شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پسرخاله‌ای با صدوسی‌سانت قد...

 

«قصیده‌ی کافه‌ی غم» داستانی‌ست درباره‌ی یک پیردخترِ بداخلاق به‌اسم «میس املیا» که همه‌ی شهر ـ یک‌جورهایی ـ ازش حساب می‌برند و شخصیتِ اصلی داستان هم کسی نیست جُز او. امّا ستاره‌ی داستانِ «کارسون مک‌کولرز» در آن شهر دل‌گیر، «پسرخاله لیمون» است؛ اعجوبه‌ای که با آمدنش همه‌چی زیرورو می‌شود. خودش آن‌قدر عجیب‌وغریب هست که کسی سربه‌سرش نگذارد و کاری به کارش نداشته باشد «قدّوبالایش به‌سختی به یک‌‌متر و سی‌سانت می‌رسید و کُتِ پاره و خاک‌آلودی پوشیده بود که به دم زانوهایش می‌رسید. آن پاهای کوتاه و خمیده‌ی او به‌نظر لاغرتر از آن می‌رسید که بتواند وزنِ آن قفسه‌ی سینه‌ی بزرگِ قوس‌دار و آن قوزی را که روی شانه‌هایش جا خوش کرده بود تحمّل کند. سرِ خیلی بزرگی داشت، با چشم‌هایی گودافتاده و دهانی کوچک و برجسته.»

دیدنِ همچه موجودی به‌خودیِ خود عجیب است، امّا عجیب‌تر این است که ادّعا می‌کند پسرخاله‌ی «میس املیا»ی تنهای بی‌اعتنا به مردها‌ست؛ «زنی سبزه‌رو، بلندقد، با استخوان‌بندی و عضله‌هایی که شبیهِ مردها بود. موهایش را کوتاه نگاه می‌داشت و آن‌ها را از روی پیشانی به عقب شانه می‌کرد و در آن صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش نوعی صلابت و سرکشی دیده می‌شد. اگر چشم‌هایش کمی لوچ نبود، تا سال‌ها بعد هم می‌توانست زنِ زیبایی باشد.»

حالا این «املیا»یی که مردها را، اساساً، آدم حساب نمی‌کند (یک‌بار عروسی کرده و ده‌روز بعدِ عروسی قیدِ همه‌چی را زده و شده مُطلّقه) و مردها هم، قاعدتاً، جرأت نمی‌کنند سر راهش سبز شوند، چی توی آن چشم‌های آبی و گودافتاده می‌بیند که به صاحب‌شان اعتماد می‌کند؟ اطعمه و اشربه‌ی لذیذی که پسرخاله و دخترخاله باهم می‌خورند، عملاً، شروع یک «دل‌بستگی»‌ست. یک همچه مردِ کوتاهی از راه می‌رسد و دلِ زنی را که شدیداً بداخلاق و بدعُنُق است می‌قاپد. برای «لیمون» هیچ‌چی مهم‌تر از این نیست که بهش توجّه کنند، که دیده شود و خُب، به‌لطفِ «املیا» و در سایه‌ی توجّهاتِ دخترخاله‌ی مکرّم، آرامشِ موردِ نظر، کم‌کم به‌دست می‌آید و «آقای لیمون» با آن وجناتِ غریب، هم‌نشین دیگران می‌شود و یک‌جور بخصوصی قدم از قدم برمی‌دارد که انگار زمین مفتخر است به این قدم‌ها. حالا یک همچه کوتوله‌‌ای که اصلاً راویِ داستان بهش می‌گوید «وروره‌جادو»، به چی فخر می‌فروشد؟ به کی؟ برای چی؟

هرچه داستان پیش‌تر می‌رود، حکایتِ این فخرفروشی بیش‌تر معلوم می‌شود. راوی برای‌مان تعریف می‌کند که «لیمون» وقتی همه‌ی آدم‌ها را از نظر گذراند «لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و سرش را تکان داد. انگار، به‌عقیده‌ی او، آن‌چه که دیده بود، چیز قابلی نبود.» خُب، این روشن است که قدِ کوتاهش دلیل موجّهی‌ست برای هم‌شهری‌ها تا با یک‌جور احساسِ ترحّم نگاهش کنند. «لیمون» هم از این موقعیت استفاده می‌کند و همه‌چی را به‌‌دقّت می‌کاوَد، خصوصی‌ترین سئوال‌ها را از آدم‌ها می‌پرسد و طوری قضیه را مطرح می‌کند که آن‌ها چاره‌ای ندارند جُز جواب‌دادن. یک همچه موفقیتِ بزرگی، قاعدتاً، نصیبِ هرکسی نمی‌شود.

امّا اصل قضیه وقتی اتّفاق می‌افتد که کافه‌ی «املیا» (همان کافه‌ی غم؟) راه می‌افتد. از آن‌روز تا چاهارسال بعد ـ که به‌سرعتِ برق‌وباد می‌گذرد ـ «لیمونِ» گوژپُشت آن‌قدر موردِ توجّه مردم قرار می‌گیرد که، عملاً، می‌شود محبوب‌القلوب. خُب، البته تلاش‌های خودِ او را هم نباید دست‌کم گرفت؛ چون توی این چاهارسال «هرشب، با قیافه‌ی آدمی پایین می‌آمد که فکر خیلی بکری به ذهنش خطور کرده است.» چه می‌شود کرد؟ قدِ کوتاهش، ظاهرِ عجیبش و رفتار غریبش، کنار آن فخرفروشی‌های همیشگی اصلاً به کسی اجازه نمی‌دهد که درباره‌اش جور دیگری فکر کند؛ بخصوص که هرقدر غرورش روزبه‌روز بیش‌تر می‌شود، سر و قوزش هم روزبه‌روز دارند بیش‌تر رشد می‌کنند و بیش‌تر به چشم می‌آیند و ظاهرش دارد عجیب‌تر از قبل می‌شود.

حالا همه‌ی این‌ها را داشته باشیم تا از مشخصاتِ ظاهری شوهرِ اوّلِ «املیا» هم سر درآوریم. «ماروین میسی» خوش‌تیپ‌ترین و ای‌بسا جذّاب‌ترین مردِ آن ناحیه است؛ «قدّی داشت دومتر و چندسانت، با عضلاتی سفت، چشم‌هایی آرام و خاکستری و موهایی مُجعّد.» خُب، تفاوتِ که، البته، از زمین تا آسمان است، امّا وقتی «ماروین» بعدِ سال‌ها برمی‌‌گردد، اوّلین کسی که توی جاده می‌بیندش «لیمونِ» گوژپُشت است. «او و تازه‌وارد به هم خوب خیره شدند و این نگاهِ دو غریبه‌ای نبود که اوّلین‌بار یک‌دیگر را می‌بینند و خیلی سریع به ارزیابی هم می‌پردازند. این نگاهِ خیره‌ی خاصّی بود؛ مانندِ نگاهِ دو جنایت‌کاری که یک‌دیگر را به‌جا می‌آورند.» اگر از کنار این مواجهه‌ی عجیب بی‌اعتنا رد شویم، شاید آن‌وقت خیلی از کارهای بعدیِ پسرخاله سر درنیاوریم. از حالا «ماروین» هرجا برود، «لیمون» هم دنبالش می‌رود؛ شانه‌به‌شانه‌اش، یا سایه‌به‌سایه‌اش. تا این‌که «لیمون» اعلام می‌کند «ماروین» قرار است با آن‌ها زندگی کند و «املیا» هم هیچ‌چی نمی‌گوید.

کمی باید بگذرد تا «لیمون» روی دیگر سکّه‌اش را نشان بدهد؛ فصل مُشت‌زنی. آخرهای داستان است که مسابقه به‌پا می‌شود و مُشت‌زنی، عملاً، بدل می‌شود به یک دعوای تمام‌عیار و «میس املیا» درنهایتِ خشونت و عصبانیت، «ماروین» را زمین می‌زند، امّا برنده‌ی مسابقه همان «ماروین» است؛ چون «لیمون» یک‌دفعه حمله می‌کند به «املیا» و بازی را به‌هم می‌زند. «در آن لحظه که میس املیا گلوی ماروین را محکم گرفته بود، گوژپُشت مانندِ یک عقاب به‌طرفِ آن‌ها پرید. روی شانه‌های پهن و قویِ میس املیا فرود آمد و با آن پنجه‌های کوچکِ خود شروع کرد به او چنگ بزند. بقیه‌ی ماجرا گیج‌کننده و نامعلوم است. میس املیا پیش‌ازاین‌که جماعت بفهمند چه شد، بر زمین افتاد و شکست خورد. به‌خاطر گوژپُشت ماروین دعوا را بُرد و سرانجام این میس املیا بود که نقش بر زمین شد. دست‌هایش بدونِ حرکت به‌طرفِ بالا سیخ مانده بود. ماروین میسی بالای سرش ایستاده بود. قیافه‌اش کمی وارفته بود، امّا همان نیشخندِ قدیمی را بر لب داشت.»

آخر داستان؟ نه، هنوز یک‌قدم دیگر مانده، بنابراین «لیمون» و «ماروین» قبلِ رفتن، تا جایی‌که می‌توانند خانه‌ی «املیا» را نابود می‌کنند (دزدیدنِ عتیقه‌هایش، شکستن پیانوی کوکی‌اش، دزدیدنِ ساعتش، خالی‌کردنِ شیره‌ی نیشکر کفِ آشپزخانه‌اش و هر کار دیگری که اشکش را درآورد و حالش را بگیرد) و بعد راه‌شان را می‌گیرند و می‌روند سراغ زندگی خودشان. و «املیا» چی؟ او چه حالی دارد؟ خُب، طبیعی‌ست که «وقتی کسی اسم گوژپُشت را پیش او بر زبان می‌آورد، فقط درمی‌آمد می‌گفت هوم، اگه دستم به اون می‌رسید، دل‌وروده‌اش رو پیش گُربه می‌انداختم. فقط خودِ این جمله نبود که وحشتناک بود، بلکه طرز گفتنِ آن خیلی ترسناک بود.»

 

قصیده‌ی کافه‌ی غم، کارسون مک‌کولرز، ترجمه‌ی احمد اخوّت، نشر فردا، اصفهان، هزار و سیصد و هشتاد

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸