسی‌ست که تعداد کتاب‌ها و رساله‌ها و مقالات درباره‌ی شعرها و نمایش‌نامه‌هایش، عملاً، سر به فلک می‌زند. شعرها و نمایش‌هایش [عروسی خون، یرما، خانه‌ی برناردا آلبا و دونیا رُسیتا]، بارها به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند و به‌قولی، پُرخواننده‌ترین شعرها و نمایش‌های اسپانیایی در سراسرِ جهان هستند. «گارسیا لورکا» پنجمِ ژوئنِ ١٨٩٨ در «گرانادا» [غرناطه]ی اسپانیا متولّد شد و سی‌وهشت سال بعد، در اوتِ ١٩٣۶، در نخستین روزهای «جنگِ داخلی»، گروهی ناشناس او را در تپّه‌های بیرون از «گراناد» کُشتند و جسدش، البته، هیچ‌وقت پیدا نشد.

شماری از شارحانِ شعرهایش، بر این باورند که او در واپسین سطرهای شعرِ «افسانه‌ی سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند»، عاقبتِ خودش را پیش‌گویی کرده است. این شعر، برگرفته است از «شعرهای تنهایی در دانشگاهِ کُلُمبیا»؛ دفترِ اوّلِ کتابِ «شاعر در نیویورک» است که «گارسیا لورکا» در فاصله‌ی ١٩٢٩ تا ١٩٣٠ و در سفری به آمریکا آن‌ها را سرود و، باز به‌قولی، مُهم‌ترین کتابِ «گارسیا لورکا»ست و شماری از ناقدانِ ادبی آن‌را یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین کتاب‌های شعرِ قرنِ بیستم می‌دانند. [این شعر، پیش‌تر، یک‌بار در شهروندِ امروز منتشر شد.]

 

***

 

اِنریکه،

اِمیلیو،

لورِنسو.

یخ‌زده بودند هرسه‌تای‌شان:

اِنریکه در دنیای رخت‌خواب‌ها،

اِمیلیو در دنیای چشم‌‌ها و دست‌های زخم‌خورده،

لورِنسو در دنیای دانشگاه‌های بی‌سقف.

 

لورِنسو،

اِمیلیو،

اِنریکه.

سوخته بودند هرسه‌تای‌شان:

لورِنسو در دنیای برگ‌ها و شارهای بیلیارد،

اِمیلیو در دنیای خون و سنجاق‌های سفید،

اِنریکه در دنیای مردگان و روزنامه‌های دورانداخته.

 

لورِنسو،

اِمیلیو،

اِنریکه.

زیرِ خاک رفته بودند هرسه‌تای‌شان:

لورِنسو در سینه‌ی فلورا،

اِمیلیو در جرعه‌ی فرامو‌ش‌شده‌ی جین،

اِنریکه در مورچه، دریا، چشم‌های خالی پرندگان.

 

لورِنسو،

اِمیلیو،

اِنریکه.

از دستم رفتند هرسه‌تای‌شان

سه کوهستانِ چینی،

سه سایه‌ی اسب،

سه منظرِ برفی و سقفی از سوسن‌ها

از کبوترخانه‌ها جایی‌که ماه زیرِ فشارِ خروس صاف می‌شود.

 

یک

و یک

و یک

مومیایی شده بودند هر سه‌تای‌شان

با مگس‌های زمستانی،

با دواتی که شاشیده‌اند سگ‌ها در آن و حقیرش کرده‌اند با کُرک،

با نسیمی‌ که دل‌سرد می‌کند دلِ هر مادری را،

از لاشه‌ی سفید بِرجیس، جایی‌که سرمستان با مرگ وعده‌ی ناهار دارند.

 

سه

و دو

و یک.

دیدم خودشان‌ را کشانده‌اند به تباهی، اشک می‌ریزند و می‌خوانند،

در تخمِ‌مُرغ،

در شبی که اسکلتِ تنباکویش را نشان ‌داد،

در رنج‌های من، لبریز از چهره‌ها و شراپنل‌های مهتابی سوراخ‌سوراخ،

در لذّتِ من از چرخ‌‌های دندانه‌دار و شلّاق،

در سینه‌ام که آزار دیده بود از کبوترها،

از مرگی که مُستحقش بودم تنها با عابری اشتباهی.

 

ماهِ پنجم را من کُشته بودم،

و طرفداران هلهله‌ می‌کردند و از سرچشمه‌ها آب می‌نوشیدند.

شیرِ گرم در بطنِ تازه‌مادران

گُل‌های سُرخ را به هیجان وامی‌داشت با رنجی سفید .

 

اِنریکه،

اِمیلیو،

لورِنسو.

دیانا سرسخت است،

گاهی امّا دلش انباشته می‌شود از ابر.

سنگِ سفید در خونِ گوزن می‌تواند بتپد

و گوزن می‌تواند از چشم‌های اسبی غرقِ خواب شود.

 

شکل‌های ناب که غرق شدند

زیرِ جیرجیرِ گل‌های مُروارید،

فهمیدم که مرا کُشته‌اند.

کافه‌ها را گشته بودند به‌خاطرِ من، گورستان‌ها را، و کلیساها را،

از سرِ کُنج‌کاوی بُشکه‌ها و گنجه‌ها را گشوده بودند،

سه اسکلت را نابود کردند که دندان‌های طلای‌شان را درآورند.

امّا دیگر پیدایم نکردند.

پیدا نکردند؟

نه، پیدایم نکردند.

امّا فهمیدند که ماهِ هفتم از برابرِ سیلاب گریخته است،

و دریا ـ ناگهان! ـ به یاد آورد

نامِ همه‌ی آن‌ها را که غرق شده بودند.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

در حال‌وهوایِ زندگی و جوهرِ آبیِ خوش‌رنگِ خودنویسِ قرمز...

 

 یکُم: «فدریکو گارسیا لورکا» هیچ‌وقت شاعرِ محبوبم نبود، حتّا یکی از چند شاعری هم نبود که سالی یک‌بار، دست‌کم، دلم برای‌شان تنگ می‌شُد. حالا، البته، می‌دانم بخشی از این عدمِ محبوبیت، برمی‌گردد به این‌که «گارسیا لورکا» هم، در یک‌دوره‌ای، «مُد» بود و خیلی‌ها «ساعتِ پنجِ عصر»ش را از بَر بودند و بامُناسبت و بی‌مُناسبت آن «آی چه موحش ساعتِ پنجِ عصری بود...» را [همین بود؟ درست یادم نیست...] با صدایی که قرار بود احتمالاً شبیهِ صدایِ شاعرِ مشهورِ این روزگار باشد می‌خواندند و البته که بخشی از محبوبیتِ او، برمی‌گردد به ترجمه‌‌هایِ همین شاعرِ مشهورِ این روزگار، «احمد شاملو»، که با ترجمه‌ها و صورتِ فارسیِ شعرهایِ غیرِفارسی، شُماری از مشهورترین شعرهایِ فرنگی را به فارسی نوشت. امّا، ظاهراً، پیش از آن‌که «شاملو» آن شعرهایِ «گارسیا لورکا» را ترجمه کند، «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی» از گزارش [ترجمه‌یِ] «یدالله رؤیایی»، «فرهاد آرام»، «بهمن فرزانه»، «ا. اسفندیاری» مُنتشر شده بود [1347] و ظاهراً که سی‌وپنج‌سال بعد [1382] یک‌بارِ دیگر چاپ شده است. «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی»، کتابِ عجیبی‌ست در نوعِ خودش و نُکته‌اش، فقط این نیست که شُمارِ بیش‌تری از شعرهایِ «گارسیا لورکا» را در برمی‌گیرد، شاید بخشی از جذّابیتِ کتاب، برگردد به وسواسِ خودِ «بیژن الهی» در فارسی‌شدنِ شعرها و فارسی‌خواندنِ شعرها، که نمونه‌اش را می‌شود در ترجمه‌هایش از شعرهایِ «آرتور رَمبو» [اشراق‌ها] یا «هانری میشو» [ساحتِ جوّانی] هم دید. امّا، با وجودِ این کتاب هم،  علاقه‌یِ زیادی به «گارسیا لورکا» نداشتم. با این‌همه، چند روزی هست که سرم با شعرهایِ «گارسیا لورکا» گرم است؛ درست از روزی که کتابِ «شاعر در نیویورک» [Poet in New York] را خریده‌ام و وقت‌ و بی‌وقت ورقش می‌زنم. این کتابی که خریده‌ام، البته، نُسخه‌یِ دوزبانه‌ای‌ست که «پنگوئن» چاپ کرده و کنارِ ترجمه‌یِ انگلیسی، اصلِ اسپانیاییِ شعر را هم چاپ کرده است. توضیحِ این‌که این روزها، در شعرهایِ کتاب، چه چیزهایی پیدا کرده‌ام و چه شعرهایِ خوبی خوانده‌ام بماند برایِ بعد. تا جایی‌که می‌دانم، در آن «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی»، فقط دوازده سیزده شعر از این کتابِ «شاعر در نیویورک» ترجمه شده است. حالا شاید حوصله کنم و یکی دو شعرِ «شاعر در نیویورک» را این‌جا بگذارم. [واقعاً؟] این‌را هم، البته، می‌دانم که «شاعر در نیویورک»، به‌قولِ یک‌عدّه از «گارسیا لورکا»شناسان، و یک‌عدّه از مُنتقدانِ ادبی، «مُبهم‌ترین» و «مُشکل‌ترین» شعرهایِ «گارسیا لورکا»ست و می‌گویند «گارسیا لورکا»یی که این شعرها را نوشته، یک «اسپانیاییِ اَندلُسی» نیست، و آدمی‌ست که همه‌چیز را دقیق می‌بیند و سعی می‌کند از هر چیزی به «شعر» برسد. و به‌خاطرِ همین است که شعرهایِ «شاعر در نیویورک»، تفاوت دارد با آن مرثیه‌ها، با آن شعرهایی که درباره‌یِ دخترکانِ «اندلُس»ی‌ست و با آن شعرهایی که خیلی چیزهایشان، «رو» به‌نظر می‌رسد. خُب، چه کنم؟ دارم حرف‌هایِ کُلّی می‌زنم. عجالتاً، می‌توانم بگویم با خواندنِ شعرهایِ «شاعر در نیویورک»، نظرم درباره‌یِ «گارسیا لورکا»یِ شاعر، تاحدّی تغییر کرده است... 

پی‌نوشتِ یکُم: چندتایی از شعرهایِ «شاعر در نیویورک» را، محضِ کُنج‌کاوی فقط، با «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی» مُطابقت دادم. نتیجه؟ خوب بود، خیلی خوب بود. یک‌چندجایی، البته، فرق‌هایِ کوچکی را می‌شود دید که، احتمالاً، برمی‌گردد به این‌که شعرها را از فرانسوی برگردانده‌اند به فارسی. امّا خوب بود، خیلی خوب بود... 

دوم: دلم برایِ نوشتن رویِ کاغذ تنگ شده بود. پنج شش سالی‌ هست به‌گُمانم که نوشتن رویِ کاغذ را ترک کرده‌ام و همه‌چیز را در این صفحه‌هایِ سفیدِ وُرد می‌نویسم. خُب، خبری از خط‌خوردگی و کثیف‌کاری نیست و هزار حُسنِ دیگر هم دارد. امّا امشب که زودتر از حدِ معمول برگشتم خانه، چشمم افتاد به خودنویسِ قرمزِ خوش‌رنگی که پاییزِ سالِ پیش هدیه گرفته بودم [درست یادم مانده است؟] و یک‌دفعه هوسِ نوشتن کردم. خُب، البته، گاهی نوشتن با روان‌نویس، بخشی از برنامه‌یِ روزانه‌ هست، امّا بینِ این نوشتن و آن نوشتن، کلّی فرق است. خوب بود، تجربه‌یِ خوبی بود و هیچ بعید نیست که ظرفِ روزهایِ آینده هم تکرارش کنم. یک رنگِ آبیِ خوش‌رنگی دارد جوهرِ این خودنویس که کِیف می‌دهد نوشتن با آن و کِیف می‌دهد که شعرهایِ «شاعر در نیویورک» را با همین خودنویس، اوّل رویِ کاغذ بنویسم و بعد شروع کنم به تایپ‌کردنش. عجالتاً، از نوشتن با این خودنویس و تماشایِ این جوهرِ آبیِ خوش‌رنگش هم که رویِ کاغذِ درخشندگیِ جذّابی دارد، بسی مشعوف شده‌ام. تا باد، چُنین بادا... 

سوم:  «در جنگلِ شش‌وهشت، چه‌قَد به ما خوش گذشت.» مُلتفِت که هستید؟... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧