شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آواز در باران

 


توجّه: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید!

   حکایتِ ستاره/ بازیگری که سینمای صامت را خوش می‌دارد و دلِ خوشی از ناطق شدنِ سینما ندارد، انگار، حکایتِ تازه‌ای نیست. می‌شود آواز در باران (هزار و نهصد و پنجاه‌ودو، ساخته‌ی جین کلی و استنلی دانن) را به یاد آورد که سرگذشتِ زوجِ افسانه‌ایِ دان لاک‌وود و لینا لامونت بود که ناطق شدنِ سینما کارشان را سخت می‌کرد. همه‌ی جذّابیتِ لینا لامونتِ آن فیلم در نبودِ صدا بود؛ صامت بودنش و سینما همین که ناطق شد و فیلم‌های صامت از رونق افتادند، کارِ لینا هم سخت شد. صدای نازکِ لینا بلای جانش بود و تا کاتی سلدنِ شیرین‌زبانِ تازه از گَردِ راه رسیده به دوبله‌ی صدای ستاره‌ی سینما رضایت نمی‌داد، کار پیش نمی‌رفت و البته دان که، کم‌کم، دل در گروی ستاره‌ی حقیقی نهاده، روزی پرده را کنار می‌زد تا همه ببینند ستاره‌ای که صدای خوشی دارد و اسبابِ خوشیِ تماشاگران را فراهم می‌کند کاتی سلدن است، نه لینا لامونت.

   آواز در باران، درعین‌حال، حاوی نکته‌ی مهمّ دیگری هم بود؛ این‌که با ورودِ صدا به سینما و سپری شدنِ دورانِ صامت، فیلم‌های موزیکال از راه می‌رسند. سینما با صدا چه خواهد کرد که بی صدا نمی‌توانسته؟ صدا که از راه رسید و پا به سینما گذاشت، عاملِ اخلال بود. نظمی را به هم زد که معمولِ همه بود و عادت‌شان؛ این‌که قدرتِ بازی در حرکاتِ دست و صورت است؛ بی صدا خندیدن و بی صدا حرف زدن و بی صدا مقصود را به تماشاگرِ فیلم رساندن. با ورودِ صدا همه‌چیز تغییر کرد. همان‌قدر که حرکاتِ دست و صورت مهم بود، لحنِ حرف زدن هم مهم شد؛ این‌که هر جمله‌ای را چگونه باید گفت؛ کلمه به کلمه‌اش را باید سنجید و بعد به زبان آورد؛ این‌که گفتنِ چیزی، گاهی، به اندازه‌ی برقِ نگاهی، یا گوشه‌ی چشمی، مهم است.

   درعین‌حال، موزیکال‌ها مقدّمه‌ی پُر سروصدای سینمای ناطق بودند و فیلم‌سازان، با گذر از سینمای صامت، از اصلی‌ترین خصیصه‌ی سینمای ناطق بهره بُردند؛ صدایی که حالا می‌توانست بخشی از موسیقی باشد و آوازی که می‌توانست موسیقیِ فیلم را کامل‌تر کند.

   آرتیست هم به دهه‌ی پُر غوغای هزار و نهصد و بیست اشاره می‌کند؛ سال‌های پایانی‌اش که عصرِ سلطنتِ سینمای صامت بود و به خیالِ کسی نمی‌رسید که این دوره را هم پایانی هست و با ورود صدا به سینما همه‌چیز دستخوشِ تغییر می‌شود. همین است که عاملِ اخلال (صدا) پیش از همه هنرمندِ سرشناس و مردمی و دوست‌داشتنی را کنار می‌زند. سینما قلمروِ سلطنتِ جرج والنتین در غیابِ صدا است. مردی که حرکاتِ دست و صورتش جای فرصتی به کلمات نمی‌دهد. چه باید بگوید که گفتنش از پسِ این حرکات برنمی‌آید؟ لبخندی به پهنای صورت، چشم‌هایی که ریز و درشت می‌شوند و غم و شادی‌ای که گاه و بی‌گاه در این چشم‌ها خودنمایی می‌کنند، انگار، همه‌چیز را در خود جای داده است. نیازی به کلمه نیست وقتی همه‌چیز آشکار است. همین است که جرج والنتین، تا جایی که می‌شود و ممکن است، مقاومت می‌کند. صدا بی صدا. حتّا به قیمتِ بی‌کاری و خانه‌نشینی و چوبِ حراج زدن به اسبابِ زندگی. امّا جرج والنتین، انگار، مشکلی با صدا ندارد؛ آدمی‌ است که، مثلِ دیگران، حرف می‌زند و قدرِ صدا را می‌فهمد. مشکلش استفاده از صدا است؛ چگونگیِ استفاده از صدا و همین است که وامی‌داردش به گوشه‌نشینی و عادت به تنهایی و تا پای مرگ رفتن.

   نکته‌ی اساسیِ آرتیست، شاید، همین استفاده از صدا است و این‌که تا خیالِ جرج والنتین آسوده نمی‌شود که صدا قرار نیست عاملِ اخلال باشد و قرار است نقشی در کامل شدنِ فیلم بازی کند، از بازی در فیلم‌ها انصراف می‌دهد. کارِ جرج والنتین تن به عادتِ دیگران ندادن است؛ هم‌رنگِ جماعت نشدن. تا به چشمِ خود نمی‌بیند که سینما با ورودِ صدا صاحبِ چه مزیّتی شده، قبول نمی‌کند که سینمای ناطق هم هنر است. همیشه عادت است که هنر را ماندنی می‌کند. چیزی که، کم‌کم، هنر بودنش باورِ عمومی شود؛ چیزی که همه هنر بودنش را بپذیرند. و جرج والنتین، در نهایتِ بدبینی، هنرِ صدا را نمی‌پذیرد؛ تا این‌که پپی میلرِ تازه از گردِ راه رسیده‌ی دوست‌داشتنی فرصتی را پیش پایش می‌گذارد که شبیه هیچ فرصتِ دیگری نیست. دست‌افشانی و پاکوبی، انگار، هنرِ اصلیِ جرج والنتین است و آن حرکاتِ دست و صورتی که والنتین همیشه دوست‌شان می‌داشته، این‌جا، هنوز برقرارند. چاره‌ی کار موزیکال است. با موزیکال است که می‌شود آن هنرِ اصلی را حفظ کرد و توسعه داد. مقاومت، انگار، مهم نیست؛ یا اصلاً کارِ درستی نیست؛ مهم جست‌وجو و کشفِ راهی است برای رسیدن به چیزی تازه؛ چیزی که هم گذشته را در بر داشته باشد و هم راهی به سوی آینده باشد.

   درعین‌حال، آرتیست، دقیقاً، از راهی می‌رود که سال‌ها پیش آواز در باران نرفت. محصولِ مشترکِ جین کلی و استنلی دانن سرشار از رنگ و آواز و دست افشانی و پاکوبی بود و آرتیست رنگ را کناری نهاده و آواز و هر صدایی غیرِ موسیقی را، عمداً، حذف کرده تا همه‌چیز دست‌آخر حیرت‌انگیز به‌نظر برسد؛ جایی که صدا واردِ سینما شده و عصرِ سینمای صامت به سر آمده است.

   گاهی مقاومت، انگار، ممکن نیست؛ گاهی باید به جست‌وجوی راهِ تازه برآمد و این کم‌ترین کاری است که آرتیست، در مقایسه با فیلم‌های هم‌دوره‌اش کرده؛ خلاف‌آمدِ عادت بودن و راهِ خود را رفتن و به آینده امید داشتن. و مگر هنر چیزی غیرِ این است؟

   آرتیست، ساخته‌ی میشل هازاناویسیوس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠