شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در سنّ من، واحدِ عمر روز است...

   ... سرشاخه‌های سوزن‌سوزن زیرِ نورِ درحالِ غروب، با تکان‌های نرمی که می‌خوردند، همه‌چیز را برای افسردگی مهیّا می‌کردند. افسوس که سنّ من از این چیزها گذشته است. افسردگی مربوط به دورانی‌ست که خوش‌بینانه فکر می‌کنی گذشته را نمی‌توانی تغییر دهی، امّا آینده در دست‌های توست. در این مواقع است که انسان برای آن‌که ثابت کند وجود دارد، تمایلِ شدیدی به افسرده‌شدن پیدا می‌کند. امّا وقتی آینده چیزی نیست یا آن‌قدر نیست که تو فکر کنی رام در مشتِ تو قرار خواهد گرفت، مجالی برای افسردگی نمی‌ماند. در سنّ من، واحدِ عمر روز است. درحالی‌که آن‌وقت‌ها، زمانی که به اشتباهاتت می‌اندیشیدی، می‌توانستی تصمیم بگیری در آن سال ـ که منظورت ده، بیست یا سی‌سال بعد است ـ دیگر این کار را نخواهم کرد، یا این عادتِ گند را حتماً کنار خواهم گذاشت.


محمّدحسن شهسواری، شبِ ممکن، نشرِ چشمه، زمستانِ ١٣٨٨  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩