شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خانه‌ی مادری؛ شعری از محمود درویش

   
در خانه‌ی مادری
خیره می‌شود عکسم به من 
دست برنمی‌دارد از پرسیدن: 
مهمانِ من! 
تو همین منی؟ 
بیست سالگی‌ام؟ 
بی عینکِ طبّی؟ 
بی چمدان؟ 

تَرَکی در دیوار کافی‌ست 
تا از ستاره‌ها 
شوقِ خیره شدن در جاودانگی را بیاموزی 
[و این جاودانگی چیست؟ از خودم می‌پُرسم] 

به‌فارسیِ م. آ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


غریبه‌ها ــ شعری از محمود درویش

 

 

زل می‌زند به آسمان و

ستاره‌ای را می‌بیند

که زل زده است به او

 

زل می‌زند به بیابان و

گوری را می‌بیند

که زل زده است به او

 

زل می‌زند به زنی و

آزارش می‌دهد زن

حیرت می‌کند از دیدنِ زن

امّا زل نمی‌زند این زن

 

زل می‌زند به آینه این مرد

مرد غریبه‌ای را می‌بیند

یکی شبیه خودش

که زل زده است به او

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


من مالکِ من نیستم ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

             

                                 

مالکِ این دریا منَم                            

مالکِ این هوای مه‌آلود منَم                    

مالکِ این نام منَم               

ــ نامی که روی تابوت اشتباه می‌نویسندش          

امّا من که لبریزم از دلیلِ سفر            

مالکِ من نیستم            

من مالکِ من نیستم                

مالکِ من نیستم من              

 

ترجمه‌ی محسن آزرم               

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


مسیح/ من ـــ بریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

 

...

مسیح

روی دریا راه می‌رفت و       

من

به راهِ رؤیای خودم می‌روم           

از صلیبِ خودم

پایین می‌آیم ـــ                                                

من                

از بلندی              

می‌ترسم

...          

ترجمه‌ی محسن آزرم                       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


یک روز ـــ شعری از محمود درویش

 

               

وقتی ابری          

روی دیواری مکث می‌کند    

باید پیشانی‌ام

مثلِ پنجره‌ای شکسته

سر بچرخاند و

باید از یاد ببرم

که فراموشی اسیرم کرده

باید

شناسنامه‌ام را گُم کنم

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ درخششِ ابدیِ ذهنِ بی‌آلایش؛ ساخته‌ی چارلی میشل گُندری و چارلی کافمن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


سرِ سازگاری ندارد با ما این باد ـــ شعری از محمود درویش

 

 

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ دشمنِ ماست

بادِ جنوب

 

چه گذرگاهِ باریکی‌

ما رودرروی تاریکی

انگشت‌ها را بلند کرده‌ایم

به نشانه‌ی پیروزی

شاید تاریکی روشنایی شود

 

بالا می‌رویم از درختِ رؤیا

ای نهایتِ زمین

ــ رؤیای سرسختِ ما

هنوز پابرجایی؟

 

این بارِ هزارم است

که بر آخرین هوا می‌نویسیم

می‌میریم

امّا اجازه‌ نمی‌دهیم بگذرید

 

راه می‌افتیم

دنبالِ صدای خود

ماه را شاید ببینیم

ترانه می‌خوانیم

سنگی شاید بترسد

و به جانِ تن می‌افتیم

ــ با آهن...

ــ با آهن...

رودی شاید سر بلند کند

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ بادِ جنوب است

بادِ شمال

و این صدای ماست که فریاد می‌زند

راهی برای فرار هست؟

 

زن‌های خرافاتی را می‌گوییم خانواده‌ای برای‌مان پیدا کنند

خانواده‌ای که مُرده‌ی ما را بیش‌تر دوست می‌دارند

کرکسی روی سرمان می‌افتد

 

راه می‌افتیم دنبالِ رؤیاهای خود

که ببینیم‌شان

راه می‌افتد دنبالِ ما

که ببینندمان

راهی برای فرار نیست

 

چیزی شبیه مرگ را ادامه می‌دهیم و

زندگی می‌کنیم

و چیزی شبیه مرگ

پیروزی‌ست

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ ٢١ گرم؛ ساخته‌ی الخاندرو گونثالث اینیاریتو و گی‌یرمو آریاگا                 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


پوستِ پرتقال ــ شعری از محمود درویش

 

 

پرتقال

در برفِ زندان

پنهان است.

صبحانه را که قسمت می‌کنند

به هر کسی

پوستِ پرتقالی می‌رسد.

پوستِ پرتقال

در آفتاب

تازه می‌شود.

ما

عاشقِ پوستِ پرتقالِ تازه‌ایم

مزّه‌ی پرتقال می‌دهد

این پوست.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


شب ـ شهر ــــ شعری از محمود درویش

 

 


آرام نمی‌گیرد

این شهر

خواب ندارد

...

کاری به کافه‌ها نداشته باش

من رستگارِ نیمه‌شبم

با گیلاسِ لبالب از شراب

...

این‌‌جا که نشسته‌ام

آفتاب نیست

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ یک سالِ خوب؛ ساخته‌ی ریدلی اسکات

 

بعدِتحریر: محمود درویش ظاهراً این شعر را دوبار نوشته؛ این روایتِ اوّل است و روایتِ دوّم در شعرِ چند بندیِ پوستِ پرتقال آمده. شاید روزی آن شعر هم این‌جا منتشر شود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


لحظه‌ی بدرود ــ شعری از محمود درویش

 

 

 

چای نوشیدیم و

سیگار کشیدیم و

شب‌ را به خنده صبح کردیم

امّا سرپناهی نداشتیم

ــ تخت‌مان زمین بود و

ملافه‌مان آسمان.

 

چه می‌گفتیم

وقتی زمستان

در قلب‌مان خانه کرد؟

سیگار می‌کشیدیم و

برای هم‌دیگر از تبعیدگاه‌‌ می‌گفتیم

ــ از رسم‌ها

از آینده‌ی دست‌ها

از گذشت‌ها.

 

بعد قسم خوردیم

که هرچه زمان گذشت

ما نگذریم از زخم‌مان

ــ از سیگارکشیدن‌مان

از شادی و عاشقی‌مان.

 

ستاره‌‌ی کم‌سویی به ما رسید و

راه‌مان دوتا شد

رو برگرداندیم و

دست را برای بدرود بالا بُردیم

چیزی

ــ مُدام ــ

در چشم‌مان می‌چرخید

چیزی

ــ مُدام ــ

در قلب‌مان کوچک می‌شد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ نامزدیِ بسیار طولانی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


از شعرهای کوتاه ــ محمود درویش

 

 


پشتِ سرم را نگاه می‌کنم

خودم را می‌بینم

زیرِ باران می‌دوم

این‌جا ـــ

آن‌جا ـــ

از نو آن‌جا ـــ

 

بی‌آن‌که بدانم

خوش‌بختم آیا؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


زنده‌ایم در حوالیِ زندگی ــ‌ تکّه‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

...

و بی‌اختیار

کلماتِ فیلسوف را تکرار کردند:

مرگِ ما بی‌معناست

ما هستیم

پس مرگ نیست

مرگِ ما بی‌معناست

مرگ هست

پس ما نیستیم

...

 

محمود درویش

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

نامِ عکس ازدست‌رفته است؛ کارِ هوگو کاسترو.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱


به یادِ لورکا ــــ محمود درویش

 

 

هر کلمه‌اش مهتابی که زندگی می‌بخشد            

اسپانیا مُردنی نیست           

تا شعرهایش هست     

...              

شعر             

شمشیری در دستش                    

دل‌بسته‌ی شاخه‌های زیتون            

...                 

زیباترین خاکِ دنیاست اسپانیا                

و لورکا                

زیباترین جوانِ اسپانیا           

...   

 

ترجمه‌ی محسن آزرم                        

                             

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


سرودی برای صلیبِ سرخ ـــ شعری از محمود درویش

 

 

پدر!

مردم همه‌جا همین‌قدر آسوده‌اند؟

همین‌قدر نان برای خوردن دارند؟

همین‌قدر سرودهای میهنی می‌خوانند؟

 

پدر!

چرا برگِ درخت می‌خوریم؟

چرا شعرهای حماسی می‌خوانیم؟

 

پدر!

ما که خوبیم

ما که سلامتیم

زیرِ سایه‌ی صلیبِ سرخ!

 

کاسه‌‌های غذا را پرت می‌کنند توی صورت‌مان

چشم که باز می‌کنم

ماه رنگی نیست

من حس ندارم پدر!

 

آزادی‌ام را چرا فروختی پدر؟

این بچّه‌های ترسیده‌ی رنگ‌پریده را

چرا به سایه‌ی صلیبِ سرخ فروختی پدر؟

 

باران اگر ببارد

این زیتون‌ها سیرمان می‌کنند پدر؟

درخت‌های آتش‌گرفته‌ برای‌مان ترانه می‌خوانند پدر؟

نورِ ماه این‌همه برف را آب می‌کند پدر؟

سایه‌های ترسناکِ شب آتش می‌گیرند پدر؟

من هزار سئوال دارم پدر

هزار هزار سئوال

و در چشم‌های تو سکوتِ سنگ‌ها را می‌بینم

جوابِ سئوالم را بده پدر

پدرِ من تو بودی

نکند پدرم جایش را با صلیبِ سرخ عوض کرده؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

...

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

خوابِ تفنگی جا خوش کرده در چشم‌های تو

شوهرت کجاست؟

 

ــ رفته آن‌سوی رود!

 

تو را می‌خواهد این صحرا

این خمپاره

این هواپیما

این تفنگ

 

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

شب را نثارِ آسمان کن

یک دست بمبِ و

دستی روی ماشه

 

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

پریشان‌ترشان کن زنِ زن‌ها

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

محمود درویش در نمایی از فیلمِ موسیقیِ ما، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


باقیِ عمر ـــ شعری از محمود درویش

 

 

اگر بگویند

بعدازظهر می‌میری

اگر بگویند

باقیِ عمر را چه می‌کنی؟

نگاهی به ساعتم می‌کنم

لیوانی آب‌میوه می‌نوشم

سیبی گاز می‌زنم

و زل می‌زنم به مورچه‌ای که غذای امروزش را پیدا کرده.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای تراشیدنِ ریش وقت دارم

صورتم را زیرِ آب می‌برم

که چیزی به ذهنم می‌رسد

برای نوشتن باید تمیز و مرتّب بود

باید پیراهنِ آبی‌ام را بپوشم

تا ظهر در اتاقِ کارم بمانم

امّا کلمات رنگ ندارند

سفیدِ سفیدِ سفیدند.

 

آخرین ناهار را می‌خورم

کمی چُرت می‌زنم

در فاصله‌ی دو خواب

امّا بیدار می‌شوم

از صدای خُرّ‌وپفم.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای خواندن وقت دارم

فصلی از دانته

یا تکّه‌ای از یک شعر

می‌بینم زندگی‌ام چگونه به دیگران می‌رسد

و نمی‌پرسم این جای خالی را چه‌کسی پُر خواهد کرد.

 

ــ پس این‌جور است؟

ــ همین‌جور است

ــ بعد چه می‌کنی؟

ــ موهایم را شانه می‌زنم

و شعر را

همین شعر را

پرت می‌کنم توی سطل و

پیراهنِ ایتالیاییِ تازه‌ام را می‌پوشم

گیتارهای اسپانیایی برای تشییع آمده‌اند

می‌رویم گورستان.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


دختر ـ فریاد ــــ شعری از محمود درویش

 

 

 

دختری در ساحل است

خانواده‌ای دارد این دختر

خانه‌ای دارند خانواده‌اش

دری و دو پنجره دارد خانه‌ی خانواده‌اش

در دریا ناوی‌ست

کارش شکارِ آن‌ها که راه می‌روند در ساحل:

چهار

پنج

هفت‌ نفر روی شن‌‌ها می‌افتند و

دختر کمی زنده می‌ماند

چون دستی از مِه

دستی از آسمان کمکش می‌کند

فریاد می‌زند دختر:

پدر، پدر

بلند شو برویم

دریا هم جای ما نیست!

پدر روی سایه‌ی خود خواب است

در مسیرِ بادِ غیاب و

جوابی نمی‌دهد.

 

خون است در نخل‌ها

خون است در ابرها.

 

پر می‌کشد صدا با او

بالا و بالاتر

دور و دورتر از ساحل

ضجّه می‌زند

در شبِ صحرا

امّا طنینی نیست

فریادی ابدی می‌شود دختر

در خبری فوری

خبری که دیگر فوری نیست

از وقتی هواپیماها برگشته‌اند

تا خانه‌ای را که دری و دو پنجره دارد

بمباران کنند...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


سال که نو می‌شود چه می‌کنی؟ ــ محمود درویش

 

 

... می‌روی خیابان قدم بزنی. می‌روی کارت‌پستالی بخری برای دوستانت. چیزی هم می‌خری؟ نه چی بخری؟ چیزی پیدا نمی‌‌کنی نه کارت‌پستالی با عکسِ گُل هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ رودخانه. نه کارت‌پستالی با عکسِ گنجشک هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ زن. همه‌ی آن کارت‌پستال‌های قبلی دود شده‌اند و رفته‌اند هوا. جای‌شان را کارت‌پستال‌هایی گرفته‌اند که عکسِ هواپیما و توپ و تانک روی‌شان چاپ کرده‌اند. عکسِ دیوارِ ندبه و شهرهای اشغال شده را چاپ کرده‌اند. عکسِ کانالِ سوئز را چاپ کرده‌اند. شاخه‌ی زیتونی هم این روزها اگر می‌بینی نقّاشیِ رنگ‌پریده‌ای‌ست روی بالِ هواپیمای جنگی. هواپیمای فرانسوی. دخترِ زیبایی اگر می‌بینی سر تا پا مسلّح است. شهرِ زیبایی اگر می‌بینی زیرِ پوتینِ سربازی له شده. می‌ترسی از این‌ دخترِ زیبا که مسلّح است. می‌ترسی از پوتینِ سربازی که شهر را له کرده.

چاره‌ای نداری غیرِ این‌که از سرِ راه بروی کنار. چاره‌ای نداری غیرِ این‌که پیاده‌رو را به خیابان ترجیح دهی. هزار دست در این خیابان هست که کارت‌پستال‌های عید را طلب می‌کنند از مغازه‌ها. این کارت‌پستال‌های رنگ‌ووارنگ را چاپ کرده‌اند که یادشان بماند این روزها را. یادشان بماند این رستاخیز را. یادشان بماند این بازگشتِ اسطوره‌ای را.

کارت‌پستالی اگر خریده‌ای باید چه می‌نوشتی برای دوستانت؟ باید از سکوت می‌نوشتی. باید سکوت را می‌نوشتی. ولی کارت‌پستالی نداری برای نوشتن. هیچ کارت‌پستالی نمی‌رسد دستِ دوستان. دوستانِ تو دستی ندارند که چیزی برسد دست‌شان.

رفته‌ای خیابان قدم بزنی که می‌رسی به یک کارناوال. چه برقی می‌زند این کارناوال. چه نوری دارد این کارناوال. چشم را می‌زند نورِ این کارناوال. انگار اسیر بوده‌ای این مدّت. انگار در سلولِ تاریکی بوده‌ای و حالا آزاد شده‌ای. از تاریکی درآمده‌ای و به نور رسیده‌ای. ولی تابِ این‌همه نور را نداری. صبر می‌کنی و چشم‌هات که عادت می‌کنند به نور بچّه‌ها را می‌بینی. بچّه‌های مسلّح را می‌بینی. اسلحه‌ به دست می‌گذرند از این خیابان. چه‌قدر جدّی‌اند این بچّه‌ها. اسباب‌بازیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. سرگرمیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. ولی تو هم بچّه بوده‌ای روزی. ولی تو که بچّه بودی اسباب‌بازی‌ات اسبِ چوبی بود. ولی تو که بچّه بودی اسلحه‌ات اسبِ چوبی بود...

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، ترجمه ، شعر


دوستت می‌دارم انگار ـ شعری از محمود درویش

 

  

   سفر چرا

   وقتی چشم‌های تو

   دریا را

   دریغ می‌کند از من

   وقتی ماسه‌

   داغ می‌شود از تنِ ما

 

   سفر چرا

   وقتی کلماتی که نگفته‌ایم

   آواره‌مان می‌کنند

   وقتی خاک‌ها

   آینه می‌شوند

   آینه‌ها

   سنگ می‌شوند

 

   سفر چرا

   وقتی دو ساحلیم

   دو تن

   وقتی خاک‌ها

   آینه می‌شوند

   آینه‌ها

   سنگ می‌شوند

 

   کوه‌ها به چشم نمی‌آیند

   دوستت می‌دارم انگار

 

   پُر از مسافر بود

   فرودگاهِ فرانسه

   پُر از هدیه

   و هدیه‌ها

   همه غیرقانونی بود

   غیر از این تنی که مالِ من است

 

   آی آی

   پشتِ چشم‌های تو

   سرزمینِ مادری‌ام جا مانده انگار

 

   بادی تو انگار

   بالی در آسمان

   هفت‌آسمان‌ را زیرِ پا می‌گذارم

   پیدا نمی‌شوی

   خواب‌وخیال اجاره می‌کنم

   پیدا نمی‌شوی

   (خواب‌وخیال را می‌شود اجاره کرد)

   آواز می‌خوانم

   بی‌خودی

   برای اسبی که روی درختی لانه کرده‌ست

   وقتی خاک‌ها

   آینه می‌شوند

   آینه‌ها

   سنگ می‌شوند

 

   سفر چرا

   وقتی تو نزدیک‌تری از من

   به لب‌هایم

   دورتری از بوسه‌ای

   که نمی‌نشیند

   روی لب‌هایم

 

   دوستت می‌دارم انگار

 

   تعقیبم می‌کنی

   در خیابان‌های تنت

   پنهان می‌کنم سکوتم را

   روی لب‌هایت

   پنهان می‌کنم صدایم را

   پنهان می‌‌شوم

   در جزیره‌های تنت

   دوستت می‌دارم انگار

 

   روزهایم را بساز ازنو

   بگو کجا بمیرم بهتر است

   (کسی امروز شهید نشد؟)

   صدایم را ازنو بساز

   بگو کدام ترانه‌ی آوازخوانی را بخوانم

   که دختران نقّاشی‌اش می‌کنند

   (کسی امروز شعر نگفت؟)

 

   می‌خواهم با تو باشم

   ای یار

   در تو

   و دوباره

   چشم باز کنم

   ازنو

   بازی کنم

   با قرصِ ماه

   وقتی خاک‌ها

   آینه می‌شوند

   آینه‌ها

   سنگ می‌شوند

 

   سفر چرا

   دوستت می‌دارم

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس‌ها، صرفاً، تزئینی‌ست.

   پیش‌ از غروب، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر

   درخششِ ابدی یک ذهنِ زلال، ساخته‌ی چارلی کافمن و میشل گوندری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


تک‌نوازی با آب - شعری از محمود درویش

 

Atonement

  

   سی‌سال گذشته از آن پاییزِ دور

   سی‌سال گذشته از عکس‌های ریتا

   سی‌سال گذشته از خوشه‌ای که عمرش

   به نگهبانی گذشت

   در آن پاییزِ دور.


   روزی دل به تو می‌بندم

   به سفر می‌روم

   و گنجشک‌ها

   پر می‌گشایند

   به‌نامِ من

   کشته می‌شوند

   به‌نامِ من.


   روزی دل به تو می‌بندم

   و اشک می‌ریزم

   تو زیباتری از مادرِ من

   زیباتری از کلماتی که آواره‌ام کردند.


   این عکسِ توست روی آب

   و این سایه‌ی غروب است

   که سایه‌‌ام را دوست نمی‌دارد.


   پنجره‌ای که باز می‌شود رو به دوستانِ من

   می‌گوید در چشم‌های غروب خیره نباید شد.


   روزی این گُل‌سرخ پژمرده می‌شود در حافظه‌ی ما

   روزی این بیگانگان شادمانی می‌کنند در حافظه‌ی ما.


   می‌خواهم این لحظه‌ را شناور کنم

   در آب

   در اسطوره

   در آسمان.


   از یاد برده بودمت

   زیرِ این آسمانِ دور

   این‌جا دلیلی ندارند برای روییدن

   زنبق‌ها

   دلیلی ندارند تفنگ‌ها

‌‌   شاعری ندارند شعرها.


   آسمانِ دور

   چشم می‌دوزد

   به بامِ خانه‌ها

   به کلاهِ پلیس‌ها

   و از یاد می‌برد پیشانی‌ام را.


   زمین عذاب‌مان می‌دهد

   در این غروبِ غریب

   و طعمِ پرتقال می‌گیرد تن‌ات

   می‌گریزد از من تن‌ات.


   دل به تو می‌بندم

   افق می‌شود علامتِ سئوال

   دل به تو می‌بندم

   آبی می‌شود دریا

   دل به تو می‌بندم

   سبز می‌شود علف

   دل به تو می‌بندم

   زنبق

   دل به تو می‌بندم

   خنجر

   دل به تو می‌بندم

   روزی

   من هم می‌میرم

   روزی.


   روزی دل به تو می‌بندم

   خودکشی نمی‌کنم

   موهایت را شانه می‌کنم

   آن‌سوی این پاییزِ دور

   کمرت

   ستاره‌ی راهم می‌شود

   جشنی به پا می‌کنم

   در باد.


   روزی دل به تو می‌بندم

   و گنجشک‌ها

   پر می‌‌گشایند

   به‌نامِ من

   آزاد.


   روز

   می‌گذرد.


   روزی به‌نامِ تو زنده می‌مانم

   روزی دل به تو می‌بندم

   روزی زنده می‌مانم

   آن‌سوی این پاییزِ دور.


   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   تاوان، فیلمی از جو رایت، براساسِ رُمانی از یان مک‌یوئین

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه