شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در عمرم چنین چشم‌هایی ندیده بودم...

   

    ۴ اکتبرِ گذشته، اواخرِ یکی از آن بعدازظهرهای بی‌کاریِ محض و خیلی ملال‌آور، که چون می‌دانم آن‌ها را چه‌طور سپری کنم، در خیابانِ لافایت بودم. بعد از آن‌که دقایقی جلو ویترینِ کتاب‌فروشیِ اومانیته ایستادم و آخرین اثرِ تروتسکی را خریدم، همین‌جوری راهم را به طرفِ اُپرا ادامه دادم. دفترها و کارگاه‌ها داشتند از آدم‌ها خالی می‌شدند، درها از بالا بگیر تا پایین در داخلِ عمارت‌ها بسته می‌شد، مردم با هم در پیاده‌روها دست می‌دادند، و خیابان البته داشت شلوغ می‌شد. من بی‌آن‌که قصدِ این کار را داشته باشم چهره‌ها و لباس‌ها را نگاه می‌کردم. نه بابا! این‌ها کسانی نیستند که به این زودی‌ها انقلاب کنند. این چهارراه را، که اسمش را فراموش کرده‌ام، یا نمی‌دانم، تازه رد کرده بودم، آن‌جا، جلو کلیسا، یک‌دفعه می‌بینم که یک زنِ جوان، با لباسی بسیار فقیرانه، و هنوز شاید در ده قدمیِ من، دارد از طرفِ مقابل می‌آید، و او هم مرا می‌بیند یا دیده است. او، برعکسِ همه‌ی عابرهای دیگر، سرش را بالا نگه داشته است. این‌قدر لطیف که انگار در هوا دارد راه می‌رود نه در زمین. شاید یک لبخندِ نامحسوس هم در چهره‌اش سرگردان است. جورِ عجیبی آرایش کرده است، مثل کسی‌ است که از چشم‌ها شروع می‌کند به آرایش‌کردن، امّا چون وقت ندارد کامل آرایش کند فقط کنارِ چشم‌ها را خط می‌کشد، که خطّش هم برای یک زنِ بلوند خیلی سیاه است. کنارِ چشم‌ها را، پلک‌ها را مطلقاً (این‌جور درخشش فقط و فقط وقتی ایجاد می‌شود که مداد را با دقّت از انتهای پلک به طرفِ پایین بکشی. جالب است این‌را هم بگویم که بلانش دروال هم همین‌طور بود. او هم به‌نظر نمی‌رسید که در نقشِ سولانژ هیچ نوع آرایشی در صورتش باشد. حتّا اگر از نزدیک نگاهش می‌کردی. آیا معنای حرفم این است که آن‌چه در خیابان فقط حدّ خفیفش را جایز می‌دانیم، و امّا در تئاتر توصیه‌اش می‌کنیم، فقط موقعی در چشمِ من ارزش دارد که در این‌جا که غیرمجاز است از حدّش بگذرد و در آن‌جا برعکسش عمل شود؟ شاید.) در عمرم چنین چشم‌هایی ندیده بودم.

آندره برتون، نادیا، ترجمه‌ی عبّاس پژمان، انتشاراتِ هرمس، ١٣٩٠ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠