شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های چهارمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... سؤتفاهم‌ها، بدبینی‌ها و هزار چیزِ دیگر، ظاهراً، ادامه دارد. چند یادداشت پایین‌تر، چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧، از قولِ «گراهام گرین»، یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌هایم، و درواقع رمانِ «عاملِ انسانی»‌اش، نوشته بودم «... سلیقه‌ها عوض می‌شود. یادم می‌آید در دهه‌ی ١٩۴٠ چه‌طور مردم برای خریدِ کتابِ تازه‌ای از سری کلاسیک‌های جهان صف می‌کشیدند. نویسندگانِ بزرگ این‌روزها مُشتری چندانی ندارند. پیرها پیرتر می‌شوند، و جوان‌ها ـ خُب، مثل این‌که آن‌ها مُدّتِ درازی جوان می‌مانند، و سلیقه‌ی آن‌ها با سلیقه‌ی ما فرق دارد...» ظاهراً که این قصّه سرِ دراز دارد. دوستانِ خوبِ من، هم‌کارانِ گران‌مایه‌ی من که قاعدتاً «هلاکِ» سینما هستند و قلب‌شان می‌تپد برای دیدن فیلم و اعتلایِ سینما، روزبه‌روز جوان‌تر می‌شوند [خدا را شُکر] و خب، مثلِ همان جوان‌هایی که «گرین» می‌نویسد، «سلیقه‌‌شان با سلیقه‌ی ما فرق دارد». کاری هم نمی‌شود کرد؛ بحثِ «سلیقه» است: من از «نفسِ عمیق» [پرویز شهبازی] خوشم نمی‌آید، ولی «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» [بهنام بهزادی] را دوست دارم؛ من فیلم‌های «اینگمار برگمان» را دوست دارم [بخصوص فانی و الکساندر، فریادها و نجواها، شش صحنه از یک ازدواج و توت‌فرنگی‌های وحشی] و اصلاً خیال نمی‌کنم که «دوره»‌ی «برگمان» سپری شده است؛ از «حُکم» [مسعود کیمیایی] خوشم نمی‌آید و خیال نمی‌کنم که فیلمِ بدردبخور و تاریخ‌سازی‌ست؛ دوست ندارم در نوشته‌هایم به «رستگاری» آدم‌ها در فیلم‌ها، یا «جعلی»‌بودن‌شان، یا «مؤمنانه» رفتارکردن‌شان، یا اصلاً این‌جور چیزها بپردازم؛ همان‌قدر که سینمای «ژان‌لوک گدار» را دوست دارم، سینمای «فرانسوا تروفو» را هم دوست دارم و اصلاً عاشقِ فیلم‌های «استنلی کوبریک» هستم و خیال نمی‌کنم اگر کارگردانی صاحبِ تفکّر باشد، یک‌جایِ کارش می‌لنگد. مدّت‌هاست که دیگر قبل از دیدنِ هیچ فیلمی درباره‌اش «تصمیم» نمی‌گیرم و همه‌چیز را وامی‌گذارم به دیدنِ فیلم. در هیچ جمعِ سه‌چاهارنفره‌ای هم حاضر نمی‌شون که به‌نیّت تفریح، یا هرچیزِ دیگری، هوس می‌کنند فیلمی، یا فیلم‌سازی را موردِ الطافِ آشکار و پنهان‌شان قرار دهند. و باور نمی‌کنم هیچ منتقدی در سینمای ایران، از بینِ دوستانِ خوبِ من، هم‌کارانِ گران‌مایه‌ی من که قاعدتاً «هلاکِ» سینما هستند و قلب‌شان می‌تپد برای دیدن فیلم و اعتلایِ سینما [با عرضِ معذرت] فیلم‌های «آلفرد هیچکاک» را [محضِ نمونه] به‌اندازه‌ی هنرمند هفتادساله‌ی ما با«دقّت» دیده باشند و ظرایفِ فیلم‌هایش را «کشف» کرده باشند. دوباره‌گویی [یا ایده‌برداری؟] حرف‌های «رابین وود» و «میشل شیون» و دیگران، کارِ سختی نیست اصلاً؛ کارِ سخت، دقّت در فیلم‌ها و کشفِ رازِ آن‌هاست. و کاش دوستانِ من، هم‌کارانِ من که این‌گونه دَم از اسطوره‌شکنی می‌زنند، محضِ نمونه، فقط برای روکم‌کُنی، در یک یادداشت بنویسند که هنرمند هفتادساله‌ی ما در فیلم‌هایش به چه فیلم‌هایی ارجاع داده است. خدا را شُکر که تعدادِ فیلم‌هایش تازه به دَه رسیده است. درباره‌ی اسطوره‌ هم مقادیری کتاب به فارسی موجود است. آن‌وقت دوستانِ خوبِ من، بیایند و درباره‌ی این بنویسند که با دیدن فلانِ کارتونِ فلانِ کارگردانِ ژاپنی می‌شود صفحه‌ها درباره‌ی اهمیت و قدرتِ اسطوره نوشت. حقیقتاً منتظر این نوشته‌ها هستم؛ چون به‌نظرم فلانِ کارتونِ فلانِ کارگردانِ ژاپنی، کارتونِ آسان و راحت‌الحلقومی نیست. خُب، زیادی نوشتم؛ شرمنده واقعاً! برسیم به روزِ چهارم.

 

***

 

* زادبوم [ابوالحسن داوودی]

«ابوالحسن داوودی» کارگردانِ «شریف»ی‌ست؛ دلش به حالِ فیلم‌هایی که می‌سازد می‌سوزد و سعی می‌کند فیلم به فیلم کارگردانی‌اش بهتر شود. کارگردانیِ «تقاطع» بهتر از «نان، عشق و موتورِ هزار» بود، هرچند «تقاطع» فیلم بهتری نبود. مثلِ روز روشن است که با حوصله و سرِوقت فیلمش را می‌سازد و به این فکر نمی‌کند که فیلم را سریع‌تر از وقتش تمام کند. این است که وقتی «زادبوم» را می‌بینیم، نمی‌دانیم که باید از طولانی‌بودنش، ضرباهنگِ نه‌چندان تُندش و چیزهایِ ریزِ دیگری که در فیلم هست، ایراد بگیریم یا نه. «زادبوم» فیلمِ معقولی‌ست، ولی طولانی‌تر از آن است که باید باشد. باور کنید که تماشای فیلمی 132 دقیقه‌ای چندان هم کارِ آسانی نیست و فیلم در یک‌سومِ پایانی‌اش وقتی شروع می‌کند به شرح‌دادنِ ماجرا، فکر می‌کنیم که اگر سی‌وچند دقیقه، یا حتّا بیش‌تر، از فیلم کوتاه شود، چه اتّفاقی می‌افتد؟ نتیجه‌ی کار، شاید، دیدنی‌تر شود؛ هرچند این حقِ کارگردان است که فیلمش را آن‌طور که دوست دارد و خیال می‌کند خوب است، به تماشاگرانش تحویل دهد. علاقه‌ی بی‌حدّ «داوودی» به جامعه و زندگی‌های در آستانه‌ی ویرانی، در «زادبوم» هم به‌چشم می‌خورد؛ این‌جا هم چیزی به‌نام خانواده دست‌خوش موجِ سنگینِ گذرِ زمان شده است. پدر و مادری که دور از هم زندگی می‌کنند، پسری که در دیارِ غربت کسبِ علم می‌کند و به دانشمندی قابل بدل شده است، دختری که می‌خواهد مسیر زندگی‌اش را عوض کند. و البته که آن‌ها اعضای یک خانواده هستند. پدر، مردِ سیاست است؛ مدیرعاملِ یک سازمانِ دولتی و تلاش می‌کند که نامزدِ موردِ نظرش در انتخابات پیروز شود تا پُستِ معاونتِ ریاست‌جمهوری به او برسد. برای رسیدن به این مرتبه، او دخترش را عروسِ مردی کرده است که با قدرت میانه‌ی بهتری دارد و البته زنش دور از او، در جزیره‌ی قشم، سرش به لاک‌پُشت‌ها گرم است. پدرِ مرد، سرهنگِ بازنشسته‌ی نیروی دریایی‌ست که در آلمان کشتیِ کوچکی دارد و از راهِ باغبانی و باغچه‌آرایی زندگی‌اش را می‌گرداند و ظاهراً زمانی در شمارِ مخالفانِ سیاسی بوده است. پسر خانواده که در آلمان سرگرمِ زندگی‌ست، موردِ علاقه‌ی روس‌ها و ناسایِ آمریکاست و البته می‌خواهد تئوری یک پروفسورِ آلمانی را درباره‌ی لاک‌پُشت‌های ایرانی ثابت کند؛ این‌که آن‌ها عاشق‌ترین و غیرتی‌ترین موجودات روی کُره‌ی زمین هستند که سی‌سال پس از تولّد، به همان ساحلِ تولّد برمی‌گردند و پس از تخم‌گذاری دوباره راهیِ دریا می‌شوند. و دختر خانواده که از زندگی با شوهرش راضی نیست و از خیانت و بی‌وفایی شوهرش خبر دارد، می‌خواهد برای دومین‌بار بچّه‌اش را سقط کند و طلاق بگیرد. داستان فیلم، چیزی‌ست در همین حدّ و حدود؛ هرچند این جزئیات هستند که آن‌را پیش می‌برند. راستش، برایم سخت است که تصمیمی نهایی درباره‌ی «زادبوم» بگیرم؛ به‌هرحال فیلمی‌ست که به‌خاطرش و برایش زحمت کشیده‌اند و فیلم بدی هم نیست، امّا طولانی‌ست و بعید می‌دانم خیلی‌ها این طولانی‌بودن و کُندبودنش را تاب بیاورند...

 

* کارآگاهِ دیوانه [جانی تو]

اشتباه کردم که این فیلم را دیدم! دوستان البته می‌گفتند که این نسخه، نسخه‌ی کامل و درست‌ودرمانی نبوده است، شاید حق با آن‌ها باشد، ولی عجالتاً من این فیلمِ کُره‌ای را دوست نداشتم و با هفت‌شخصیتی‌بودنِ یکی از آدم‌های فیلم و کارگاهِ دیوانه‌ی فیلم [دیوانه کلمه‌ی خیلی مؤدبانه‌ای‌ست برایش] اساساً مشکل داشتم. این فیلمی که ما دیدیم، حقیقتاً فرح‌بخش و بانمک بود. نمی‌دانم، شاید بهتر باشد که نسخه‌ی کامل فیلم را یک‌بار ببینم و بعد درباره‌اش تصمیم بگیرم. کاش اقلاً «برف» را می‌دیدم که کارگردانش سری به سینما زد. حیف!

 

* می زاک [حسینعلی فلاح لیالستانی]

مترجمِ «آندری زویاگینتسف» داشت برای ما توضیح می‌داد که کارگردانِ روس فردا سرش حسابی شلوغ است که بلندگوی بی‌کیفیتِ سینما پُشتِ هم اعلام می‌کرد که «می زاک» آماده‌ی نمایش است. «زویاگینتسف» را همان‌جا رها کردیم و رفتیم به تماشای تازه‌ترین دست‌پُختِ «حسینعلی فلاح لیالستانی»! هنگامه‌ای بود این «می زاک» و از یکی دو فیلمِ بانمک که بگذریم، حقیقتاً فرح‌بخش‌ترین فیلمی بود که در این چندماه دیده‌ام؛ یک فیلمِ واقعاً بی‌ربط که هرچند دلش می‌خواسته «جدّی» باشد به «شوخی» بدل شده است! من البته از هوادارانِ پَروپاقرصِ «لیالستانی» هستم و سعی می‌کنم تماشای فیلم‌هایش را از دست ندهم؛ چون در «مفرّح»بودن نظیر ندارند! این‌یکی داستانِ جنینی‌ست که در شکمِ مادرِ لالش تی‌تی‌جان مانده و قصدِ خروج ندارد و همه‌ی اهالی دِه به این نتیجه می‌رسند که او به‌خاطر ناپاک‌بودن دنیا و رفتار نادرستِ آدم‌ها نمی‌خواهد پایش را در این دنیای کثیف بگذارد. بنابراین، شروع می‌کنند به تمیزکردنِ دنیا؛ یعنی فرش‌ها را می‌شویند و دیوارها را رنگ می‌زنند و زمین را جارو می‌زنند و حرف‌های عجیبی می‌زنند که خدا می‌داند چه‌قدر بانمک است. نمی‌دانم چرا سالنِ شماره‌ی 1 این‌قدر پُر بود، ولی ظاهراً همه بودند و جابه‌جا می‌خندیدند و کف می‌زدند و یک‌عده هم سوت‌ می‌زدند. با دیدنِ «می زاک» واقعاً کنج‌کاو شدم که از «لیالستانی» بپرسم چرا خیال می‌کند این فیلم‌ حرف‌های مهمی می‌زند، ولی بی‌خیالِ پرسیدنش شدم. رویم هم نشد از بازیگران بپرسم واقعاً در فیلم‌نامه چه‌چیز ویژه‌ای دیده‌اند که نقش‌شان را پذیرفته‌اند. قاعدتاً «لیالستانی» نمی‌خواسته یک فیلمِ کُمدی بسازد و هدفش ساختن فیلمی جدّی بوده که بعضی شخصیت‌هایش با هم شوخی می‌کنند، امّا این فیلمی که ما دیدیم، یک کُمدیِ ابزورد بود. حتّا ظاهرِ آدم‌ها هم غریب بود؛ «جمشید مشایخی» به‌نقش پیرِ شوریده‌ای که نهیب می‌زند دنیای جای قشنگی‌ست و جنین را به تولّد تشویق می‌کند، لباسی پوشیده که شبیه لباسش در «هزاردستان» است و «رابعه اسکویی» کُلاه و عینکِ خلبان‌های جنگِ اوّل را دارد. خلاصه، دنیای عجیبی در این فیلم هست؛ یکی مرغ و خروس می‌دزدد و بعداً پُشتِ دستش را واقع داغ می‌زند که دیگر از این‌کارها نکند و مردی که با تی‌تی‌جان عروسی می‌کند، حقیقتاً هیچ کاری نمی‌کند؛ چه قبل از عروسی و چه بعد از آن! آدم‌ها خوب و خوشند و «پهلوان» وقتی زنش در بسترِ مرگ بوده، رفته و بادباک هوا کرده است. آهان، داشت یادم می‌رفت که از هر چند دقیقه‌ای دوربین حرکت می‌کرد به‌سوی شکمِ واقعاً بادکرده‌ی تی‌تی‌جان و چشم‌مان به جمالِ جنینی اخمو روشن می‌شد و صدایی که ظاهراً صدای جنین بود، هر از چند دقیقه‌ای گوش‌مان را می‌نواخت؛ صدایی در فاصله‌ی ماغ‌کشیدنِ گاو و خرناس‌کشیدنِ آدم در خواب. دلِ آدم را ریش‌ریش می‌کرد این صدا و «لیالستانی» با گشاده‌دستی، این صدا را بارها در فیلمش تکرار کرده بود تا یادمان نرود که جنین هم می‌تواند تردید کند و شک داشته باشد! چه می‌شود کرد؟ چاره‌ای جُز قبول‌کردن داریم؟ «لیالستانی»‌ست دیگر و از فیلمِ اوّلش تا حالا، سرِ حرفش ایستاده و فقط فیلم‌هایی را ساخته که دوست دارد و هیچ اعتنایی به حرفِ دیگران نکرده است! زنده باد! مرد است و حرفش...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧