شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ـ فیل در تاریکی


افندی به خانه اشاره کرد. گفت «همینجاست.»

جلال نگاه کرد. خانه بنظر متروک می‌آمد. نه هیچ چراغ روشنی. گوش داد. نه هیچ صدایی ـ مگر هوهوی باد.

جلال گفت «کبریت بزن.»

افندی کبریت زد. شعله هور کشید و از دم زمهریر خاموش شد.

جلال گفت «درو واکن.»

افندی از چهار پله بالا رفت. در ایوان به در فشار داد. در چوبی با صدای خشک از پاشنه چرخید.

جلال صدا زد حسین!

از پله‌ها بالا رفت. کبریت از دست افندی گرفت. یک دانه چوب روشن کرد و شعله را در حمایت مشت‌هاش گرفت. از آستانه رد شد. چوب در انتهاش بود. دورش انداخت. حالا در حفاظ اتاق بود، در ظلام محض. یک چوب دیگر روشن کرد. دیگر حاجت به حمایت شعله نبود. اتاق برهنه از شعله‌ی زرد و لرزان کبریت از ابهام درآمد. به‌نظر جلال چنین آمد که یک‌چیز میان تخت سفری کنجله بود. یک ‌چه انگار در خواب خوش شبانه‌اش بود. یک‌قدم جلوتر رفت. یک چوب دیگر درآورد و کله‌ی برآمده‌اش را میان دو انگشت شست و سبابه لمس کرد و کبریت کشید. حسین، دمر، روی تخت افتاده بود. سرش را برگرداند.

داد زد یا امام!

یادت می‌آید یک سالت بود و مادر همیشه ترا به کولش می‌بست چون از پیِ سه‌تا دختر و پسر آمده بودی که هیچکدامشان چندماهی نپاییده بودند و عزیزت می‌داشتند و هنوز راه‌رفتن نمی‌دانستی و عصرها پدر اگر حالش خوش بود قزل را به حیاط می‌آورد و تو به ذوق می‌آمدی و جنگ تمام شده بود اما هنوز تنگسالی بود و چایی را با کشمش می‌خوردید چون قیمت قند به جان آدم بسته بود و پدر دست در جیب می‌کرد و مشت پر از قندش را بالا می‌گرفت و آنوقت قزل چراغپا می‌کرد و یال بلندش را به پشت می‌ریخت و دمش زمین را جارو می‌کرد و با دست‌های تاشده زیر سینه‌اش دنبال مشت پدر حیاط را دور می‌گشت و تو از شوق جیغ می‌کشیدی و آنوقت پدر مشت را در دهن اسب خالی می‌کرد و جلال تقلید پدر می‌کرد و جلال از جیب پدر قندها را کش می‌رفت و تو را وسط اتاق سرپا نگه می‌داشت و تو به قند عاشق بودی و ترا چراغپا می‌کرد تا ترا راه‌رفتن آموخت.

یادت می‌آید سه‌سال و نیمت بود و تابستان بود و تو یک‌هفته بود در تب می‌سوختی و یک‌روز پزشکیاری که آنطرف‌ها رد می‌شد با ته‌قاشق از گلویت چرک برداشت و در آب ولرم ریخت و گفت چرک‌ها چون در آب حل نشده پس حتم پسرک دیفتری گرفته است و اگر ترا به شهر نرسانند کارت تمام‌ست و جلال آنوقت ترا به کول بست و تا سر جاده یکنفس دوید و ترا سوار کامیون کرد و وقتی به آبیک رسیدید شب بود دیگر و منتظر ماشین دیگر ماندید و تو ناگهان سرت را بالا کردی و به دور و برت نگاه کردی و به جلال لبخند زدی و گفتی داداشی من گشنمه چون تبت رفته بود و پس از چندروز تو غذا می‌طلبیدی و جلال نان و چایی شیرین سفارش داد و باهم خوردید و شب را در همان قهوه‌خانه سرکردید و صبح به ده برگشتید و تو تمام راه از جلال کولی گرفته بودی.

یادت می‌آید پنج‌سالت بود و مادر از ذات‌الریه می‌مرد و تو هنوز مردن نمی‌دانستی اما جلال می‌دانست و ترا برداشت برد ماهیگیری و با قزن‌قفلی قلاب ساخت و آنرا به نخ بست و سر دیگر نخ را به سر چوبدست گره زد و برایت قزل‌آلا گرفت و تو کیسه دستت بود و جلال ماهی‌ها را در کیسه می‌گذاشت و سرت گرم بود و مادر زیر خاک می‌رفت حالا و جلال می‌دانست و تو نمی‌دانستی و عصری به خانه وقتی برمی‌گشتید جلال پرسید خب چندتا ماهی گرفتیم و تو کیسه را دستش دادی و جلال نگاه کرد و دید همه‌اش قلوه‌سنگ بود چونکه تو ماهی‌ها را یواشکی به آب می‌دادی و بجای آن‌ها قلوه‌سنگ در کیسه می‌گذاشتی و به خانه برگشتید و مادر دیگر نبود و تو شب‌ها عادت داشتی بغل مادر می‌خوابیدی و گریه کردی و بهانه‌ی مادر گرفتی و آن‌شب کنار جلال خوابیدی و خواب ماهی‌های نهر می‌دیدی.

یادت می‌آید هشت‌سالت بود و جلال از سربازی برمی‌گشت و برایت توپ ماهوتی سوقات آورده بود و تو با بچه‌های ده که تابحال توپ ماهوتی ندیده بودند به بازی رفتی و دست رشته کردید و توپ ناگهان از دست یکی در رفت و در مبال همسایه افتاد و تو گریان به خانه آمدی و جلال گفت چی شده و خندید و گفت من جلال معجزه‌گرم و ترا به اتاق برد و تنگ عصر بود و درها را بست و چراغ لامپا روشن کرد و جانماز پهن کرد و به تو گفت آن‌سر بنشینی و از تاقچه مفاتیح‌الجنان پدر آورد و آنرا بر جانماز گشود و ورد خواند و بر کتاب دمید و ورد خواند و در هوا دمید و حالا بتو می‌گفت چشم‌هایت را هم بگذاری و می‌گفت حالا معجزه‌ی جلال را به چشم خود می‌بینی و تو دل در دلت نبود و مضطرب بودی و حالا بتو می‌گفت چشمهایت را باز کنی و تو چشمهایت را باز کردی و بر مفاتیح‌الجنان گشوده یک توپ ماهوتی نو دیدی و از ترس جیغ کشیدی و توپ با کرک‌های سفید و خط‌های سیاه مارپیچش ترا لبخند می‌زد و جلال گفت نترس توپ مال تست و تو برداشتیش و دیدی راستی لنگه‌ی همانی‌ست که حالا در قعر چاه بود و از شوق توپ را بوسیدی و به جلال چنان نظر می‌کردی که گویی جلال خود خدا بود و توپ را قایم کردی و دیگرش دست بچه‌ها ندادی و سال‌ها نگهش داشتی و نمی‌دانستی جلال با خود از شهر دوتا توپ یک‌شکل ماهوتی آورده بود و یکی را دست تو داده بود و اگر دومی را هم گم می‌کردی دیگر هیچ معجزه‌یی کارگر نبود و تو نمی‌دانستی همه‌ی معجزه‌ها فقط یکبار تکرار می‌شوند.

تو مگر این چیزها را حالا بدانی.

تو مگر این چیزها را حالا بیاد بیاوری.

 

[فیل در تاریکی، قاسم هاشمی‌نژاد، کتابِ زمان، چاپِ اوّل (و آخر) هزار و سیصد و پنجاه‌وهشت] 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸

سرزدن به کتاب‌خانه ـ از پیدا و پنهان


... یک‌وقتی پیش «شمیم بهار» شکایت می‌کردم که رسم‌الخطِ زبانِ فارسی بسیار مشکل است، چون نام شاعری مثل «اثیرالدین اَخسیکتی» را از کجا بدانیم تلفّظش «اُخسیکتی» نیست، یا «اِخسیکتی»، یا «اِخسیکُتی». و نتیجه گرفتم که در تمام مملکت، شاید، هزارنفر بیش‌تر نباشند که قرائتِ صحیح اسم «اَخسیکتی» را بدانند. و «شمیم» در پاسخ گفت «خب، ما به همان هزارنفر می‌گوئیم باسواد!»

***

برای «شمیم بهار» احترامی در حد ستایشِ بی‌حد قائلم. استادِ من و مرشدِ من است در بسیاری از زمینه‌های فرهنگی؛ از سینما تا ادبیات و موسیقی و شعر. درست‌‌‌نگاه‌کردن و فاصله‌گرفتن و احساساتی‌نشدن در داوری را از او یاد گرفته‌ام. در طولِ این سی‌وپنج‌سال [چهل‌وپنج‌سال] تلمّذ و رفاقتم، هیچ خطایی، حتّا یک‌بار، در نقد و نظرش ندیده‌ام و این یا به‌خاطر نهایتِ تکریم و قبولی من نسبت به کار و شخصیتش است، و یا خطاناپذیریِ او را گواهی می‌دهد. و گمان می‌کنم هردو. آقای «بهار» همیشه برایم متر و معیار یک «آربیتر» درجه‌ی اوّل بوده است. صاحبِ چنان سواد و شعور و شمّ و سلیقه‌ای‌ست که هر اشاره‌ی مختصرش راه‌گشای دنیای تازه‌ای برایم می‌شود و اگر یک معلّم در همه‌ی عمرم داشته‌ام هم‌او بوده است. همان چند مقاله‌ی مختصر، در حد جامع‌ترین و هوشمندانه‌ترین نقدهای سینمایی‌‌ست که عمرم خوانده‌ام و با همان دوسه مقاله جایگاهی را در نقدِ ایران ـ برخلافِ عمد و خواسته‌اش ـ صاحب شده که بسیاری با صدها مقاله نتوانسته‌اند و خودِ این قیاس، نامطلوب و مع‌الفارق است. موضعی که دربرابر ادبیاتِ آلاسارتریِ پولیتیزه‌‌ی «جلال آلِ احمد» گرفت، بسیار خطیر بود و این در دوره‌ای بود که کسی دربرابر آن وجودِ جنگ‌جوی ناآرامِ کلّه‌شق سر بلند کند. هرچه را هم که درباره‌ی آن نوشت و پیش‌بینی کرد، درست درآمد و گردوخاک که خوابید، دیدیم حق با او بود.

***

درطولِ سی‌وپنج‌سال [چهل‌وپنج‌سال] ناظر و شاهدِ کارِ عظیم ـ ولی کم‌شناخته‌شده‌ی ـ «بیژن الهیِ» شاعر و مترجم بوده‌ام و همیشه تحسینش کرده‌ام. تحسین کرده‌ام آن روح وسواسی و کمال‌گرای بی‌نظیری را که سالی را بر سر سطری می‌گذراند و هم‌چنان قانع نمی‌شود.

یا چه لذّت و آموزشی داشته است برایم شعور و کار «قاسم هاشمی‌نژادِ» نویسنده؛ که آن آرامش صوفیانه‌ی غبطه‌برانگیزش مرا همیشه با افسوس، به‌یادِ همه‌ی چیزهایی که ندارم و از کف داده‌ام انداخته است و قصّه‌ی «خیرالنساء»ش، از زیباترین نوشته‌هایی‌ست که در این بیست‌سال [سی‌سال] خوانده‌ام.  

 

[آیدین آغداشلو، در کتابِ از پیدا و پنهان، کتابِ سیامک (با همکاریِ نشر آتیه)، بهار هزار و سیصد و هفتادونُه]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

سرزدن به کتاب‌خانه ـ 1

 

از فیل در تاریکی [تکّه‌ی اوّل]

 

دید دلش شوریده و تاریک بود. منقلب بود و طاقت نشستن نداشت. در رو به خیابان دفتر را باز کرد و در رفت. روبروش حالا مسجد امام حسن بود که نیمه‌کاره بود. به سیروس پیچید. رو به بالا رفت. از تیمچه‌ی انصاف گذشت. حالا روبروش مسجد ملاابوالحسن بود. حالا کنار یک سقاخانه‌ی متروک بود. یک ساعت‌ساز پیر، تک ذره‌بین به چشم، در دکانکش نشسته بود و رقاصک شکسته‌ی ساعتی را منقاش برمی‌داشت. کج کرد و وارد مسجد آیت‌الله نوری شد. این مسجد را همیشه دوست داشت. نقلی و نجیب و مأنوس بود. مثل خانه‌ی خود آدم. خانه‌ی خدا به این مهربانی و رأفت سراغ نداشت. آن درخت‌ها. آن حوض کوچک پرآب که در جنبش ماهیهای آن وضو می‌گرفتی. آن بالاخانه‌ها. آن کفترهای دستاموز. آن صحن تسلی‌بخش. آن محراب کوچک متواضع که ملکوت در آنجا لانه داشت. دلش از شور لرزید. کنار حوض کفش‌ها را کند. جوراب‌ها را کند. کتش را کند. آستین‌ها را بالا زد. وضو گرفت. بعد، همانطور تر از طهارت، وارد صحن خالی شد و در بوی کیمیایی تربت دلش قرار گرفت. کت را کنارش تا کرد. مهری مقابلش گذاشت، قامت بست و به نماز ایستاد. زانو زد. پیشانی بر مهر گذاشت. سال‌ها بود که دیگر نماز نمی‌خواند. چندبار حاجی عوض‌پور و پدرش برایش پیغام داده بودند که پسرجان اصول دین نماز است، نمازت ترک نشود. اما او نشنیده گرفته بود. بعد از آن‌همه تأخیر و غفلت، حالا غرقه در جلال خداوندش بود. حضور قلبش با خدای خودش هیچوقت اینقدر از سر صدق و شور نبود. این همه با وقوف و وحدت همراه نبود. بدون کلام اما با همدلی. دیری در آن حال ماند. وقتی سر برداشت، چشم‌هایش از سوز دل تر بود و گردی مهر، مثل یک ماه‌گرفتگی محو، روی پیشانیش داغ بلا گذاشته بود.

جلال امین وقتی از حیاط مسجد قدم به خیابان گذاشت، در شعاع کج نوری بود که آفتاب از میان پارگی ابر می‌تابید. حس کرد حالش بهتر است. دلش تازه و سبک بود. صاف.

 

بعدِ تحریر: فیل در تاریکی، نوشته‌ی قاسم هاشمی‌نژاد، کتابِ زمان، 1358

 

بعدِ بعدِ تحریر: یک رُمانِ پُلیسیِ ایرانی، واقعاً ایرانی. با شخصیت‌هایِ معرکه، داستانِ جذّاب و دیالوگ‌های عالی. کارِ آدمی که ادبیاتِ پُلیسی را مثلِ کفِ دستش می‌شناسد. حیف که بیست‌ونُه‌سال از اوّلین و آخرین چاپش می‌گذرد و چه‌خوب که بیست‌ونُه‌سال از اوّلین و آخرین چاپ و سی‌دوسال بعد از نوشتنش، هنوز تَروتازه است؛ یکّه و بی‌رقیب...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧

شب از کجا درز می‌کند این‌همه یک‌جا...

 یک:

 شب از کجا درز میکند اینهمه یکجا نمناک از هق‌هق کناره‌هات با ردّ مار روانی وُ زلال شیریت راه میکشد مدام به ستاره‌هابر این سفینه که مردگان حرّاف میبرد من بیرون زمان آه میکشم اسم تصنیفی تو بر لبانم در این شب دیوانه‌ی فراموشی عاقبت آستین تو بگیرم وُ بالا شوم تا سرچشمه‌ات ای آزادی بشنو بشنو ماهی گمشده پَره‌اش را به قلب زمین میزند هنوز تنها عاشقان رو به مرگ روانند لبهای بی‌زوالشان عریان‌تر از باران چون پر شوی از دریا    ما را به جاودانگی بسنج    فقط خاطره ای ردّ شبانه‌ی اشک

از پری‌خوانی، دفترِ شعرِ قاسم هاشمی‌نژاد، بهمن 1358

 دو:

 ... مسأله این نیست که «رنگ» چیزِ بدی‌ست؛ خیلی از فیلم‌ها را نمی‌شود بدونِ «رنگ» دید. امّا فیلم‌هایی هستند که اگر «رنگ»ی بودند ـ احتمالاً ـ به فیلم‌هایی کاملاً معمولی بدل می‌شدند و یکی از این فیلم‌ها، «دختر رویِ پُل» [1999] است؛ یک فیلمِ سیاه‌وسفید و دل‌پذیر که حکایتِ یک دل‌دادگیِ نامُتعارف را نشان می‌دهد. شاید اگر «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی «رنگ» را از فیلمش حذف نمی‌کرد و «دختر رویِ پُل» را سیاه‌وسفید نمی‌ساخت، نتیجه‌یِ کارش این‌قدر دیدنی نمی‌شد. از این بابت مُطمئنم...

 حکایتِ دل‌دادگی در سینما ـ ظاهراً ـ چیزِ تازه‌ای نیست؛ امّا «دختر رویِ پُل» یک‌جور دل‌دادگی را نشان می‌دهد که می‌شود دوستش داشت. این داستانِ همان مَثَلِ قدیمی‌ست که می‌گوید آدم‌ها نیمه‌یِ گُم‌شده‌ای دارند و باید به‌جُست‌وجویِ  این نیمه‌یِ گُم‌شده برآیند. یک‌جایِ فیلم، مردِ داستان [دانیل اوتوی] اسکناسی پاره را به دخترکِ جذّاب و دل‌رُبا [ونسا پارادی] نشان می‌دهد و می‌گوید اسکناسِ نصفه، ارزشی ندارد و بعد با شُعبده‌بازی آن نیمه‌یِ دیگر را هم ظاهر می‌کند و نتیجه می‌گیرد که اگر دخترکِ دل‌رُبا نباشد، او چیزی جُز این اسکناسِ پاره نیست. صریح‌تر از این می‌تواند ابرازِ علاقه کند؟ امّا دخترکِ دل‌رُبا، ساده‌تر از آن است که معنایِ این ابرازِ علاقه را بفهمد و همین است که هربار چشمش به جوانی جذّاب می‌افتد، پیش می‌رود و پُشتِ سر را نگاه نمی‌کند؛ بی‌آن‌که بداند طالعش، تقدیرش، ماندن در کنارِ همین آدمی‌ست که خودش را اسکناسی پاره و بی‌ارزش می‌داند...

 و این آدم، این عاشقِ بی‌قدر شده، چه‌کاره است؟ چاقو پرتاب می‌کند و زمانی‌که با دخترکِ دل‌رُبا آشنا می‌شود، حس می‌کند که الاهه‌یِ الهامش را پیدا کرده است. این است که چاقوها را به‌سویِ او پرتاب می‌کند و خیالش راحت است که چاقوها این الاهه‌یِ دل‌رُبا را از پا درنمی‌آورند. مُهم، آن اطمینانِ خاطر است. خیالش قُرص است که دخترکِ دل‌رُبا از این چاقوها نمی‌ترسد. وقتی هم که نترسد، همه‌چیز روبه‌راه می‌شود. و البته، در همه‌یِ صحنه‌هایی که چاقوها را پُشتِ هم به‌سویِ این الاهه‌یِ دل‌رُبا می‌اندازد، دخترکِ دل‌رُبا به هیجان می‌آید. شوری در جانش می‌‌افتد که توضیحش سخت است؛ مثلِ آدمی‌ست که ناگهان به اوج می‌رسد و فاصله‌یِ زمین تا آسمان را به‌سرعتِ برق‌وباد طی می‌کند و سر به ابرها می‌ساید و پایش که به زمین می‌رسد، حس می‌کند سَبُک شده است...

 یک‌چیزِ دیگر هم هست. در نیمه‌یِ اوّلِ فیلم است که «ونسا پارادی» موهایش را کوتاه می‌کند و این موهایِ کوتاه، او را شبیهِ «جین سیبرگ» [محبوبِ سال‌هایِ رومن گاری] می‌کند؛ شبیهِ همان دخترکِ دل‌رُبایی که در «از نفس‌ افتاده‌»یِ «ژان‌لوک گدار»، هوش از سرِ تماشاگرانِ فرانسوی [و البته غیرِ فرانسوی] رُبود. شبیه است؟ نیست؟ نمی‌دانم...

 بعدالتحریر: این خانمِ «ونسا پارادی»، همسرِ آقایِ «جانی دپ» است. محضِ اطلاع عرض شد.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦