شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آن سوّمی کیست که همیشه در کنارِ تو راه می‌رود؟

 

 

آن سوّمی کیست که همیشه در کنارِ تو راه می‌رود؟

آن‌گاه که می‌شمرم تنها من و تو باهم هستیم

امّا آن‌زمان که در پیشِ رویم به جاده‌ی سپید می‌نگرم

همیشه یک تن دیگر در کنارِ تو گام برمی‌دارد

سبکبال، در بالاپوشِ قهوه‌ای‌رنگ و باشلق بر سر

نمی‌دانم آیا مرد است یا زن

ـــ امّا این کیست که در آن‌سوی توست؟

 

تی. اس. الیوت، سرزمینِ هرز، ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور، نشرِ چشمه، ۱۳۸۷

بعدِ تحریر: این تکّه‌ی سرزمینِ هرز به‌روایتی یکی از منابع الهامِ مردِ سوّمِ گراهام گرین بوده است. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳

رُمانِ مردِ سوّم، بالأخره، منتشر شد...

 

مردِ سوّم

 

   ... در شهرِ همیشه ساکتی مثلِ وین که برف پیوسته در حالِ باریدن است، آدم خیلی ‌زود معنای سکوت را می‌فهمد. مارتینْزْ هنوز به طبقه‌ی دوم نرسیده بوده و هنوز هم مطمئن نبوده که لایم آن‌جاست، ولی سکوت عمیق‌تر از آن بوده که فقط نشانه‌ی غیبت باشد؛ جوری که حس کرده لایم را هیچ‌جای وین پیدا نمی‌کند. به طبقه‌ی سوّم که رسیده و آن روبانِ بزرگِ سیاه را روی دستگیره‌ی در دیده، فهمیده لایم را هیچ‌جای دنیا پیدا نخواهد کرد. البته ممکن بوده آشپزی کسی مُرده باشد، یا پیش‌خدمتی اصلاً، یا هر کسی غیرِ لایم. ولی مارتینْز می‌دانسته و حس می‌کرده از بیست‌ پلّه پایین‌تر هم فهمیده که لایم مُرده. از بیست‌ سالِ پیش که برای اوّلین‌بار در راهرو آن مدرسه‌ی ترسناک چشمش به جمالِ لایم روشن شده و زنگِ شکسته‌ی مدرسه برای مراسمِ نیایش به صدا درآمده، درست مثلِ یک قهرمان ستایشش می‌کرده. مارتینْز اشتباه نمی‌کرده، هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرده. بعدِ آن‌که ده ‌دوازده‌باری زنگِ در را زده، مردِ ریزه‌ای که قیافه‌ی عبوسی داشته سرش را از درِ آپارتمانی دیگر بیرون آورده و با صدای آزاردهنده‌اش گفته «این‌قدر زنگ ‌نزن، فایده‌ای ندارد. کسی آن‌جا نیست. مُرده.»

«آقای لایم؟»

«معلوم است که آقای لایم.»

                                                                          از صفحه‌ی بیست و هشتِ کتاب

 

مردِ سوّم

نوشته‌ی گراهام گرین

ترجمه‌ی محسن آزرم

نشرِ چشمه

زمستانِ هزار و سیصد و نود

چهار هزار و دویست تومان

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠

Riders of the Purple Sage

 

 

   ... مارتینزِ از همه‌جا‌ بی‌خبرِ خسته‌ی درب‌وداغان را نشانده‌اند روبه‌روی یک مُشت آدمِ جدّی و اخموی پیر و جوان که خیال می‌کنند قرار است درباره‌ی جریانِ سیّالِ ذهن چیزی بشنوند و باور نمی‌کنند این نویسنده‌ای که مهمان‌شان شده چیزی از جریانِ سیّالِ ذهن نمی‌داند و جیمز جویس را نمی‌شناسد و داستان‌های ویرجینیا وولف را نخوانده و قهرمانِ زندگی‌اش نویسنده‌ای‌ست به‌اسمِ زین گرِی که داستان‌های وسترن می‌نوشته و داستان‌هاش پُر بوده از تیر و تفنگ و اسب و گاو و چیزهایی که سرگرمی است و ادبیات نیست. ولی مارتینز بی‌خودی اسمِ نویسنده‌ی محبوبش را نیاورده؛ ازش پُرسیده‌اند کدام نویسنده را دوست دارد و کدام نویسنده بیش‌تر اثر گذاشته‌ روی نوشته‌هاش و مارتینز هم راستش را گفته. گرِی. آدم‌های جدّی و اخموی پیر و جوان‌ هم انگار که از شنیدنِ جوابْ راضی بوده‌اند و کاری نداشته‌اند به این‌که گرِی دقیقاً چه‌جور نویسنده‌ای‌ست. کار را اتریشیِ پیری خراب کرده که پرسیده گرِی؟ کدام گرِی؟ مارتیز هم گفته زین گرِی؛ من گریِ دیگری نمی‌شناسم. بعد هم که مجری گفته کارِ زین گرِی سرگرم‌کردنِ مردم بوده. مارتینز پرسیده خب که چی؟ عیبِ کارش چی بوده؟ بعد هم گفته شکسپیر چی بوده؟ سرگرم نمی‌کرده مردم را؟ خلاصه که مارتینز به‌هم ریخته وقتی دیده دارند قهرمانِ زندگی‌اش را ندیده می‌گیرند...

   این تکّه‌ی مردِ سوّمِ گراهام گرین، چه در فیلمِ کارول رید و چه در رمانی که گرین بعدِ فیلم نوشت، عجیب است. انگار یکی از کلیدهای شناختِ مارتینز است؛ مردی که، ناگهان، قهرمان‌های زندگی‌اش خُرد می‌شوند...

   رفته بودم کتاب‌فروشی و کتاب‌های گرین را نگاه می‌کردم که آشناتر از آشنا هستند و همین‌جور روی جلدها را نگاه می‌کردم که رسیدم به زین گرِی؛ به کتابی که مارتینز دوستش می‌داشت. حالا کتاب این‌جاست و فکر می‌کنم یک‌روز وقتِ خواندنِ کتابِ محبوبِ مارتینز هم پیدا می‌شود؛ وسترنی که دوستش می‌دارد؛ داستانِ سرگرم‌کننده‌ای که پُر از تیر و تفنگ و اسب و گاو و چیزهایی‌ست که سرگرمی است و ادبیات نیست...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

دنیا چه‌جوری به آخر می‌رسد؟

The Third Man

  

   دنیا چه‌جوری جلو چشمِ آدم به آخر می‌رسد؟ هواپیما چه‌جوری تو مسیرِ خودش شیرجه می‌زند؟ برای مارتینْزْ دنیای سرشار از دوستی و اعتماد و تحسینی که بیست‌سالِ پیش در راهروِ مدرسه شروع شده بود این‌جوری به آخر رسید. همه‌ی خاطراتش، عصرهایی که لابه‌لای علف‌های بالابلند گذشته بود، تیراندازی‌های بی‌اجازه در بریک‌وُرث کمون، رؤیاها، پیاده‌روی‌ها، همه‌ی تجربه‌های مشترک، عینِ خاک‌های شهری که بمبِ اتم انداخته باشند روش، به غبار تبدیل شده بود. دیگر نمی‌شده قدمی مطمئن برداشت.

گراهام گرین، مردِ سوّم، کتاب‌های پنگوئن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
برچسب‌ها : گراهام گرین ، مردِ سوّم

از آن قیافه‌ها بود که گاهی می‌شود باهاشان زندگی کرد...

 

Anna Schmidt

   ... این‌جوری بود که مارتینز به حرف آمد. داشت حرف می‌زد و آسمان پُشتِ پنجره تاریک و تاریک‌تر می‌شد. لحظه‌ای که گذشت دید دست‌هاشان باهم آشنا شده‌اند. بهم گفت «نمی‌خواستم عاشق بشوم؛ اقلّاً نمی‌خواستم عاشقِ دوستِ هری بشوم... هوا خیلی سرد بود و از جا بلند شدم که پرده را بکشم. دستم را که کشیدم، دیدم تو دستش بوده. بلند شدم و نگاهی به صورتش انداختم. داشت نگاهم می‌کرد. مسأله این بود که خوشگل نبود؛ از آن قیافه‌ها بود که گاهی می‌شود باهاشان زندگی کرد؛ قیافه‌ای عینِ نقاب. حس کردم پا گذاشته‌ام به کشوری تازه‌ که از زبانش سر درنمی‌آورم. همیشه خیال می‌کردم آدم حواسش جمعِ خوشگلیِ زن‌ها می‌شود. ایستادم کنارِ پرده و همان‌جور که می‌خواستم بکشمش بیرون را دید زدم. ولی جز صورتِ خودم که تو شیشه پیدا بود هیچ‌چی نمی‌دیدم. دوباره نگاهی به اتاق و دختره انداختم. دختره گفت هری آن‌دفعه چی‌کار کرد؟ دوست داشتم بگویم لعنت به هری؛ هری که مُرده، خُب هردومان هم دوستش داشته‌ایم، ولی مُرده و مُرده‌ها هم قرار است فراموش شوند. ولی به‌جای این حرف‌ها فقط گفتم خودت چی فکر می‌کنی؟ با سوت همان آهنگِ همیشگی‌اش را می‌زد؛ انگار هیچ اتّفاقی نیفتاده. همان آهنگ‌ را یک‌جورِ خیلی‌خوبی براش با سوت زدم. دیدم نفسش را تو سینه حبس کرده. نگاهی انداختم به دوروبرِ اتاق و بی‌این‌که فکر کنم این کار، این ورق، این قُمار، درست است یا نه، گفتم هری مُرده. نمی‌شود که تا ابد بهش فکر کنی.»

   بعدِ تحریر: روزهایی هم هست که برمی‌گردی به قبل؛ به یک‌سالِ پیش؛ به یک‌سال و چندماهِ پیش... بعد می‌نشینی به ورق‌زدنِ کاغذهایی که مالِ امسال نیست، مالِ این روزها نیست و کلمه‌هاش یادت می‌اندازد یک‌سال و چندماهِ پیش همه‌چی جورِ دیگری بوده و دنیا دنیای دیگری بوده و خیال می‌کرده‌ای که این کلمه‌ها نجاتت می‌دهد و حالا خواندن‌شان معنای دیگری دارد و لعنت به کلمه...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩

... و خوب که فکرش را بکنیم بیچاره همه‌ی ما

مردِ سوم، محصولِ مشترک گراهام گرین و کارول رید

   مردِ سوّم، شاهکارِ مشترکِ گراهام گرین و کارول رید، فیلمِ شاد و سرخوش و شیرین و امیدبخشی نیست و همچه فیلم‌هایی، قاعدتاً، به‌دردِ سال‌های نوجوانی نمی‌خورند که دنیا پیشِ چشمِ آدم باید روشن و آفتابی باشد، امّا تماشای مردِ سوّم، اوّلین‌بار، در یکی از همین روزهای نوجوانی اتّفاق افتاد و، اتّفاقاً، چیزی که گوشه‌ی ذهنم ماند، همین تلخی و تیرگی و ناامیدی‌اش بود؛ اسطوره‌ی هری لایمِ شکست‌ناپذیر و دانا و توانا، در نتیجه‌ی کنج‌کاوی‌ها و فضولی‌های دوستِ سال‌های دورش، هالی مارتینز، شکست و ضربه‌ی اساسیِ این شکست را خودِ مارتینز به جان خرید و بعد از آن‌که بُتِ زندگی‌اش را با افشاگری‌ها و از پرده بیرون‌انداختنِ رازهایش شکست و جسمِ او را به خاک سپرد، زندگی برایش معمولی‌تر از آن چیزی شد که خیال می‌‌کرد؛ حالا حتّا آنّای داغ‌دیده‌ی دل‌شکسته‌ی غریب هم حاضر نبود این آدمِ به «تهِ‌خط» رسیده‌ی «خائن»‌ را ببیند و ترجیح می‌داد بی‌اعتنا از کنارش بگذرد و راهِ خودش را برود...

   امّا تلخی و تیرگی و ناامیدیِ مردِ سوّم، به‌مرور، کم‌تر نشد؛ سال به سال، بیش‌تر شد و یک‌دلیلش، شاید، کشفِ دنیای پیچیده و پُر رمز و رازِ گراهام گرین بود که باورهای کاتولیک و البته شک‌های مرگبارش را لابه‌لای داستان‌ها و نوشته‌هایش جای می‌داد و فرقی نمی‌کرد که این داستان، قدرت و افتخارش باشد، یا پایانِ یک پیوندش، یا اصلاً اِمریکاییِ آرام و کنسولِ افتخاری و همین مردِ سوّمی که، بعداً، به‌شکلِ رُمان درآمد و یکی از خواندنی‌ترین داستان‌های گرین شد. این‌جوری‌ست که هالی مارتینز (نام او در رُمان، البته، رولو شده)، برای سر درآوردن از بلایی که (به‌گفته‌ی دیگران) به سرِ مهم‌ترین دوستِ همه‌ی زندگی‌اش، هری لایم، آمده، پا به میدان می‌گذارد و از آن‌جایی که فکر می‌کند «حقیقت» از هر چیزِ دیگری مهم‌تر است، جست‌وجویش را تا کشفِ این «حقیقت» ادامه می‌دهد و همچون «یهودا»یی که «مسیح»ش را می‌فروشد، هری لایم را قربانیِ این کشف می‌کند تا با خیالی آسوده باقیِ زندگی را بگذراند؛ اگر خیالِ هری لایم و خاطراتِ سال‌های دور، بالأخره، دست از سرش بردارند.

   امّا «حقیقت» این است که نه هالی مارتینز را می‌شود یهودا نامید و نه هری لایم مستحقِ نامِ «مسیح» است؛ مجادله‌ی دو دوستِ قدیمی که در صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ی چرخِ‌فلک به اوج می‌رسد، درواقع، پایانِ روزگارِ ساده‌دلیِ مارتینز است و این آدمِ «معمولی»، این نویسنده‌ی کاملاً «معمولی»، یک‌بار برای همیشه، خودی نشان می‌دهد و شجاعتش را به‌رُخ می‌کشد؛ کاری که هیچ‌وقت در سال‌های نوجوانی، در سال‌هایی که هری لایم به چشمش اسطوره‌ای بی‌بدیل و قهرمانی بزرگ بوده، انجام نداده، یا از انجامِ آن عاجز بوده است...

   امّا مردِ سوّم، در همه‌ی دیدارهای بعدی، در دیدارهای مکرّری که به‌نیّتِ سر درآوردن از دنیای شگفت‌انگیزش انجام شد، سئوال‌های دیگری را به رُخ کشید؛ سئوال‌هایی درباره‌ی اخلاقیات، درباره‌ی دوستی و هر چیزِ دیگری که، به‌نوعی، باعثِ پیوندِ هالی مارتینز و هری لایم می‌شود. هالی مارتینز، نویسنده‌ی بخت‌برگشته‌ای‌ست که داستان‌های درجه‌دو (دوزاری؟) می‌نویسد و حالا آن «هیجان»ی که هیچ‌وقت در داستان‌هایش شکلِ حقیقیِ خود را پیدا نکرده و هالی از پسش برنیامده، در زندگیِ واقعی‌اش آشکار می‌شود. حالاست که هالی مارتینزِ معمولی، به همه‌چیز شک می‌کند؛ به اخلاقیات، به دوستی، به خاطره‌های خوشِ سال‌های کودکی، به قدرتِ هری لایم و هرچیزِ دیگری که تا حالا داشته تصویرِ وارونه‌اش را می‌دیده و خیال می‌کرده تصویری حقیقی‌ست. امّا این فقط هالی مارتینز نیست که به دوستش «خیانت» می‌کند؛ چون، ظاهراً، هری لایم هم در معامله‌ای شرم‌آور با روس‌های ساکنِ وین، آنّای محبوبش را «لو» می‌دهد تا امنیتِ خودش را تضمین کند. و هالی هم، ظاهراً، برای «لو»دادنِ هری دو دلیل دارد؛ اوّل این‌که اسطور‌ه‌ی سال‌های دورش را بشکند و دوّم این‌که آن عشق و علاقه‌ی ناگهانی‌اش را به آنّای داغ‌دیده‌ی مهربان نشان دهد؛ آنّایی که سخت شیفته و شیدای هری‌ست؛ آن‌قدر که هالی را چندباری هری می‌نامد و طبیعی‌ست که مردِ شکست‌خورده از این‌جور اشتباه‌ها خوش‌حال نشود. چه‌کسی دوست دارد او را به‌نامِ مردی بخوانند که با پنی‌سیلین‌های رقیقش جانِ بچّه‌های بی‌گُناه را گرفته است؟

   امّا «خیانتِ» معنادارِ هالی مارتینز به دوستِ دیرینه‌اش، هری لایم، ذرّه‌ای مهرش را به دلِ آنّا نمی‌اندازد و آنّا دل‌شکسته‌تر از قبل، محبوبش را این‌بار حقیقتاً به خاک می‌سپارد و سراغِ زندگیِ خودش می‌رود؛ زندگی بدونِ محبوب. همین است دیگر؛ هالی می‌خواهد صاحب و مالکِ همه‌ی چیزهایی باشد که، عملاً، به هری تعلّق دارند؛ از آنّا گرفته تا شجاعتِ رودررویی با هر حادثه‌ای که پیش می‌آید و البته دست‌بُردن به اسلحه و شلیکِ گلوله‌ای که، دقیقاً، به هدف بخورد. امّا مردی که همه‌ی عُمر زیرِ سایه‌ی دوستش مانده، در غیابِ او هم‌ به جایی نمی‌رسد؛ چه رسد به این‌که بخواهد جای او را بگیرد...

   مرزِ خوبی و بدی، رفتارِ درست و نادرست، ایمان و بی‌ایمانی و البته خیانت و وفاداری در داستان‌های گراهام گرین همیشه خطِ باریکی‌ست که باید در نهایتِ ‌دقّت از آن گذشت. و مردِ سوّم هم، روی همین مرز اتّفاق می‌افتد و آدم‌هایش با این‌که از مهر و دوستی و این‌جور چیزها حرف می‌زنند، به‌وقتش گوی سبقت را در خیانتِ به هم و نابودیِ یک‌دیگر می‌رُبایند و دست‌آخر، آن‌چه می‌ماند حسّ‌وحالِِ یک «بازنده‌ی حقیقی»‌ست؛ آدمی که همه‌چیز را باخته، همه‌ی چیزهایی که به نظرش «حقیقی» بوده‌اند، ناگهان، خُرد شده‌اند و ریخته‌اند روی زمین، و حالا، با تماشای این تکّه‌های خُردشده و پراکنده، به گذشته‌ای فکر می‌کند که شک دارد ارزشش را داشته است یا نه، به گذشته‌ای که همه‌ی ما شک داریم ارزشش را داشته یا نه...

    مردِ سوّم، شاید، درباره‌ی دیوارِ بلندِ بی‌اعتمادی هم باشد؛ درباره‌ی «حقایق»ی که در روزِ روشن کتمان می‌شوند، درباره‌ی دروغ‌هایی که باورپذیر شده‌اند و این‌ چیزها را، بعدتر، گراهام گرین در داستانِ مردِ سوّم هم نوشت که راوی‌اش این‌بار کالووی بود؛ پُررنگ‌تر از آن‌چه در فیلم‌نامه‌اش برای کارول رید نوشته بود و، اتّفاقاً، پایانِ داستان را آن‌طور که خودش دوست داشت تمام کرد، نه آن‌طور که فیلم تمام می‌شد؛ «دیدم که با پاهای درازش دنبالِ دختره می‌رفت. حالا رسید به دختره و کنارِ هم راه می‌رفتند. فکر نمی‌کنم حتّا کلمه‌ای با دختره حرف زده باشد. درست مثلِ آخرِ یک داستان بود ـ البته تا پیش از آن‌که رسیدند سرِ پیچ و دیدم دستِ دختره حلقه شد دورِ بازوی او ـ که این شبیهِ شروعِ یک داستان است.»

   این است که گرین آن ناامیدی و تیرگی و تلخیِ فیلم را این‌جا، آخرِ داستانِ مکتوبش، تا می‌تواند کم‌رنگ می‌کند و روزنه‌ی امیدی می‌گشاید به‌سوی «داستانی دیگر» یک زندگیِ دیگر؛ هرچند می‌شود پرسید از کجا معلوم که کالووی دارد راست می‌گوید؟ از کجا معلوم که نمی‌خواهد یک داستان‌نویسِ درجه‌دو را دست بیندازد؟ و تازه، این فقط یک تکّه‌ی داستان است...

   و همه‌چیز برای من با برنامه‌ی رادیویی زندگی‌های هری لایم ادامه پیدا کرد که خیلی اتّفاقی پیدایش کردم؛ نمایشِ دنباله‌دارِ اورسن وِلز که همان اوّلش (عنوان‌بندی‌اش) موسیقیِ جاودانِ آنتون کاراس و زیتری که می‌نوازد، آدم را یادِ افتتاحیه‌ی فیلمِ مردِ سوّم می‌اندازد؛ تِمی که، ظاهراً، مشهور است به تِمِ هری لایم. نمایشِ دنباله‌دارِ ولز، البته، وام‌دارِ گرین است، امّا نمایشِ اوست؛ روایتِ اوست و هری لایمی‌ست هزاربار پیچیده‌تر و مرموزتر از لایمِ فیلم و داستانِ مردِ سوّم؛ هرچند بعید است شیفتگانِ مردِ سوّم، از شنیدنِ صدای این هری لایمِ افسانه‌ای، حقیقتاً محظوظ نشوند...

    داستانِ مردِ سوّم، توی این چند سال، داستانِ بالینیِ من بوده است؛ مثلِ فیلمش، وقت و بی‌وقت آن‌را خوانده‌ام؛ گاهی از اوّل و گاهی تکّه‌هایی از هر فصل و بالأخره، جرأت کردم و آن‌را به فارسی برگرداندم تا به یکی از محبوب‌ترین فیلم/ داستان‌های زندگی‌ام ادای دین کرده‌ باشم؛ داستان/ فیلمی که تکلیفِ آدم را با خودش روشن می‌کند و نشان می‌دهد زیرِ این آفتابِ عالم‌تاب، هیچ‌چیز قطعی‌تر از این نیست که آدم باید در گوشه‌ی تنهاییِ خودش بماند و به هیچ‌کس اعتماد نکند. تنهایی، تقدیرِ محتومِ آدمی‌ست و بهتر است آدم از دستِ تقدیرش فرار نکند.

  راستی، می‌دانید گرین داستانِ مردِ سوّمش را با چه‌ جمله‌ای تمام می‌کند؟ می‌نویسد «و خوب که فکرش را بکنیم بیچاره همه‌ی ما.»

   حق با گرین است؛ نه؟

   بعدِتحریر: این یادداشت، پیش‌تر، در شماره‌ی چارصدِ ماه‌نامه‌ی فیلم منتشر شده بود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ چهارم

 

یکُم: خیلی چیزهاست که باید می‌نوشتم و ننوشتم؛ اوّل از همه، سفرِ دو روزه‌ای به شیراز که عجب شهرِ باصفایی‌ بود و در آن دو روز، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا چه‌قدر خوش گذشت. وصفِ کمالاتِ این بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا را قبلاً شنیده بودم، ولی قسمت نشده بود هم‌نشینی و هم‌کلامی با آن‌ها. دو روزِ خوبی بود و بهتر از همه، شاید، حافظیه بود برای من؛ وعده‌گاهی که هم شبِ اوّل رفتم آن‌جا، هم فردا ظُهرش، وقتی آفتاب عمود می‌تابید و سروهایِ سهی، حتّا، هوا را خُنَک نمی‌کردند... خُدا قسمت کند سفرِ دوباره به شیراز را و البته، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفایش را...

دوم: صُبحِ پنج‌شنبه، نشستم روبه‌روی یکی از محبوب‌ترین فیلم‌سازهایم؛ آقایی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودمش (چرا؟) و توی این یکی دو ساعتی که گَپ زدیم و چای و قهوه نوشیدیم و درباره‌ی کتاب‌ها و فیلم‌هایی که این اواخر خوانده‌ایم و دیده‌ایم حرف زدیم، حس کردم که بی‌خود نیست فیلم‌هایش را این‌قدر دوست دارم. درباره‌ی پنج فیلم‌نامه‌اش، همین‌طور بی‌مقدّمه، حرف زدیم و همین‌که بهش گفتم یکی از آن‌ها (که اتّفاقاً خودش آن‌را نساخته) به‌نظرم چه‌قدر عالی‌ست و چه مرتبتی دارد در سینما (هرچند بقیه‌ی کارهایش هم همین‌جور است به‌نظرم) گفت که خودش هم آن‌را بیش‌تر از بقیه‌ی کارهایش دوست دارد؛ چون سه‌سال از عُمرش را صرفِ آن کرده و آن‌قدر از آدم‌ها و ماجراها و دل‌مشغولی‌های‌شان اشباع شده که حس کرده ساختنش را باید بسپارد به یکی‌دیگر؛ به یکی که این آدم‌ها را از بیرون ببیند و همین کار را هم کرده و نتیجه‌اش عالی از آب درآمده است؛ یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها. صُبحِ پنج‌شنبه‌ی خوبی بود...

سوم: موسیقیِ «زیرِ تیغ» آدم را نابود می‌کند؛ می‌بَرَدش تا آستانه‌ی ویرانیِ کامل و خُدا می‌داند در این غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه، هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این موسیقی عالی نیست. دلم می‌خواست همین‌حالا گوشی را بردارم و زنگ بزنم به آقای «علیزاده» و بگویم «خُدا به شما عُمرِ بسیار و بابرکت عنایت فرماید که موسیقی‌تان مُمِدِّ حیات است.» ولی زنگ نزدم. چه‌کاری‌ست مزاحمِ اُستاد شدن در یک غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه؟

چهارم: اوّلین جُمله‌ی داستانِ «مردِ سوّم» [نوشته‌ی گراهام گرین] چیزی‌ست قریبِ به این: «کسی نمی‌داند ضربه، دقیقاً، کِی فرود می‌آید.» (اصلش دمِ دستم نیست؛ شرمنده!) همه‌ی چهارشنبه‌‌شبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورق‌زدنش و سَرَک‌کشیدن در آن جُمله‌های درخشانی که «گراهام گرین» در نهایتِ دقّت آن‌ها را نوشته است. و حالا، تویِ این غروبِ دلگیر، این جُمله‌ی ابتداییِ داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یک‌وقتِ دیگر...

پنجم: و زندگی، مثلِ همیشه، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ عیناً کشتیِ فیلمِ فللینیِ کبیر و مُشکل، دقیقاً، همین است...

ششم: بی‌حوصلگی؟ بله، و به‌قولِ دوستان چرا که نه؟!

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸