شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

طاقت بیاورید؛ انسان برایِ رنج‌کشیدن آفریده شده است...

  

... احتمالاً آخرین‌باری که «شکستنِ امواج» [شکافتنِ امواج؟] را دیده بودم، پنج‌شش‌سالی پیش از این بود. یک‌زمانی، «لارس فُن تِری‌یِر» را دوست داشتم و یک‌زمانی هم ترجیح می‌دادم فیلم‌هایش را نبینم و همین‌حالا هم با این‌که «شکستنِ امواج»، به‌نظرم، فیلمِ کُندی‌ست، امّا بدم نمی‌آید که یک‌دورِ دیگر فیلم‌هایش مُرور کنم. با این‌که حرکتِ دوربین‌هایش گاهی آزاردهنده است [اصلاً آزارِ دیگران را دوست دارد این شُوالیه‌یِ کاملاً موجود] و قطع‌هایِ ناگهانی‌اش، قطع‌هایِ پرشی‌اش، گاهی ذهن را پریشان می‌کند، تصمیم گرفته‌ام یک‌بارِ دیگر، فیلم‌هایش را ازنو ببینم. و حواسم هست به این‌که «شکستنِ امواج»، بینِ فیلم‌هایِ او، تازه فیلمِ «معقول»ی‌ست...

امّا من خودِ «لارس فُن تِری‌یِر» را هم دوست دارم؛ شاید خیلی بیش‌تر از فیلم‌هایی که می‌سازد و کم‌کم به «ماجراجویی‌هایِ عجیب‌وغریب» تبدیل شده‌اند. حرف‌هایی را که درباره‌یِ سینما می‌زند، همیشه می‌خوانم و ایده‌هایی که دارد برایم مُحترم است؛ هرچند ممکن است نتیجه‌اش بابِ طبعِ من نباشد. مثلاً «فُن تِری‌یِر» می‌گوید قرار است تماشاگری که به دیدنِ فیلمی می‌رود، همه‌یِ آن‌چیزی را که روىِ پرده می‌بیند، بپذیرد و باور کند. قرار نیست روىِ پرده «زندگى» را تماشا کند. و کارگردان، وظیفه‌یِ هیجان‌انگیزی به‌عهده دارد؛ ‌باید خودش را بگذارد جاىِ تماشاگر و به قصّه، شخصیت‌هایِ قصّه، زندگىِ آن‌ها، یا هر چیزِ دیگرى که قرار است روىِ پرده نمایش داده شود، حالتی «واقعى» ببخشد. بنابراین، هرچه با قضیه ساده‌تر برخورد کند، از کار فیلم‌سازى بیش‌تر احساس رضایت می‌کند. و این‌را هم می‌گوید که فضاى فیلم‌هایش، بیش از همه، به حسّ‌‌وحالش ربط پیدا می‌کنند و بیش‌تر حالتى «درونى» یا «شُهودى» دارند. این عینِ جُمله‌یِ «فُن تِری‌یِر» است که می‌گوید «می‌توانم خودم را در آینه ببینم و با افتخار بگویم که تا‌به‌حال خودم را بى‌مقدار نکرده‌ام و در همه‌یِ این سال‌ها، هیچ‌وقت، به فاحشه‌گرىِ هُنرى تن نداده‌ام.»

و حالا، بعد از تماشایِ دوباره‌یِ «شکستنِ امواج»، دارم به این فکر می‌کنم که اگر ما «زندگیِ» دخترِ شیرین‌عقل و ساده‌دلی به‌نامِ «بِس» را نمی‌بینیم، پس سرگرمِ تماشایِ چه‌چیزی هستیم؟ کاری ندارم به این‌که مصائب و دشواری‌هایِ زندگیِ «بِس» چه‌قدر زیاد است و کاری ندارم به این‌که انگار همه‌یِ مُصیبت‌هایِ بشری را رویِ شانه‌یِ این دخترِ ساده‌دل [اگر نگوییم مجنون] گذاشته‌اند. این خودِ «زندگی»‌ست که پیشِ رویِ ما قرار دارد؛ با همه‌یِ شادی‌ها و غم‌هایِ انسانی‌اش، با همه‌یِ شیرینی‌هایِ اندک و تلخی‌هایِ بسیارش، و از بینِ همه‌یِ آدم‌ها، این «بِس» است که برایِ «رنج‌کشیدن» انتخاب شده، چون استعدادِ بسیاری در این کار دارد و می‌تواند به‌سُرعت، همه‌یِ «رنج»ی را که زیرِ آسمانِ آبی وجود دارد، جذب کند. می‌‌تواند با «خدا»یی که دوستش دارد حرف بزند و اعتنایی نکند به این‌که «خدا»یش، کسی جُز «خود»ش نیست و به‌واسطه‌یِ همین «خدا»، «خود»ش را مؤاخذه می‌کند، به «خود»ش تشَر می‌زند و می‌گوید که لیاقتِ خیلی چیزها را ندارد. و آدمی‌ست که خیال می‌کند به‌خاطرِ عشقش، به‌خاطرِ «یان»ی که حالا رویِ تختِ بیمارستان افتاده، باید دست به هر کاری بزند. همین است که خودش را «فدا» می‌کند، خودش را در چیزهایی غرق می‌کند که به ضررش هستند، امّا باورش این است که هربار تن‌سپردنِ او به این‌چیزها، حالِ «یان» را بهتر می‌کند. برایِ خودش ارزش و اهمیتی قائل نیست؛ چیزی که مُهم است، سلامتیِ «یان» است، این‌که بتواند رویِ پاهایش راه برود. و «مُعجزه‌یِ بزرگ» اتّفاق می‌افتد، وقتی «بِس» خودش را «فدا» می‌کند و برمی‌گردد به آن کشتیِ بزرگی که یک‌بار از آن فرار کرده است. و حیف که «بِس» زنده نمی‌ماند تا راه‌رفتنِ «یان» را ببیند، تا صدایِ ناقوس‌ها را بشنود و حیف که جمعیتِ کلیسائیان، مردمانِ خشنِ بی‌‌رحم و بی‌منطقی هستند که بویی از انسانیت نبُرده‌اند و هیچ نمی‌فهمند که «عشق» چه معنایی دارد و نمی‌فهمند که «مُعجزه‌یِ بزرگ» چگونه رُخ می‌دهد...  

و «امیلی واتسن»؛ چه‌کسی می‌توانست «بِسِ» ساده‌دل را این‌چُنین از کار درآوَرَد؟ این‌همه ساده‌دلی، این‌همه معصومیت، این‌همه فداکاری...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧