شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پیک‌نیک در میدانِ جنگ

 

 

 

ابسورد (به‌قولِ ایروینگ وادل) جابه‌جاییِ جهانِ بیرونی‌ست با چشم‌اندازی درونی؛ نبودِ جداییِ آشکاری‌ست بینِ خیال و واقعیت؛ نگرشِ آزادانه‌ای‌ست به زمان، چنان‌که به اقتضایی ذهنی ممکن است قبض و بسط پیدا کنند؛ محیطِ سیّالی‌ست که ذهنیت‌ها را در قالبِ استعاره‌های بصری می‌ریزد؛ و دقّتِ پولادینِ زبان و ساختار است، که تنها سپرِ دفاعیِ نویسنده در برابرِ هرج‌ومرجِ تجربه‌ی زنده است و (به‌قولِ آرتور هینچلیف) یکی از اسبابِ رویارویی با دنیایی‌ست که معنا و هدفش را از دست داده.

درعین‌حال، ناهماهنگی‌ست؛ خلاف‌آمدِ عادت است و، انگار، تناسبی با هیچ‌چیز ندارد و (به‌قولِ مارتین اِسلین) از روحِ ابدیِ آدمی و هسته‌ی ثابت و ماهیتِ تغییرناپذیرش می‌گریزد؛ یا اعتنایی به آن نمی‌کند؛ چرا که این روحِ ابدی را باور ندارد. و، باز، همین‌جا می‌شود نوشت که ابسورد نویس‌ها از‌ ابسورد بودنِ وضعیتِ بشری نمی‌گفتند و این ابسورد بودن را، صرفاً، در هستی، یعنی در قالبِ تصویر ارائه می‌کردند.

با این مقدّمه می‌شود پرسید که نارنجی‌پوش را چگونه می‌توان فیلمی ابسورد تلقّی کرد وقتی در آن خبری از جابه‌جاییِ جهانِ بیرونی‌ با چشم‌اندازی درونی نیست؟ وقتی دنیایی که پیشِ روی ما می‌گذارد معنا و هدفش را از دست نداده؟ معنا و هدفِ دنیا اگر از دست رفته بود حامد آبان، در مقامِ یک قهرمان، سودای پاکیزه کردنِ شهر را در سر نمی‌پروراند و زندگیِ دوگانه‌اش (عکّاس/ رفتگر) را با صدای بلند اعلام نمی‌کرد.

رفتارِ حامد آبان خلاف‌آمدِ عادت است؛ هیچ عکّاسی، قاعدتاً، سودای رفتگری در سر ندارد، ولی نکته این است که به روحِ ابدیِ آدمی باور دارد. هدفی دارد (پاکیزه کردنِ شهر) و معنایی برای زندگی ساخته (زندگیِ سالم، شهرِ سالم). ایرادی هم ندارد، امّا چنین موقعیتی را نمی‌شود ابسورد دانست.

ایراد، شاید، کاستنِ معنای ابسورد به جفنگ باشد که، انگار، شکلِ دیگری از معادلِ قدیم‌ترِ پوچ است. رفتارِ حامد آبان خُل‌خُلی‌ست، بیش‌تر نشانه‌ی سرخوشی‌ست و نگاهش به پاکیزگیِ شهر و رفتگرها، بیش‌تر، شبیهِ آدمی‌ست که با این کار تفریح می‌کند. نارنجی‌پوش موقعیتِ ابسوردی ندارد؛ از‌ ابسورد بودنِ وضعیتِ بشری می‌گوید، ولی این ابسورد بودن را در هستی، یعنی در قالبِ تصویر، ارائه نمی‌دهد.

ابسورد کجا و آدمِ سرخوشی مثلِ حامد آبان کجا.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

فیلم‌های هشتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

   نارنجی‌پوش (داریوش مهرجویی)

نارنجی‌پوش

   فیلمِ عجیبِ دیگری ساخته‌ی یکی از بهترین کارگردان‌های ایران که (ظاهراً) دنیای تازه‌ی‌ خود را به چیزهای دیگر ترجیح می‌دهد. این‌جا (البته) خبری از ماوراء نیست و درعوض فنگ شویی جای جهانِ هولوگرافیک را گرفته؛ این‌که تا دنیای بیرون پاکیزه و مرتّب نباشد، دنیای درون پاکیزه و مرتّب نمی‌شود و درست به همین دلیل عکّاسِِ معقولِ فیلم هوسِ تمیزکردنِ خیابان‌ها به سرش می‌زند و می‌شود رفتگر و عکسش می‌شود عکسِ یکِ همه‌ی روزنامه‌های کشور. با زنش که استادِ یکی از مهم‌ترین دانشگاه‌های دنیاست دعوا می‌کند و می‌گوید این‌جا ماندن را ترجیح می‌دهد و حاضر نیست پسرش را به خارج بفرستد و همه را تشویق می‌کند که دست در دستِ هم دهند به مهر و شهرِ خود را پاک کنند تا بعد از پاک‌شدنِ شهر نوبت به پاک‌شدنِ ذهن‌شان برسد.

   امّا مسأله این نیست که تمیزکردنِ شهر ایرادی دارد، که ندارد؛ این است که نگاهِ سرخوشانه‌ی فیلم به رفتگرشدن و جاروکردنِ شهر فرقِ زیادی با سرخوشی‌های دیگرِ حامد ندارد و رفتگری هم درست مثلِ عکّاسی برایش، بیش از همه، یک تفریح است و اساساً باید تفریح کرد تا زندگی لذّت‌بخش شود.   

   دنیای عجیبی دارد کارگردان. غیرِ این چه می‌شود نوشت؟

   بیداری (فرزاد مؤتمن)

بیداری

   فیلمِ بدِ دیگری از فرزاد مؤتمن. یک داستانِ (ظاهراً) ماورائی که تماشاگرش را به خنده می‌اندازد؛ بس‌که ساده‌دلانه است و بس‌که ظاهری غیرحرفه‌ای دارد. به‌نظر می‌رسد سه فیلمِ هفت پرده، شب‌های روشن و صداها استثناهای کارنامه‌ی فرزاد مؤتمن بوده‌اند. فیلم واقعاً سردستی و بی‌رمق و کم‌جان است و چه بد و چه حیف.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠