شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پابرهنه در بهشت

 

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

 

زه‌زه‌ی درختِ زیبای من نه شباهتی به تام سایر دارد؛ نه به هکلبری فین، ولی مثلِ همه‌ی بچّه‌ها شیطنت می‌کند؛ از درخت بالا می‌رود؛ چوب‌ها را آتش می‌زند؛ روی گلگیرِ عقبِ سواری‌ها می‌نشیند و اگر راننده نبیندش چند خیابان را همین‌طور برای خودش می‌رود و کیفِ دنیا را می‌کند و همه‌ی این‌ها نتیجه‌ی همان شیطنت است که بزرگ‌ترها اصلاً حوصله‌اش را ندارند و هر چه سنّ آدم‌ها بیش‌تر می‌شود انگار شیطنت‌شان کم‌تر می‌شود.

امّا زه‌زه هم واقعاً شبیه همه‌ی بچّه‌ها نیست؛ قدرتِ تخیّلش خیلی بیش‌تر از بچّه‌های دیگر است و البته بیش‌تر از بچّه‌های دیگر می‌فهمد؛ هرچند گاهی ترجیح می‌دهد خودش را به نادانی بزند. درست برعکسِ بچّه‌های دیگر تودار است و غصّه می‌خورد که پدرش بی‌کار شده و می‌داند بی‌پولی دردِ بزرگی‌ست. این است که گاهی واکسی می‌شود و گاهی شاگردِ فروشنده‌ی دوره‌گردی که صفحه‌ی موسیقی می‌فروشد. همه‌ی راه‌ها را می‌رود که پول درآورد و جیبش خالی نباشد و با پولِ خودش سیگاری برای پدرش بخرد.

ولی بزرگ‌ترها که این چیزها را نمی‌فهمند. این است که به‌جای تشویق مدام تنبیه‌اش می‌کنند؛ کتکش می‌زنند و تهدیدش می‌کنند و جای تشویق و تنبیه که عوض شود، دنیا به‌هم می‌ریزد؛ دست‌کم دنیای بچّه و بچّه‌ای که باید پلّه‌های زندگی را آرام‌آرام بالا برود، به‌سرعتِ برق‌وباد تغییرِ جهت می‌دهد و دست‌آخر سقوط می‌کند. این‌ است که فکر می‌کند سراشیبی را بزرگ‌ترها ساخته‌اند. به‌سرعتِ برق‌وباد می‌شود آن‌را طی کرد. سراشیبی همیشه سریع‌تر طی می‌شود. این قانونِ زندگی‌‌ست. ولی زه‌زه این قانون را دوست ندارد و چاره‌ای ندارد جز پناه بردن به یک درختِ پرتقال که حرف‌هایش را گوش کند. همه‌چیز وقتی تغییر می‌کند که سروکلّه‌ی مانوئل والادارس پیدا می‌شود؛ مردی که صدایش می‌کنند پورتوگا (پرتغالی) و کم‌کم آقای پرتغالی جای درختِ پرتقال را می‌گیرد و می‌شود راهنمای زه‌زه برای ورود به دنیای بزرگ‌ترها.

حقیقت این است که درختِ زیبای من فقط اقتباسی از رمانِ ژوزه مائورو دِ واسکونسلوسِ برزیلی نیست؛ پس نباید دنبالِ خیلی از چیزهایی گشت که در رمان خوانده‌ایم؛ فیلمی‌ست در ستایشِ نویسنده‌ای که در رمانِ درختِ زیبای من تخیّلِ بچّه‌ها و داستان‌های باورنکردنی‌شان را به رسمیت شناخت؛ تخیّلی که اگر نباشد تحمّل دنیای بزرگ‌ترها برای بچّه‌ها ممکن نیست و همین است که زه‌زه‌ی واسکونسلوس را به این اعترافِ نهایی وامی‌دارد که «چه‌قدر خوب می‌شد اگر آدم‌ها همیشه بچّه می‌ماندند.»

 

درختِ زیبای من [Meu Pé de Laranja Lima]

کارگردان: مارکوس برنستین

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳