شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دیگر کسی چیزی نمی‌خوانَد؛ چیزی نمی‌بیند


 

نوشتنْ قصّه نقل کردن نیست. نوشتن با قصّه و حکایت فرق دارد. نوشتن یعنی گفتنِ همه‌چیز، یعنی گفتنِ داستان و فقدِ داستان، به‌طور توأمان؛ گفتنِ داستانی که از طریق فقدِ داستان شکل می‌گیرد.[مقاله‌ی توده‌ی سیاه، کتابِ حیاتِ مجسّم، ترجمه‌ی قاسم روبین،‌ انتشاراتِ نیلوفر، زمستانِ ۱۳۸۱]

و کامیونِ دوراس همین «گفتنِ همه‌چیز» است؛ «گفتنِ داستان و فقدِ داستان، به‌طور توأمان؛ گفتنِ داستانی که از طریق فقدِ داستان شکل می‌گیرد.»

داستانِ زندگی در شهر است بدونِ این‌که داستان را به روالِ معمولِ سینما روایت کند. داستان هست و نیست. هر دو. یک‌جا. پیشِ هم. دو آدم نشسته‌اند زیر سقف خانه‌ای. در اتاقی که از پنجره‌اش بیرون پیدا نیست. خیابان هم. یکی روایت می‌کند. دیگری گوش می‌دهد. گاهی چیزی می‌پرسد؛ به نیّت بیش‌تر سر درآوردن. می‌پرسد که بداند. می‌پرسد «فیلم است این، بله؟» و جواب می‌گیرد که «قرار است باشد.» آن‌که جواب می‌دهد سکوت می‌کند لحظه‌ای. مکثِ به نیّتِ یافتنِ جوابی کامل‌تر. ادامه می‌دهد که «فیلم است، بله.» هرچند این فیلمی به روالِ فیلم‌های دیگر نیست. همان‌طور که نوشتن برای دوراس «قصّه نقل کردن نیست.»

نوشته بود «نوشتن با قصّه و حکایت فرق دارد.» و فیلم هم لابد «با قصّه و حکایت فرق دارد.» یا دست‌کم فقط قصّه و حکایت نیست. این‌ها هست به علاوه‌ی چیزی دیگر. چیزی که فرق داشته با چیزهای دیگر. چیزی که تماشاگرش را به سؤال وادارد. حتّا آن‌ را که در فیلم حضور دارد. «فیلم است این، بله؟» و مکثِ بعد از «قرار است باشد.» جای خود را به تأکید می‌دهد. «فیلم است؛ بله.» آن‌که می‌پرسد ژرار دُپاردی‌یو است. آن‌که پاسخ می‌دهد مارگریت دوراس.

سینما برای دوراس چه دارد که در ادبیّات پیدا نمی‌کندش؟ کلمات از ادبیّات می‌آیند. از نوشتن. متنی که نوشته می‌شود. دستی که می‌نویسد. کلمه‌ای که نوشته می‌شود تا کلماتِ پیش از خود را به سرانجام برساند. امّا سینما چه دارد که دوراس را جذبِ خود می‌کند؟ که وامی‌داردش به نوشتن برای سینما؟ که وامی‌داردش به فیلم‌ساختن؟

این روایتِ آلن ویرکُندله است؛ زندگی‌نامه‌نویسِ دوراس:

«سینما ذهنش را مشغول می‌کند و حسّسی در او برمی‌انگیزد تا همه‌چیز را از نو بیازماید. آن‌چه همیشه برایش مطلوب است جنبه‌ی غیر قابل پیش‌بینی در آدم‌ها و موضوعات است، مسحور می‌شود اگر چیزی ناگهان به ذهنش برسد، چیزی که دور از انتظار باشد، حتّا اگر بداند که آن چیز رو به زوال است. در این‌طور چیزها شگفتیِ پروست‌مآبانه‌ای می‌بیند، آن هم در مواجهه با خوابناکیِ خاطرات و نیز آشکار شدنِ علائم نهانی که به‌دلیل شکل‌گیری روی‌دادهای کاملاً اتّفاقی آدم گمان می‌کند که از بین رفته‌اند، نابود شده‌اند. مطمئن است که لحظاتِ هدر رفته و سرگشتگی‌ها را، سرگشتگی‌های بی‌مصداق را، دوباره به چنگ می‌آورد، باورش این است که از طریقِ سینما می‌تواند قشرِ سربی را از آن لحظات بروبد، تروتازه و باطراوت آشکارشان کند.» [حقیقت و افسانه؛ آلن ویرکُندله؛ ترجمه‌ی قاسم روبین؛ انتشاراتِ نیلوفر؛ پاییز ۱۳۸۰]

امّا سینما از کجا این‌همه ذهنش را مشغول می‌کند؟ همه‌چیز شاید از روزی شروع می‌شود که یکی از رمان‌هایش را اقتباس می‌کنند؛ اقتباسی که خیال می‌کند هیچ ربطی به رمانش ندارد. خیال می‌کند همه‌چیز در آن فیلم پیش‌پاافتاده است. سخیف است. مبتذل است و کارگردان درکِ درستی نداشته از داستانِ او. از دنیای داستانی‌اش. همه‌ی این‌ها ناامیدش می‌کند. می‌بیند کلمه هر قدر هم که خوب روی کاغذ بیاید گاهی آن‌قدر پیچیده است که می‌شود آن را نفهمید.

روزهای ناامیدی است برای دوراس. روزهایی که ـــ به‌قولِ فردریک لِبِلی ـــ نوشتن دیگر برایش معنا ندارد. یا دست‌کم گیراییِ سابق را ندارد. کلمات را همیشه می‌شود روی کاغذ آورد. پشتِ هم. امّا همیشه مایه‌ی شگفتی نیستند. گاهی عادی‌اند. بی‌نهایت معمولی. حتّا پیش‌پاافتاده. منزلتی ندارند پیشِ آن‌که این کلمات را روی کاغذ آورده. آن‌که این کلمات را نوشته. فقط هم این نیست. دوباره خواندن‌شان مایه‌ی عذاب است. می‌بیند تکراری‌اند. می‌بیند ربطی به ندارند به حالا. به این لحظه‌ای که نشسته در خانه‌ی نوفل لو شاتو یا هر خانه‌ی دیگری که پناه‌گاهِ نوشتن است.

به این‌جا که می‌رسد نوشتن بدل می‌شود به مخاطره. می‌داند آسان نیست. می‌داند دست کشیدن از کلمه مخاطره است. درست مثل پناه به بردن به کلمه. پس به جست‌وجوی چاره‌ای برمی‌آید. راهی برای رفتن. چیزی که پناه‌گاهِ آن روزهایش باشد.

این روایتِ فردریک لِبِلی است؛ زندگی‌نامه‌نویسِ دوراس:

«از ادبیات دست می‌کشد بدون این‌که واقعاً زمانی برای آن تعیین کند. او اکنون تصوّر می‌کند ورود به عالمِ سینما است که به خلّاقیت جهت می‌بخشد. جامعه‌ی فرانسوی دهه‌ی ۱۹۶۰ دیگر کتاب‌خوان نیست. آثارِ نویسندگانِ شناخته‌شده‌ی معاصر ـــ جز تعدادی معدود ـــ به فروش نمی‌رسد. آیا دیگر کتابی منتشر نخواهد شد؟ دوراس از این بابت وحشت دارد. مردم یا به سینما می‌روند یا آثارِ [هربرت] مارکوزه را خریداری می‌کنند ـــ که به صد هزار نسخه می‌رسد. وی در این اندیشه است که کلام چه تأخیر موحشی داشته. از این پس سینما نقش ادبیات را ایفا می‌کند.» [دوراس یا شکیبایی قلم؛ فردریک لِبِلی؛ ترجمه‌ی افتخار نبوی‌نژاد؛ نشر و پژوهش فرزان روز؛ ۱۳۸۵]

 

کامیون

مارگریت دوراس

ترجمه‌ی قاسم روبین

انتشارات نیلوفر

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳


چمدانم مرا به دنبالِ خود می‌کشد...

 

 

 

چمدانم مرا به دنبالِ خود می‌کشد، مُدام هم دورتر، روزبه‌روز، شب‌به‌شب، یا چه می‌دانم از این شام به آن شام. لحظه‌ای حتّا آرامم نمی‌گذارد تا فرصتی داشته باشم و کمی راجع‌ به این قضیه فکر نکنم. فرصتی ندارم تا به تغییر فکر کنم. تغییر خودش باید بیاید به سراغم. بعد هم، بله، این‌را هم باید اعتراف کنم، همیشه این احساس را داشته‌ام که کسی نبوده نیازی به یاریِ من داشته باشد، که من هم‌دلش باشم. گاهی حتّا متعجّب می‌شوم از همین موقعیّتی که در جامعه نصیبم شده.

مارگریت دوراس، باغ‌گذر، ترجمه‌ی قاسم روبین، انتشاراتِ نیلوفر، چاپِ اوّل، پاییزِ ۱۳۷۸

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱


بگذارید ملال مکتوم بماند...

 

 

شب است.

در نورِ چراغ مردِ مسافر می‌نویسد.

نامه را کنار می‌گذارد، همان‌طور می‌ماند.

روبه‌رویش جاده‌ی خالی‌ست، و در پسِ جاده ویلاهای روشن، و باغ‌ها. دورتر از باغ‌ها توده‌ی درهم‌فشرده، دور از دید، اس‌تالایِ قدبرافراشته.

نامه را برمی‌دارد، می‌نویسد:

”اس تالا، ۱۴ سپتامبر.

دیگر نیایید، نیایید. برای بچّه‌ها هم، محضِ توجیه، یک چیزی بگویید.“

دست لحظه‌ای می‌مان از نوشتن. بعد:

”اگر نتوانستید برای‌شان توضیح دهید، بگذارید به‌عهده‌ی تخیّلِ خودشان.“

قلم را می‌گذارد، بعد برمی‌دارد:

”تأسّف نخورید، اصلاً. بگذارید ملال مکتوم بماند، حسّاسیت نشان ندهید، قبول کنید که بالأخره هم‌عنانِ ــ لحظه‌ای دست از روی کاغذ می‌آید بالا، بعد دوباره می‌نویسد ــ عقل خواهید شد.“

مردِ مسافر نامه را کمی پس می‌راند.

از اتاقش می‌آید بیرون.

اتاق روشن می‌ماند، بی‌حضورِ کسی.

 

مارگریت دوراس، عشق، ترجمه‌ی قاسمِ روبین، چاپِ اوّل، پاییزِ ۱۳۷۹، انتشاراتِ نیلوفر     

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱


باقیِ اوقات بی‌دریاییم...

 

 

   در تروویل دریا حضورِ آشکاری دارد، چه شب، چه روز، حتّا اگر آدم نبیندش، خیالِ دریا حضور دارد. در پاریس فقط در روزهایی که باد و توفان بوزد پیوندمان با دریا برقرار می‌شود، باقیِ اوقات بی‌دریاییم.

   در این‌جا غرقه‌ی چشم‌اندازِ واحدی هستیم.

   بر فرازِ هر تپّه، در دوردست، گستره‌ای‌ست عظیم. هرجا که تپّه باشد آسمانِ بر فرازِ تپّه آسمانِ متفاوتی‌ست، گود است انگار، روشن‌تر است، شاید بشود گفت پُرطنین‌تر است، واقعاً همین‌طور است. مرغانِ دریایی هم که بر فرازِ شهر باشند سروصدای‌شان به‌مراتب کم‌تر از وقتی‌ست که بر فرازِ دریا و ساحل در پروازند.

   زندگی در تروویل برایم تحمّل‌پذیرتر است، در پاریس ولی نه. علّتش هم، ناگزیرم که بگویم، بله، علّتش فضاهای رعب‌آور است، معابرِ بی‌دفاع، و بعد هم افرادی که تلفن می‌کنند، به قصدِ این‌که ببینندم، افرادی که از راهِ دور می‌آیند، از آلمان، اغلب از آلمان، بله، زنگ می‌زنند، به دیدنم می‌آیند.

   ــ ببخشید، به‌منظورِ؟

   ــ می‌خواستیم خانمِ دوراس را ببینیم.

   با من و درباره‌ی من می‌خواهند حرف بزنند، طوری که انگار وقتم در اختیارِ آن‌هاست، انگار کارِ من شده باشد بحث‌ و گفت‌وگو درباره‌ی خودم. این‌ها، این آدم‌ها، شمایید، شمایی که موردِ علاقه‌ام هم هستید، و برای شماست که می‌نویسم.

   نگرانی را هم شما برایم درست می‌کنید، شمایید که هولِ به جانم می‌اندازید، آن‌قدر که گاهی گمان می‌رود از بدخواهانید.

 

   مارگریت دوراس، از مقاله‌ی برج‌های محلّه‌ی پوآسی، در کتابِ حیاتِ مجسّم، ترجمه‌ی قاسم روبین، انتشاراتِ نیلوفر، زمستانِ ۱۳۸۱      

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱


نگاه‌تان می‌کنم. نگاه‌تان به اطراف است...

 

 

نگاه‌تان می‌کنم. نگاه‌تان به اطراف است، به گرما، به آبِ بی‌موجِ رودخانه، به تابستان و نیز به دوردست‌ها. با دست‌هایی به زیرِ چانه، دست‌هایی سفید و بسیار زیبا، نگاه می‌کنید بی‌آن‌که ببینید. بی‌آن‌که کوچک‌ترین حرکتی بکنید، از من می‌پرسید چه شده. من مثل همیشه می‌گویم که هیچ؛ که نگاه‌تان می‌کنم.

نخست حرکتی نمی‌کنید و من، از همان‌جا که نشسته‌ام، لبخندی در چشمان‌تان می‌بینم. می‌گویید:

ــ شما از این محل خوش‌تان می‌آید. روزی در کتابی خواهد آمد؛ این میدان‌گاه، این گرما، این رودخانه.

به گفته‌تان پاسخی نمی‌دهم. نمی‌دانم. به شما می‌گویم که سر درنمی‌آورم، آن هم بی‌مقدّمه. کم پیش می‌آید که این چیزها را بدانم.

مارگریت دوراس، امیلی ال، ترجمه‌ی شیرین بنی‌احمد، نشر چکامه، ۱۳۷۰                                  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱


کسی جواب نمی‌دهد، هیچ‌کس هیچ‌جا نیست...

 

 

   یکی از اعضای تحریریه‌ی روزنامه‌ی لیبراسیون تلفن می‌کند، ازم می‌پرسد که کجا هستم و چه می‌کنم. می‌گویم که کار نکرده‌ام، چیزی ننوشته‌ام، می‌گویم که آزرده‌ام از وقایع گدانسک. توصیه می‌کند که به‌هرحال بهتر است کار کنم و حتّا همین‌ها را هم بنویسم، بنویسم که به دلیلِ وقایع گدانسک نمی‌توانم بنویسم. می‌گویم که باشد، سعی می‌کنم. ساعت‌ها می‌نشینم جلو کاغذهای سفید. در و پنجره‌ها را می‌بندم، می‌روم طبقه‌ی بالا توی اتاق کارم. دوباره می‌نشینم جلو کاغذهای سفید برای نوشتنِ اعتصاب‌های گدانسک. هر آدمی می‌تواند تصوّر کند که در اوگاندا چه می‌گذرد، ولی گدانسک را نه، هیچ‌کس نمی‌تواند. و حالا این هم حقیقتِ آشکار: کم‌تر کسی می‌تواند پی ببرد که آن‌چه در گدانسک می‌گذرد سعد است. تنهام حالا، و دل‌مشغولِ این سعد. برایم آشناست این انزوا، این سنخ انزوا را می‌شناسیم ما، بی‌مأوا و علاج‌ناپذیر است دیگر این انزوا، انزوای سیاسی. این سعد را نمی‌شود برای کسی توضیح داد، این سعدی که مرا از نوشتن بازداشته است. علّتِ ننوشتنم همین بود. به دوستانِ همیشه‌ام تلفن می‌کنم، کسی جواب نمی‌دهد، هیچ‌کس هیچ‌جا نیست...

 

مارگریت دوراس، مقاله‌ی ۶، کتابِ تابستانِ ۸۰، ترجمه‌ی قاسم روبین، انتشاراتِ نیلوفر، زمستانِ ۱۳۷۹                 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱


یخ‌زدگی روندی برای خود دارد، آب در درجه‌ی صفر یخ می‌زند

 

 

... شیداییِ لُل. و. اشتاین کتابی‌ست متفاوت از بقیه‌ی کتاب‌ها، کتابی‌ست یگانه. کاری که این کتاب می‌کند تفکیکِ بینِ خوانندگان است: آن‌هایی که خواننده ـ مؤلّف به حساب می‌آیند و خواهانِ شوریده‌عقلیِ لُل هستند، و دیگرانی که صرفاً خواننده‌اند.

به نظرِ خودم بینِ آن‌چه گفته و بازگفته‌ام و آن‌چه نگفته‌ام تفاوت هست؛ از جمله‌ درباره‌ی کتابِ شیدایی: در جریانِ مجلسِ مهمانی در اس.تالا، لُل. و. اشتاین حواسش چنان به شوهر و به آن زنِ سیاه‌جامه است که محنت را از یاد می‌بَرَد. محنت و اندوهش از این نیست که موجودِ فراموش‌شده و خیانت‌دیده‌ای‌ست، موجبِ اندوهش نابود شدن از ملال است و دیوانه‌شدن. به عبارتی می‌شود گفت حالا دیگر می‌داند که همسرش با زنِ دیگری حشرونشر دارد، امّا رضا می‌دهد که شوهر علیه‌اش دست به چنین عملی بزند، عقلش را به همین علّت از دست می‌دهد؛ فراموشی یعنی همین. مقوله‌ی یخ‌زدگی روندی برای خود دارد، آب در درجه‌ی صفر یخ می‌زند. گاهی البته در فصلِ سرما جریانِ هوا سکون و کُندی می‌گیرد، آب فراموش می‌کند که یخ بزند. شاید پنج درجه زیرِ صفر که بیاید آن‌وقت یخ می‌زند.

امّا نکته‌ی نگفته‌ام این است که تمامِ زن‌های توی کتاب‌هایم، در هر سنّی که باشند، وجودشان سرشته از گِلِ لُل است، و به عبارتی خود از یاد بُردگانند...

 

مارگریت دوراس، توده‌ی سیاه، در کتابِ حیاتِ مجسّم،

ترجمه‌ی قاسم روبین، زمستانِ ۱۳۸۱ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱


من هم مثلِ تو فراموشی را می‌شناسم...

 

 

   زن: گوش کن. من هم مثلِ تو فراموشی را می‌شناسم.

   مرد: نه، تو فراموشی را نمی‌شناسی.

   زن: من هم مثلِ تو از نظرِ خاطرات آدمِ بااستعدادی هستم. من فراموشی را می‌شناسم.

   مرد: نه، تو از نظرِ خاطرات آدمِ بااستعدادی نیستی.

   زن: من هم مثلِ تو سعی کردم با تمامِ نیروهایم علیه فراموشی مبارزه کنم. من هم مثلِ تو فراموش کرده‌ام. من هم مثلِ تو آرزوی یک به‌خاطرآوردنِ تسلّی‌ناپذیر را داشته‌ام؛ خاطره‌ای از سنگ و سایه. من با تمامِ قوایم، تا آن‌جا که به من مربوط می‌شود، علیه وحشت مبارزه کرده‌ام؛ وحشتِ درک‌نکردن چرای یک خاطره. من هم مانندِ تو فراموش کرده‌ام... چرا باید احتیاجِ مُبرمِ به‌خاطرآوردن را انکار کرد؟...

 

   هیروشیما، عشقِ من؛ نوشته‌ی مارگریت دوراس؛ ترجمه‌ی هوشنگ طاهری؛ دی‌ماهِ هزاروسیصد و چهل‌وهشت

    هیروشیما، عشقِ من، ساخته‌ی آلن رنه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠