شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

انسان به‌واقع محتاجِ چیزِ زیادی نیست

 

فیلم یا کتاب؟ داستان‌هایی که میخائیل بولگاکوف نوشته یا مجموعه‌ی تلویزیونی‌ای که براساسِ این داستان‌ها ساخته‌اند؟ این‌بار می‌شود گفت هر دو. برای تماشاگری که داستان‌های این مجموعه را نخوانده شاید شتابِ وقایع کمی عجیب باشد. حقیقت این است که داستان‌های بولگاکوف آرام‌تر از نسخه‌ی تلویزیونی‌شان هستند و البته حقیقت این است که نسخه‌ی تلویزیونی اقتباسِ خوبی از این داستان‌ها است. این حرفِ آخری است که باید همین اوّل آن را نوشت؛ این‌که تماشای مجموعه‌ی تلویزیونیِ یادداشت‌های یک پزشکِ جوان واقعاً لذّت‌بخش است و بعد از دیدنِ اپیزودهای کوتاه (بیست دقیقه‌ای)‌اش اصلاً خیال نمی‌کنیم وقت‌مان تلف شده و فکر نمی‌کنیم که بهتر از این هم می‌شده آن داستان‌های کوتاه را به فیلم درآورد.

اصلی‌ترین نکته‌ی هر اقتباسِ ادبی انگار چیزی جز این نیست که باید وقتِ نوشتنِ فیلم‌نامه کتاب را بست و به همه‌ی کلماتی که در داستان آمده‌اند وفادار نماند. این‌جا است که نتیجه‌ی وفاداری چیزی جز خیانت نیست. طبیعی است که هیچ داستانِ خوبی را نمی‌شود همان‌طور که نوشته شده به تصویر کشید. کتاب همیشه چیزِ دیگری است و فیلم هم در ذاتِ خود صاحبِ هویّتِ دیگری؛ همین است که ژان میتری سال‌ها پیش در کتابِ زیباشناسی و روان‌شناسیِ سینما توضیح داد که تفاوت‌های ادبیّات و سینما (فیلم) نه‌تنها در امکانات و فُرم، که در دلالت و امکاناتِ بیانی هم هست و درست به همین دلیل نمی‌شود اقتباسِ وفادارانه‌ای از یک شاهکار ساخت و بی آن‌که بیان و محتوای آن داستان را در هم بریزیم نمی‌شود از یک اثرِ شناخته شده اقتباسی سینمایی به عمل آورد و کتابِ یادداشت‌های یک پزشکِ جوان حتّا اگر شاهکارِ ادبی نباشد (دست‌کم در مقایسه با رمانِ مرشد و مارگریتای بولگاکوف که ترکیبِ پیچیده‌ی خیال و واقعیّت و تاریخ است و یکی از چند شاهکارِ رمان‌نویسیِ قرنِ بیستم) داستان‌های خواندنی و درجه‌یکی است که ظاهراً ریشه در واقعیّت دارند؛ سرگذشتِ روزهایی که بولگاکوف به‌عنوانِ پزشک چاره‌ای جز این نداشت که رحلِ اقامت در دهکده‌ای دور از مسکو بیندازد و از بام تا شام نظاره‌گرِ مردمانی باشد که به انواع و اقسام بلایای جسمانی مبتلا شده‌اند و هیچ ابایی ندارند از این‌که باز هم به بلایای دیگری دچار شوند و چاره‌ی همه‌ی دردها را قطره و قرص می‌دانند.

داستان‌های یادداشت‌های یک پزشکِ جوان به سیاقِ بیش‌ترِ داستان‌های بولگاکوف مایه‌های طنز دارد و او در مقامِ نویسنده‌ای چیره‌دست خوب بلد بوده که در دلِ سیاهی‌ها و تاریکی‌های چنین موقعیّتی که آدمی را تا سرحدّ جنون و تباهی پیش می‌بَرَد، طنز را واردِ داستان کند تا خواننده‌ی بخت‌برگشته صرفاً با مصیبت‌های این پزشک رودررو نشود. این اتّفاقی است که در مجموعه‌ی تلویزیونیِ یادداشت‌های یک پزشکِ جوان هم افتاده؛ با این توضیح که آن طنزِ اوّلیه کم‌کم به چیزی شبیه گروتسک بدل می‌شود و برای توضیحِ این‌که گروتسک چیست ظاهراً نقلِ تکّه‌ای از داستانِ وات (Watt)، نوشته‌ی سمیوئل بکِت،هنوز بهترین توضیح است: «تام لینچِ زن‌مُرده، مردی هشتادوپنج‌ ساله و زمین‌گیر بود که دردی دائم و ناشناخته در روده‌ی خود حس می‌کرد. سه پسر برایش باقی مانده بود: جو، شصت‌وپنج ساله، چلاقی رماتیسمی؛ جیم، شصت‌وچهار ساله، گوژپشتی دائم‌الخمر؛ بیل، زن‌مُرده‌ای شصت‌وسه ساله که به‌زحمت حرکت می‌کرد؛ زیرا دو پایش را بر اثر لغزشی و بعد سقوطی از دست داده بود. تنها دختر باقی‌مانده‌اش، می شارپ، بیوه‌ای شصت‌ودو ساله بود، مالکِ مطلق‌العنانِ تمام استعدادها خداداده‌اش به‌جز قوّه‌ی بینایی. همسر شصت‌وپنج ساله‌ی جو، نواده‌ی دویلی بایرن، فقط فلجِ رعشه‌ای بود، ولی از دیگر لحاظ کاملاً خوب و سرِحال می‌نمود. کیت، همسرِ شصت‌وچهار ساله‌ی جیم، نواده‌ی شارپ، سراسرِ تنش از دمل‌های چرکی جاری مجهول‌الهویه‌ای پُر بود، ولی از دیگر لحاظ کاملاً خوب و سرِحال می‌نمود...» و فیلیپ تامسون با این مثال در کتاب گروتسک در ادبیّات از خواننده‌اش می‌پرسد: «حال این سئوال مطرح است: پاسخِ فکری و واکنشِ روحیِ ما در برخورد با همچو مطلبی چیست، یا چگونه باید باشد؟ [این] سئوالی‌ است اجتناب‌ناپذیر، زیرا پاسخِ فکری و واکنشِ روحیِ خواننده، چیزی آشفته، یا حداقل چندگانه است. محتملاً خواننده به ماهیتِ تراژیک، مشمئزکننده و غیرطبیعیِ این خانواد‌ی بدبخت با وحشت، ترحّم یا حتّا تهوّع می‌نگرد. از طرفی، بدونِ شک در توصیفِ این خانواده جنبه‌ای خنده‌آور وجود دارد که باعثِ تفریح یا نشاطِ فکریِ او می‌شود. به‌راستی که آشتیِ این دو جریانِ فکریِ متضاد مشکل است. خواندنِ دوباره‌ی همین مطلب برخوردِ بینِ این دو واکنشِ آشتی‌ناپذیر را تشدید می‌کند: خنده از یک‌سو و وحشت یا اشمئزاز از سویی دیگر.»

این است که در داستان‌های یادداشت‌های یک پزشکِ جوان هم عملاً با چنین موقعیّتی طرفیم؛ بیماریِ مردمانِ دهکده‌ای که پذیرای پزشکِ جوان است عملاً چیزی از جنسِ نابهنجاری‌هایی است که معمولاً در موقعیّت‌های گروتسک با آن‌ها طرفیم و البتّه این گروتسک در نسخه‌ی تلویزیونی پُررنگ‌تر شده؛ همه‌ی آن صحنه‌های ظاهراً چندش‌آوری که پیشِ چشمِ تماشاگران است گواهی است بر موقعیّتِ گروتسکِ پزشکِ بخت‌برگشته‌ای که چاره‌ای جز ایستادگی و البته تیشه زدن به ریشه‌ی خود ندارد. همین است که مثلاً در داستانِ بولگاکوف داستانِ دخترکی که در کتان‌کوب افتاده و یکی از پاهایش کاملاً از دست رفته و باید قطع شود خیلی به گروتسک شبیه نیست، امّا در نسخه‌ی تلویزیونی نابلدیِ پزشکِ جوان که نمی‌تواند با ارّه پای دخترکِ معصوم را ببُرد به صحنه‌ای هم‌زمان گریه‌آور و خنده‌دار بدل شده؛ به‌خصوص که دستیاران و پرستارانِ پزشکِ جوان در طولِ این عملیّات هر یک به کاری مشغولند و یکی که حوصله‌اش از این عملیّات سر رفته گوشه‌ای ایستاده و سیبی گاز می‌زند.

امّا در نسخه‌ی تلویزیونیِ یادداشت‌های یک پزشکِ جوان با یک حرکتِ خلّاقانه هم طرفیم؛ صدایی که تقریباً همیشه در گوشِ پزشکِ جوان طنین می‌اندازد این‌جا به آدمی حقیقی بدل شده؛ ندای درونی‌ای که کاملاً بیرونی است و البتّه کسی جز پزشکِ جوان نمی‌بیندش و کسی متوجّه نیست که کارِ این دو گاه و بی‌گاه به کتک‌کاری و کُشتی و چیزهایی از این دست می‌رسد و اتّفاقاً به کمکِ همین حرکتِ خلّاقانه است که داستانِ مورفین هم به این داستان‌ها اضافه شده؛ داستانی که البتّه جزء این مجموعه نیست ولی سال‌ها است در این مجموعه منتشر می‌شود و در نسخه‌ی تلویزیونی اعتیادِ پزشکِ جوان به مورفین دست‌مایه‌ی جدال‌های همیشگیِ او و ندای درونش شده است.

حالا دوباره می‌شود به اوّلین سطرهای این نوشته برگشت و به خواننده‌ی یادداشت گفت که هرچند یادداشت‌های یک پزشکِ جواننسخه‌ی تلویزیونیِ خیلی خوبی است و دیدنش اصلاً به وقت تلف کردن شبیه نیست ولی بهتر است پیش از تماشای آن داستان‌های یادداشت‌های یک پزشکِ جوانرا خواند؛ ترجمه‌ی پاکیزه‌ی آبتین گلکار را که نشرِ ماهی منتشر کرده و حالا به چاپِ دوّم هم رسیده. مطمئن باشید که پشیمان نمی‌شوید. 

یادداشت‌های یک پزشکِ جوان؛ ساخته‌ی الکس هاردکسل

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢