شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خاطراتِ خانوادگی

 

 

همه‌چیز شاید از روزی شروع شد که خبر رسید نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی رگبارِ بهرام بیضایی را قرار است در جشنواره‌ای ایتالیایی نمایش دهند؛ فیلمی که حالا چهل‌ودو سال از ساختش می‌گذرد و بعدِ این‌همه سال هنوز یکی از مهم‌ترین و بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است؛ تاریخ سینمایی که انگار باید آن‌را از نو مرور کرد و فیلم‌های دیدنی‌اش را از نو تماشا کرد و انگار این مسئولیتی‌ست که هر کشوری در قبال گوهرهای سینمایی‌اش دارد؛ گوهرهایی که مرور زمان را تاب می‌آورند و گرد و غباری روی‌شان نمی‌نشیند و با دیدن‌شان بعدِ سال‌ها حس نمی‌کنیم کهنه شده‌اند و دیگر به کار این روزگار نمی‌آیند و باید کنارشان بگذاریم.

گوهر اگر حقیقتاً گوهر باشد سالیان سال تاب می‌آورد و قدر و قیمتش سال به سال بیش‌تر می‌شود و گذر سالیان است که گوهر را قیمتی‌تر می‌کند؛ حتّا اگر آن فیلم به‌قولِ کارگردانش «با حداقلّ سرمایه، با حداقلّ امکانات، با درگیری‌های مختلفی که تهیه‌کننده‌اش بارها معوّق کرد، با قلیل‌ترین گروه فنّی در طول پنج ماه و به کمک حافظه ساخته شده، و در بسیاری موارد کاری غیر از این‌که شد ـــ لااقل در این شرایط و برای این گروه ـــ امکان‌پذیر نبوده است. امّا از طرف دیگر با شوق سرشار بسیاری از کارکنان و بازیگرانش به وجود آمد و تنها ادّعایش این است که نخواسته است دروغ بگوید.»

امّا حقیقت این بود که خبرِ خوش‌حال‌کننده‌ی ترمیمِ رگبارِ بهرام بیضایی هیچ ربطی به ما نداشت؛ هیچ ربطی به فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران هم نداشت که در شمار وظایفش یکی هم ترمیمِ فیلم‌های سینمای ایران است. کارِ ترمیمِ رگبارِ بهرام بیضایی را بنیاد سینمای جهان انجام داد که مدیرش مارتین اسکورسیزی‌ست؛ فیلم‌ساز امریکایی‌ای که علاوه بر فیلم‌سازی کاشفِ جواهراتِ بی‌بدیل و قدرندیده‌ی سینما هم هست و سال‌هاست در مقامِ سینماشناسی خبره این جواهرات را از سراسر جهان جمع می‌کند و ترمیم‌شان را به گروهی می‌سپارد که زیر نظر این بنیاد کار می‌کنند و البته اگر فکر می‌کنید هزینه‌ی ترمیمِ رگبارِ بهرام بیضایی را فیلم‌خانه‌ی ملّیِ ایران یا سازمانِ سینماییِ ایران پرداخته سخت در اشتباهید؛ چون این مؤسسه‌ی فیلمِ دوحه در قطر بود که این هزینه را فراهم کرد.

ظاهراً بیضایی فقط یک نسخه‌ی ۳۵ میلی‌متری از اوّلین فیلمِ سینمایی‌اش داشت که زیرنویس انگلیسی رویش حک شده بود. نسخه‌ی خوبی هم نبود؛ آسیب دیده بود و برای ترمیمش ظاهراً ۱۵۰۰ ساعت وقت صرف شد تا در نهایت نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی رگبارِ بهرام بیضایی در پنجاه‌وششمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم سان‌فرانسیسکو در امریکا و بیست‌وهفتمین دوره‌ی جشنواره‌ی ایل چینما ریتروواتو در ایتالیا روی پرده رفت و مارتین اسکورسیزی هم درباره‌اش گفت «بسیار مفتخرم که بنیاد سینمای جهان این فیلم خردمندانه و زیبا [را] ترمیم کرده که اوّلین فیلم بلند بهرام بیضایی‌ست. حال‌‌و‌هوای فیلم من را یاد بهترین چیزهایی انداخت که در فیلم‌های نئورئالیستی ایتالیایی دوست دارم و داستان زیبایی یک قصّه‌ی باستانی را دارد ـــ می‌توانید پس‌زمینه‌ی بیضایی را در ادبیات، تئاتر و شعر فارسی حس کنید. بیضایی هیچ‌گاه آن‌قدر که استحقاقش را داشت مورد حمایت قرار نگرفت. او اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند و فکر کردن درباره‌ی این موضوع که فیلمی چنین استثنایی ـــ که زمانی بسیار در ایران محبوب بود ـــ در آستانه‌ی نابودی همیشگی قرار داشت دردناک است. نگاتیو اصلی فیلم ضبط یا نابود شد و تنها چیزی که در دسترس بود یک نسخه‌ی ۳۵ میلی‌متری با زیرنویس انگلیسی بود. اکنون تماشاگران در سراسر دنیا می‌توانند این فیلم چشم‌گیر را ببینند. داستان فیلم رگبار به زیبایی افسانه‌های کهن است.»

یک سال بعدِ نمایشِ نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی رگبارِ بهرام بیضایی در جشنواره‌های جهانی نوبت به فیلم‌های دیگری رسید که ظاهراً این‌جا و در شرکتی ایرانی دو فیلمِ گاوِ داریوش مهرجویی و اون شب که بارون اومدِ کامران شیردل ترمیم شدند و نسخه‌ی ترمیم‌شده‌شان یک‌بار روی پرده رفت؛ بی‌آن‌که همه‌ی فرصتی برای نمایش دوباره‌شان پیدا شود.

حقیقت این است که سازمان سینمایی ایران باید راهی برای نمایش پیوسته‌ی این فیلم‌ها پیدا کند و نه‌‌تنها این دو فیلم که نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی رگبارِ بهرام بیضایی را هم به نمایش درآورد و همه‌ی این‌ها را می‌تواند در قالب برنامه‌های پیوسته‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران اجرا کند.

رئیس سازمان سینمایی ایران که ۱۹۷۰ روز را در شماره‌ی ششِ ژان بارت گذرانده و رایزنِ فرهنگی ایران در فرانسه بوده خوب می‌داند که فیلم‌خانه‌ی ملّیِ فرانسه ـــ یا آن‌طور که مشهور است سینماتِکِ فرانسه ـــ چه نقش مهمّی در تاریخ سینمای آن کشور داشته و نمایش‌های پیوسته‌ی سینماتِک از سال‌های دور تا همین سال‌ها همیشه برقرار بوده و همیشه عشقِ فیلم‌ها و جوان‌هایی پیدا شده‌اند که روی صندلی‌های سالنِ سینماتِک لم بدهند و تاریخ سینما را مرور کنند و سینما را بی‌واسطه بیاموزند و آماده‌ی فیلم‌سازی شوند.

و فقط همین نیست؛ نسخه‌ی خوب و خوش‌کیفیّت و سالمِ همه‌ی فیلم‌های تاریخِ سینمای ایران فقط در فیلم‌خانه‌‌ی ملّی ایران موجود است؛ آن‌جاست که می‌شود این فیلم‌ها را دید و اگر چیزی برای آموختن در این فیلم‌ها باشد صرفاً با دیدنِ این نسخه‌های خوب و خوش‌کیفیت است که می‌شود آموخت.

امّا مشکل این‌جاست که درهای فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران سال‌هاست به روی کسانی که می‌خواهند تاریخِ سینمای ایران را ببینند بسته است. راهی انگار برای دیدنِ این فیلم‌ها نیست و فیلم‌ها انگار در قفسه‌های فیلم‌خانه‌ی ملّی خاک می‌خورند یا دست‌کم سالی یک دوبار گردوخاک‌شان را پاک می‌کنند تا دوباره گردوخاکِ تازه‌ای روی‌شان بنشیند.

حقیقت این است که وظیفه‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی فقط حفظ و نگه‌داری این نسخه‌ها در قفسه‌های دربسته نیست؛ وظیفه‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی نمایشِ پیوسته‌ی فیلم‌ها هم هست؛ چه فیلم‌های ایرانی‌ای که قطعاً نمی‌شود نسخه‌ی خوبی از آن‌ها را جایی جز مجموعه‌ی عظیمِ فیلم‌خانه‌ی ملّی سراغ گرفت و چه فیلم‌های غیر ایرانی‌ای که نسخه‌های خوب‌شان آن‌جا بایگانی شده؛ فیلم‌های ۷۰ میلی‌متری‌ای که سال‌هاست رنگِ پرده را ندیده‌اند.

در دوره‌ی ریاستِ قبلیِ سازمان سینمایی ایران کسی به فکرِ باز کردنِ درهای بسته‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران نبود؛ شاید به این دلیل که رئیسِ قبلی از ارزش و اهمیّتِ فیلم‌خانه‌ی ملّی خبر نداشت و ترجیح می‌داد به‌جای آن‌که مدیری فرهنگی باشد رفتاری سیاسی داشته باشد و حرف‌های عجیبی درباره‌ی جایزه‌ی اسکار و جشنواره‌ی کن و چیزهایی از این دست بزند و این ظاهراً چیزی‌ست که رئیس فعلیِ سازمانِ سینمایی ایران دوست نمی‌دارد و ترجیح نمی‌دهد.

معلوم نیست چرا درهای بسته‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران به روی تماشاگران و محقّقان و منتقدان باز نمی‌شوند؛ چه‌کسی دوست ندارد فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران دوباره رونق بگیرد؟ چه‌کسی از این می‌ترسد که تحقیق‌های تازه‌ای درباره‌ی سینمای ایران منتشر شود و تاریخ سینماهای تازه‌‌تری نوشته شود؟

تا درهای بسته‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران باز نشوند و فیلم‌ها از گنجه بیرون نیایند و رنگِ پرده را نبینند تحقیق‌های تازه هم از راه نمی‌رسند و تاریخ سینماهای تازه‌تری نوشته نمی‌شوند و رئیس سازمانِ سینمایی ایران که ۱۹۷۰ روز را در شماره‌ی ششِ ژان بارت گذرانده و رایزنِ فرهنگی ایران در فرانسه بوده خوب می‌داند که وظیفه‌ی سازمان سینماییِ ایران فقط حمایت از فیلم‌ها و صدور پروانه‌ی ساخت و پروانه‌ی نمایش نیست؛ رونقِ دوباره‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران هم هست و فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران برای رونقِ دوباره به سالنِ نمایشی تمام‌وقت نیاز دارد؛ سینمایی مخصوص نمایش فیلم‌های بایگانی‌شده در قفسه‌های دربسته؛ جایی که بشود هفته‌ای چند بار فیلم‌های تاریخ سینمای ایران را مرور کرد و فیلم‌های غیر ایرانیِ این مجموعه را هم دید.

نویسنده‌ی این یادداشت پیش از این نوشته بود تا درهای بسته‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران باز نشوند و جلسه‌های هفتگی و ماهانه‌ی نمایش فیلم ازنو راه نیفتند و عشقِ‌فیلم‌ها و منتقدها و فیلم‌سازها راهی برای دیدنِ این فیلم‌ها پیدا نکنند وضعیتِ سینمای ایران قطعاً بهتر از این نمی‌شود. سینما تاریخِ سینماست و بخش عمده‌ای از تاریخِ سینمای ایران سال‌هاست در دسترس نیست و تلاش‌ها برای دسترسی به این گنجینه همیشه بی‌فایده بوده و همیشه کسانی بوده‌اند که گفته‌اند ضرورتی به دیدنِ این فیلم‌ها نیست.

دو سال بیش‌تر به پایان دوره‌ی کاری رئیس سازمان سینمایی ایران نمانده. باید امیدوار بود که زودتر خبرِ بازگشایی درهای بسته‌ی فیلم‌خانه‌ی ملّی ایران منتشر شود؛ خبری که قطعاً از ساختِ فیلم‌های بی‌کیفیّتِ این سال‌ها خوش‌تر است و چه بهتر که یکی از همین روزها این خبرِ مسرّت‌بخش را اعلام کنند که بالأخره می‌شود تاریخِ سینمای ایران را مرور کرد و می‌شود فیلم‌هایی را دید که سالیانی پیش از این روی پرده‌ی سینماهای ایران رفته‌اند.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳

معبدِ دربسته

 

 

   بهترین روزهای زندگی‌ام در سینماتِک گذشت؛ روزهایی که از صبح تا شب فیلم می‌دیدیم و تاریخ سینما را مرور می‌کردیم و شب با چشم‌هایی سرخِ سرخ به خانه برمی‌گشتیم. اگر سینماتِک نبود نه منتقد می‌شدم نه فیلم‌ساز.

فرانسوا تروفو

   اگر از من بپرسید بهترین راه برای شناخت سینما چیست، می‌گویم فیلم‌دیدن در سینماتِک. دانشگاه را رها کنید؛ به سینماتِک بروید و سینما را بی‌واسطه یاد بگیرید.

ژان‌لوک گُدار

   ... امّا این‌جا پاریسِ سال‌های هزارونهصد و شصت نیست که جوان‌‌ها و عشقِ‌فیلم‌ها و منتقدها و فیلم‌سازها از خواب بیدار شوند و با چشم‌های خواب‌آلود خود را به سینماتِک برسانند و روی صندلی‌هایی نزدیک‌ِ پرده‌ی سینما بنشینند و فیلم‌هایی را ببینند که نه‌ فقط خواب را از چشم‌های‌شان، که هوش را هم از سرشان می‌رباید و اوّلین فیلم که تمام می‌شود بی‌تابِ فیلمِ دوّم باشند و ساعت و دقیقه و ثانیه را فراموش کنند و خوش باشند از این‌که قرار است فیلم‌های دیگری هم ببینند و شاد باشند از این‌که فیلم‌هایی روی پرده‌ی سینماست که بهترین‌های آن سال‌هاست.

   امّا این‌جا که ما زندگی می‌کنیم خبری از سینماتِک یا، معادلِ فارسی‌اش، فیلمخانه‌ی ملّی نیست. ظاهراً که فیلمخانه‌ی ملّی هنوز وجود دارد؛ هست؛ دفتری دارد و کارمندانی و مدیرانی که یکی از کارها‌ی‌شان حفظ و نگه‌داریِ نسخه‌های خوب و باکیفیتِ فیلم‌هاست؛ چه فیلم‌های ایرانیِ سال‌های دور و نزدیک و چه فیلم‌های غیرِ ایرانیِ دوبله‌ای که ظاهراً فقط در آرشیو فیلمخانه‌ی ملّی هست؛ هرچند سال‌هاست خبری از فیلمخانه‌ی ملّی به گوش نمی‌رسد. جلسه‌های هفتگی و ماهانه‌ی نمایش فیلم تعطیل شده‌اند و فیلمخانه‌ی ملّی فقط به وظیفه‌ی حفظ و نگه‌داریِ فیلم‌ها و موادِ تبلیغی بسنده کرده است؛ یا چیزهای دیگری که خبری از آن‌ها نداریم.

   امّا اهمیتِ فیلمخانه‌ی ملّی محدود به حفظ و نگه‌داریِ فیلم‌ها و موادِ تبلیغی نیست؛ جلسه‌های هفتگی و ماهانه‌ی نمایش فیلم هم، قاعدتاً، در شمارِ کارهای فیلمخانه‌ی ملّی‌ست؛ نمایشِ فیلم‌هایی که نمی‌شود جای دیگری دید؛ یا اگر می‌شود نسخه‌ی خوبش را نمی‌شود پیدا کرد و دید. نکته روشن است: جمله‌ی آشنایی‌ست این جمله که «فیلم را باید روی پرده دید» و ظاهراً جمله‌ای‌ست که به قاعده تبدیل شده، امّا هر قاعده‌ای، انگار، استثنایی هم دارد و استثنای بزرگِ این قاعده، انگار، وضعیتِ فیلم‌دیدنِ ما در ایران است. سال‌هاست که فیلم‌های مهم غیرِ ایرانی روی پرده‌ی سینماهای ایران نمی‌آیند؛ یا دست‌کم نمایش‌های محدودی دارند که کم‌تر کسی از آن‌ها باخبر می‌شود. پیش‌تر جشنواره‌ی فیلمِ فجر فرصتی بود برای دیدن نسخه‌ی اصلیِ فیلم‌ها؛ نسخه‌ی سی‌وپنج میلی‌متریِ فیلم‌ها؛ یعنی همان چیزی که مشهور است به سینما، امّا سال‌هاست، به دلایلی، خبری از سینما و فیلم‌های غیرِ ایرانی نیست.

   سینما منتقل شده است به خانه و فیلم‌دیدن که، ظاهراً، آیینی جمعی‌ست، بدل شده است به امری شخصی. فیلم‌ها را در گوشه‌ی خلوتِ خود می‌بینیم؛ در تلویزیون‌های کوچک و بزرگی که هرقدر هم خوش‌کیفیت باشند، ظاهراً، جای خالیِ پرده‌ی سینما را پُر نمی‌کنند. مسأله فراموش‌کردنِ آیینِ جمعیِ فیلم‌دیدن است؛ این‌که فیلم را باید در سینما دید؛ در تالارِ تاریکی که نور را روی پرده‌ی سفید می‌اندازد و آن‌چه می‌بینیم، ظاهراً، هیچ شباهتی ندارد به فیلمی که در خانه می‌بینیم. گوشه‌ی خانه، در اتاقی که نور از در و دیوارش می‌بارد، تنها می‌نشینیم روبه‌روی تلویزیون‌های کوچک و بزرگی که قرار است جای خالی سینما را پُر کند.

   امّا حقیقت این است که هیچ گوشه‌ی خلوتی، هیچ سینمای شخصی و خانگی‌‌ِ خوش‌کیفیتی جای خالیِ سینما را پُر نمی‌کند. سینمای خانگی قرار نیست معادلِ سینما باشد؛ چیزی‌ست شبیه خودش. قرار نیست چیزی غیرِ خودش باشد. یعنی قرار نیست فیلم‌دیدن در خانه جای فیلم‌دیدن در سینما را بگیرد؛ هرچند این اتّفاقی‌ست که این‌ روزها افتاده و فکر می‌کنیم وقتی نسخه‌ی خانگیِ فیلم‌ها در دسترس است، چه نیازی به دیدن‌شان در سینما هست؟ همین است، شاید، که مدیران و دست‌اندرکارانِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر را هم به صرافتِ پخشِ دی‌وی‌دیِ فیلم‌ها در جشنواره انداخت. یک‌روز در جشنواره‌ی فیلمِ فجر نشسته بودیم و فکر می‌کردیم قرار است نسخه‌ی خوبی از آن فیلم را ببینیم، امّا با دی‌وی‌دیِ خش‌دارِ فیلمی طرف شدیم که بیست‌دقیقه یک‌بار برمی‌گشت سرِ جای اوّل.

   امّا این‌ها دو مسأله‌اند؛ دو نکته‌ی جداگانه که نباید آن‌ها را یکی کرد. فیلم‌دیدن در سینما یک‌چیز است و فیلم‌دیدن در فیلمخانه یا سینماتِک چیزی دیگر. سینما قرار نیست جای خالیِ فیلمخانه را پُر کند. کارِ فیلمخانه نمایشِ فیلم‌های مهم و مشهورِ تاریخِ سینماست؛ بهترین فیلم‌ها با بهترین کیفیت. فیلمخانه قرار است چیزی شبیه کلاس درس باشد. قرار است سینما را بی‌واسطه درس بدهد. تنها جایی‌ست که می‌شود سینما را بی‌واسطه آموخت. جمله‌ی مشهوری شده است در این سال‌ها که «سینما تاریخِ سینماست»؛ لابد با گوشه‌ی چشمی به جمله‌ی مشهورِ هگل که گفته بود «فلسفه تاریخِ فلسفه است». یعنی سینما را باید با سینما آموخت. با دیدنِ فیلم‌هاست که می‌شود فیلم‌سازی را آموخت. امّا چگونه می‌شود تاریخِ سینما را دید وقتی جایی برای دیدنِ تاریخِ سینما نیست؟ اصلاً خیال کنیم که بهترین و مهم‌ترین فیلم‌های تاریخِ سینمای جهان را می‌شود به‌سادگی در پیاده‌رو خیابان‌های کوچک و بزرگِ تهران پیدا کرد؛ فیلم‌های فللینی و ولز و گُدار و آنتونیونی و خیلی‌های دیگر را. امّا این‌ها تاریخِ سینمای جهان است. چه ربطی به ما دارد؟ مهم‌ترین و بهترین فیلم‌های تاریخِ سینمای ایران را هم می‌شود با بدترین کیفیتِ ممکن کنارِ همان فیلم‌ها پیدا کرد؛ نسخه‌های بی‌کیفیت و درب‌وداغانی که ندیدن‌شان، انگار، بهتر از دیدن‌شان است؛ بس‌که تصویرها ناواضحند و محو؛ بس‌که صداها خراب است و چیزی شنیده نمی‌شود. این‌جاست که می‌رسیم به یک سئوالِ اصلی. چرا باید این فیلم‌ها را دید وقتی نشانی از فیلمِ اصلی ندارند؟ می‌رسیم به این‌که فیلم‌های مهمِ تاریخِ سینمای ایران همین فیلم‌هایی هستند که در پیاده‌رو خیابان‌های کوچک و بزرگِ تهران پیدا می‌شوند؟ همین فیلم‌های بی‌کیفیتِ بدصدایی که ندیدن‌شان، انگار، بهتر از دیدن‌شان است؟ جوابِ این سئوال را، انگار، تاریخ‌نویسان سینمای ایران پیش از این داده‌اند و جواب‌شان، انگار، چیزی غیرِ این است.

   نسخه‌ی خوب وخوش‌کیفیتِ فیلم‌های تاریخِ سینمای ایران فقط در فیلمخانه‌ی ملّی ایران موجود است؛ آن‌جاست که می‌شود این فیلم‌ها را دید و اگر چیزی برای آموختن در این فیلم‌ها باشد، صرفاً، با دیدنِ نسخه‌های خوب و خوش‌کیفیت است که می‌شود آموخت. امّا مشکل این‌جاست که درهای فیلمخانه‌ی ملّی ایران به روی کسانی که می‌خواهند تاریخِ سینمای ایران را ببینند بسته است. راهی، انگار، برای دیدنِ این فیلم‌ها نیست و فیلم‌ها، انگار، در قفسه‌های فیلمخانه خاک می‌خورند، یا دست‌کم سالی یک دوبار گردوخاک‌شان را پاک می‌کنند تا دوباره گردوخاکِ تازه‌ای روی‌شان بنشیند. این‌جاست که می‌رسیم به سئوالِ اصلیِ این یادداشت؛ این‌که چرا درهای فیلمخانه‌ی ملّیِ ایران را بسته‌اند و چرا خبری از جلسه‌های هفتگی و ماهانه‌ی نمایش فیلم نیست و چرا نمی‌شود فیلم‌های مهم و تاریخ‌سازِ سینمای ایران را دید؟ یک نکته روشن است: تا درهای بسته‌ی فیلمخانه‌ی ملّیِ ایران باز نشوند و جلسه‌های هفتگی و ماهانه‌ی نمایش فیلم ازنو راه نیفتند و عشقِ‌فیلم‌ها و منتقدها و فیلم‌سازها راهی برای دیدنِ این فیلم‌ها پیدا نکنند، وضعیتِ سینمای ایران، قطعاً، بهتر از این نمی‌شود. سینما تاریخِ سینماست و بخشی از تاریخِ سینمای ایران، سال‌هاست در دسترس نیست؛ به این دلیلِ ساده که درهای فیلمخانه‌ی ملّیِ ایران بسته است. کسی خبر دارد این درِ بسته کِی باز می‌شود؟ جواب را، احتمالاً، باید از مدیران و کارمندانِ فیلمخانه پرسید. 

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   بوسه‌های دزدکی، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠