شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همه‌چیز می‌گریزد از من ـ فرناندو پسوآ

 

 

   همه‌چیز می‌گریزد از من. زندگی‌. خاطره‌ها. خواب‌وخیال‌ها. خودم. آدمِ دیگری‌ می‌شوم وقتی خودم را می‌بینم. آدمِ دیگری می‌شوم وقتی به خودم فکر می‌کنم. در پیاده‌رو آدمِ دیگری‌ست که می‌آید و با من قدم می‌زند. قدم‌های مرا برمی‌دارد و می‌رود.

   کشوی میز را که باز می‌کنم نوشته‌ای از من نیست که می‌بینمش؛ نوشته‌ی آدمِ دیگری‌ست به خطّ من. من از این چیزها نمی‌نویسم هیچ‌وقت. من از این کلمات استفاده نمی‌کنم هیچ‌وقت.

   خوابْ شب‌ها دریغ می‌کند خودش را از من. بیدار می‌شوم از خوابْ می‌بینم این خوابِ آدمِ دیگری‌ست که من را به خواب می‌دیده. می‌‌خوابم و در خوابِ آدمِ دیگری بیدار می‌شوم. بیدار که می‌شوم خوابَم هنوز.

   نوشته‌ی من این نیست که در کشوی میز جا خوش کرده. نوشته‌ی من همین است که می‌نویسم. نوشته‌ای که هیچ‌وقت ننوشته‌ام.

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

 بارتن فینک، ساخته‌ی جوئل و ایتن کوئن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠


صبح که بیدار می‌شوم از خوابْ خسته‌ام. ـ فرناندو پسوآ

 

 

 

   صبح که بیدار می‌شوم از خوابْ خسته‌ام. خستگی چرا دست برنمی‌دارد از سَرَم این وقتِ صبح؟ چشم‌ها را دوباره می‌بندم. تسلیم می‌شوم. خواب نمی‌بینم این‌ وقتِ صبح. خواب‌های من نصیبِ دیگران می‌شوند. من دیگرانم این وقتِ صبح. دیگران من است همیشه. من ضرب‌در چهار. یکی به‌جای همه. همه به‌جای یکی. من خواب نمی‌بینم و دیگران می‌بینند. خواب نمی‌بینم این وقتِ صبح. چشم‌ها را دوباره می‌بندم. به کلمات فکر می‌کنم. کلمه‌ای چرخ می‌زند در هوا. با چشم‌های بسته هم می‌شود دید. می‌بینمش. لبخند می‌زنم. چه کلمه‌ای‌ست که این وقتِ صبح می‌بینمش؟ نمی‌گویم. کلمه راز است. می‌میرد اگر بگویم. کلمات زنده نمی‌مانند در هوا. خشک می‌شوند. یخ می‌زنند. می‌شکنند. خواب نمی‌بینم این وقتِ صبح. حرف نمی‌زنم این وقتِ صبح. خستگی چرا دست برنمی‌دارد از سَرَم این وقتِ صبح؟ چشم‌ها را دوباره می‌بندم. دیگران می‌شوم در بیداری. با چشم‌های باز خوابِ دیگری را می‌بینم. دیگری من است این وقتِ صبح. بیدار می‌شود از خواب. خسته نیست. بیدار می‌نشیند و فکر می‌کند به چیزی در خوابِ من. کلمه‌ای چرخ می‌زند در هوا. دهان باز می‌کند و می‌بلعدش. لبخند می‌زند. چه کلمه‌ای‌ست که این وقتِ صبح بلعیده؟ نمی‌گوید. کلمه راز است. می‌میرد اگر بگوید. خواب نمی‌بیند این وقتِ صبح. این خوابِ دیگری‌ست که از سرش پریده. صبح که بیدار می‌شوم از خوابْ خسته‌ام. خستگی چرا دست برنمی‌دارد از سَرَم؟ چشم‌ها را دوباره می‌بندم.

 

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   من و تو و هرکی که می‌شناسیم، ساخته‌ی میراندا جولای

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠


خواب می‌بینم که بیدارم و زندگی می‌کنم ـ فرناندو پسوآ

 

 

   چه کارِ بیهوده‌ای‌ست فکرکردن به این‌که خوابیم یا بیدار. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. خواب نمی‌بینم که خواب‌ام. خواب می‌بینم که بیدارم و زندگی می‌کنم. صبح به صبح از خانه بیرون می‌زنم در خواب. می‌رسم به ایستگاهی که اتوبوس‌هاش همیشه آماده‌ی رفتن‌اند. صبر نمی‌کنند. می‌روند و می‌رسند به ایستگاهِ آخر. همیشه می‌نشینم روی دوّمین صندلی کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برمی‌دارم. روزنامه را ورق نمی‌زنم برای این‌که خبر بخوانم. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. چه کارِ بیهوده‌ای‌ست صبرکردن. اتوبوس پُر نمی‌شود هیچ‌وقت. مسافرِ اتوبوس همیشه یک‌نفر است. مسافری که بیدار نیست. خواب است همیشه. روزنامه را کنار می‌گذارم و زل می‌زنم به خیابانی که صبح‌ها شلوغ نیست. هیچ‌وقت شلوغ نیست. سرم را که برمی‌گردانم راننده‌ای هم نیست. اتوبوس خالی‌ست. مثلِ خیابان که خالیِ خالی‌ست. بلند می‌شوم از روی صندلی و می‌روم سراغِ صندلیِ راننده‌ای که نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. می‌نشینم روی صندلیِ راننده. ولی انگار اتوبوس خالی نیست. انگار مسافری هست که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برداشته. روزنامه را ورق نمی‌زند برای این‌که خبر بخواند. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. مسافری که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه من‌ام که بیدار نیستم. من‌ام که خواب‌ام همیشه.

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   نامِ عکس ایستگاهِ اتوبوس است؛ کارِ رومی ماتسوموتو.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠


دلِ من تنگ می‌شود ـ فرناندو پسوآ

 

 

   دلِ من تنگ می‌شود برای آشناها. برای آن‌ها که می‌شناسم. دلِ من تنگ می‌شود برای غریبه‌ها. برای آن‌ها که نمی‌شناسم. روزهایی را باید برای دیدنِ آشناها گذاشت. آشناییِ بیش‌تر. می‌بینم‌شان برای این‌که آشناتر شوم. روزهایی را باید برای دیدنِ غریبه‌ها گذاشت. می‌بینم‌شان برای این‌که آشنا شوم.

   خیابان جای غریبه‌هاست. آشناهای آدم هم غریبه‌اند در خیابان. خیابان جای رفتن است. از جایی به جایی. جای ایستادن نیست. آشنایی در خیابان فایده‌ای ندارد. آشنا‌هایی را که می‌بینی آشناتر نمی‌شوند. غریبه‌تر می‌شوند. غریبه‌ها آشناترند در خیابان. می‌بینی و آشنا می‌شوی با آن‌ها.

   در پیاده‌روی‌هاست که غریبه‌ها را می‌بینی. غریبه‌ای که پیر است. غریبه‌ای که قدّی خمیده دارد. غریبه‌‌ای که عینکی سیاه به چشم می‌زند. غریبه‌ای که دستِ کودکی را گرفته.

   دلِ من تنگ می‌شود برای غریبه‌ها. غریبه‌های برای من خودِ زندگی‌اند. زندگی می‌کنیم برای این‌که آشنا شویم با دیگران. آشناها هم غریبه بوده‌اند روزی. شاید در همین خیابان آن‌ها را دیده باشیم و نشناخته باشیم. آشنا نبوده‌ایم. غریبه بوده‌اند. امّا آشنا شده‌ایم. غریبه‌ها آشنا می‌شوند با ما. آشنا می‌شویم با غریبه‌ها. با آشناها آشناتر می‌شویم.

   پیرزنی هست که هرروز می‌بینم‌اش. عصای کهنه‌ای دارد. پای چپ‌اش می‌لنگد. همیشه خسته است. نفس‌اش بند می‌آید گاهی. پیرمردی هست که هرروز می‌بینم‌اش. آرامِ آرام. روی نیمکتِ انتهای خیابان می‌نشیند و روزنامه می‌خواند. کلمه‌ها را‌ یکی‌یکی می‌خواند.

   غریبه‌ها جذّاب‌تر از آشناهای همیشگی‌اند. آشناها را می‌شناسی. غریبه‌ها را برانداز می‌کنی به‌نیّتِ آشنایی. چیزی در ظاهرشان هست که مقدّمه‌ی آشنایی شود؟ گاهی دستکشی که شبیه دستکشِ ماست.

   دختری هست که گاهی می‌بینم‌اش. آشنایی نمی‌دهد هیچ‌وقت. لبخند نمی‌زند. سرد است و ساکت. کیفِ کوچکی روی شانه دارد و همیشه از خیابانِ فرافکایرو می‌گذرد. به کجا می‌رود؟ نمی‌دانم. می‌داند که گاهی او را می‌بینم؟ نمی‌دانم. می‌داند که اگر لبخندی روی لب‌اش بنشیند جذّاب‌تر می‌شود؟ نمی‌دانم. توی کیفِ کوچک‌اش چه دارد؟ نمی‌دانم.

   خودم را می‌گذارم جای غریبه‌ها. به چشمِ غریبه‌ها غریبه‌ای هستم کنجکاو. غریبه‌ای که به دیگران خیره می‌شود. غریبه‌ای که هرروز از خیابانِ فرافکایرو می‌گذرد. به کجا می‌رود؟ غریبه‌ها نمی‌دانند.   

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   شب‌های بلوبریِ من، ساخته‌ی وُنگ کاروای

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠


چیزی هم اگر هست چیزی نیست ـ فرناندو پسوآ

 

Pierrot le Fou  


   هستی هست برای این‌که چیزِ دیگری هم هست. درستش شاید این باشد. چیزی نیست برای این‌که چیزها همه باهم‌اند. درستش شاید این باشد. چیزی نمی‌شد اگر نبودم من. اگر در این ساعتی که هستم نبودم من. یا همین آدمی نمی‌بودم که هستم. همین آدمی نمی‌بودم که می‌شناسم خودم را. همین آدمی نمی‌بودم که می‌شناسد خودش را. همین آدمی نمی‌بودم که می‌بینم خودم را. چیزی نمی‌شد اگر این چراغ خاموش می‌شد. اگر خاموشی جاری می‌شد مثلِ دریا که جاری‌ست. چیزی نمی‌شد اگر چراغ می‌شد فانوسِ دریایی. چه‌قدر بلند است این فانوس. زیادی بلند است این فانوس. به چه دردی می‌خورد این فانوس. چیزی که نمی‌بینیم با نورِ این فانوس. می‌فهمم که حرف‌های عجیبی می‌زنم. می‌فهمم که چیزی نمی‌فهمم. می‌فهمم که فکر می‌کنم چیزی نیست. چیزی هم اگر هست چیزی نیست. چیزی نیست که شب است. چیزی هم اگر هست سکوت است. چیزی هم اگر هست منم. چیزی که چیزی نیست. چیزی که منم در شب. چیزی که سکوتِ من است در شب. می‌فهمم که چیزی نمی‌فهمم از شب. می‌فهمم که نمی‌فهمم.

   این‌جا که منم چیزی نیست جز تخت‌خوابی که دراز به دراز افتاده‌ام رویش. چی می‌بینم اگر چشم‌های خواب‌آلود را باز کنم. خواب که ندارم من؛ بی‌خوابم. شب تا صبح فکر می‌کنم که خوابم. خواب می‌بینم که خوابیده‌ام با چشم‌های خواب‌آلود. چی می‌بینم اگر چشم‌های خواب‌آلود را باز کنم. می‌بینم از آسمان برف می‌بارد. آفتاب در میانه‌ی آسمان است و برف می‌بارد. برف که می‌رسد به زمین رنگی می‌شود. زمین رنگی می‌شود با برفی که از آسمان می‌بارد. چی می‌بینم اگر چشم‌های خواب‌آلود را باز کنم. می‌بینم کنارِ دریا خوابیده‌ام با چشم‌های خواب‌آلود. باران و برف و آفتاب. موج‌های دریا هم هستند. از آسمان برف‌ می‌بارد. در میانه‌ی راه برف می‌شود باران. به زمین که می‌رسد قطره‌ای رنگی‌ست که بخار می‌شود در آفتاب. به آسمان که می‌رسد می‌شود برف. بازی از نو.

 

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   پی‌یرو خُله، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠


مدادی که بی‌خودی خط می‌کشد، بی‌خودی می‌نویسد ـ فرناندو پسوآ

 

 

  

   روزهایی هم هست که فلسفه است؛ که زندگی را معنی می‌کند برای ما. سرنوشت کتابی‌ست به بزرگیِ دنیا. هرکسی فصلی از این کتاب است؛ غیرِ ما که پانویس‌های این کتابیم، حاشیه‌هایش، نقدهای تندوتیزی به متنِ کتاب. یکی از همان روزهاست امروز. حس می‌کنم یکی از همان روزهاست. حس می‌کنم با همین چشم‌های خوا‌ب‌آلود، با همین سرِ سنگین و مغزی که هنوز راه نیفتاده شبیه مدادی هستم که بی‌خودی به جانِ کاغذ می‌افتد، بی‌خودی خط می‌کشد، بی‌خودی می‌نویسد. مدادی که خودش نمی‌خواهد چیزی بنویسد.

    می‌نویسم برای این‌که خودم را گم کُنم. یعنی دیگرانی هم که گُم می‌شوند می‌نویسند؟ دوروبرم را که نگاه می‌کنم می‌بینم چیزی نمانده تا گُم‌شدن. شاد نیستم. غمگینم. گُم می‌کنم خودم را. کسی که خودش را گُم می‌کند باید رودخانه‌ای باشد که می‌رسد به دریا؛ نه این‌که با بادی از دریا ریخته باشد روی ماسه‌‌ها و آفتاب روی ماسه‌ها تابیده باشد و بخار کرده باشدش. من روی ماسه‌هایم. آفتاب روی ماسه‌ها می‌تابد. من بخار شده‌ام.

   چندماه گذشته از آخرین نوشته‌های من. در این چندماه خواب می‌دیدم که آدمِ دیگری شده‌ام که دارم به‌جای آدمِ دیگری زندگی می‌‌کنم. حس می‌کردم آدمِ خوش‌بختی هستم؛ هرچند خوش‌بختی همیشه لحظه‌ای دوام می‌آورد و بعد محو می‌شد. حس می‌کردم این آدمی که هستم آدمِ قبلی نیست. حس می‌کردم نیستم؛ وجود ندارم. حس می‌کردم همیشه آدمِ دیگری بوده‌ام. همیشه مغزِ آدمِ دیگری در سرم بوده است. هیچ‌وقت به‌جای خودم فکر نکرده‌ام. هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام، همیشه زندگی کرده‌ام. امروز دلم می‌خواهد آدمی باشم که هستم. دوست دارم آدمی باشم که قبلاً بوده‌ام. شاید هم آدمی باشم که دوست دارم باشم. کاری که نکرده‌ام، ولی خسته‌ام. سرم را می‌گذارم روی دست‌هایم. آرنج‌هایم را تکیه می‌دهم به میز. چشم‌هایم را می‌بندم. حالا آدمی هستم که قبلاً بوده‌ام. آدمی هستم که دوست دارم باشم.

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

 

   بعدِتحریر: فرناندو پسوآ پرتغالی بود. هزاروهشتصد و هشتادوهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و سی‌وپنج مُرد. شاعر بود، داستان می‌نوشت، ترجمه می‌کرد و نقد هم می‌نوشت. مشهورترین کتابش، کتابِ دل‌واپسی‌ست.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠