شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نوّاب صفوی در محلّه‌ی ما می‌نشست...

 

مسعود کیمیایی: نوّاب صفوی در محلّه‌ی ما می‌نشست. واحدی هم همیشه همراه او بود. واحدی عمّامه‌ی سبزی به سر می‌گذاشت که دنباله‌اش پشت کمرش آویزان بود. نوّاب آدم بااُبهتی بود. شال سیاهی به کمر می‌بست که یک هفت‌تیر توی آن قایم کرده بود. توی محلّه که راه می‌رفت بچّه‌ها بهش سلام می‌کردند و دستش را می‌بوسیدند. و او عادت داشت به هر کدام یک قران می‌داد. بلیتِ سینما آن موقع شش ریال بود. من و بچّه‌ها اغلب در مسیر او قرار می‌گرفتیم. شش بار خودمان را بهش می‌رساندیم و سلام می‌کردیم و دستش را می‌بوسیدیم تا شش ریال بگیریم و زیرچشمی‌ نگاهی هم به دسته‌ی هفت‌تیرش که کمی‌ بیرون بود بیندازیم. او هم البته متوجّه می‌شد ولی هر بار یک قران را می‌داد. با آن پول گاهی با رفقا می‌رفتیم سینما و فیلم می‌دیدیم.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤

یک فیلم از فیلم‌های روز چهارم جشنواره

متروپُل [مسعود کیمیایی]


مسعود کیمیایی صاحب دنیایی شخصی‌ست و در دنیای شخصی‌اش آدم‌ها طوری حرف می‌زنند و رفتار می‌کنند که شباهتی به حرف زدن و رفتار آدم‌ها در دنیای واقعی ندارد. برای روبه‌روشدن با فیلم‌های کیمیایی می‌شود قواعد دنیای او را پذیرفت و با همه‌ی آن چیزی که در سرزمین شخصی‌اش می‌گذرد کنار آمد و آن‌وقت کسی از خودش نمی‌پرسد که چرا یکی از شخصیت‌های فیلم کاری را می‌کند که در واقعیت کسی دست به آن کار نمی‌زند و کسی از دیگری سؤال نمی‌کند که چرا آدم‌های فیلم‌هایش گاهی در لحظه‌ی مرگ به اندازه‌ی همه‌ی عمر حرف می‌زنند. امّا اگر کسی به صرافتِ پرسیدن چنین سؤال‌هایی بیفتد قاعدتاً داستان شکل دیگری می‌گیرد؛ همان‌طور که در همه‌ی این سال‌ها مسعود کیمیایی فیلم خودش را ساخته و منتقدان نقدهای خودشان را نوشته‌اند و نه کیمیایی توانسته نظر منتقدان را عوض کند و نه منتقدان دست از سؤال‌های بی‌جواب‌شان برداشته‌اند. گفته‌ بودند که در متروپُل به‌جای مردِ زخم‌خورده که شمایل مشهور سینمای کیمیایی‌ست با زنی زخم‌خورده طرفیم که به یک سالنِ سینمای سابق که حالا باشگاه بیلیارد شده پناه می‌برد. اشتباه هم نگفته بودند چون این‌بار سه مرد و یک زن حاضر در این سینمای سابق و سالن بیلیارد فعلی از زنی که نیمه‌شب زخم‌خورده و خونین مهمان‌شان شده دفاع می‌کنند؛ آن‌هم با چوب‌های بیلیارد و البته همه‌ی داستان یک ماجرای زنانه است؛ داستان زنی که ظاهراً به خون هووی جوان‌ترش تشنه است چون همسر متوفّایش از این هووی جوان صاحب فرزند شده و خلاصه داستان حسادت زنانه است که مردها را در سطح شهر به تکاپو انداخته که از این نمد کلاهی برای خود ببافند و پولی به جیب بزنند و قاعدتاً اگر کسی به صرافت پرسیدن سؤال‌هایی درباره‌ی فیلم نیفتد احتمالاً راضی از سالن سینما بیرون می‌رود ولی اگر با دیدن صحنه‌ی دوئل دو زنِ آقای ماندگاری ـــ فخر النساء و خاتون ـــ از خودش بپرسد که چرا در زمانه‌ی تلفن و اینترنت آن‌ها هم‌دیگر را ندیده‌اند و چرا فخر النساء مدام با توپ و تشر می‌گوید که می‌خواهد این زنیکه را ببیند و باید او را به اسارت بگیرند و پیشش بیاورند؟ یا چرا در این دوئل بعد از چند ردوبدل شدن چند جمله انگار باهم دوست می‌شوند یا دست‌کم مهربان می‌شوند؛ آن‌قدر که فخر النساء اسم پسر همسر مرحومش را می‌پرسد و خاتون می‌گوید دست‌بوس شماست. شاید سؤال‌های دیگری هم از خودش بپرسد؛ مثلاً این‌که مردان خلاف‌کار از کجا فهمیدند که خاتون به سینما متروپُل پناه برده؟ حتماً سؤال‌های دیگری هم دارد که از خودش یا کسی دیگر بپرسد، ولی این دنیای شخصی کیمیایی‌ست؛ دنیایی که وقتی یکی از دو مرد بیلیاردباز در سینما به خاتون می‌گوید خیلی خوب است که به سینما پناه آورده، به‌نظر می‌رسد همه‌ی چیزی که کارگردان دلش می‌خواسته بگوید همین جمله است درباره‌ی سینما و درباره‌ی این سینمای لاله‌زارِ سال‌های دور و در و دیوار این سینما پُر از اعلان و دیوارکوب فیلم‌های وسترن امریکایی‌ست؛ وسترن‌هایی که فیلم‌های محبوب کیمیایی هستند؛ فیلم‌های عمرش شاید. نتیجه‌ی کار؟ همه‌چیز بستگی دارد به شما و سلیقه‌ی شما.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

به‌ترتیب، یا بدونِ ترتیب

 

«در امتدادِ شب» را قرار بوده «هژیر داریوش» بسازد که پیش‌تر «بی‌تا» را ساخته بود. دی‌ماهِ 1355 هم، ظاهراً، شروعِ فیلم‌برداری بوده و تا اوّلِ آذرِ آن‌سال هم قرار نبوده کسی دیگر آن‌را کارگردانی کند. کسی می‌داند چرا «داریوش» این فیلم را نساخت؟ خرداد و تیرِ 1357، ظاهراً، مرکزِ سینماییِ ایران بیوگراف و تهیه‌کننده‌ی فیلم [بهمن فرمان‌آرا] تصمیم می‌گیرند نامِ فیلم را تغییر دهند. «همیشه شب...» نامی‌ست که در آگهیِ تمام‌مشکیِ نشریه‌ی روزانه‌ی جشنواره‌ی فیلمِ تهران منتشر شده است. نامِ کارگردان در این آگهیِ تمام‌مشکی خالی‌ست و آن‌چه به‌چشم می‌آید، نامِ ستاره‌یِ فیلم است. «همیشه شب...» نامِ دیگرِ فیلم است، یا شُعارِ تبلیغاتی‌اش؟

 

«سایه‌های بلندِ باد»، پیش از آن‌که ساخته شود، «معصومِ اوّل» نام داشت؛ همان نامی که «هوشنگ گلشیری» روی داستانِ کوتاهش در مجموعه‌ی «نمازخانه‌ی کوچکِ من» گذاشته، امّا سالِ 1357، فیلمِ «بهمن فرمان‌آرا» به‌نامِ‌ «سایه‌های بلندِ باد» در جشنواره‌ی تهران روی پرده می‌رود.

 

اسفندماهِ 1355، «مسعود کیمیایی» قرار بوده فیلم‌برداریِ «جهاد» را شروع کند. تهیه‌کننده‌ی فیلم شرکتِ گسترشِ صنایعِ سینماییِ ایران بوده است. «سفرِ سنگ»، فیلمی‌ست که «کیمیایی» در 1356 ساخته و خودش تهیه‌ی آن‌را به‌عهده داشته و دی‌وی‌دیِ رسمی‌اش هم این‌روزها تویِ هر مغازه‌ای هست. «جهاد»، احتمالاً، ربطی به «سفرِ سنگ» دارد؟

 

«امام‌قلی» را قرار بوده «داریوش مهرجویی» در اردی‌بهشتِ 1356 کلید بزند. «امام‌قلی»؟ نامِ این پروژه‌ی «مهرجویی» را جایِ دیگری ندیده‌ام. یک داستانِ شهریِ تهرانی بوده است یا داستانی درباره‌ی ترکمن‌ها؟ یا اصلاً داستانِ دیگری داشته است؟ سالِ 1355، «مهرجویی» با همکاریِ «هوشنگ گلشیری»، براساسِ داستانِ «معصومِ سوم»، فیلم‌نامه‌ی «قنات» را نوشت. «امام‌قلی»، احتمالاً، نامِ دیگرِ همین فیلم‌نامه‌ی «قنات» نبوده است؟ «امام‌قلی» را، ظاهراً، قرار بوده «بهمن فرمان‌آرا» در شرکتِ گسترشِ صنایعِ سینماییِ ایران تهیه کند و اگر «امام‌قلی»، احتمالاً، نامِ دیگرِ همین فیلم‌نامه‌ی «قنات» باشد، آن‌وقت می‌شود به این فکر کرد که قرار بوده فقط «معصوم»‌هایِ «نمازخانه‌ی کوچکِ من»، به‌ترتیب، یا بدونِ ترتیب، ساخته شوند، یا کارهایِ دیگرِ «گلشیری» را هم برای فیلم‌شدن انتخاب کرده بودند؟

 

بعدِ تحریر: همه‌ی اطلاعاتِ مربوط به این فیلم‌ها،‌ برگرفته است از نشریه‌هایِ روزانه‌ی جشنواره‌ی فیلمِ تهران.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧