شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خرده‌جنایت‌های زن‌وشوهری

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

سیاست چیز پیچیده‌ای است؛ کار هر کسی نیست و ظاهراً این یکی از چیزهایی است که همه درباره‌اش به توافق رسیده‌اند؛ این‌که نمی‌شود سیاست را به دست هر کسی سپرد و نمی‌شود توقّع داشت که هر کسی در مقام سیاستمدار رفتاری عاقلانه داشته باشد و کارها را آن‌گونه که باید انجام دهد. علاوه بر این دنیای سیاست همیشه برای آن‌ها که تابع سیاستند و ظاهراً نقش پررنگی در این دنیا بازی نمی‌کنند جذّاب است؛ یعنی برای مردم عادی‌ای که کارشان چیز دیگری است و نهایت کار سیاسی‌شان می‌شود حضور در انتخابات و رأی دادن به نمایندگانی که باید همه‌چیز را در نظر بگیرند و کشوری را اداره کنند. این است که کنجکاوی درباره‌ی دنیای سیاست وقتی به علاقه‌ای عمومی بدل می‌شود و سر از فیلم‌های سینمایی و سریال‌های تلویزیونی درمی‌آورد بیش‌تر کنجکاوی درباره‌ی زندگی خصوصی سیاستمدارها است؛ آن‌‌ها که به هر دلیلی انتخاب شده‌اند تا زمام امور را به دست بگیرند و چشم میلیون‌ها آدم به حرف‌ها و رفتار روزمرّه‌شان است و درست به همین دلیل است که زندگی خصوصی‌شان رسماً زیر نظر است و همیشه کسانی پیدا می‌شوند که این زندگی را درست‌وحسابی بالا و پایین کنند و به جست‌وجوی نقطه‌ای تاریک برآیند تا پرونده‌ی این سیاستمدار بسته شود و آن‌چه آبرو و حیثیّت می‌نامندش برای همیشه از زندگی این سیاستمدار رخت بربندد.

پس اصلاً عجیب نیست که بخش اعظم فیلم‌ها و سریال‌هایی که رنگ‌وبوی سیاسی دارند و داستانی از داستان‌های پایان‌ناپذیرِ پشت‌پرده‌ی سیاست را برای تماشاگران‌شان روایت می‌کنند به‌جای آن‌که خودِ سیاست را دستمایه‌ی کارشان کنند یک‌راست می‌روند سراغ زندگی خصوصی سیاستمداران و بیش‌تر به این می‌پردازند که یک سیاستمدار چگونه می‌تواند زندگی‌ خصوصی‌اش را کنترل می‌کند و چگونه فرمان این زندگی را به دست می‌گیرد که در نهایت کارش به سقوط ته درّه نکشد. این است که خرده‌جنایت‌های زن‌وشوهری سیاستمدارها ظاهراً جذّاب‌تر از آن چیزی به‌نظر می‌رسد که سیاست می‌نامندش؛ درواقع سیاستمدار جذّاب‌تر از سیاست است و این دقیقاً همان چیزی است که می‌شود در سریال‌هایی مثل خانه‌ی پوشالی هم دید.

حالا در شوهر سیاستمدار با وضعیت و موقعیت دیگری طرف هستیم. به این فکر کنید که سیاستمداری نسبتاً جوان (درواقع میان‌سال) که وزیری سرشناس در هیأت دولت بریتانیا است در اعتراض به کارها و حرف‌ها نخست‌وزیر استعفا کند و وقتی دست به این کار می‌زند همه‌ی پل‌های پشت سرش را خراب کند؛ به این امید که دیگرانی هم پیدا شوند و از او حمایت کنند و با این کار آبروی نخست‌وزیر بیش‌‌تر برود و زودتر استعفا کند. قاعدتاً چنین وزیری همه‌ی این کارها را به پشتوانه‌ی همسرش می‌کند؛ زنی باهوش و زیرک که خوب می‌داند سیاستمدارها اگر دست نجنبانند و کاری نکنند همه‌ی عمر مجبورند از این هیأت دولت به هیأت دولت بعدی بروند و همیشه در مقام وزیری حرف‌گوش‌کن و سربه‌زیر دستور نخست‌وزیر را اجرا کنند. امّا به این فکر کنید زنی که این‌قدر باهوش و زیرک است چرا باید فقط به‌عنوان همسرِ یک سیاستمدار در خانه بماند و حواسش به درس‌ومشق بچّه‌ها باشد؟ قاعدتاً او هم اگر فرصتی پیدا کند و موقعیتی برایش فراهم شود می‌تواند به‌عنوان یک سیاستمدار خودی نشان بدهد و از این هوش و زیرکی استفاده کند.

اتّفاقی که در سریال شوهر سیاستمدار می‌افتد همین است؛ مردی که ظاهراً سیاست را مثل کف دستش می‌شناسد ولی حواسش نیست که با استعفا و اعتراض به نخست‌وزیر فقط خودش را بی‌کار کرده و درست لحظه‌ای که فکرش را نمی‌کند از دفتر نخست‌وزیر به زنش پیشنهاد می‌کنند که یکی از وزیران هیأت دولت بریتانیا شود. قاعدتاً چنین مردی به این فکر می‌کند که در همه‌ی این سال‌ها زنش پشت‌وپناهش بوده و هیچ بد نیست که حالا جای‌شان عوض شود؛ به این شرط که زن اجازه دهد او هم وارد بازی شود؛ یعنی از پشت‌پرده‌ی همه‌چیز خبر داشته باشد و نقشه‌های خودش را عملی کند تا نخست‌وزیر بالاخره از پا درآید و تسلیم شود و استعفایش را بنویسد و به خانه برگردد. بااین‌همه چیزی که اصلاً خیالش را هم در سر نپرورانده و لحظه‌ای به آن فکر نکرده این است که زن اجازه‌ی این کار را ندهد و بگوید ترجیح می‌دهد خودش به کارهایش رسیدگی کند و خودش برنامه‌ی روزانه‌اش را بنویسد و از دیگری کمک نگیرد.

احتمالاً اگر لحظه‌ای را بشود در نظر گرفت که سیاستمدارِ بی‌کارِ خانه‌نشین حس می‌کند که بازی‌اش داده‌اند وگول خورده همین لحظه است؛ هیچ‌کس جدّی‌اش نمی‌گیرد و او هم دستش به هیچ‌جا نمی‌رسد. همین است که رفتارش را عوض می‌کند و ناگهان بدل می‌شود به مردی غیرعادی با اخلاقی بی‌نهایت تُند که حتّا آداب زندگی را هم رعایت نمی‌کند و اوج این غیرعادی بودن و اخلاق تند را می‌شود جایی دید که خشونتی غریب را نثار زنش می‌کند؛ لابد به این امید که انتقام همه‌ی این روزها را بگیرد و تحقیرش کند. طبیعی است که اشتباه می‌کند. آسیبی که زن دیده بیش‌تر روحی است و چیزی نیست که بشود راهی برای درمانش پیدا کرد. این‌جا است که شوهر ظاهراً سیاستمدارش باید فکرِ خنکای مرهمی بر شعله‌ی زخمی را برای همیشه از سر به در کند؛ چون حماقت پایان‌ناپذیرش آینده‌ی این زندگی را نیست‌ونابود کرده و چیزی را از بین برده که راز موفقیت آن‌ها در همه‌ی این سال‌ها بوده است.

این‌جا است که ایدن بدل می‌شود به یک بازنده‌ی حقیقی؛ مردی که همه‌چیز را باخته و همین‌که نمی‌‌تواند مثل قدیم در چشم زنش نگاه کند و شرمی پایان‌ناپذیر در وجودش خانه کرده نشان می‌دهد که باختن عمیق‌تر از آن است که بشود راهی برای نادیده گرفتنش پیدا کرد. در چنین موقعیتی آن‌که دستِ بالا را دارد و پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی بالا می‌رود فریا است؛ زنی که پیش از این فقط باید به کارهای خانه رسیدگی می‌کرده امّا حالا به‌عنوان نخست‌وزیر بریتانیا می‌تواند هر لحظه‌ای که دوست می‌دارد شوهرش را از هیأت دولت بیرون بیندازد و کسی دیگر را به‌عنوان وزیر انتخاب کند؛ هرچند می‌شود به این فکر کند که همین نخست‌وزیر بودن هم تحقیر بزرگی است که ایدنِ سیاستمدار باید تحمّلش کند و چاره‌ای هم جز این ندارد. سیاست البته چیز پیچیده‌ای است و مهم‌ترین نکته‌اش شاید ذکاوت و رندی‌ای است که یکی را روی صندلی می‌نشاند و صندلی را از زیر پای دیگری می‌کشد و اصلاً عجیب نیست که ایدن هر لحظه منتظر همین لحظه‌ است؛ لحظه‌ای که فریا انتقام بزرگ‌تری بگیرد و پرونده‌ی او را برای همیشه ببندد.

+

شوهر سیاستمدار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤


خانمِ بانی و آقای کلاید

 

شنیدنِ نامِ بانی و کلاید کافی است تا فی داناوی و وارن بیتی را در قامتِ این زوجِ افسانه‌ای به یاد بیاوریم؛ کلایدی با چشم‌هایی نافذ و کت و شلوارِ مرتّبی به تن و کلاهِ شاپویی روی سر و هفت‌تیری در دست؛ و بانی‌ای با دامنِ بلند و کلاهِ بره‌ای روی سر که نیمی از موهای طلایی‌اش را پوشانده و البته کیفی در یک دست و هفت‌تیری در دستِ دیگر. در این چهل‌وشش سالی که از عمرِ فیلمِ آرتور پن می‌گذرد، ظاهراً هیچ زوجِ دیگری جای این دو بازیگر را نگرفته‌اند و اصلاً سراغِ سرگذشت و ماجراهای بانی و کلاید رفتن نوعی خطر کردن بوده است؛ به این دلیلِ ساده بابِ مقایسه همیشه باز است و هیچ تماشاگری را نمی‌شود سراغ گرفت که با دیدنِ زوجِ خلاف‌کاری به اسمِ بانی و کلاید یادِ فی داناوی و وارن بیتی نیفتد؛ یا رمان‌هایی را که براساس این سرگذشتِ حقیقی نوشته شده‌اند به یاد نیاورد؛ مثلاً رمانِ بانی و کلایدی را که برت هرشفلد نوشته و هرچند ظاهراً منبعِ اصلیِ رابرت بنتن و دیوید نیومن در نوشتنِ فیلم‌نامه برای آرتور پن نبوده، امَّا شباهت‌های زیادی به هم دارند و یکی از این شباهت‌ها شیوه‌ی آشناییِ بانی با کلاید است.

در روایتِ آرتور پن براساس فیلم‌نامه‌ی بنتن و نیومنْ کلاید می‌خواهد ماشینی قدیمی را بدزدد و چشمش دنبالِ سوئیچی است که شاید از بختِ خوشش داخلِ ماشین مانده باشد. بانی از پنجره‌ی اتاقش او را می‌بیند و داد می‌زند که «هی پسر! با ماشینِ مامانم چی کار داری؟» کلایدِ ترسیده سرش را بالا می‌برد و بانیِ جذّاب را می‌بیند و درجا می‌فهمد دختری که آن بالا ایستاده نمی‌خواهد با پلیس تماس بگیرد و خبر بدهد که یک دزدِ جوان سر از این خیابان درآورده؛ چون دارد می‌خندد و می‌گوید «وایسا که اومدم». بعد که پایین می‌آید به‌مسخره می‌گوید «خجالت نمی‌کشی که می‌خواستی ماشینِ یه پیرزن رو بدزدی؟» و کلاید هم که این مسخرگی را حس کرده جواب می‌دهد که «می‌خواستم این ماشین رو بخرم.» و دوباره بانی به حرف می‌آید که «چرت و پرت نگو! تو حتّا پولِ شامِ امشبت رو هم نداری؛ چه برسه به این‌که بخوای این ماشین رو بخری.» خیلی مهم نیست که در رمانِ هرشفلد کلاید می‌گوید می‌خواسته ماشینی لنگه‌ی این ماشین بخرد و مهم نیست که بانی به‌جای پولِ شام حرفِ پولِ ناهار را می‌زند؛ مهم این است که نقطه‌ی آشنایی این دو سرقتی است که البته رخ نمی‌دهد و سرقت البته نقطه‌ی پیوند آن‌ها است؛ زوجِ سارق.

امّا در روایتِ تلویزیونیِ بروس برسفورد داستان جورِ دیگری شروع می‌شود؛ با نمایشِ جنازه‌ی بانی و کلایدی که بارانِ گلوله‌ی پلیس‌ها سوراخ‌سوراخ‌شان کرده. جنازه‌شان داخلِ یک ماشین است و پارچه‌ای روی صورت و تن‌شان انداخته‌اند که جسمِ بی‌جان و خونین‌شان حالِ کسی را بد نکند؛ به‌خصوص حالِ بچّه‌مدرسه‌ای‌هایی را که درس و مشق‌شان تمام شده و از مدرسه بیرون زده‌اند و بادقّت زل زده‌اند به این دو جنازه‌ای که در ماشین است. این پایانِ کارِ زوجِ افسانه‌ای است و حالا که عاقبت‌شان را به چشم دیده‌ایم باید به گذشته برویم؛ روایتِ خود کلاید و کودکیِ سخت و مریضی‌های جان‌کاهی که در همه‌ی سال‌های کودکی گریبان‌گیرش بوده و چیزی نمانده بوده که به واسطه‌ی یکی از این مریضی‌ها نفسِ آخر را بکشد و تمام کند ولی انگار مادربزرگِ مهربان و مؤمنش آ‌ن‌قدر بالای سرش ایستاده و دعا کرده که تبِ مرگبارِ کلاید قطع شده و چشم‌هایش را باز کرده و زندگی ادامه پیدا کرده؛ زندگی‌ای که البته بی‌نهایت سخت است و همین باعث شده از سال‌های کودکی به خلاف‌‌کاری‌های خرده‌پا کشیده شود و کم‌کم پایش به خلاف‌های بزرگ‌تر و سرقت‌های عظیم‌تر باز شود. بزرگ شدنِ کلاید بارو و قدم‌های بلندش را به‌سوی خلاف‌کاری می‌بینیم و مثلِ روز روشن است که این پسر خلاف‌کارِ بزرگی خواهد شد؛ به‌خصوص در آن سال‌های سختِ رکودِ اقتصادی که به‌روایتِ هرشفلد در اوّلین سطرهای رمانش «روزگارِ سختی بود. رکودِ عظیمی سرتاسرِ این سرزمین را فراگرفته و محنت بر آن سایه افکنده و زندگی‌های زیادی از هم پاشیده بود. کارخانه‌جات تعطیل شده بود و کسب‌وکار رونقی نداشت. مردم بی‌کار شده و از یافتنِ شغلِ مجدّد ناامید بودند. مزارعِ کوچک به‌وسیله‌ی بانک‌ها تصاحب شده و زارعین مکلّف به ترکِ خاکِ خود شده بودند. کهنه‌سربازانِ جنگ در خیابان‌ها و شهرها به خرده‌فروشی و دوره‌گردی مشغول بودند و در آشپزخانه‌ها سدّ جوع می‌کردند. سیاست‌مدارانِ مرفّه و معتاد با گفتنِ مطالبِ مبتذل پیش‌بینی می‌کردند که به‌زودی اوضاع خوب خواهد شد و عدّه‌ی معدودی به این پیش‌بینی امید داشتند.» [بانی و کلاید؛ ترجمه‌ی محمّد سالور؛ شرکتِ سهامیِ کتاب‌های جیبی؛ ۱۳۴۷]

روایتِ آرتور پن نتیجه‌ی این سال‌های سختِ رکود را نشان می‌دهد که کلاید بارو کسب‌وکاری جز سرقت بلد نیست و البته این کار را به‌خوبی بلد است؛ امّا در روایتِ تلویزیونی بروس برسفورد سال‌های رکود را به چشم می‌بینیم و به‌نظر می‌رسد مردمانِ بخت‌برگشته‌ی آن روزگارِ محنت‌زده چاره‌ای جز پناه بردن به سرقت و دزدیدنِ پول و اموالِ دیگران ندارند. و تازه بعد از نمایش‌ِ همه‌ی فلاکت‌ها و راه‌کارهای خلاف‌کارانه‌ی کلاید و برادرِ بزرگ‌ترش می‌رسیم به بانی پارکر. در مجلسِ عروسیِ او است که کلاید او را می‌بیند و انگار یک دل نه صد دل شیدای این دخترِ موطلایی می‌شود که آرزویی جز بازیگری در هالیوود ندارد و گرفتارِ نفس‌تنگی هم هست و چیزهایی هم به‌عنوانِ شعر می‌نویسد که البته شعر نیستند و صرفاً واکنش‌های عاطفی‌اش به دنیا محسوب می‌شوند؛ دنیایی که شباهتِ زیادی به شوهرِ بی‌وفا و بی‌اعتنایش دارد که او را رها کرده و سراغِ کسب‌وکارِ خودش رفته. از این به بعد است که سروکلّه‌ی کلاید بارو در زندگیِ بانی پارکر باز می‌شود و از این به بعد است که می‌شوند اسطوره‌ی سرقت و خلاف‌کاری.

تماشای بانی و کلایدِبروس برسفورد کار سختی نیست؛ به شرطِ این‌که روایتِ آرتور پن را ندیده باشیم و هر بار که این زوج را کنار هم می‌بینیم یادِ فی داناوی و وارن بیتی آن فیلم نیفتیم که پلیس ۸۷ گلوله به‌سوی‌شان انداخت تا برای همیشه به افسانه بدل شوند؛ افسانه‌ی دو جوان که در سال‌های دور راهی پیدا کرده بودند که حقّ‌شان را بگیرند؛ حقّی که سیاست‌مدارها و پول‌دارها از آن‌ها دریغ کرده بودند.

مینی‌سریالِ بانی و کلاید؛ ساخته‌ی بروس برسفورد

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢