شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حرفه‌ی من این است که بنویسم...

 

 

ناتالیا گینزبورگ: حرفه‌ی من این است که بنویسم و من این کار را خوب بلدم و از خیلی وقت پیش. قاطعانه بگویم که: چیزی درباره‌ی این‌که چه می‌توانم بنویسم نمی‌دانم. می‌دانم که نوشتن حرفه‌ی من است. وقتی که دست به نوشتن می‌زنم، بی‌اندازه احساس می‌کنم سرِحالم و در راستای مطلبی حرکت می‌کنم که به نظرم می‌رسد از تهِ دل خوب می‌شناسمش. ابزاری را به کار می‌گیرم که با ما اُخت‌اند و آشنا و احساس می‌کنم که درست توی چنگم است. اگر که دست به هر کارِ دیگری بزنم، اگر زبانی خارجی بیاموزم، اگر یادگیریِ تاریخ یا جغرافیا یا تندنویسی را بیازمایم، یا اگر سخنرانیِ در جمع یا بافتنی بافتن یا سفر کردن را بیازمایم، اذیت می‌شوم و دائم از خودم می‌پرسم دیگران چه شکلی این کارها را می‌کنند.

 
 
 حرفه‌ی من، در کتابِ خانه‌ی لبِ دریا 
 
    ترجمه‌ی م. طاهر نوکنده، انتشاراتِ آوانوشت، ۱۳۹۱    
                                  
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱

سرزدن به کتاب‌خانه: فضیلت‌های ناچیز

 

 

   چنین نیست که کسی بتواند امیدوار باشد با نوشتن غمش را تسکین دهد. کسی نمی‌تواند خود را فریب دهد که موردِ نوازش و لطفِ حرفه‌اش قرار دارد. در زندگیِ من روزهای یک‌شنبه‌ی پایان‌ناپذیر و خالی و خلوتی بوده است که به‌شدّت آرزو می‌کردم برای تسکینِ تنهایی و غمم، برای موردِ نوازش و لطف قرار گرفتن توسّطِ جملات و کلمات، چیزی بنویسم. امّا قادر به نوشتنِ یک خط هم نبودم. بنابراین حرفه‌ی من مرا پس زد. نخواست چیزی از من بداند. چون‌که این حرفه هرگز مایه‌ی تسلّا و آرامشِ خاطر نیست. رفیق نیست. این حرفه ارباب است. اربابِ شلّاق‌زدن‌مان تا حدّ مرگ. اربابی که فریاد می‌زند و محکوم می‌کند. ما باید آبِ دهان و اشک‌مان را فرو دهیم و دندان‌های‌مان را به‌هم بفشاریم و خونِ زخم‌های‌مان را پاک کنیم و خدمت‌گزارش باشیم. خدمت‌گزارش باشیم وقتی‌که او می‌طلبد. آن‌وقت کمک‌مان می‌کند تا بر جنون و هذیان و نومیدی و تب غلبه کنیم. امّا او می‌خواهد فرمانده باشد و وقتی به او احتیاج داریم از گوش‌سپردن به حرف‌های‌مان همیشه سر باز می‌زند.

ناتالیا گینزبورگ، حرفه‌ی من، در کتابِ فضیلت‌های ناچیز، ترجمه‌ی محسن ابراهیم، فکرِ روز، هزاروسیصد و هفتادوشش

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ساعت‌ها، فیلمی از استیون دالدری براساسِ رمانِ مایکل کانینگهام

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠

سرزدن به کتاب‌خانه: هرگز از من مپرس


 

   اینک داریم همانی می‌شویم که هرگز آرزو نکرده‌ایم؛ یعنی پیر. هرگز نه آرزوی پیری کرده‌ایم و نه انتظارش را کشیده‌ایم و زمانی که کوشیدیم تصوّرش کنیم، همواره به‌شکلی سطحی، کلّی و سرسری بوده. پیری هرگز نه کنج‌کاویِ ژرفی را در ما برانگیخته و نه عمیقاً علاقه‌مندمان کرده...

   پیری در وجودمان به‌معنای پایانِ شگفتی خواهد بود. نه‌تنها توانِ شگفت‌زده‌شدن، بلکه قدرتِ شگفت‌زده‌کردن را نیز از دست خواهیم داد. پس از آن‌که عمری را به تعجّب‌کردن از همه‌چیز گذراندیم، دیگر هیچ‌چیز متعجّب‌مان نخواهد کرد؛ هم به این دلیل که کارها و حرف‌های عجیب‌مان را قبلاً دیده‌اند و هم به این خاطر که دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد...

   ناتوانی در شگفت‌زده‌شدن و علم به شگفتی‌نیافریدن، ما را اندک‌اندک در عالمِ ملال فرو خواهد برد. آدمِ پیرْ ملول می‌شود و ملال‌آور است. ملالْ ملال می‌آورد. ملال پخش می‌شود، عینِ ماهیِ مرکّب که جوهر پخش می‌کند و به‌این‌ترتیب همه با هم، و با ماهیِ مرکّب و با جوهر یکی می‌شویم. دریای اطراف‌مان سیاه خواهد شد و سیاهی، خودمان خواهیم بود. بله، همین خودمان که عمری را به انزجار از رنگِ سیاهِ ملال و پناه‌گرفتن از آن گذرانده‌ایم. یکی از چیزهایی که هنوز شگفت‌زده‌مان می‌کند، همین بی‌تفاوتیِ ذاتی‌مان نسبت به قرارگرفتن در چنین وضعیتِ جدیدی‌ست. این بی‌تفاوتی ناشی از آن است که اندک‌اندک در سکونِ سنگ فرو می‌رویم.

ناتالیا گینزبورگ، هرگز از من مپرس، ترجمه‌ی آنتونیا شرکا، منظومه‌ی خرد، پاییزِ ١٣٨٩

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ساراباند، ساخته‌ی اینگمار برگمان

   بعدِتحریر: سه‌شنبه بعدازظهرِ یک‌روزِ گرمِ مُرداد. صفحه‌بندیِ مجلّه ادامه داشت و صفحه‌های مجلّه هم که ربطی به ناتالیا گینزبورگ نداشت، امّا تکّه‌های پراکنده‌ی مقاله‌ی پیری مدام گوشه‌ی ذهن‌ام بود و جمله‌ی اندک‌اندک در سکونِ سنگ فرو می‌رویم آن‌قدر پافشاری کرد و خودش را به رخ کشید که تا رسیدم خانه، رفتم سراغِ کتابِ  ناتالیا گینزبورگ و دوباره این مقاله را خواندم. اینک داریم همانی می‌شویم که هرگز آرزو نکرده‌ایم؛ یعنی پیر. چه شروعِ آشنایی‌ست و چه‌قدر به این روزهای من شبیه است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠

سرزدن به کتاب‌خانه: هرگز از من مپرس

 The second-hand bookshop by Gerrit S

  

   دیگر هیچ میلی به خلق‌کردن ندارد. نمی‌داند به‌دلیلِ خستگی‌ست یا این‌که تخیّلش ـ که همیشه ضعیف، شکننده و بیمار بوده ـ حالا مُرده است، یا شاید هم فهمیده که او برای خلق‌کردن ساخته نشده، بلکه برای نقل‌کردنِ آن‌چه از دیگران یا خود فهمیده یا چیزهایی که واقعاً بر سرش آمده بود، ساخته شده است.

   ...

   فکر می‌کند از همان اوّل که در جوانی شروع به نوشتن کرد، در اشتباه بوده است. می‌بایست خیال را دوست می‌داشت؛ چنان‌که حالا حقیقت را دوست دارد. حال آن‌که عشقی که نثارِ خیال کرده، اندک و به‌سردی بوده است. او در پاسخ به آن‌ها چیزی جز تصاویری خیس و یخ ارزانی نکرده است.

   اینک از حقیقت چیزی می‌خواهد که خیال هرگز به او ارزانی نکرده است. درحالی‌که این‌را می‌خواهد، متوجّه است که امری محال را می‌خواهد. در لحظه‌ای که می‌خواهد حقیقت را بگوید، غرقِ تماشای خشونت و عمقِ آن می‌شود. فکر می‌کند که هرگز کاری نکرده جز این‌که اشتباه روی اشتباه انبار کند. چه ابله بوده است، تازه مشتی سئوالِ ابلهانه از خود پرسیده است. از خود پرسیده که آیا نوشتن برای او تکلیف بوده یا لذّت؟ ابله‍! نه این بوده نه آن. در بهترین لحظه‌ها برای او حکمِ سکونت بر روی این کره‌ی خاکی را داشته است.

 

ناتالیا گینزبورگ، هرگز از من مپرس، ترجمه‌ی آنتونیا شرکا، منظومه‌ی خرد، پاییزِ ١٣٨٩

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠