شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

به تنهایی که فکر می‌کنم دل‌تنگ می‌شوم


 

ــــــ بُرشی از فیلم‌نامه‌ی صحرای سُرخ نوشته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی و تونینو گوئرا ــــــ 

شب از نیمه گذشته. چیزی به سپیده‌ی صبح نمانده. این‌جا بارانداز است. چه می‌بینیم؟ یک کشتی قدیمی که بدنه‌اش را تازه رنگ کرده‌اند. سرخ است. همه‌جای این بارانداز پُر از لوله‌های کهنه‌ی زنگ‌زده است. چند صندلی و مُبلِ کهنه هم هست. انگار از فرطِ کهنگی در آستانه‌ی وارفتنند. رطوبت همه‌چیز را نابود کرده. کشتی‌های دیگری هم هست. کشتی‌هایی که هنوز این‌قدر کهنه نشده‌اند.

امّا در این تاریکی جولیانا را هم می‌بینیم. جولیانای ترسیده را. سایه‌ی کشتی‌ها جولیانا را ترسانده. قدم‌هایش را تُند برمی‌دارد، امّا معلوم است چیزی گوشه‌ی ذهنش جا خوش کرده و تا به نتیجه نرسد دست برنمی‌دارد. این چیست که ذهنِ جولیانا را به خود مشغول کرده؟ حالا او زنی‌ست امیدوار، زنی‌ست که ایمان دارد آینده روزهای بهتری‌ را با خود می‌آورد. این قدم‌ها که برمی‌دارد او را به دنیای دیگری می‌رساند؛ دنیایی که جولیانا پیش از این آن‌را نمی‌شناخته؛ دنیایی که جولیانا پیش از این درباره‌اش فکر نکرده بوده.

امّا ترس دست از سرِ جولیانا برنمی‌دارد. ترس جولیانا را قوی‌تر کرده. امیدوارتر. مطمئن‌تر. از دور انگار دچارِ بحرانِ روحی‌ست، امّا همین بحرانِ روحی‌ست که شجاعتش را دوچندان کرده. راهِ خودش را می‌رود و می‌رسد به پلّه‌هایی که مخصوصِ تخلیه‌ی کشتی‌ست. همین‌جاست جایی که باید بیاید؟ لحظه‌ای صبر می‌کند و بعد از این پلّه‌ها بالا می‌رود. امّا نمی‌شود بالا رفت. مردی دارد از این پلّه‌ها پایین می‌آید. غریبه است. ملوانی‌ست که در این کشتی کار می‌کند. بلوزی سیاه به تن دارد و رنگِ پریده‌ی صورتش در تاریکی معلوم است. زخمی روی صورتش هست که ریشِ انبوه و نامرتبش بخشی از آن‌را پنهان کرده. جولیانا از دیدنِ ملوان حیرت کرده است. چرا فکر نکرده ممکن است کسی از این پلّه‌ها پایین بیاید؟ جولیانا باید از این پلّه‌ها پایین بیاید، ولی نمی‌تواند. همان‌جا مانده. خشکش زده. ملوان کنجکاو شده. این غریبه این ساعت این‌جا دنبال چی می‌گردد؟ شروع می‌کند به حرف زدن، هرچند زبانش به گوش جولیانا غریبه است و چیزی نمی‌فهمد. ملوان به ترکی حرف می‌زند.

ملوان [به ترکی]: خانم؟ سلام. شب‌تان به‌خیر.

جولیانا با شنیدنِ صدای ملوان به حرف می‌آید.

جولیانا: من... اگر ممکن است... ببخشید؛ شما احتمالاً...

ملوان [به ترکی]: دنبالِ کی می‌گردید؟ ناخدا؟ چی می‌خواهید؟

جولیانا: من... خب... آره... ولی... این کشتی مسافرتی‌ست؟ باید بلیت بخریم؟ از کجا باید بلیت بخریم؟

ملوان چیزی از حرف‌های جولیانا نمی‌فهمد. جولیانا هم چیزی از حرف‌های ملوان نمی‌فهمد. هردو به زبانِ خود حرف می‌زنند؛ هرچند حرکت‌های دست و صورت قرار است تکلیفِ آن کلمات را تاحدّی روشن کنند. ملوان با دست به کشتی اشاره می‌کند. عرشه‌ی کشتی را نشان می‌دهد. میز و صندلی کوچکی را نشان می‌دهد که روی عرشه‌ی کشتی‌ست.

ملوان [به ترکی]: قهوه می‌خورید؟ خواب از سرم پریده. هوسِ قهوه کرده‌ام.

جولیانا چیزی از حرف‌های ملوان نمی‌فهمد. امّا چه چیزی او را این‌قدر عصبی کرده؟ باید دوباره سئوالی را که گوشه‌ی ذهنش جا خوش کرده بپُرسد. اگر نپُرسد بیش‌تر عذاب می‌کشد. امّا از کجا معلوم که ملوان نقش بازی نمی‌کند؟ شاید او زبانِ جولیانا را می‌فهمد و طوری وانمود می‌کند که نمی‌فهمد؟ اصلاً این ملوان دارد به زبانِ غریبه چه می‌گوید؟ چه می‌پرسد؟ همین چیزهاست که جولیانا را عصبی می‌کند. به‌سرعت از پلّه‌ها پایین می‌آید. امّا باید چیزی بگوید.

جولیانا: نه... نه... اصلاً این‌‌جور که فکر می‌کنید نیست... نه... من واقعاً تصمیم‌ گرفته‌ام. کلّی فکر کرده‌ام. کارِ آسانی هم نبود، ولی واقعاً تصمیم گرفته‌ام.

ملوانِ ترک هم از پلّه‌ها پایین می‌آید. این زن چه می‌گوید؟ چرا این‌قدر عصبی‌ست؟ چرا دلخور است؟ کلماتش آشنا نیستند، ولی رفتارش مثلِ همه‌ی آدم‌هاییست که به هر دلیلی از دستِ زندگی خسته‌اند. جوری به جولیانا خیره می‌شود که جولیانا می‌ترسد. چشم‌های این ملوان ترسناک است.

ملوان [به ترکی]: خانم... خانم... من نمی‌فهمم... چی شده؟

جولیانا حالِ خوشی ندارد. به‌هم‌ریخته است. باید با کسی حرف بزند. یکی از آن لحظه‌های دردناکِ زندگی‌ست. باید برای کسی بگوید که زندگی‌اش چه‌قدر دردناک بوده. باید بگوید که سختی‌های زندگی‌اش کم نبوده‌اند. چند قدمی که برمی‌دارد، می‌رسد به داربستی که مخصوصِ بارگیری‌ست. سرش را بالا می‌آورد. چشم‌هایش مرطوبند.

جولیانا: می‌دانید؛ تصمیم گرفتن اصلاً آسان نیست... اصلاً... من خیلی تنهام... خیلی... گاهی... همیشه که نه.... جدا شده‌ام... آدم گاهی واقعاً تنها می‌شود... تنهایی را دوست ندارم ولی تنهام... چی می‌گفتم؟ می‌دانید چرا این تصمیم را گرفته‌ام؟ چون تنهام. اوّل بیمار بودم و بعد تنها شدم... تنهایی آسان نیست، ولی سخت‌تر از تنهایی دل‌تنگی‌ست. خب، نباید به بیماری فکر کنم. به تنهایی هم نباید فکر کنم. به تنهایی که فکر می‌کنم دل‌تنگ می‌شوم. باید فکر کنم همه‌ی این‌ها بخشی از زندگی‌ام بوده. باید فکر کنم زندگی همین است. این چیزها را نمی‌شود به کسی گفت؛ چون همه می‌گویند متأسّفم... متأسّفم... همه می‌گویند ببخشید... همین... فقط تأسّف... فقط ببخشید...

ملوانِ ترک همان‌جا ایستاده. همه‌ی حرف‌های جولیانا را گوش می‌دهد. امّا چیزی نمی‌فهمد. حالتی در صورتش هست که انگار از نفهمیدنِ کلماتِ جولیانا حسّ بدی دارد. جولیانا قدمی رو به عقب برمی‌دارد و کم‌کم دور می‌شود. ملوانِ ترک همان‌جا ایستاده. سری تکان می‌دهد و چیزهایی می‌گوید که جولیانا نمی‌فهمد.

ملوان [به ترکی]: خانم، کاش می‌فهمیدم چی می‌گویید. حال‌تان خوب نیست؟ چی شد؟ کاش می‌فهمیدم و کمک‌تان می‌کردم. چرا آمده‌اید این‌جا؟ این ساعتِ خوبی نیست برای بیرون آمدن. باید خانه باشید. هوا خیلی سرد است. این‌جا نمانید. خانم، کاش می‌فهمیدم چی می‌گویید.

امّا جولیانا به حرف‌های ملوان گوش نمی‌دهد. دور و دورتر می‌شود. انگار هیچ ملوانی آن‌جا نیست.

به‌فارسیِ محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳


La Notte

 

 

جُوانّی پُنتانو: با این حس‌وحالی که الان دارم نمی‌دونم دوباره چه‌جوری می‌تونم بنویسم. منظورم این نیست که نمی‌دونم باید چی بنویسم؛ منظورم اینه که نمی‌دونم چه‌‌جوری باید بنویسم. این همون چیزیه که اسمش رو گذاشتن بحران. این روزا خیلی از نویسنده‌ها اسیرش می‌شن. ولی من یه چیزی تو وجودم هست که روی همه‌ی زندگی‌م اثر گذاشته.

شب، ساخته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢


چند برش از فیلم‌نامه‌ی فریاد، نوشته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی

 Il Grido

  

   فریاد یکی از مشهورترین فیلم‌های آنتونیونی‌ست؛ یکی از مهم‌ترین فیلم‌هایی که در دهه‌ی ١٩۵٠ و البته پیش از شاهکارهایی مثلِ ماجرا و شب و کسوف ساخت. فیلمی که به‌قولِ آندره بازن (پدرِ معنویِ منتقدانِ کایه دو سینما) یکی از سه چهار فیلمِ مهمِ جشنواره‌ی ونیز بود. حق شاید با رنزو رنزی باشد که در سینما نوئوو نوشته بود دنیای این فیلم را باید آینه‌ای دانست که دنیای حقیقی را منعکس می‌کند؛ دنیایی که هرچیزی در آن به بن‌بست می‌خورد و هیچ فرقی نمی‌کند آدم‌ها چه رؤیاهایی در سر دارند. مهم این است که به نتیجه‌ای نمی‌رسند. گرفتگیِ فضای فیلم، البته، به مذاقِ هر تماشاگری خوش نمی‌آید، امّا این هم داستان آدم‌هایی‌ست که هیچ‌کس برای‌شان اهمیتی قائل نیست. ساده است؛ یکی را دوست می‌داری و او، ناگهان، به بهانه‌ای رها می‌کند و می‌رود. چاره‌ی تنهایی چیست؟ صحنه‌ی آخرِ فیلم، انگار، درمانی‌ست ابدی. چه دنیای گرفته و تلخی...

   برشِ اوّل:

   این واقعاً خوب نیست ایرما...

   نورِ کم‌رمقِ آفتابِ شامگاهی از میانِ درِ نیمه‌بازِ آشپزخانه به داخل می‌تابد. بوقِ قایقِ یدک‌کشی که از رودخانه‌ی پو می‌گذرد، سکوت را می‌شکند. آلدو که در رخت‌خواب خوابیده، با این صدا بیدار می‌شود. بیرونِ خانه صدای کسانی می‌آید که هم‌دیگر را صدا می‌زنند. آلدو، ناگهان، از جا می‌پرد و می‌فهمد ایرما پیشش نیست. رو می‌کند به‌سوی راهرو و صدایش می‌کند.

   آلدو: ایرما!

   جوابی نمی‌شنود. برای همین از تخت‌خواب بیرون می‌پرد و پیژامه‌ای به پا می‌کند و می‌رود به آشپزخانه. می‌بیند در باز است. می‌رود توی حیاط. ایرما نشسته است بر ساحلِ رودخانه. زانوهایش را بغل کرده و به آب زل زده است. آلدو که از رفتارِ او حیرت کرده نزدیکش می‌شود. امّا ایرما چنان غرقِ در فکر است که نمی‌بیند آلدو هم آن‌جا ایستاده.

   آلدو: ایرما!

   ایرما، بالأخره، به‌سوی او برمی‌گردد، امّا انگار از دیدنِ او حیرت نکرده است. درواقع این‌گونه به‌نظر می‌رسد که انگار آمدنِ او را انتظار می‌کشیده است.

   ایرما: آلدو، دیشب چیزهای دیگری هم بود که باید درباره‌شان حرف می‌زدیم.

   آلدو: درباره‌ی چی حرف می‌زدیم؟

   ایرما (کمی معذّب است): خب... حالا بیا بشین این‌جا، کنارِ من.

   آلدو هنوز ننشسته که ایرما شروع می‌کند به حرف‌زدن... لحنش مطمئن است و مصمم.

   ایرما: خیلی وقت پیش باید درباره‌ی این چیزها حرف می‌زدیم. همان وقتی که رسیدیم به جایی که دیگر نمی‌توانستیم روراست باشیم با هم‌دیگر و حرفِ دل‌مان را بزنیم. یعنی... خب، این یعنی یکی از ما دو نفر حواسش این‌جا نبوده. همین.

   آلدو (نمی‌داند باید چه‌کار کند): دیوانه‌ شده‌ای ایرما؟

   ایرما: نه، دیوانه که نشده‌ام، ولی اگر بخواهیم همین‌جوری ادامه بدهیم... من عوض شده‌ام،‌ آلدو. خب، هنوز هم دوستت دارم، ولی مثلِ قبل دوستت ندارم... شاید هم تقصیرِ خودم باشد، ولی خیالم راحت است که اشتباه نمی‌کنم... خیالم راحت است که کارِ درست همین است. با خودم که باید روراست باشم.

   آلدو: ولی چرا یک‌دفعه؟

   ایرما: یک‌دفعه نیست که.

   آلدو: پس چرا قبلاً نگفته بودی بهم؟

   ایرما: چون حالا باید تصمیم بگیرم درباره‌اش.

   آلدو (عصبانی می‌شود): چه تصمیمی بگیری؟

   ایرما: آلدو، چرا مجبورم می‌کنی که توضیح بدهم برایت؟ سودی برای هیچ‌کدامِ ما ندارد. فقط اجازه بده بروم.

   آلدو: کجا بروی؟ اصلاً معلوم است داری از چی حرف می‌زنی؟

   ایرما: از پیش‌ات می‌روم، چون پای کسی دیگر در میان است.

   آلدو واقعاً جا خورده است. یک لحظه سر جایش می‌ماند. بعد دستش را می‌برد بالا که سیلی‌ای به گوشِ ایرما بزند، امّا این کار را نمی‌کند و فقط یقه‌‌ی ایرما را می‌گیرد.

   آلدو: چی گفتی؟

   ایرما: خودت که شنیدی چی گفتم.

   آلدو: ایرما!

   ایرما سر جای خود می‌ماند؛ برپا و استوار. خونسرد است و کاملاً مسلّط. هرقدر که آلدو بیش‌تر عصبانی می‌شود و خشمش را بیش‌تر نشان می‌دهد، ایرما مصمم‌تر می‌شود. آلدو می‌خواهد طعنه بزند تا احساساتش را کنترل کند.

   آلدو: و کی هست این کسی که می‌گویی؟

   ایرما چیزی نمی‌گوید. آلدو که می‌بیند جوابی برای سئوالش نگرفته، صدایش را دوباره بالا می‌برد.

   آلدو: نشنیدی؟ جواب بده.

   ایرما: خواهش می‌کنم ازت نپرس آلدو. خواهش می‌کنم. گفتنش چه فایده‌ای دارد؟ چه تقصیری دارد او؟

   آلدو: آره خب، چه تقصیری دارد؟ اوّلش که شوهرِ مرحومت بود و بعدش هم من... حالا هم که یکی دیگر از راه رسیده. این‌ها واقعاً برای یکی مثلِ تو خوب نیست ایرما.

   حرف‌های آلدو مثلِ شلاقی‌ست که روی صورتِ ایرما می‌نشیند. نمی‌تواند تحمّل کند. درجا می‌شکند. اشک می‌ریزد. سرش را پایین می‌اندازد و همه‌ی وجودش می‌لرزد.

   آلدو رویش را می‌کند آن‌سو. انگار نمی‌تواند ببیند که درد می‌کشد. از جا برمی‌خیزد. چند قدمی می‌رود به‌سوی رودخانه و دوباره برمی‌گردد. نگاهی به ایرما می‌اندازد و دست‌هایش را دیوانه‌وار تکان می‌دهد. ناامیدِ ناامید است.

   آلدو: پس این‌همه سال که با هم زندگی می‌کردیم، هیچ‌چی نیست برای تو؟

   ایرما: همه‌چی بود برای من، تا چهار ماه پیش.

   لحظه‌ای سکوت می‌کنند. بعد آلدو گرفتارِ جنونِ آنی می‌شود. حمله می‌کند به ایرما. از زمین بلندش می‌کند و می‌بردش توی خانه.

   برش دوّم:

   کارِ دیگری از دستم برنمی‌آید

  آلدو از کارخانه بیرون می‌زند و می‌رود به مرکزِ شهر، به‌سوی بازار. آن‌جا ایرما را می‌بیند که دارد از سبزی‌فروش چیزی می‌خرد. زنِ سبزی‌فروش، سبزی‌ها را وزن می‌کند و می‌گذاردشان توی سبدِ ایرما.

   سبزی‌فروش: خودت که می‌دانی سبزی را این‌روزها با گاری می‌آورند دمِ خانه و می‌فروشند. آدم هم راحت‌تر است خب، امّا جنس سبزی‌شان آشغال است. از من به تو نصیحت. کاهو چی؟ کاهو نمی‌خواهی؟

   سبزی‌فروش کاهو را نشان می‌ده، امّا ایرما که حالا آلدو را دیده حواسش پرت شده.

   ایرما: خب، چندتا کاهو هم بده.

   ایرما آرام است و هیچ شتابی ندارد. از کیفش پول درمی‌آورد و می‌دهد به سبزی‌فروش. آلدو چشم‌به‌راه‌ِ اوست. بی‌قرار است. به هم که می‌رسند، نگاهِ ایرما بی‌اعتناست و کمی هم تند.

    ایرما: چرا آمده‌ای این‌جا؟

    آلدو: چرا می‌پرسی چرا آمده‌ام این‌جا؟

   در خیابان قدم می‌زنند و می‌روند به‌سوی خانه.

   ایرما: می‌ترسی فرار کنم از دستت؟

   آلدو (دستپاچه می‌شود): ایرما، فکر نمی‌کنی اگر کمی خوش‌بینی همه‌چی روبه‌راه می‌شود؟

   ایرما: خوش‌بینی که کافی نیست برای روبه‌راه شدن.

   آلدو: حالا چه عیبی دارد که خوش‌بین باشیم؟

   ایرما (پرخاش می‌کند): باشد. اصلاً خوش‌بین باشیم. تو بگو دوست داری من چی‌کار کنم؟

   آلدو همان‌جا می‌ایستد. درمانده است. درد دارد. نگاهی به ایرما می‌اندازد، امّا این نگاه ایرما را بیش‌تر عصبانی می‌کند.

   ایرما: بگو خب. بگو چی‌کار کنم؟

   آلدو تکان نمی‌خورد از جایش. نمی‌تواند جوابی بدهد. ایرما دوباره راه می‌افتد و آلدو هم بی‌اختیار دنبالِ او راه می‌رود. از روبه‌روی یک مغازه که رد می‌شوند، آلدو انگار چیزی را به‌یاد می‌آورد. ایرما را می‌برد توی مغازه. دوتایی می‌روند طرفِ پیشخان و آلدو اجازه نمی‌دهد دخترکِ فروشند حتّا احوال‌پرسی کند.

   آلدو: جانا، هفته‌ی پیش کمربندِ باریکی بود توی ویترین... سگکش طلایی بود. خودش هم مشکی بود.

   دخترکِ فروشنده می‌رود طرفِ جعبه‌ای. از توی جعبه کمربندی را درمی‌آورد و نشان می‌دهد.

   دخترکِ فروشنده: همین بود؟

   آلدو: آها، خودش است. (به ایرما) ببندش به کمرت.

   ایرما چیزی نمی‌گوید، ولی آلدو را نگاه می‌کند. آلدو دوباره اصرار می‌کند.

   آلدو: پس این‌را دوست نداری؟ (به دخترکِ فروشنده) مدلِ دیگری هم دارید؟

   ایرما: چرا دوست داری پول‌هات را این‌جوری دور بریزی؟

   آلدو (ناامید شده): چرا فکر می‌کنی پول‌هام را دور می‌ریزم؟

   دخترکِ فروشنده هنوز همان‌جا ایستاده و کمربند هم توی دست‌های اوست. ایرما که می‌بیند موقعیتِ مسخره‌ای‌ست، کار را تمام می‌کند.

   ایرما (به دخترکِ فروشنده): اگر خواستیمش که برمی‌گردیم... خدانگه‌دار جانا.

   دخترکِ فروشنده: خدانگه‌دار ایرما، خوش باشی آلدو.

   آلدو و ایرما بی‌آن‌که کلمه‌ای حرف بزنند، از مغازه بیرون می‌آیند. شانه به شانه‌ی هم می‌روند به‌سوی خانه و چیزی نمانده به رسیدن‌شان. آلدو یک‌دفعه می‌ایستد. عصبانی‌ست. روی ایرما را برمی‌گرداند به‌سوی خودش و می‌گوید

   آلدو: واقعاً چرا ایرما؟ چه‌طور می‌توانی همه‌چی را فراموش کنی؟

   ایرما: چیزی را فراموش نکرده‌ام آلدو.

   ... دور که می‌شوند، چهره‌ی آلدو غرقِ اندوه می‌شود.

  ایرما: برای همین فراموش نکرده‌ام. امّا دوست ندارم این‌جوری ادامه‌اش بدهم. ادامه‌دادنش برای هردومان خوب نیست. مایه‌ی سرشکستگی‌ست. من هم که دوست ندارم این‌جور باشد... ای‌وای آلدو، ای‌وای، واقعاً این‌قدر احساسِ بیچارگی می‌کنم که اصلاً دوست ندارم حرفش را بزنم. ولی انگار کارِ دیگری هم از دستم برنمی‌آید.

   آلدو چیزی نمی‌گوید. می‌شود به حال‌وروزش گریه کرد. ایرما رویش را به‌سرعت آن‌ور می‌کند و می‌دود تا از او دور شود. آلدو از جای خود تکان نمی‌خورد. ایرما را می‌بیند که دور و دورتر می‌شود. بعد آرام‌آرام راه می‌افتد و کم‌کم قدم‌هایش را تند می‌کند. آلدو هم دیگر به خانه نمی‌رود.

   برشِ سوّم

   ولی همین کافی‌ست؟

   این‌جا خانه‌ی لیناست؛ خواهرِ ایرما. لینا دارد با ماشین‌تحریر نامه‌ای می‌نویسد. ایرما هم کنارِ پنجره است. لم داده توی صندلی و چشمش به خانه‌ای‌ست که روزی روزگاری دلش می‌خواسته پا به آن بگذارد.

   ایرما (اشاره می‌کند به خانه‌ی آن‌طرفی): نمی‌دانم خانه است یا نه.

   لینا: تازه دیدمش که از خانه زد بیرون.

   ایرما: باید ببینمش... باید کمکم کند...

   لینا: با آلدو که حرف زده‌ای؟

  ایرما: حرف که زده‌ام، ولی مجبور شدم از دستش فرار کنم، وگرنه مجبور می‌شدم بمانم پیشش، شاید هم مجبور می‌شدم عروسی کنم باهاش، شاید هم مجبور می‌شدم هر کاری را که آلدو می‌خواهد بکنم...

  لینا: حالا نگرانش شده‌ای؟

  ایرما: نمی‌دانم حق دارم فقط به خودم فکر کنم یا نه... آلدو هیچ‌وقت رفتارِ بدی نداشته باهام... هشت‌سال شده... اگر هم فقط به این هشت‌سال فکر کنم... شاید آن‌قدرها خیالم راحت نباشد... شاید دوباره اشتباه کنم... ولی خب، این‌یکی که بچّه‌تر است از من.

  از جا بلند می‌شود و شروع می‌کند توی اتاق راه رفتن. ناراحت است. عصبانی‌ست. لینا نگاهش می‌کند. غمِ او را می‌فهمد. با خواهرش هم‌دردی می‌کند.

  لینا: این‌که چیز مهمی‌ نیست ایرما. سن‌وسال که مهم نیست اصلاً. آدم اگر خودش مطمئن باشد...

  ایرما: من که مطمئنم، ولی واقعاً همین کافی‌ست؟

   برشِ چهارم

   اگر نروم دوباره اشتباه می‌کنم

   بازهم خانه‌ی لینا. دو خواهر هنوز دارند درباره‌ی تصمیمِ ایرما حرف می‌زنند. چه عواقبی دارد این تصمیم؟

   ایرما: خودت می‌بینی حالا. گفته می‌خواهد رزیتا را نگه دارد. خب، همان‌قدر که رزیتا بچّه‌ی اوست، بچّه‌ی من هم هست. از این می‌ترسم که بعداً بیش‌تر از این‌ها غصّه بخورم.

   لینا: چرا می‌ترسی ایرما؟ من ترسیدم که عروسی نکردم. خودت که می‌بینی چه حال‌ و روزی دارم.

  همین‌طور که دارد این حرف‌ها را می‌زن، ایرما دسته‌ای کاغذ را از کنارِ ماشین‌تحریر برمی‌دارد و بعد، دوباره، آن‌ها را می‌اندازد سرِ جای‌شان. حوصله ندارد. معلوم است.

  ایرما: ولی تو که اشتباه نکرده‌ای.

  لینا: شاید هم اشتباهِ من بزرگ‌تر از اشتباهِ تو بوده. (مکث می‌کند.) می‌خواهی من بروم حرف بزنم باهاش؟

  ایرما: نه، نه...

  لینا: پس چرا خودت نمی‌روی؟

  ایرما از جا بلند می‌شود. می‌رود نزدیکِ پنجره. خیابان را می‌بیند و بعد، به‌سرعت، عقب می‌کشد.

  ایرما: نه، حالا که وقتِ خوبی نیست برای این‌که بروم. همیشه یکی هست این دوروبرها... دوست ندارم کسی ببیندم.

  لینا: ولی همه از فردا حرفش را می‌زنند.

  ایرما: اوّل باید تکلیفم را با آلدو روشن کنم. کارهایی هست که باید بکنم.

  کسی در می‌زند و دو خواهر نگران می‌شوند. یک‌دیگر را نگاه می‌کنند. لینا می‌رود در را باز کند و ایرما در اتاقِ بغلی پنهان می‌شود. پشتِ در دختری جوان ایستاده که آرام با لینا حرف می‌زند. به‌نظر می‌رسد هیجان‌زده است. لینا، بالأخره، در را می‌بندد و برمی‌گردد به اتاق.

  لینا: ماریوشا بود... گفت آلدو دارد همه‌ی شهر را عینِ دیوانه‌ها دنبالت می‌گردد. مطمئنم که این‌جا هم می‌آید.

  ایرما: جوابِ آلدو را خودم می‌دهم... فقط یک‌چیز ازت می‌خواهم. چشم ازش برندار. (با سر به خانه‌ی آن‌طرفی اشاره می‌کند.) مراقب باش کسی چیزی نگوید بهش. خودش هم از خانه نیاید بیرون. وگرنه خدا باید به خیر کند.

  راه می‌افتد طرفِ در و بعد برمی‌گردد تا نگاهی به لینا بیندازد که صورتش را حالا نگرانی و غم پُر کرده است.

  لینا: ایرما...

  ایرما: شاید اگر نروم، دوباره اشتباه کنم...

  ایرما به‌سرعت بیرون می‌رود و لینا سر جایش می‌ماند. لینا دست‌هایش را از سرِ ترس به هم می‌مالد.

   برش پنجم

   من اصلاً از این آدم‌ها نیستم که

   روی باریکه‌ی کوچکی از ساحلِ رودخانه‌ی پو، آلدو و آندرینا روی شن‌های مشرف به دریا نشسته‌اند. آفتابی بی‌جان بالای سرشان می‌تابد. تا چشم کار می‌کند نورِ ملایم است و اندوهی بی‌کران. آندرینا چشم می‌دوزد به دریا. موج‌ها به جانِ هم می‌افتند و نی‌هایی که این‌سو و آن‌سوی ساحل هستند سر خم می‌کنند. آندرینا به همین منظره اشاره می‌کند و درست مثلِ کودکی شگفت‌زده می‌گوید

   آندرینا: ببین آلدو، ببین چه قشنگ است.

   آلدو ازِ سرِ بی‌علاقگی نگاه می‌کند. سری تکان می‌دهد. آندرینا نگاهش می‌کند. بعد می‌گوید

   آندرینا: می‌دانی؛ به همه‌جور آدمی برخورده‌ام تا حالا، ولی کسی را ندیده‌ام که به‌اندازه‌ی تو از زندگی‌ش کم لذّت برده باشد.

   آلدو (لبخند می‌زند): می‌دانی؛ ولی همیشه که این‌جور نبوده‌ام. یادم هست یک‌روز توی فِرارا از تپّه‌ای کوچک بالا می‌رفتم... تا حالا رفته‌ای فِرارا؟

   آندرینا: نه، ولی باید بروم یک‌روز.

   آلدو: آره خب، بگذریم. یک‌شنبه بود و چندتا از دوست‌هام آمده بودند ببینندم...

   آندرینا: همه مرد بودند؟

   آلدو: چه سئوالِ عجیبی. چندتا زن هم بود بین‌شان. خلاصه کنم؛ همه تصمیم گرفتند بروند پاکوبی، ولی دوست‌دخترم، اسمش ایرما بود، گفت ای‌بابا کی دوست داره بره این‌جور جاها؟ این چیزها که قدیمی شده دیگر. به‌جاش بیا برویم این‌جا و رفتیم آن‌جا. موزه بود آن‌جا...

  آلدو چیزی نمی‌گوید. آندرینا برمی‌گردد و نگاهش می‌کند. می‌بیند آلدو نمی‌خواهد باقیِ داستان را تعریف کند. می‌گوید

  آندرینا: چی شد بعدِ این؟

  آلدو. چیزی نشد که. رفتیم سیاحتِ موزه.

  آندرینا (کمی عصبانی شده): چه داستانِ مسخره‌ای. ته نداشت چرا.

  آلدو جواب نمی‌دهد. مشتی ماسه برمی‌دارد. ماسه‌ها آرام‌آرام از لابه‌لای انگشت‌هایش می‌ریزد روی زمین.

  آندرینا: آها. همین‌هاست که دیوانه‌ا‌م می‌کند. اوّلش که دری‌وری می‌گویی فقط؛ بعد که لال می‌شوی و لام تا کام هیچ‌چی نمی‌گویی. کارهات شبیهِ آدمیزاد نیست. کارکردنت هم اگر همین‌جور باشد که... عزیزِ دلم، آدم کاری را که شروع می‌کند، ول نمی‌کند برود توی دنیای خودش. می‌فهمی اصلاً؟

  آلدو: ای‌بابا، بی‌خیالِ این حرف‌ها. من اصلاً از این آدم‌ها نیستم که. واقعاً فکر می‌کنی توی تصفیه‌خانه‌ی شکر که کار می‌کردم همین‌جور می‌نشستم و خیره می‌شدم به چغندرها؟ یکی از چندتا کارگرِ ثابتِ آن‌جا بودم من. مسئولیتِ کوره با من بود. از آن بالا خانه‌ام را هم سیاحت می‌کردم. حتّا چشمم به دخترکوچولویم هم بود که داشت توی حیاط بازی می‌کرد...

  آندرینا: دختر داری؟

  آلدو: آره، دارم؛ رُزینا.

  آندرینا: من هم اگر وقتِ آزاد داشتم، دوست داشتم دختری داشته باشم.

  لحظه‌ای در سکوت می‌گذرد. بعد آندرینا دوباره به حرف می‌آید. صدایش غمگین است

  آندرینا: یک‌بار آبستن شدم البته، ولی فایده نداشت. اگر بچّه داشتم که خیلی خوب می‌شد. آن‌وقت زندگی‌ داشتم. حالا خدا می‌داند کجاست...

  هردو سکوت می‌کنند. هردو به دریا خیره می‌شوند.

   برشِ ششم

   کسی خبری از آن‌ها ندارد

  آلدو پا می‌گذارد به خیابانِ کوچکی که رودخانه را می‌شود انتهای آن دید. از کنارِ کارگردان می‌گذرد. امّا انگار نمی‌بیندشان. راهِ خودش را می‌رود. یکی از کارگرها که او را شناخته برمی‌گردد و به رفقایش می‌گوید

  کارگرِ دوّم: هی، شما هم دیدید که کی رد شد؟

  باقیِ کارگران هم می‌ایستند و آلدو را نگاه می‌کنند. انگار می‌خواهند پیش بروند و پشتِ سرش راه بیفتند. امّا آلدو به‌سرعت به خیابانِ دیگری می‌پیچد. این خیابانی‌ست که خواهرِ ایرما آن‌جا زندگی می‌کند. آلدو می‌رود به‌سوی خانه‌اش، امّا هنوز نرسیده که می‌ایستد. رُزینا از خیابان می‌گذرد و می‌رود به خانه‌ای که روبه‌روی خانه‌ی خواهرِ ایرماست دقیقاً. آلدو لحظه‌ای مکث می‌کند و بعد آهسته به‌سوی بالای خیابان راه می‌افتد. چنان تحت‌ تأثیرِ عاطفه‌ی خود است که بی‌اراده راه می‌رود. می‌رود به‌سوی خانه‌ای که رُزینا واردش شده. از پنجره داخل را می‌بیند. چشمش می‌افتد به اتاقِ ناهارخوریِ کوچکی که درِ عقبی‌اش باز می‌شود به باغچه‌ای کوچک. گوشه‌ی اتاق ایرما نشسته است. نوزادی را در لکنِ آب خوب می‌شوید. تماشای این چشم‌اندازِ صمیمی و آرام از حدّ تحمّلِ آلدو فراتر است انگار؛ خودش را از روبه‌روی پنجره کنار می‌کشد و می‌رود در میانه‌ی خیابان می‌ایستد. می‌ایستد و چشم می‌دوزد به خانه‌ای که خیال می‌کند آرامش و سعادتِ ابدیِ اوست.

  توی خانه سرِ ایرما هنوز به شست‌وشوی عاشقانه‌ی نوزاد گرم است. نگرانی‌هایش انگار رنگ باخته. ناگهان چشم می‌دوزد به پنجره. آلدو را می‌بیند که در میانه‌ی خیابان ایستاده است. لحظه‌ای مثلِ سنگ درجا خشک می‌شود. می‌رود به‌سوی درِ عقبیِ اتاق و داد می‌زند

  ایرما: آنّا. آنّا.

  آلدو بیرونِ خانه دوباره چند قدم برمی‌دارد و می‌رسد به پنجره. امّا یک‌دفعه نظرش عوض می‌شود انگار. می‌ایستد و بعد برمی‌گردد. آرام و خسته راه می‌افتد تا برسد پایینِ خیابان، به کارخانه.

  دودی از کشتزارها برخاسته و آسمان را سیاه کرده است. کشتزارها در آتش می‌سوزند و مردمِ خیابان می‌دوند و به‌سوی کشتزارها می‌روند. آلدو هنوز به‌سوی کارخانه می‌رود. می‌ایستد روبه‌روی درِ ورودی و چشم می‌دوزد به دودکش. می‌بیند در باز است. وارد می‌شود. کسی نیست. حتّا نگهبانی هم نیست. از محوّطه‌ی کارخانه می‌گذرد و می‌ایستد پای پلّه‌هایی که می‌رسند به دودکش. از پلّه‌های آهنی بالا می‌رود.

  ایرما به خیابان آمده است. آلدو را تعقیب می‌کند و می‌بیند که به کارخانه می‌رود. پا می‌گذارد توی کارخانه.

  آلدو هنوز از پلّه‌ها بالا می‌رود. حالا دیگر رسیده است به نوکِ دودکش.

  ایرما از محوّطه‌ی کارخانه می‌گذرد و پیِ آلدو می‌گردد.

  آلدو حالا بالای دودکش است. از آن‌جا چشم دوخته است به قریه. به رودخانه‌ی پو. و طرحی محو و گنگ از خانه‌ی خودش را می‌بیند. آن‌سوی کانالی کوچک، کمی که به چپ بپیچیم، بخشی از زمین در آتش می‌سوزد و مردم به‌سوی این آتش می‌دوند. امّا آلدو خبر ندارد که چه معرکه‌ای برپاست. حالا درهم‌شکسته شده است.

  ایرما از پایین نگاهی به بالا می‌اندازد. آلدو را پشتِ نرده‌ها می‌بیند.

  ایرما: آلدو.

  آلدو صدایش را می‌شنود و پایین را نگاه می‌کند. ایرما دوباره صدا می‌زند

  ایرما: آلدو.

  این تنها صدای دنیاست که می‌تواند آلدو را از دستِ این ناامیدی نجات دهد. تکیه می‌دهد به نرد‌ها، انگار سرش ناگهان گیج رفته است.

  ایرما از پایین نگاهی به بالا می‌اندازد. چشم‌هایش کم‌کم دارند از کاسه بیرون می‌زنند. وحشتی بزرگ ناگهان همه‌ی صورتش را پُر می‌کند. فریادِ دل‌خراشی می‌زند.

  در سکوتْ صدای جیغِ ممتد و بلندش با صدای آلدویی که روی زمین می‌افتد یکی می‌شود و هر صدای دیگری را می‌پوشاند.

  خاموشی لحظه‌ای ادامه داد. ایرما، آرام‌آرام می‌رود به‌سوی جنازه‌ی آلدو. می‌ایستد و خیره می‌شود به جنازه. نگاهش سنگین است انگار. با همان نگاه قامتش تا می‌شود و اشک می‌ریزد.

  از دفترِ کارخانه سه کارمند و سرکارگر بیرون می‌زنند. می‌روند طرفِ درها تا برسند به مردمی که در راهِ رسیدن به کشتزارها هستند.

  کسی خبری از آلدو و ایرما ندارد.

  غروبْ تاریک‌وروشن است. سایه‌ها و دودها. ایرما در محوّطه‌ی کارخانه با جنازه‌ی آلدو تنهاست.

  ترجمه‌ی محسن آزرم


 این ترجمه پیش از این در شماره‌ی چهارم دوماه‌نامه‌ی فرهنگیِ نافه منتشر شده بود.


Il Grido

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠


تا نگویی که مرا طاقتِ تنهایی هست...

 L'avventura

   بودن و نبودن

   «چند روز پیش، حتّا از فکرِ این‌که ممکن است آنّا مرده باشد، دیوانه می‌شدم. امّا حالا حتّا گریه هم نمی‌کنم. از این می‌ترسم که او زنده باشد. می‌بینی چه‌طور می‌شود همه‌چیز به‌طورِ نفرت‌انگیزی ساده باشد؟ حتّا فرار از درد.» این مهم‌ترین اعترافِ کلودیاست شاید، نهایتِ ترس‌اش از حضورِ دوباره‌ی آنّا. چه می‌شود اگر آنّا دوباره برگردد، اگر «غایب»ی دوباره بدل شود به «حاضر»؟ و همین اصل و اساسِ ماجراست شاید؛ از خلالِ «غیابِ» آنّاست که کلودیا «حضور»ش را به ساندرو ثابت می‌کند. تا آنّایی در کار است، کلودیا یکی‌ست مثلِ بقیه. در غیابِ آنّا این ساندرو نیست که می‌ترسد، که نگران است، کلودیاست. حالا کلودیا جا پای دوستی گذاشته است که نیست، که ناگهان دود شده است و به هوا رفته. امّا فقط که همین نیست. از رولان بارت کمک بگیریم که نوشته بود «غیاب تنها به‌منزله‌ی پی‌آمدِ حضورِ دیگری می‌تواند مطرح باشد.» ایرادِ کار همین است. غیابِ آنّا، کم‌کم، برای ساندرو عادّی می‌شود. نیست که نیست. اصلاً نباشد. حالا کلودیایی‌ هست که، شاید، بهتر از آنّا باشد. امّا برای کلودیا این ساندرو نیست که جای آنّا را پُر می‌کند. آنّا هست. حتّا اگر نبینم‌اش. حتّا نبودن‌اش هم مساویِ بودن است.  

   رفتن و ماندن

   یکی می‌رود، یکی می‌ماند. به همین سادگی‌ست شاید. یکی را می‌بینی، همیشه و هرروز. به دیدنش عادت داری و حالا در نبودنش، در غیابش، جای چیزی برابرِ چشم‌ات خالی‌ست. در فاصله‌ی پلک‌به‌هم‌زدنی‌ست که می‌بینی جای خالی‌اش را نمی‌شود پُر کرد. هست، امّا جای خالی‌اش هست. «یارِ ما غایب است و در نظر است.» یکی را هم می‌بینی، همیشه و هرروز. به دیدنش عادت داری، امّا نبودنش، غیابش، آزارت نمی‌دهد. نیست که نیست. یکی‌دیگر جایش را می‌گیرد. یکی هم هست که در فاصله‌ی پلک‌به‌هم‌زدنی می‌بینی نیست. می‌بینی هست، امّا نمی‌بینی‌اش. به چشم نمی‌آید دیگر. «که در برابرِ چشمی و غایب از نظری». پیچیدگیِ پیوندِ آنّا و ساندرو نتیجه‌ی همین‌چیزهاست شاید. آینده‌ای برای این پیوند نمی‌شود تصوّر کرد. یکی (آنّا) دیگری (ساندرو) را دوست نمی‌دارد. می‌گوید رها کنیم همه‌چیز را. بازی تمام شده است. و در این رهایی، شاید، آینده‌ای باشد. امّا دیگری تابِ تنهایی ندارد. عادت است دیگر. یکی باید باشد. یکی همیشه باید باشد. در بودنِ یکی‌ست که دیگری‌ احساسِ امنیت می‌کند. چشم که باز می‌کنی، اگر نباشد، دنیا خراب‌خانه‌ای‌ست. و در فاصله‌ی همین پلک‌به‌هم‌زدن است که آن یکی محو می‌شود. غیب می‌شود. دود می‌شود و به هوا می‌رود. ساندرو از نبودنِ آنّا می‌ترسد. می‌گوید وقت زیاد داریم برای حرف‌زدن. مهمْ بودن است. ماندن. ولی ماندن چه فایده‌ای دارد وقتی دو آدم به‌جای حرفِ منطقی، کنایه‌ها را نثارِ هم می‌کنند؟ ساندرو کنایه می‌زند. بودنش را خلاصه می‌کند در چیزی که به‌چشمِ آنّا حقیر می‌آید. «باید همه‌چیز را به لجن بکشی؟» این‌را آنّا می‌گوید. «در چشمِ منی و غایب از چشم.»

   راه و رفته

   پیوند از همان ابتدا گسسته است. همان ابتدا، در میانه‌ی حرف‌های آنّا و پدرش، روشن می‌شود که ساندرو مردِ محبوبِ آنّا نیست. باید راهی پیدا کند برای فرار از دستش. باید خودش را گُم کند. باید خودش را غیب کند. برای ساندرو چه فرقی می‌کند که با گشودنِ چشم‌ها آنّا را ببیند یا کلودیا را؟ مهمْ یکی‌ست که باشد. کلودیا هم که نباشد، ستاره‌ی سینمایی پیدا می‌شود. همیشه یکی هست که باشد و این بودن را، بی‌دریغ، با دیگری قسمت کند. امّا آنّا چیزِ دیگری می‌خواهد. از دنیای دیگری‌ست ظاهراً. از سیّاره‌ای دیگر. دروغ آزارش می‌دهد. حرفی را که در دل دارد به زبان می‌آورد، بی‌اعتنا به عاقبتش. چه می‌شود؟ چه باید بشود؟ حرف است دیگر و تا توی فکرِ آدمی نچرخیده باشد و شکل نگرفته باشد و به کلمه بدل نشده باشد که به زبان نمی‌آید. «آدم باید حرفِ دلش را بزند.» جدایی از ساندرو ایده‌ی لحظه نیست. فکرِ قبلی‌ست. نتیجه‌ی روزهای رفته است. گاهی باید منتظرِ فرصت بود و بعد، در لحظه‌ای که کسی فکرش را هم نمی‌کند، غیب شد. دود شد و به هوا رفت.

   دیدن و ندیدن

   ولی ماجرا داستانِ آنّای غایب نیست فقط. آنّای غایب رفته است. کجاش را کسی نمی‌داند. چه‌طورش را هم کسی نمی‌داند. این داستانِ کلودیای حاضر هم هست. حضورِ قاطعِ آنّاست که کلودیا را نادیده می‌گیرد و حالا، در غیاب‌اش، این دوست، این هم‌سفرِ اوست که طعمِ «جای او بودن» را می‌چشد. در حضورِ آنّا شوخی می‌کند کلودیا، سرزندگی‌اش را به‌رُخ می‌کشد، امّا دیده نمی‌شود. با نبودنِ دوست است که چشمِ ساندرو به جمالِ او روشن می‌شود. این آدمی‌ست که دوست دارد دیگری را دوست بدارد، که دوست‌داشتن را از زبانِ دیگری بشنود؛ هرچند شاید خجالت بکشد از شنیدن‌اش. «اوه ساندرو... من خجالت می‌کشم. من شرم دارم... من سعی می‌کنم خودم را مخفی کنم... کاری که من کردم عملِ زشتی بوده، چون وقتی تو به من می‌گویی کلودیا دوستت دارم، حرفت را باور می‌کنم.» حالا که آنّا نیست همه‌ی آن‌چه نثارِ او می‌شده است، به او رسیده. کارِ کلودیا سخت است. باید خودت باشی یا او؟ جای دیگری که باشی، تکلیفِ خودت چیست؟ امّا این همه‌ی داستان نیست. هرقدر که آنّا این پیوند را جدّی نگرفته بود (دست‌کم از جایی‌که ما دیده‌ایم؛ یعنی ابتدای فیلم) کلودیا پیوندی چنین را جدّی می‌گیرد. این میلِ به جدّی‌گرفته‌شدن، میلِ به دیده‌شدن است که کلودیا را بدل می‌کند به رقیبِ رفیقِ غایب‌اش. حالا که نیست، من هستم. مگر می‌شود خواهشی را که به زبان می‌آید نشنید؟ «دوستت دارم» یک خواهش است.

   رفت‌و‌آمد ـ ١

   تصادفْ پیش‌آمد است. رخ‌دادنِ چیزی‌ست که آدم خیال‌اش را هم در سر نپرورانده است. گم‌شدنِ آنّا، بی‌آن‌که خبری ازش به دست بیاید، تصادف است. نه ساندرو خیال می‌کرده است که آن‌جا، در سفری به جزیره، او را از دست می‌دهد، نه کلودیایی که او به این جزیره آمده است. امّا همه‌اش که همین نیست. تصادفِ دیگری هم هست؛ پیش‌آمدی، رخ‌دادی به‌نامِ آشنایی و آغازِ یک پیوند که حاصلِ تصادفِ قبلی‌ست. فکرِ قبلی در کار نیست ظاهراً. حتّا معلوم نیست آنّای غیب‌شده‌ هم، عمداً، رفته باشد. رفتنش تصادف است. حادثه است. ماجرا همین باید باشد. ولی اصلِ ماجرا چیزِ دیگری‌ست. یکی می‌رود، یکی می‌آید. به همین سادگی‌ست شاید. در نبودنِ یکی، بودنِ دیگری را تجربه می‌کنی. حتّا کلمه‌ای را، جمله‌ای را، که مالِ یکی بوده است، نثارِ دیگری می‌کنی. لحن همان است؟ همان کلمه‌هاست؟ هیچ حرفی، هیچ کلمه‌ای، تا توی فکرِ آدمی نچرخیده باشد و شکل نگرفته باشد و به کلمه بدل نشده باشد به زبان نمی‌آید. این‌که اصل نیست. هیچ اصلی در کار نیست. گاهی شاید عادت باشد. ساندرو حرفی را که پیش‌تر به آنّا زده (فقط آنّا؟ قبل از او چی) به کلودیا هم می‌زند. مهمْ حرفی نیست که زده می‌شود. هر آدمی ارزشِ کلمه را نمی‌داند. مهمْ گوشی‌ست که حرف را می‌شنود. یک دسته‌ی آدم‌ها هستند که ارزشِ کلمه را می‌فهمند. «وقتی تو به من می‌گویی کلودیا دوستت دارم، حرفت را باور می‌کنم.» روشن‌تر از این؟

   اصل و فرع

   همه‌چیز بهانه است شاید. حادثه‌ای، ماجرایی، لازم است تا آدم‌ها یک‌دیگر را ببینند. حادثه‌ی گم‌شدنِ آنّا، ظاهراً، باید اصلِ ماجرا باشد، امّا فرعِ ماجراست. مسأله، شاید، این باشد که کلودیا چاره‌ای ندارد جز ماندن با ساندرویی که توانسته با گم‌شدنِ آنّا کنار بیاید. هردوِ آن‌ها به‌واسطه‌ی آنّا آشنا شده‌اند و پیوندی که بین‌شان برقرار می‌شود، به‌واسطه‌‌ی همین آدمی‌ست که حالا غایب است. هردو باید فکری بکنند برای این غیاب، این نبودن. ظاهراً باید حرفِ یک‌دیگر را هم بفهمند. امّا چگونه می‌شود با مردی سر کرد که فکر می‌کند همیشه برای حرف‌زدن وقت هست و نباید وقت را صرفِ این‌کارها کرد. مسأله شاید احساساتی‌ست که می‌شود کتمانش کرد. چیزی هست که می‌شود بگویی‌اش. چیزی‌ هست که کسی، شاید، دوست دارد بشنودش. (تو دوست نداری؟ تو نمی‌خواهی؟) کتمانِ احساسات ساده نیست، دست‌کم ساده‌تر از بیانش نیست. هر آغازی پایانی دارد و شاید هیچ‌چیز مهیب‌تر از وقتی نیست که در لحظه‌ی آغاز بشود پایان را هم پیش‌بینی کرد. یکی می‌رود، یکی می‌ماند. و این ماجرای دیگری‌ست.

   رفت‌و‌آمد ـ ٢

   کجا رفته است آنّا؟ در جزیره، جایی دور از چشمِ کلودیا و ساندرو، پنهان شده است و می‌پایدشان؟ بودن‌شان را می‌پاید؟ این‌ هراسِ دائمیِ کلودیا از کجاست؟ حس می‌کند آنّا هست. حس می‌کند آنّا برمی‌گردد. جزیره برای کلودیا مساوی‌ است با آنّا. از پنجره که بیرون را می‌بیند، چشمش به جزیره می‌افتد. این جزیره‌ای‌ست که آنّا را بُرده، این جزیره‌ای‌ست که ساندرو را به او رسانده. و چه‌کسی ضمانت می‌دهد که او برنمی‌گردد؟ همین است که نادیدنی‌ها می‌شوند درست هم‌رتبه‌ی دیدنی‌ها. چیزی هست که می‌بینی‌اش؛ آشکار است؛ پیشِ چشم‌ات. هرلحظه‌ای که بخواهی نگاهت پُر می‌شود از این‌چیز. امّا چیزی هست که نمی‌شود دیدش؛ پنهان است؛ کاری هم ندارد به فراخیِ چشم و گشادگی‌اش. هست و نیست. نیستی‌اش به چشم می‌آید، امّا هستی‌اش را حس می‌کنی. مهیب نیست؟ و همین هستی را ناچاری (یا دوست می‌داری) با گفتنِ جمله‌ای پنهان کنی برای خودت که «سرقفلی»‌اش مالِ کسی دیگر است. (رولان بارت پرسیده بود که ابرازِ عشق نهان‌کننده‌ی نوعی فقدان نیست؟) فقدان؟ آنّا از همین ملکیت نگریخته است؟ کجا رفته است آنّا؟

   جست‌وجو

   میلِ به فرار از تنهایی؟ شاید. میلِ دیدنِ توجّه هم، شاید، یک میلِ اساسیِ کلودیا باشد. می‌خواهد دیده شود. سرزندگی‌اش، شادی‌اش، ذاتی‌ نیست البته؛ نقابی‌ست انگار که پشت‌اش پنهان می‌شود. چگونه می‌شود باور کرد آن شوخ‌طبعی‌ها ذاتیِ آدمی‌ست که استعدادِ غمگین‌بودن دارد؟ کلودیای حقیقی، کلودیای بی‌نقاب، همان است که می‌ایستد کنارِ پنجره و جزیره را نگاه می‌کند. اگر آنّا، ناگهان، از راه برسد چه؟ و خودِ جزیره، البته، عینِ تنهایی‌ست، نهایتِ خلوت است. جایی در میانه‌ی آب. برای رسیدن به آن باید به قایقی مجهّز بود. امّا همه‌اش که همین نیست. آنّای گم‌شده، آنّای غایب، به کتابی عجیب هم مجهّز بوده است: شب لطیف است؛ رمانی از اف. اسکات. فیتس‌جرالد. این داستانِ روان‌کاوی‌ست که با یکی از بیمارانش عروسی می‌کند. وقتی برای تعطیلات می‌روند جنوب فرانسه، بازیگرِ جوانی واردِ زندگی‌شان می‌شود، بازیگری که یک‌دل نه صددل عاشقِ روان‌کاو می‌شود و همه‌چیز آن‌قدر دست‌خوش تغییر می‌شود که کم‌کم روان‌‌کاو قوّه‌ی تصمیم‌اش را از دست می‌دهد و تسلیمِ زندگی می‌شود و اجازه می‌دهد همسرش جدا شود و برود دنبالِ زندگیِ تازه و بهتری. می‌شود حدس زد که آنّا بی‌دلیل این کتاب را نمی‌خواند. حکمتی‌ست در خواندنِ کتابِ زندگیِ آدمی که رها می‌کند زندگیِ قبلی را و می‌رود دنبالِ زندگیِ تازه و بهتری. و این زندگیِ تازه و بهتر را آنّا کجا جست‌وجو می‌کند؟ جایی بیرونِ این جزیره هست؟ جزیره‌‌های کناری؟ و کلودیا وقتی از پنجره‌ی هتل جزیره را می‌بیند، مطمئن نیست که آنّا کجاست. از کجا معلوم که در جزیره‌های کناری نباشد؟ از کجا معلوم که دوربین به دست به پنجره‌های هتلی در دوردست زل نزده باشد؟ از کجا معلوم که رمانِ فیتس‌جرالد را عمداً جا نگذاشته باشد؟ کسی که تصمیم به رفتن گرفته است و رها کرده است زندگیِ قبلی را و رفته دنبالِ زندگیِ تازه و بهتر، چه نیازی دارد به داستانِ کسی که تسلیمِ زندگی می‌شود؟‌

   حضور و غیاب

   پیوندِ آنّا و ساندرو را ندیده‌ایم. آن‌چه دیده‌ایم هم کافی‌ نیست. تصمیمِ قبلی در آن نقش داشته. (گفت‌وگوی آنّا را با پدرش به‌یاد بیاوریم.) امّا پیوندِ کلودیا و ساندرو، شاید، بدلِ همان پیوند باشد. یکی که، به‌هرحال، همان آدم است (ساندرو) و یکی دوستِ آنّا (کلودیا). هر پیوندی،‌ شاید، جایی تمام می‌شود که یکی حس می‌کند ادامه‌ی این راه ممکن نیست. جایی‌که عشق آشکار نشود و فرصتش را در اختیارِ چیزی دیگر بگذارد، ماندن و دَم‌نزدن و لبخند‌به‌لب‌آوردن اشتباه است. عشق ناپایدار است اساساً. زیگمونت باومَن، در رساله‌ی عشقِ سیّال‌اش نوشته بود «انسان‌ها، در تمامِ اعصار و فرهنگ‌ها، با راه‌حلِ یک مسأله‌ی واحد روبه‌رو هستند: چگونه بر جدایی غلبه کنند، چگونه به اتّحاد برسند، چگونه از زندگی فردی خود فراتر روند و به «یکی‌شدن» برسند. کُلِ عشق، صبغه‌ی میلِ شدیدِ آدم‌خواری دارد. همه‌ی عُشّاق خواهانِ پوشاندن، نابودکردن و زدودنِ غیریّتِ آزارنده و ناراحت‌کننده‌ای هستند که آن‌ها را از معشوق جدا می‌کند؛ مخوف‌ترین ترسِ عاشق، جدایی از معشوق است، و چه‌ بسیار عُشّاقی که دست به هر کاری می‌زنند تا یک‌بار برای همیشه، جلوِ کابوس خداحافظی را بگیرند.» حالا اگر خیال کنیم که همه‌ی آن کنایه‌های ساندرو برای پیش‌گیری از کابوسِ خداحافظی بوده است، شاید اشتباه نکرده باشیم و اگر خیال کنیم که دَم‌نزدن و تاب‌آوردنِ کلودیا هم دلیلی جز این ندارد، شاید، بازهم اشتباه نکرده باشیم. آن‌که دوست می‌دارد، دیگری را به خود ترجیح می‌دهد، امّا آن‌که دوست‌داشتن از محدوده‌ی زندگی‌اش بیرون می‌رود، دیگر چه میلی به بودن دارد؟ دوست‌داشتن است، شاید، که تحمّلِ زندگی را آسان می‌کند. ساندرو اشک می‌ریزد. کلودیا می‌بیند و می‌داند و می‌بخشد. از این والاتر؟ امّا حقیقتاً دوست می‌دارد یا از تنهاییِ آینده می‌گریزد؟ با تنهایی چه می‌شود کرد؟

   با صدهزار مردم تنهایی 

   بی صدهزار مردم تنهایی..

   بعدِتحریر: این یادداشت، پیش‌تر، در شماره‌ی سه نافه منتشر شده.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩


عشق ناپدید می‌شود...

کسوف؛ ساخته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی

پارسال فکر می‌کردم عاشق شده‌ام، امّا... خب، کی می‌دونه؟ باید یه‌چیزیم شده باشه. عاقبت عوض می‌شم. به‌نظر می‌آد که هردفعه سعی می‌کنم.... عشق ناپدید می‌شه.

والنتینا به جووانی در فیلمِ شب

صُبحِ هر روز، وقتی به سرِ کار می‌روم، اشخاصی را ملاقات می‌کنم و افکاری از مغزم می‌گذرد و حتّا نور و روشنایی روز در وجودِ من احتراقی به‌وجود می‌آورد که روی کارِ من، حتّا از نقطه‌نظرِ تکنیکی، تأثیر می‌گذارد.

آنتونیونی در گفت‌وگو با فیلم کریتیکا

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩