شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

همه‌چیز از آن کافه‌ی کوچکی شروع شد که پنجره‌‌ی کوچکش به باغ همسایه باز می‌شد و این پنجره‌ای که رو به باغ همسایه بود چسبیده به میزِ صاحب کافه بود و هر کسی که آن‌جا می‌نشست باید صدای عجیب دستگاه قهوه‌جوش را به جان می‌خرید و وانمود می‌کرد که قهوه‌جوش قدیمی کافه هیچ صدایی ندارد و تنها صدایی که در کافه هست صدای خسته‌ی خواننده‌ای‌ست که دارد از دستِ محبوبِ رفته‌اش گریه می‌کند و آن‌قدر خوب گریه می‌کرد که آدم اصلاً صدای قهوه‌جوش را فراموش می‌کرد و هیچ بعید نبود اشکی هم به چشم بیاورد و همین‌طور که فنجان قهوه‌اش را در دست گرفته و نگاهش به پنجره‌ی کوچک باغ همسایه است پیرمردِ آن‌سوی دیوار را ببیند که روی صندلی کهنه‌اش نشسته و مثل همه‌ی روزها حواسش به آسمان است و طوری به آسمان نگاه می‌کند که انگار قرار است چیزی از آسمان بیفتد و از قبل به او خبر داده‌اند که چهارچشمی آسمان را بپاید و همین‌که آن چیز را از بالا می‌اندازند بَرَش دارد و قایمش کند زیر آن کت و شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای‌اش که چهار فصلِ سال همین است و همیشه آن‌قدر تمیز است که آدم با خودش خیال می‌کند پیرمرده شب‌ها قبلِ خواب در خشک‌شوییِ اختصاصی‌اش برق می‌اندازدش یا اصلاً آن روزی که رفته این کت و شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای را خریده فکرِ این‌جای کار را هم کرده و پنج شش تا خریده که به دردسر نیفتد و با این کار آینده‌نگری را به هر کسی که در این کافه نشسته و از پنجره‌ی کوچکش باغِ او را می‌پاید نشان داده و من هم آن روز که داشتم دوّمین فرانسه‌ی بی‌شیرم را می‌‌نوشیدم و سعی می‌کردم اصلاً حواسم به گریه‌های خواننده‌ی مصیبت‌زده‌ نباشد و فقط از پنجره‌ی کوچکِ کافه باغِ همسایه را ببینم و برقِ کتِ سرمه‌ایِ پیرمرده را ببینم چشمم به دختره افتاد که نشسته بود روی همان صندلی و سارافون قرمزی به تن داشت که اصلاً شبیه کت و شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای پیرمرد نبود و بلوز سیاهی زیر این سارافون پوشیده بود که قرمزی سارافون را دوبرابر کرده بود و موهای بلندی هم داشت و همین‌‌طور که نشسته بود روی صندلی سرش را تکان می‌داد و انگار داشت موسیقی گوش می‌کرد و من همان‌طور که آخرین قطره‌های دوّمین فرانسه‌ی بی‌شیرم را می‌نوشیدم خیره‌ی آن قرمزی بودم و می‌خواستم از رنگ چشم‌های دختره سر دربیاورم ولی چشم‌ها را بسته بود و سرش را تکان می‌داد و یک‌بار که سرش را حسابی چرخاند سیم سفید هدفونی را دیدم که یک‌راست رفته توی گوش‌هاش و حاضر بودم آن لحظه خودم را از پنجره‌ی کافه به باغِ همسایه برسانم و ببینم چه موسیقی‌ای‌ست که حالِ دختره این‌قدر خوب است و شاید اگر خودم را رسانده بودم به باغ و هدفون را از گوشش درآورده بودم چشم‌هاش را باز می‌کرد و رنگ‌ چشمش را هم می‌دیدم و بعد که می‌پرسید چرا بی‌اجازه آمده‌ام توی باغ و چرا بی‌اجازه هدفون را از توی گوشش درآورده‌ام صدایش را هم می‌شنیدم و می‌دیدم که صاحب همچه صورتی صدا و سیمای هماهنگی دارد یا نه و هر جور که حساب کردم دیدم این پنجره کوچک‌تر از آن است که هیکل گنده‌ام را از آن رد کنم و تازه اگر خودم را به باغِ همسایه برسانم ممکن است دختره بترسد و جیغ بلندی بکشد و همسایه‌ها برسند و چوب و چماق‌شان را توی سرم بکوبند و تا من بگویم که قرمزیِ سارافونِ دختره من را کشانده این‌جا و خواسته‌ام صدا و سیمایش را بسنجم و نظر کارشناسی‌ام را بگویم سروکلّه‌ی خودم قرمزتر از سارافون دختره شود و همین‌طور که داشتم دودوتا چهارتا می‌کردم که پیرمرده امروز کجاست و دختره از کجا پیدا شده صدای قهوه‌جوش لحظه‌ای بند آمد و خواننده‌ی مصیبت‌زده سختی زندگی‌اش را با من درمیان گذاشت و دیدم چاره‌ای نیست جز این‌که فرانسه‌ی بی‌شیرِ دیگری سفارش بدهم و تا بگویم که سوّمی را حاضر کنند دلم بُرشی کیکِ ساده خواست که با چاقو ببرُم و توی قهوه‌ام بزنم و کیکِ مبتلا به قهوه‌ی داغ را توی دهان بگذارم و یادم برود که توی باغ همسایه‌ی دخترِ قرمزپوش جذابی نشسته که رنگ چشم‌هاش را ندیده‌ام و همان‌طور که روی صندلی‌ام جابه‌جا می‌شدم فکر کردم که این هم مثل خیلی چیزها که ندیده‌ام و خیلی چیزها که اتّفاقی دیده‌ام و بعداً اصلاً نبوده‌اند و انگار آب شده‌اند و رفته‌اند توی زمین و اصلاً به این فکر نمی‌کردم که فردای آن روز که می‌روم کافه همان دختره را ببینم که نشسته پشت میزِ همیشگیِ من و دارد از پنجره‌ی کوچکِ کافه باغِ همسایه را می‌بیند و همان‌طور که ایستاده بودم پیرمرده را دیدم که نشسته بود روی صندلی و همان کت و شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای تنش بود و هدفونی سفید توی گوشش بود و داشت موسیقی گوش می‌داد و دختره انگار یک‌دفعه فهمید که من ایستاده‌ام آن‌جا و سرش را چرخاند و چشمم به چشم‌هایش افتاد و چه‌طور بگویم از چشم‌هاش و چه‌طور بگویم که آن لحظه چه اتّفاقی افتاد وقتی خودم از اتّفاقی که افتاد مطمئن نیستم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به چند سال پیش

 

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. خیابان اصلی همیشه راه درست نیست. می‌پیچد توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها. جاهای تازه‌ را کشف می‌کند. خانه‌هایی را که هیچ‌وقت ندیده. پنجره‌هایی را که باز است. پنجره‌هایی که ظهر بوی غذا از آن‌ها بیرون می‌زند. در کوچه‌پس‌کوچه‌ها به کتاب‌فروشی کهنه‌ای می‌رسد که نیم‌بسته است. بعد می‌رود سراغ کتاب‌فروشی و سرک می‌کشد آن‌تو. می‌بیند پیرمردی نشسته که ریش و موی بلندی دارد. سفید. یک‌دست. می‌بیند حواس پیرمردی به کتابی‌ست که می‌خواند. صفحه‌های کتاب زرد شده. ولی از دور می‌شناسدش. می‌داند این چه کتابی‌ست. فکر می‌کند چرا کسی خبر نداده بود این کتاب‌فروشی هم هست؟ چرا کسی گذرش به این کتاب‌فروشی نیفتاده بود؟ بعد جواب خودش را می‌دهد. می‌گوید چه بهتر. با صدای بلند سلام می‌کند. پیرمرد سرش را بلند می‌کند. جواب می‌دهد. می‌گوید علیک سلام. و دوباره رمانی را می‌خواند که ناتالیا گینزبورگ گفته بود برای سلام دادن به آن باید از جا بلند شد. قفسه‌های کتاب را نگاه می‌کند. همه پُر از کتابند. جیبی‌ها و امیرکبیرها و نیل‌ها و روزن‌ها. می‌گوید ببخشید این‌ها فروشی‌اند؟ پیرمرد دوباره سرش را بلند می‌کند. می‌گوید فقط خود مغازه فروشی نیست. جلوتر می‌رود و قفسه‌ها را دقیق‌تر نگاه می‌کند. اشتباه نیامده‌ام؟ خواب نیستم؟ به خواب شبیه‌تر است تا بیداری. همه‌ی آن جیبی‌هایی که می‌خواسته این‌جاست. همه‌ی نیل‌های پوست‌ماری. همه‌ی امیرکبیرهای سفید و آبی. با صدای بلند می‌گوید قیمت این انفجار در کلیسای جامع چند است؟ پیرمرد می‌گوید هر چه‌قدر خواستی. ۲۰۰۰ تومن. باورش نمی‌شود درست شنیده باشد. حساب می‌کند در کارت بانک ملتش باید ۶۰۰۰۰۰ تومن باشد. حقوق دو ماه. فکر می‌کند باید همه را بخرد. همه را که نه. بیش‌ترشان را. بعد به همه بگوید این‌ها را از کتاب‌فروشی‌ کهنه‌ای خریده که چند کوچه پایین‌تر از پارک ساعی‌ست. حتا فکر گفتن این چیزها هم شادش می‌کند.

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. تازه می‌فهمد هر راهی را فقط یک‌بار می‌شود رفت. هر کوچه‌ای را. هر کوچه‌ای فقط یک‌بار به چشمش می‌آید. بار دوّم نیست. انگار وجود ندارد. مثل دو هفته بعد از آن که پول‌دار شده و می‌رود بقیه‌ی کتاب‌های پیرمرد را هم بخرد ولی کوچه را پیدا نمی‌کند. کوچه نیست. گشتن فایده‌ای ندارد. فکر می‌کند نکند خواب دیده؟ ولی بیدار بوده. کتاب‌ها هم که خانه هستند. آن‌قدر می‌گردد که خسته می‌شود. بعد به اوّلین آب‌میوه‌فروشی که می‌رسد آب‌پرتقالی سفارش می‌دهد و لبه‌ی جوب آب می‌نشیند و لیوانش را سر می‌کشد. فکر می‌کند آدم چه تنهاست این ساعتِ روز. بعد با خودش می‌گوید چه بهتر. این‌جوری از مزه‌ی آب‌پرتقالش بیش‌تر لذت می‌برد. این‌جوری همه‌ی هوش و حواسش به آب‌پرتقال است. بعد لبخندی روی لب‌هایش می‌نشیند. فکر می‌کند خل شده؟ و با صدای بلند جواب خودش را می‌دهد: نه؛ هیچ‌وقت عاقل‌تر از حالا نبوده‌ام.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها....

 

 

 

   ... حالا تو فکر کن که نشسته بودیم کنارِ همان پنجره‌ای که باز می‌شد به باغِ همسایه و یک سبزیِ همیشه‌خوش‌رنگ هم آن پایین بود و شبیه همان باغِ مُصفّای پُردرختی‌ بود که دروازه‌یِ بهشت بود برای ما و ردیفِ درخت‌های سیب و گیلاس داشت و یک بویِ دل‌پذیرِ سیبی توی هوا بود که روح را صفا می‌داد و یک شکوفه‌های خوش‌منظره‌ای داشت این درخت‌های گیلاس که سفیدِ سفید بودند و به‌قولِ آن آقای بزرگوار شکوفه‌ها در اوجِ انفجار بودند و یک حالِ خوبی داشت رفت‌وآمدِ بینِ این درخت‌ها و تماشای این شکوفه‌ها و بوی دل‌پذیرِ سیبی که توی هوا بود و کنارِ یکی از همین درخت‌ها بود  انگار که ایستاده بودیم و شعر می‌خواندیم و کیف می‌کردیم از این‌که شاعری گفته‌ چه‌ تنهاست آن‌که همیشه همه‌‌اش فقط راه رفته است و همین‌جور برای خودمان می‌خواندیم یک درخت و بعد حتّا یک درخت هم نیست فقط فاصله است و رسیدیم به آخرش که نوشته بود و چیزهای دیگر و مکث کردی و گفتی دوست‌شان داشتم و مکث کردی و گفتی دورند و یک برقِ غریبی بود در چشم‌هات...

   ... حالا تو فکر کن که پنجره‌ای نبود و باغِ همسایه‌ای هم نبود و سبزیِ همیشه‌خوش‌رنگی هم نبود و نشسته بودیم در کافه‌ای که همیشه‌ خلوت بود و هیچ‌وقت شلوغ نبود و دو میزِ آن‌طرف‌تر پیرمردِ همیشه‌خسته‌ای بود که قهوه‌‌اش را همیشه توی همین کافه می‌خورد و شیر و شکر هم دوست نداشت و فرانسه‌ی تلخِ تلخ می‌خورد و جدولِ روزنامه‌ی روزهای قبل را پشتِ همین میز حل می‌کرد و کراواتِ آبیِ فیروزه‌ای می‌بست و پیراهنش همیشه سفید بود و لک نداشت و اتو داشت و کُتش همیشه سرمه‌ای بود و دوازده نشده از کافه می‌رفت بیرون و دو نشده برمی‌گشت و دوباره روی همان صندلی می‌نشست و روزنامه را می‌گذاشت روی میز و خودکاری از توی جیبِ کُتش درمی‌آورد و تا گره کراواتش را شل کند قهوه‌ی فرانسه‌ای روی میزش بود که داغی‌اش تا میزِ ما می‌رسید و ما همین‌جور محوِ سکوتِ پیرمرد بودیم که چندسال دارد و چه حوصله‌ای دارد که تکّه‌ای روزنامه کند و رویش چیزی نوشت و از جا بلند شد و تکّه‌ی روزنامه‌ را روی میزِ ما گذاشت و برگشت روی صندلی‌اش نشست و قهوه‌اش را خورد و حیرت کردیم که نوشته بود من هزارسال دارم من جدّ خاطره‌ام از من بپرس و چشم‌های تو سئوال بود وقتی روی کاغذ بود...

   ... حالا تو فکر کن که کافه‌‌ی همیشه‌خلوتی نبود و دو میز آن‌طرف‌تر هم پیرمردِ همیشه‌خسته‌ای نبود و قهوه‌ی فرانسه‌ی داغی هم نبود و ما بودیم و کتاب‌خانه‌ای که کتاب‌های معرکه‌ای داشت و همیشه‌خلوت بود و میزهای کوچکِ قهوه‌ای داشت و صندلی‌های لهستانیِ کهنه‌ و گوشه‌ی کتاب‌خانه هم سماوری بود که آرام بود و چای هم به‌راه بود و ما هم بینِ کتاب‌ها می‌گشتیم و کیف می‌کردیم از نام‌های آشنا و کتاب‌هایی که باید بخوانیم و اسم‌ها را حفظ می‌‌کردیم و  چای می‌‌نوشیدیم و کتاب‌ها را برمی‌داشتیم و می‌گذاشتیم‌ روی میزِ کوچکِ قهوه‌ای و لم می‌‌دادیم روی صندلی‌ِ لهستانی و یک‌جورِ آسوده و خوبی کتاب می‌خواندیم و هرجای کتاب را که دوست می‌داشتیم برای همدیگر می‌خواندیم که نوبتِ تو رسید و همین‌جور که چای می‌نوشیدی خواندی عشقِ من فکر می‌کنم حالا وقتِ رفتن است و کتابِ خودم را بستم و گوش کردم که می‌گفتی زمان جلوی ماست می‌ایستد تا سوارمان کند و لیوانِ چای را برداشتم و صدای تو بود که می‌گفت انگار زمین برای دونفرمان تنگ شده بود و این‌را‌ جوری خواندی که چای پرید توی گلوی من و سرفه‌ام گرفت و تو همین‌جور ادامه می‌دادی که باید می‌رفتیم به نمی‌دانم کجا و دنیا پیشِ چشم‌های من موج می‌برداشت وقتی به آخرش رسیدی و گفتی امّا در آن‌جا تنها خواهیم بود جفت‌مان مشتی غبار و کتابی که دستت بود همین‌جور موج برمی‌داشت و تار می‌شد...

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

    بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

  

   ... فکر کرده باید سقوط کنی تا ‌برسی به چیزی که دوست می‌داری یا خیال می‌کنی دوست می‌داری و ‌بعد فکر کرده پایین‌پریدن انگار سقوط نیست و صعود است و مثلِ این است که آدم از پنجره‌ی ساختمانی بلند بپّرد روی تشکِ فنریِ بزرگی که پهن کرده‌اند روی زمین و فنرهای این تشک آدم را ببرند بالاتر از آن جایی که پریده و بعد که چشم باز می‌کند ببیند سرِ جای اوّل‌ است و فکر ‌کند این چه سقوطی‌ست که برگشته همین‌جا و فکر ‌کند هنوز می‌ترسد از ارتفاع و فکر کند هنوز هر بلندی‌ای سرش را به دَوَران می‌اندازد و پیشِ خودش خیال ‌‌کند آن‌ها که عاشقِ این سقوطِ آزادند سرشان به دَوَران نمی‌افتد انگار و چشم‌های‌شان همین‌جور وقت‌ و بی‌وقت توی کاسه نمی‌چرخد انگار و اگر تن به این سقوط ندهند و به این سقوط راضی نشوند چشم‌ها‌ی‌شان از کاسه بیرون می‌زند انگار و توی همین خیال‌هاست که فکر می‌کند چه‌ بدبخت می‌شود اگر فنرِ این تشک زده باشد بیرون و یک‌راست برود توی چشم‌هاش و چشم‌هاش همین‌جور توی کاسه بچرخند و ببیند فال این لاو سقوط در عشق‌ است انگار و آدمی که فنری توی چشم دارد هیچ‌چی نمی‌بیند و کسی هم که هیچ‌چی نمی‌بیند به دردِ هیچ‌چی نمی‌خورد و انگیزه‌ای هم برای سقوط و صعود ندارد و با همان چشم‌هایی که از کاسه بیرون زده خیره می‌شود به دیگرانی که آماده‌ی سقوطند و راضی‌اند به سقوط و کیف می‌کنند از این سقوط و سقوط که می‌کنند چشم‌‌ها را باز می‌گذارند و دوست دارند همه‌چی را ببینند و همین‌که تهِ درّه را می‌بینند خیال می‌کنند رسیده‌اند به ملکوتی که ملکِ آدم بوده و جدّشان هم که سقوط کرده از بهشت توی همین درّه بوده و چی می‌شود اگر سقوط کنند و ‌برسند به جایی‌که آدم بوده و چی شده که آدم سقوط کرده و عشق اصلاً تهِ همین درّه است یا درّه‌ی دیگری‌ست و این می‌شود مهم‌‌ترین سئوال‌ِ همه‌ی زندگی انگار و دیده باید سقوط کند تا ‌برسد به چیزی که دوست می‌دارد یا خیال می‌کند دوست می‌دارد...‌

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   سرگذشتِ افسانه‌ایِ اَمِلی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 The Hours

  

   ... حالا تو فکر کن که چارشنبه بود این سه‌شنبه‌ای که گذشت و فکر کن به این‌که سه‌شنبه‌ها چارشنبه می‌شوند و اسم عوض می‌کنند و می‌شوند جمعه‌هایی که تمام نمی‌شوند و تکثیر می‌شوند و چشم که باز می‌کنی می‌بینی هفت‌روزِ هفته جمعه است و صبح تا شب غروبِ جمعه است و آسمان گرفته است و خیابان بند است و کسی در خیابان نیست و ایستاده‌ای لبه‌ی پرتگاهی که بالکن است و چشم دوخته‌ای به آدمی که نیست و فکر می‌کنی به آدمی که هست و خیالش پیِ آدمی‌ست که نیست و همین‌جور که ایستاده‌ای فکر می‌کنی که چندشنبه‌ی چندمین‌ماهِ سال بوده که آسمان به زمین رسیده و از این‌جا که ایستاده‌ای چند روزِ این هفته را می‌شود دید که شبیهِ چارشنبه‌ی این هفته است و هر دقیقه‌اش غروبِ جمعه است و فکر می‌کنی دنیا موج برمی‌دارد و موج‌ها چه رقصی می‌کنند و چه غمی در این رقص هست و حواست به صدای پیانویی‌ست که از خانه‌ی کناری می‌آید و فکر می‌کنی چه آشناست این صدا و یک‌جور گیجی و گنگی درش هست و یادِ پسرکی می‌افتی که رفته بود بالای درختِ بالابلندِ باغ و دنیا موج برداشته بود پیشِ چشم‌هاش و چشم‌هاش دنبالِ یکی بود که ملاحتِ معرکه‌ای داشت و یک‌جور وقار و یک برقِ غریبی توی چشم‌هاش بود که آتش می‌زد و خاکستر می‌کرد و یک‌جور غرور هم بود که نگاه نمی‌کرد و این چشم‌های خوش‌رنگش آشنایی نداد و غریبه ماند و فکر می‌کنی به صدای پیانویی که پیچیده در هوا و یک‌جور آرامشِ عجیب دارد و یک‌جور دعوت است به تنهایی و یک‌جور باز کردنِ بابِ آشنایی‌ست با لبه‌ی پرتگاهی که بالکن است و فکر می‌کنی که پریدن از پرتگاه و رسیدن به زمینی که زیرِ پاست چه‌قدر طول می‌کشد و باز دنیا موج برمی‌دارد این‌جا که ایستاده‌ای و فکر می‌کنی که سه‌شنبه‌ها را برای چه ساخته‌اند و چارشنبه‌ها را برای چه ساخته‌اند وقتی همه‌ی روزها جمعه است و روزها غروبِ جمعه است و حالا تو فکر کن که نامِ دیگری دارد این روز و نامِ دیگری دارد این پرتگاه و فکر کن به این‌که جمعه‌ها تمام نمی‌شوند و تکثیر می‌شوند و امروز جمعه است...

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ساعت‌ها، ساخته‌ی استیون دالدری، براساسِ رمانِ مایکل کانینگهام

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

    ... یک خیابانِ همیشه‌شلوغی هست که وعده‌گاهِ ما بوده همیشه و یک کوچه‌ی همیشه‌خلوتی هست توی این خیابانِ همیشه‌شلوغ که یک خلوتِ دل‌پذیری دارد و شبیه هیچ‌جای دیگری نیست و یک سکوتِ (به‌قولِ آقای عزیزمان) دل‌افزایی دارد که آدم خیال می‌کند هزارسال است تنابنده‌ای به خودش ندیده و آدمی‌زادی از این کوچه نگذشته و یک کافه‌ی دنجِ دل‌انگیزی ته این کوچه‌ی همیشه‌خلوت هست که جای هرکسی نیست و هرکسی برای خودش صندلی و میزی دارد و گوشه‌ی هر میزی اسمِ آدمی را نوشته‌اند و یک‌جورِ واضح و روشنی هم نوشته‌اند و هر میزی هم اسمی دارد برای خودش و هر صندلی را اصلاً به‌نیّتِ یک آدمی گذاشته‌اند آن‌جا که هفته‌ای هفت‌روز می‌نشیند روی این صندلی و بیرونِ کافه را جوری نگاه می‌کند که انگار هزارسال است تنابنده‌ای به خودش ندیده و هر آدمی اگر از کنارِ این کافه بگذرد خیال می‌کند این شیشه‌های خاک‌گرفته سال‌هاست دستِ آدمی بهشان نخورده و هیچ خیال نمی‌کند که آن‌ورِ شیشه‌های خاک‌گرفته میز و صندلی‌هایی هست که مالِ هرکسی نیست و هرکسی که توی این کافه برای خودش میز و صندلی دارد کم آدمی نیست و روی این میزهایی که همیشه‌ی خدا برق می‌زند هم فنجان‌های قهوه‌ای‌ هست که همیشه‌ی خدا بوی مست‌کننده‌ای دارد و ساعت‌ها می‌ماند توی بینیِ آدم و مغزِ آدم را جلا می‌دهد و یک پای سیبِ خوش‌رنگِ خوش‌مزه‌ای هم هست که داغی‌ش انگشتِ آدم را می‌سوزاند و روی زبانِ آدم که می‌نشیند عجیب دل‌پذیر است و یک بوی سیبی ازش بالا می‌زند که آدم خیال می‌کند از نسلِ همان سیبِ مرحومِ ابوالبشر است و حوّایی لابد آن‌را چیده و یک‌جوری که خاصّ خودش بوده پُخته و یک دارچینی روش پاشیده که عجیب خوش‌بوست و بی‌خود نیست که این پای سیبِ بی‌بی‌ است و اسم و رسمِ دیگری ندارد و «آن گوشه‌ی دنجِ سمتِ چپِ» این کافه یک میزی هست که دوتا صندلی بیش‌تر ندارد و یک صندلی‌ش همیشه‌ی خدا خالی‌ است و روی آن‌یکی همیشه آدمی می‌نشیند که چای و پای سیب را ترجیح می‌دهد به هرچیزی و چی بشود که رضایت بدهد به قهوه‌‌تُرک و حباب‌های کوچکی را که روی قهوه نشسته‌اند خوب سیاحت ‌کند و قاشقِ کوچکی را که گذاشته‌اند کنارِ فنجان بردارد و بزند توی حباب‌های ریزِ یک‌دست و چند حباب را بگذارد روی زبان و مزه‌مزه ‌کند و تلخی‌اش را به جان بخَرَد و زل بزند به پای سیب‌ها که ظاهرِ فریبای معرکه‌ای دارند و از فرطِ پختگی تَرَک خورده‌اند و همین‌جور که دارد این شیرینی را سیاحت می‌کند قاشقِ پُرحباب را بگذارد روی زبان و خیال کند آن صندلی خالی نیست و یک آدمی روش نشسته که صندلی‌ را سال‌هاست به اسمش زده‌اند و فنجانِ قهوه‌ای هم دست گرفته و بوی قهوه را دارد می‌فرستد توی بینی و یک لبخندی هم گاهی می‌نشیند روی لبش که از این پای سیبِ اجدادی هم شیرین‌تر است و یک‌جور معرکه‌ای‌ست که از ترکیبِ سیب و دارچین هم معرکه‌تر است و بعد که بی‌خیال می‌شود می‌بیند تلخیِ قهوه هنوز روی زبانش مانده و چی شده که امروز قهوه‌تُرک را ترجیح داده به چای و روبه‌روش هم کسی نیست و همه‌چی خیال بوده و این صندلی هم یک‌جورِ عجیبی خالی است و اصلاً هیچ‌چی خالی‌تر از یک صندلیِ خالی نیست و...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

... یک چندشنبه‌ی آخر پاییز بود که داشتم برای خودم چرخ می‌زدم توی آن کتاب‌فروشی بزرگی که همه‌چی‌ش تمیز و برّاق است و انگار روزی هزاربار آدم‌هاش با این پرهای هزاررنگ می‌افتند به جانِ گرد و غباری که جرأت نمی‌کند اصلاً بنشیند روی کتاب‌ها و داشتم از پلّه‌ها می‌رفتم پایین که دیدم یک‌هو یک صورتی که هیچ نقصی ندارد و یک ملاحتِ معرکه‌ای هم خانه‌ کرده است توی آن و یک چشم‌هایی که نه میشیِ کامل است و نه سبز تمام و یک مُژه‌هایی که هر تکانش آدم را نابود می‌کند و یک لبخندی که هوش و حواس می‌بَرَد از آدم ایستاده است روی پلّه‌ی پایینی و یک‌جوری گردنش را کج کرده و نگاه می‌کند که انگار هزارسال آشنایی پُشتِ این لبخند است و این بنده هم باید به‌سرعتِ برق‌وباد حدس بزند یک همچه مخلوقِ بی‌نقصی محض دلِ کدام آدم خوش‌بختی پا گذاشته توی یک کتاب‌فروشی و چرا درست روی همان پلّه‌ای ایستاده که این بنده باید پایش را بگذارد روی آن و برود پایین و همین‌جور که از در می‌رود بیرون یقه‌ی کاپشنش را بدهد بالا و توی این سرما پیپش را چاق کند و تا خودِ خانه را پیاده برود و به همه‌چی فکر کند و یادِ این چشم‌ها و آن لبخند هم بیفتد و فکر کند که صاحبِ همچه چشم‌هایی صاحبِ چه‌جور اسمی‌ست و آن‌قدر فکر کند که ببیند توتونش سوخته و هر پُکی که می‌زند توتونِ سوخته را دارد می‌فرستد توی ریه‌ای که بی‌خودی حسّاس شده و وقت‌وبی‌وقت خس‌خس می‌کند...

امّا صاحبِ همچه چشم‌هایی که نه میشیِ کامل بود و نه سبزِ تمام هنوز روی همان پلّه ایستاده بود  و هنوز همان لبخندی که هوش و حواس می‌بُرد از آدم روی لب‌هاش بود و داشت نگاه می‌کرد به این بنده که هنوز از جاش تکان نخورده به‌قدر دوساعت فکر کرده و خیالات بافته و عین خیالش هم نیست که یک همچه مخلوقِ بی‌نقصی می‌خواهد از پلّه‌ها بالا برود و کتاب‌ها را با این چشم‌ها ببیند و لابُد کتابی هم هست که چشمش را بگیرد و با دیدنش این چشم‌ها برقی بزند و بعد دست دراز کند و آن‌ کتاب را بردارد و بازش کند و صفحه‌ی اوّلش را بخواند و توی آن صفحه‌ی اوّل یک جمله‌ای را ببیند که به چشمش خوب و خواندنی برسد و بعد کتاب را ببندد و بگیردش توی دست و همین‌جور که دارد بقیه‌ی کتاب‌ها را با این چشم‌ها به دیده‌ی عنایت می‌بیند فکر کند آن آدمی که داشت از پلّه‌ها سرخوشانه برای خودش پایین می‌آمد چه‌ آدم بدسلیقه‌ای‌ست که شوخیِ این چشم‌ها و آن لبخند را نگرفته و حواسش نبوده که اگر یک‌قدمِ دیگر بردارد هیکل عظیمش یک همچه مخلوقِ بی‌نقصی را پرت می‌کند پایین و آن‌‌وقت جنابِ دیو باید بپّرد پایین و دلبر زخمی را به طرفه‌العینی بزند زیر بغل و برساندش پیش آن طبیبی که در جنگل رحلِ اقامت افکنده و هر نَفَسش معجزه‌ای‌ست تمام‌وکمال و با این چشم‌های کم‌سوی خودش ببیند که آقای طبیب اوّل دست‌ها را می‌بَرَد بالا و بعد که پایین‌شان آورد به‌هم می‌سایدشان و چیزی زیر لب می‌گوید که هیچ معلوم نیست چیست و هرچی هست دلبر ناگهان از جا بلند می‌شود و به زبانی که معلوم نیست چه زبانی‌ست حرف‌هایی می‌زند که معلوم نیست چیست و بین همه‌ی حرف‌هاش فقط یک کلمه هست که شبیه اسم جنابِ دیو است...

امّا تقصیر صاحبِ آن چشم‌ها بود که این بنده محوِ آن لبخند ایستاده بود روی آن پلّه و تکان نخورده بود اصلاً و هیچ نگفته بود و نفس را حبس کرده بود توی سینه و پلک نزده بود و همین‌جور محو مانده بود تا همچه مخلوق بی‌نقصی را یک‌بار برای همیشه توی حافظه‌اش ثبت کند و یک‌بار برای همیشه فکر کند که آدم خوش‌بختی‌ست که دارد این چشم‌ها را از نزدیک می‌بیند و بی‌خودی هوس چرخ‌زدن توی همچه کتاب‌فروشی همیشه‌تمیزی به دلش نیفتاده و حالا اگر نفس بکشد و پلک بزند ممکن است همچه مخلوقی ناگهان دود شود و برود همان‌جایی که معلوم نیست کجاست و معلوم نیست آد‌م‌هاش آدمند یا چیزی دیگر...

یک چندشنبه‌ی آخر پاییز بود که چشم این بنده روشن شد به جمالِ بی‌مثالِ شمایی که حالا از پلّه‌ها‌ی دیگری توی کتاب‌فروشی دیگری توی شهر دیگری توی کشور دیگری‌ ایستاده‌اید و یک کتابی را دست گرفته‌اید که وقتی بازش می‌کنید و به صفحه‌ی اوّلش می‌رسید یک جمله‌ای را می‌بینید که یادِ آن چندشنبه‌ی آخر پاییز می‌افتید و یادِ آن جنابِ دیوی که محو جمالِ شما پاک فراموش کرده بود کجاست و کتاب‌فروشی را اشتباه گرفته بود با باغ عدنِ اجدادی و هی برای خودش داستان می‌بافت توی آن لحظه و هی خیالات می‌کرد توی آن لحظه و هی این خیالات را ادامه می‌داد و هی شما گردن‌تان را کج‌تر می‌کردید و هی لبخندتان را قشنگ‌تر می‌کردید و هی چشم‌های‌تان بیش‌تر برق می‌زد و هی آن آدمی که ایستاده روبه‌روی‌تان بیش‌تر احساس خوش‌بختی می‌کرد و همین‌جور هی هی هی...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها...

 

... یک‌روزِ دل‌انگیزِ بهاری بود شاید که همین‌طور بی‌هوا توی پیاده‌رو راه می‌رفتیم و همه‌ی روزهای رفته را مرور می‌کردیم و دل خوش کرده بودیم به روزهای نیامده و به سال‌های بعد و به ماه‌هایی که قرار بود بهترین ماه‌های زندگیِ ما باشد و داشتیم راهِ خودمان را می‌رفتیم و حرفِ خودمان را می‌زدیم که دیدیم بی‌هوا رسیده‌ایم به آن وعده‌گاهِ دوست‌داشتنی و آن گوشه‌ی دنجِ همیشگی و آن کافه‌درختیِ محبوب‌مان حالا خلوتِ خلوت است و این ساعتِ صبح کسی روی تنه‌ی درخت‌هایی که آن بیرون گذاشته‌اند ننشسته و سایه‌بان‌هاش بالای سر کسی نیست و پرنده پر نمی‌زند توی آن گوشه‌ی دنج و یک نگاهی انداختیم به همدیگر و هیچ‌چی نگفتیم و داخل شدیم و بااین‌که همه‌ی صندلی‌ها خالی بود رفتیم سراغِ همان صندلی‌های همیشگی که صندلی نبود و تنه‌ی درخت بود اصلاً و دوتایی گشتیم دنبالِ آن نوشته‌های قبلی و آن جمله‌هایی که آقای کافه‌چی داده بود با چاقوی تیز و باریکش روی میز بکَنیم و دیدیم آن «حالا ما این‌جا...»یی که خطِ خوشِ تو بود سر جایش مانده و به حیاتِ خودش ادامه می‌دهد و سالم و سرِحال است مثلِ روزِ اوّل و تا چای و نان‌وپنیرمان برسد به عمارتِ روبه‌روی‌مان نگاه کردیم و آدم‌هایی که ایستاده بودند کنارش و هی عکس می‌گرفتند و هی خوش بودند و هی می‌خندیدند و بعد که نان‌وپنیرمان را با چای می‌خوردیم و حرف می‌زدیم کم‌کم باران گرفت و اوّلش آن‌قدر نم‌نم و آرام و دوست‌داشتنی بود که هوس کردیم همان‌جا بمانیم و اعتنایی نکنیم و آخرین قطره‌های چای را با لذّتِ بیش‌تری بنوشیم و آن لقمه‌های نان‌وپنیر را با ولعِ بیش‌تری بخوریم و آن «حالا ما این‌جا...»یی را که خطِ خوشِ تو بود و خلاصه‌ی زندگی بود برای من ببینیم و داشتیم به خوشی‌های کوچک‌مان فکر می‌کردیم که باران جان گرفت و سرعت گرفت و آقای کافه‌چی اشاره کرد که تشریف بیاورید داخل و بیرون بد است و ما فقط به فکرِ آن «حالا ما این‌جا...»یی بودیم که نمی‌شد با خودمان ببریمش زیرِ سقف و باران همین‌طور عمود می‌بارید رویش و یک‌روزِ دل‌انگیزِ بهاری بود...

یک ظهرِ داغِ تابستان بود شاید که گرمی‌اش هلاک‌مان کرده بود و گُشنه و تشنه سر درآوردیم از آن وعده‌گاهِ دیگری که خوراک‌خانه‌ی محبوبِ ما بود و یک غذاهایی می‌پُخت که بوی‌شان هفت محلّه‌ آن‌ورتر را هم گُشنه می‌کرد و از پُشتِ شیشه دیدیم که داخلِ خوراک‌خانه جا هست امّا یک آقا و خانمِ محترمی که هم‌سنِ بزرگ‌ترهای ما هستند نشسته‌اند پُشتِ میزِ محبوبِ ما و بی‌اعتنا به این‌که آن صندلی‌ها مالِ ماست و آن میز بخشی از خاطراتِ ماست دارند خوراک‌شان را می‌خورند و قاشق را می‌زنند توی کاسه‌ی ماست و همان‌جوری سالاد برمی‌دارند و ما فقط داشتیم نگاه می‌کردیم و یک بغضی توی نگاهِ تو بود که دیدم مالِ گُشنگی نبود و کاری نمی‌شد کرد که دیدیم آن آقای پُشتِ‌دخل‌نشین تازه ما را به‌جا آورده است و تازه فهمیده است که ما مشتری‌های همان میزیم و حالا دارد بفرما می‌زند که میز دیگری را برای‌مان تدارک ببینند و همین‌جوری حرف می‌زند و احوال می‌پرسد و ما دقیقه‌ای بعد شاید نشسته بودیم پُشتِ میز کناری و سرمان برگشته بود طرفِ آن میزِ همیشگی و آن صندلی‌هایی که خیال می‌کردیم جای‌گاهِ ماست تا قیامِ قیامت و وعده‌گاهِ ماست و بعد که داشتیم خوراک‌ِ محبوب‌مان را می‌خوردیم و نوشاکِ محبوب‌مان را سر می‌کشیدیم هنوز آرام بودیم و سکوت کرده بودیم و هیچ نمی‌گفتیم و چشم دوخته بودیم به آقا و خانمِ محترمی که نشسته‌ بودند پُشتِ میزِ محبوبِ ما و بی‌اعتنا به این‌که آن صندلی‌ها مالِ ماست و آن میز بخشی از خاطراتِ ماست خوراک‌شان را می‌خوردند و حرفی نمی‌زدند و چیزی نمی‌گفتند و چشم‌شان را نمی‌دوختند به چشمِ همدیگر و دیدم حالا نمِ اشکی توی چشم‌هایت هست که لابد نتیجه‌ی همان بغض بود و بعد لم دادیم به صندلی‌ها و دیدیم که آن آقا و خانمِ محترم از جا بلند شدند و هیچ‌چی نگفتند و دستِ همدیگر را نگرفتند و راه‌شان را گرفتند و رفتند و اعتنایی نکردند به این نمِ اشکی که گوشه‌ی چشمِ تو مانده بود و به این حسرتی که به دلت مانده بود و به آن میزی که حالا سرشار از غذاهای مانده‌ی از ریخت افتاده بود و یک ظهرِ داغِ تابستان بود...

... یک غروبِ سردِ پاییز بود شاید که نشسته بودم توی این کافه‌ی تنهایی‌ها که گاهی خلوتی‌اش سخت‌ دل‌انگیز و دوست‌داشتنی‌ست و توی این سکوتی که غنیمت بود برای من فنجانِ قهوه‌ای را که روبه‌رویم بود هی می‌گرداندم و بی‌خودی پیِ چیزی می‌گشتم که نمی‌دانستم چی باید باشد و چی از توی فنجانِ قهوه اصلاً درمی‌آید که دیدم گوشه‌ی آن میز نوشته‌اند «حالا ما این‌جا...» و آن سه‌نقطه‌ی همیشگیِ آقای دوست‌داشتنیِ ما را هم گذاشته‌اند سرِ جای خودش و این خطی که گوشه‌ی میز بود یک خطِ آشنایی بود و داشت یک خاطره‌های غریبی را با خودش می‌آورد که حالا فقط خاطره بودند و هیچ‌چی نبودند و آدم دلش می‌خواست همه را فراموش کند و زل بزند به این پنجره‌ای که کنار میز است و آدم‌ها را ببیند که آن بیرون سرگرمِ زندگی‌اند و هیچ اعتنایی نمی‌کنند به این‌که این خطِ هر آدمی نیست که روی این میز مانده و خطِ آدمی‌ست که حالا این‌جا نیست و پُشتِ این میز نمی‌نشیند و فرانسه‌باشیرش را این‌جا نمی‌خورد و به این پای‌سیب‌های بی‌بی‌ لب نمی‌زند و دودِ این توتونِ بک‌وودز را به ریه نمی‌فرستد و هیچ اعتنایی نمی‌کنند که در غیابِ همچه آدمی زندگی معنایی ندارد اصلاً و همین است که این قهوه‌ها این‌قدر بی‌مزّه‌اند و این پای‌سیب‌ها طعمِ سابق را ندارند و همین است که این کافه این‌قدر خلوت است و همین است که این بنده این‌قدر ناآرام است و دلش باران می‌خواهد و قول می‌دهد که بی‌چتر و کُلاه زیر آن باران قدم بزند و پیش خودش فکر کند که چی شد واقعاً این زندگی نشد آن چیزی که می‌خواست و چی شد که آن فرشته‌ی شهر یک‌دفعه بال زد و رفت و رحلِ اقامت انداخت در شهری دیگر و جایی دیگر و یک غروبِ سردِ پاییز بود...


 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

 

... از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور وقار و یک برقِ غریبی توی این چشم بود که آتش می‌زد و خاکستر می‌کرد و یک‌جور غرور هم بود که نگاه نمی‌کرد و این چشم هیچ‌وقت نمی‌چرخید آن‌طرفی را که ما بودیم و هیچ‌وقت آن آبی‌ِ خوش‌رنگش آشنایی نداد به ما و غریبه ماند... از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور طمأنینه‌ که به چشمِ ما می‌آمد و ما دزدکی، پنهانی، زیرِچشمی، از لابه‌لای کتاب‌های روزانه، می‌دیدیم و اسیرِ این آبی بودیم...

... یک‌ احتیاج بود؛ یک‌جور جیره‌ی روزانه؛ یک وظیفه‌ی خودخواسته که تا آبیِ این چشم را نمی‌دیدیم، روز برنمی‌آمد و آفتاب نمی‌تابید و آبیِ آسمان به چشم نمی‌آمد و یک صبحِ سردِ پاییز بود که همین‌جور دست تویِ جیب کرده بودیم و راه می‌رفتیم که یک‌جفت آبیِ خوش‌رنگ، یک برقِ غریبی از کنارِ دستِ ما جهید و به ما خورد و همچه که سر بلند کردیم یک ملاحتِ معرکه، یک‌جور وقار را دیدیم که کنارِ ما، پشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ست و دارد همان کتاب‌هایی را می‌بیند که ما می‌بینیم و چشمش روی همان کلمه‌هایی می‌افتد که ما می‌بینیم و تا بجُنبیم و تا نفس بکشیم و تا این نفسی را که توی سینه حبس شده بیرون بریزیم، دیدیم که یک‌جفت آبیِ خوش‌رنگ، یک آسمانِ صافِ و زلالِ بی‌ابر زُل زده است به چشم‌های حیرانِ ما و همچه نگاه می‌کند که انگار غریبه نیستیم... یک‌جور آبیِ ملیح بود که آدم از دیدنش سیر نمی‌شد و یک‌جور خنده، یک لبخندِ شیرین، یک شیرینیِ جاودانه توی این چشم بود که نمی‌شد ندیده‌اش گرفت و یک سفیدیِ معرکه‌ای داشت که روحِ آدم را تازه می‌کرد. و یک بوی خوشی داشت که شبیه هیچ عطری نبود، یک‌جور شیرینیِ دل‌پذیری داشت که آدم دوست داشت خیال کند مالِ بهترین شیرینی‌فروش‌های شهر است و هیچ کم ندارد از شیرینی‌های بی‌بی...

... حالا مگر می‌شد از این‌همه تازگی دل کند و رفت؟ از این‌همه خوش‌رنگی دل کند و رفت؟ از این‌همه خوش‌بویی دل کند و رفت؟ یک جرأت و جسارتِ ویژه می‌خواست دعوت از او و ما همین‌جور که محوِ آن آبی بودیم، یک نفسِ عمیقی کشیدیم و هرچه جرأت و جسارت توی هوای شهر بود کشیدیم توی ریه‌ها و سلامِ دادیم. امّا سلام که کافی نبود برای ابرازِ ارادت به همچه ملاحتِ دل‌انگیزی؛ توی این خیابان باصفایِ خلوت یک کافه‌ای بود که قهوه‌های معرکه‌ای داشت و ما هیچ‌وقت قهوه‌اش را نخورده بودیم و همیشه بوی قهوه‌اش بود که هوش از سرِ ما می‌رُبود و یک شیرینیِ سیب داشت و ما هیچ‌وقت شیرینیِ سیب‌اش را نخورده بودیم و همیشه بویِ خوشِ شیرینی‌اش بود که بینیِ ما را نوازش می‌داد و چیزی از بویِ خوش عطرِ او کم نداشت...

... این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، تویِ خیابان پُشتی بود و با چوب همه‌جای کافه را پوشانده بودند و خاک‌ارّه ریخته بودند روی این چوب‌ها و همچه که از کافه می‌زدیم بیرون، کفِ کفش‌هایمان خاکِ خالی بود. یک کافه‌ی ساکتِ معمولی بود که مشتری نداشت معمولاً و هر مشتری یک میزِ چوبی داشت که به اسمش زده بودند و این میزی که به اسم ما زده بودند آن تهِ ته بود که اصلاً از پشتِ شیشه معلوم نبود و روی میز هم اسم خودمان را کنده بودیم و یک شعرهای تلخ و شیرینی هم نوشته بودیم که بغض به گلو می‌آورد و یک‌جور خاطره‌ی سال‌های قبل بود. این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، قهوه‌ی خوبی نداشت، امّا برای ما خوب بود که کار نداشتیم و پولِ قهوه‌ی خوب هم نداشتیم و توی همین بی‌پولی همین‌که رنگ قهوه را می‌دیدیم و بوی قهوه را حس می‌کردیم برای‌مان کافی بود و یک کیک قهوه‌ی معمولیِ بی‌مزّه هم داشت که خوردنش برای هرکسی سخت بود؛ از بس که سفت بود و یک‌وقت‌هایی کمی از آن قهوه‌ی داغ را می‌ریختیم روی این کیک که نرم شود، یا یک‌تکّه‌اش را می‌زدیم تویِ قهوه‌ی داغ که نرم شود و خوبیِ این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، این بود که همیشه خلوت بود و یک‌جور سوز و یک‌جور ناامیدی توی فضای کافه بود که تلخیِ قهوه را بیش‌تر می‌کرد... امّا حیفِ آبیِ این چشم که همچه کافه‌ای را ببیند و حیفِ آن بوی شیرینِ دل‌پذیری که با بوی همچه قهوه و همچه کیکی مخلوط شود. با یک همچه آدمی کجا باید نشست و چه قهوه‌ای باید خورد و چه کیکی باید سفارش داد؟ حیف این دست‌ها نیست که یک همچه فنجانِ محقّری را بگیرد و حیف آن دهان نیست که به یک همچه فنجانِ محقّری بخورد؟ و حیفِ این چشم‌ها نیست که روی همچه کیکِ بی‌مزّه‌ای بلغزد و حیفِ آن زبان نیست که طعمِ همچه قهوه‌ای را بچشد؟

... یک کافه‌ای که شأنِ او باشد، شبیهِ او باشد، همان کافه‌ای‌ست که قهوه‌های معرکه‌ای دارد و بوی قهوه‌اش هوش از سرِ ما می‌رُباید و بویِ شیرینیِ سیب‌‌اش بینیِ ما را نوازش می‌دهد. یک کافه‌ای که ما همین‌طور گذرا دیده باشیمش، با میزهای چوبیِ معرکه‌ای که آدم دوست دارد دستش را بگذارد رویش، با صندلیِ چوبیِ بالش‌داری که آدم دوست دارد ساعت‌ها رویش لم بدهد و تا هزار بشمارد و این آبی‌ها را هی ببیند و هی امیدوار شود به آینده و هی برای خودش فکر و خیال کند و هی آبِ دهنش را قورت دهد و دست‌های یخ‌کرده‌اش را بچسباند به فنجانِ داغِ داغی که بوی خوشش توی سرش پیچیده است. یک شمع‌های خوشگلی روی میز هست که وقتی روشن می‌شود خوشگل‌تر می‌شود و یک نورِ زرد و آبی و سبزی دارد که آدم از دیدنش سیر نمی‌شود و این نور زرد و آبی و سبزش همچه که در آن آبیِ بی‌کران می‌افتد هزار برابر می‌شود و هزار بار آدم را به زندگی امیدوار می‌کند. و یک آقای محترمی همچه که آن دفترچه‌ی مِنویَش را می‌آوَرَد، با فندک طلایی این شمع‌ها را روشن می‌کند و این نور را تقدیم می‌کند به آدم‌های خوش‌بختی که روی آن صندلی‌ها نشسته‌اند و چشم توی چشمِ هم فکر و خیال می‌کنند و توی برقِ چشم‌ها آینده را می‌بینند و هیچ اعتنایی ندارند به آسمانی که آن بیرون دارد تاریک و تاریک‌تر می‌شود  و این ابری که همه‌ی آسمان را پوشانده و به این نم‌نمِ بارانی که زمین را دارد خیس می‌کند...

... یک کافه‌ای که شأنِ این چشم‌های آبی باشد، یک همچه جایی‌ست که آدم‌هاش یک‌قدری زیادی مؤدب‌اند و زیادی خوش‌لباسند و بوی عطری که زده‌اند بیش‌تر در هوا می‌مانَد تا آن قهوه‌ای که می‌خورند و همچه که تمام نشده می‌گیرندش جلوی قلب‌شان و یک چند دقیقه بعد یک شکل‌های مُبهم و محوی را می‌بینند که شبیه هیچ‌چی نیست و یک حرف‌های مُبهم و محوی را می‌زنند که ربطی به این شکل‌ها ندارد و یک‌طوری دل صاحبِ آن چشم‌هایی را که روی صندلیِ روبه‌رویی‌شان نشسته به دست می‌آورند و به‌قول آن آقای بزرگ‌وار هِی یک بُغضِ تلخ و شیرینِ عزیزی را به گلو می‌آورند و یک اشکی هم گوشه‌ی چشم‌شان می‌نشیند که یعنی این آخرِ زندگی‌ست اگر جوابِ رد بشنوند و مثل همین شمعی می‌شوند که زرد و آبی و سبز می‌سوزد و آب می‌شود...

... یک کافه‌ای که شأنِ صاحبِ این چشم‌ها باشد، یک جایِ لطیفِ دنج و خوش‌منظره‌ای‌ست که از پنجره‌اش یک درّه‌ی سبزِ خوشگل معلوم باشد و یک آسمانِ خوش‌رنگ و یک خورشیدِ درخشان بالایِ این درّه باشد و آدم همچه که فنجان قهوه‌اش را بالا می‌برد فکر کند که کاش یک قهوه‌ی دیگر را هم در این چشم‌انداز بنوشد و به خودش بگوید بخور که دیدن یک همچه چشم‌اندازی چشمِ بصیرت می‌خواهد... یک کافه‌ای که شأنِ این چشم‌های آبی باشد، جای ما نیست که حمله می‌کنیم به قهوه و شیرینیِ سیب را مثل برق‌وباد می‌بلعیم و حرص می‌زنیم و حواس‌مان به خرده‌های کیک نیست که دور دهن‌مان مانده است و آدم‌هایی‌ که حتّا نصفِ قهوه‌شان را هم نمی‌خورند و لب به شیرینیِ سیبِ سفارشی‌شان نمی‌زنند و با چنگال تکّه‌پاره‌اش می‌کنند و خرده‌هاش را لِه می‌کنند و در سکوت خیال می‌بافند، یک نگاه چپ می‌کنند که این‌ها را چرا راه داده‌اند توی همچه کافه‌ای و این‌ها چرا خوردن بلد نیستند و کف دست‌شان را یک‌جوری بگیرند جلو صورت‌شان که یعنی نمی‌بینند همچه آدم‌هایی را، که یعنی ترجیح می‌دهند نبینند همچه آدم‌هایی را...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

«حالا ما این‌جا...» یک باغِ مُصفّای پُر درختی‌ست روبه‌روی ما که تا خودِ کوه می‌رود و یک درخت‌های سر به فلک کشیده‌ای‌ست که سبزی‌ش می‌رسد به آسمان و این سبزی همچه که می‌رود بالا، برق می‌زند و نورِ آفتاب همچه این سبزی را دوچندان می‌کند که آدم خیال می‌کند صعود کرده است به عرش و بهشتِ برین همین بهارخوابِ دل‌نوازی‌ست که خُنکای سایه‌اش ربطی ندارد به آن آفتابِ عالَم‌تاب و این سیبِ سُرخِ خوش‌آب‌ورنگی که روی میز دل می‌بَرَد، آدم را یادِ ملکوت می‌اندازد...

یک عصرِ شنبه‌ است... یک حالتی از خوشی، یک حالتی از شادیِ انسانی توی این سایه هست که هیچ ربطی ندارد به باقیِ شهر، به خانه‌های دیگرِ شهر و زیرِ این سقفی که آفتابِ عالَم‌تاب را به آن راهی نیست، چیزی شبیهِ زندگی‌ست که شورَش می‌رسد به همان آسمان و همان برق و همان نورِ آفتابی که شادی را دوچندان می‌کند و خیالِ بهشتِ برین را زنده می‌کند توی این روزهای پاییزی...

... بعد هم که دودِ پیپ و تماشای سُرخیِ آتش است و توتون‌هایی که خاطره می‌شوند و می‌سوزند و توی هوا پخش می‌شوند و چه هنگامه‌‌ای‌ست وقتی حجمِ فشرده‌ی توتون گُر می‌گیرد، وقتی آتش می‌افتد به جانِ توتون و زردش می‌کند و بعد سُرخی‌اش به چشم می‌آید و بعد هم که سیاهی‌ و خاکستر است و می‌شود چیزی که اصلاً شبیهِ روزِ اوّلش نیست... و این خودش خاطره‌ی دیگری‌ست...

«حالا ما این‌جا...» این باغِ مُصفّای پُر درخت و این سبزیِ سر به فلک کشیده‌ و این بهشتِ برین و این سیبِ سُرخِ خوش‌آب‌ورنگ و این شادیِ انسانی و آن سُرخیِ آتش بی تو چه معنایی دارد...

بعدِ تحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده، فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک‌تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و بااین‌که آدم این وقت را، این لحظه را، هزاربار توی خیالِ خودش مجُسّم کرده و هزاربار آن‌را پیشِ چشم‌های خودش آورده، وقتی اتّفاق می‌افتد، حس می‌کند که زیرِ پایش خالی شده، که بالای یک پُلِ مُعلّق، یک رودخانه‌ی پُرخروش، ایستاده و هر تکانی که بخورد، نتیجه‌اش سقوط توی آب است و موج‌های پُرخروش می‌برندش به جایی‌که معلوم نیست زیرِ آب است یا یک جزیره‌ی متروک...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و همچه که اتّفاق می‌افتد، همچه که از عالمِ ذهن و خیال می‌زند بیرون و می‌شود حقیقتِ محض، آدم حس می‌کند که زندگی‌اش را باید تقسیم کند به دو بخش؛ به دو قسمتِ پیش از این لحظه و پس از آن و این لحظه، این نقطه، می‌شود نقطه‌ی عطفِ زندگی‌اش که پرتابَش می‌کند به مسیری دیگر که مسیرِ دلخواهِ زندگی‌اش نیست، ولی چاره‌ای جُز رفتن از آن ندارد و همه‌اش به این فکر می‌کند که کاش این مسیر را هم خیال کرده بود و می‌دید که مثلاً آخرش چیست و تهِ خطّی که باید آن‌را بگیرد و برود کُجاست و می‌رسد به اعماقِ یک رودخانه‌ی پُرخروش یا که اصلاً جزیره‌ای متروک...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و آدم خیال می‌کند که زمان ایستاده است، که عقربه‌ها تکان نمی‌خورند و مانده‌اند روی آن پنجِ عصری که چه موحش پنجِ عصری بود و مغز را قُفل می‌کرد و آدم تا به‌خودش بیاید، می‌بیند که همه‌ی آن حرف‌های قبلی، ناگهان، بدل شده‌اند به غزل‌هایی در نتوانستن؛ به ناتوانیِ محض اصلاً، به ساکن‌شدن، به چیزی نگفتن و باکَش نیست که دم فروبستن به‌وقتِ گفتن طیره‌ی عقل است و ... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که آدم فکر نمی‌کند طیره‌ی عقل دیگر چیست و اصلاً کدام عقل...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و آدم که چشم وامی‌کُند، می‌بیند مثلِ جدّ بزرگش ایستاده روی زمینی که آشنا نیست و هرچه چشم می‌گرداند آشنایی نمی‌بیند و همچه که راه می‌افتد، می‌رسد به جایی‌که شبیهِ هیچ‌جای دیگری نیست و خیال می‌کند ناکجاآباد همین‌جاست لابُد و بعد چشم‌ها را می‌بندد و همه‌ی ناکجاآبادی را که تازه کشف کرده با چشم‌های بسته می‌رود و همچه که چشم‌ها را بازمی‌کُند، می‌بیند که زیرِ پایش خالی شده و تازه می‌فهمد  یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از یک نامه مُتعلّق به همین‌روزها...

 

... حالا تو فکر کن که جاده‌یِ خلوتِ خوبی بود که می‌رسید به یک باغِ مُصفّایِ پُردرختی که دروازه‌یِ بهشت بود برایِ ما و ردیفِ درخت‌هایِ سیب و گیلاس داشت و یک بویِ دل‌پذیرِ سیبی تویِ هوا بود که روح را صفا می‌داد و یک شکوفه‌های خوش‌منظره‌ای داشت که سفیدِ سفید بودند و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار شکوفه‌ها در اوجِ انفجار بودند و آفتاب رویِ این باغِ مُصفّا همچه می‌تابید که انگار ابرِ رحمت است رویِ سرِ ما و این آفتابِ مثلِ ابر گرم نبود و ما رویِ آن نیمکتِ چوبیِ کهنه نشسته بودیم که نزدیک تنه‌یِ بُریده‌ی یک درخت بود و صدایِ یک پرنده‌ی کوچکی تویِ گوش‌مان که سخت محزون بود...

 

حالا تو فکر کن که یک عصر بود و آفتاب غروب نکرده بود و این سایه‌ی ما که رویِ نیمکتِ چوبیِ کهنه بودیم کِش می‌آمد و یک بادِ خنکی هم داشت می‌وزید و یک‌جورِ خوبی بود که شبیهِ یک عصرِ پنج‌شنبه بود که رفته بودیم کافه‌ی درختیِ خودمان و رویِ آن تنه‌هایِ بُریده‌یِ درخت نشسته بودیم و یک بادِ خنکی هم داشت می‌وزید و یک فنجانِ قهوه‌‌یِ داغ هم رویِ این تنه‌یِ بزرگ بود و یک کیکِ خو‌ش‌تراشِ تُرشِ خوش‌رنگ تویِ بشقاب بود...

 

حالا تو فکر کن که باران یک‌دفعه بگیرد و آسمانِ آبیِ آبی بشود سیاهِ سیاه و آب از آسمان همین‌طور بریزد و زیر یک همچه بارانی آدم هوسِ چای بکند و درِ اوّلین کافه‌یِ دنجِ سرِ راهش را باز کند و رویِ اوّلین صندلیِ نزدیکِ شومینه بنشیند و رویِ اوّلین چایِ فهرستِ کافه انگشت بگذارد و چشم‌به‌راهِ چایِ داغ و پایِ سیب باشد و پیپ‌اش را گذاشته باشد گوشه‌یِ لبش و سرش را بچرخاند و ببیند که یک عکسِ معرکه را زده‌اند به دیوار و تویِ عکس یک آدمی هست که زیرِ یک آفتابِ عالم‌تاب شال و کُلاه کرده است و دارد می‌رود به یک سمت‌وسویی که هیچ معلوم نیست کجاست و هیچ معلوم نیست این آدمی که شال و کُلاه کرده است کیست و معلوم نیست این خیابانی که دارد این آدمِ شال و کُلاه کرده را به مقصد می‌رساند کجایِ این دنیاست...

 

حالا تو فکر کن که یک‌روزِ برفی بود و شهر سفید بود و تویِ هیچ خیابانی جایِ پایِ هیچ آدمی نبود و یک سرمایِ غریبِ ناشناسی تویِ هوا بود و از پشتِ شیشه هیچ‌چی به‌اندازه‌ی سفیدیِ برف معلوم نبود و این سفیدیِ مطلق اوّلش زیبا بود و کِیف می‌داد و یک دوساعتی که گذشت حوصله را سر بُرد و تویِ آن برف و آن سفیدیِ مُطلقِ حوصله‌سَربَر هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ قهوه‌یِ تلخِ داغ مزّه نمی‌داد و یک کافه تویِ این دنیا بود که قهوه‌یِ تلخِ داغش مزّه داشت و روبه‌رویِ همین کوچه‌ای بود که حالا سفیدِ سفید بود و تویِ این کافه که قهوه‌یِ تلخِ داغش مزّه داشت یک میز بود که کنارِ پنجره بود و آدم همچه که می‌نشست دستش را می‌گذاشت لبه‌ی میز و بیرون را می‌دید که سفیدِ مُطلق بود...

 

حالا تو فکر کن که ما این‌جا نه باغِ مُصفّایِ پُردرختی داریم و نه نیمکتِ چوبیِ کهنه‌ای داریم و نه کیکِ خو‌ش‌تراشِ تُرشِ خوش‌رنگی که تویِ بُشقاب باشد و نه قهوه‌یِ تلخِ داغی که مزّه داشته باشد و یک آدمی هست که شال و کُلاه کرده است و دارد می‌رود به یک سمت‌وسویی که هیچ معلوم نیست کجاست و حالا تو فکر کن که برای یک همچه ‌آدمی جایی اصلاً وجود ندارد و همچه خیابانی اصلاً وجود ندارد و همچه آدمی اصلاً وجود ندارد و حالا تو فکر کن...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها...

  ... تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌روزِ تعطیل بود که هوا گرفته بود و هی باران می‌آمد و تویِ آن تاریکی هیچ‌چی ترسناک‌تر از همین بارانی نبود که می‌کوبید به شیشه‌ها و هیچ‌چی بهتر از آن «قهوه»‌ای نبود که رویِ میزِ ما بود و هیچ‌چی خوش‌مزّه‌تر از آن «پایِ سیب»ی نبود که داغِ داغ رویِ میز بود و بویِ خوشی داشت که هوش از سرِ آدم می‌برد و طعمِ معرکه‌اش و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک حسِ خوب، یک حالِ قشنگ و مُناسب در آن کافه بود که خوب به حالِ ما می‌خورد و مُناسبِ حالِ ما بود که نشسته بودیم به‌تماشایِ بارانِ ترسناکی که می‌خورد به شیشه‌ها و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک قطره‌یِ بزرگِ باران مانده بود رویِ شیشه و تکان نمی‌خورد و روبه‌رویِ من بود و خیال می‌کردم که‌ آمده است برایِ کاری و لابُد قرار است چیزی بگوید و این‌همه راه را کوبیده است که برسد به این کافه‌یِ دنج و جمع‌وجوری که وعده‌گاهِ ما بود و اصلاً بنا شده بود برایِ ما و باقیِ آدم‌‌ها می‌آمدند که وقتی ما نیستیم، وقتی گذرمان نمی‌افتد به این پانتئونِ شخصی، خالی نماند و گرد و غُبار رویِ میز و صندلی‌اش ننشیند و لابُد حاملِ پیغامِ مهمّی‌ست که این‌طوری چسبیده است به شیشه و تکان نمی‌خورد و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌چیزی تویِ این قطره‌یِ باران بود که دلم را لرزاند و یک‌هو یخ زدم و این یخ، این سرمایِ ناگهانی، کم‌کم به دیواره‌یِ فنجانِ قهوه‌ رسید و خوب شد که فنجان را گذاشتم رویِ میز و تو که حواست نبود و کِیف می‌کردی از همه‌چی و خوشی تویِ چشم‌هات بود و ذوق کرده بودی از زندگی و حواست نبود که قطره‌یِ باران زُل زده است به میزِ ما و به فنجانِ «قهوه‌»ای که خوش‌ترین بویِ دُنیا را دارد و به «پایِ سیب»ی که خوش‌‌ترین طعمِ جهان را دارد و تو که یادت نیست لابُد، امّا من هم حواسم نبود به این‌که حکومتِ عشق دائمی نیست و روزِ روشن هم می‌شود شبِ تاریک و آفتاب ناگهان می‌رود پُشتِ ابر و سیاهی همه‌یِ آسمان را می‌گیرد و خوشی‌ها می‌روند و تلخی از راه می‌رسد و خودش را تحمیل می‌کند و تو که یادت نیست لابُد، امّا من از جایی که نشسته بودم داشتم قطره‌یِ باران را می‌دیدم که داشت خبر می‌داد همه‌چی به آخرش رسیده است و این آخرین وعده‌یِ دیدار است و همه‌چی بعد از این محو می‌شود و دود می‌شود و به هوا می‌رود و تو که یادت نیست لابُد، امّا قطره‌یِ باران داشت رویِ شیشه سُر می‌خورد و می‌‌افتاد پایین و می‌شد یک قطره‌یِ یکی از آن چاله‌هایِ آبی که پایینِ پنجره بود و تو که یادت نیست لابُد، امّا قطره‌یِ باران که داشت می‌افتاد، یک چیزِ غریب تویِ چشم‌هات موج زد و یک نورِ قشنگِ جذّاب از چشم‌هات پرید و بال زد و از فاصله‌یِ اندکِ در بیرون رفت و دور شد و بعد فنجانِ قهوه ریخت رویِ میز و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌روزِ تعطیل بود که همه‌چی تمام شد... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین‌روزها....

 

... خواب بود، یا نبود، یا تویِ همان خیابانی بود که ایستاده بودیم و زُل زده بودیم به سواری‌هایی که راه نمی‌رفتند و تکان نمی‌خوردند و هیچ حواس‌مان نبود که برف‌هایی که از بالا می‌آمدند و می‌نشستند رویِ سرِ ما و هیچ حواس‌مان نبود به آدم‌هایی که با چتر و کُلاه می‌رفتند و هیچ حواس‌مان نبود که در این برف، پیاده‌رویِ مُمکن نیست و هیچ حواس‌مان نبود که کفش‌هایی که خیسِ خیس بودند و این‌وسط، حواس‌مان پیِ آن پرنده‌یِ سفیدِ کوچکی بود که رفته بود بالایِ درخت و یک‌نفس می‌خواند و هیچ حواسش نبود به این‌که تویِ‌ این‌همه شلوغی و بوقِ سواری‌هایی که رسیده بودند به آستانه‌یِ جنون و هیچ بعید نبود که درِ یکی‌شان باز شود و یکی بیرون بیاید و عربده بکشد، کسی به صدایِ پرنده‌ای که دارد تویِ برف می‌خواند، گوش نمی‌دهد و این‌وسط، حواس‌مان پیِ آن پسرکی هم بود که رویِ برف‌ها می‌دوید و هیچ حواسش نبود که برف‌ها دیگر برف نیستند و یخ شده‌اند و آدم‌ها رویِ یخ سُر می‌خورند و خواب بود، یا نبود، یا تویِ همان کوچه‌ای بود که کافه‌یِ محبوب‌مان بود و حالا که کوچه یخ بسته بود، نمی‌شد به آن کافه‌یِ محبوب رسید و در را باز کرد و داخل شد و رویِ یکی از آن صندلی‌هایِ محبوب، پُشتِ یکی از میزهایِ محبوب، نشست و یکی از آن قهوه‌هایِ محبوب را سفارش داد و همین‌طور از پُشتِ شیشه به آدم‌هایی نگاه کرد که رویِ این برف‌ها که نه، رویِ این یخ‌ها سُر می‌خورند و همین‌طور که آن قهوه‌یِ محبوب را می‌نوشیدیم و آن شیرینیِ سیب را می‌خوردیم و از بویِ خوشِ قهوه‌ای که تویِ هوا بود لذّت می‌بُردیم، یک موسیقیِ خوب هم بود که خوبیِ آن عصرِ برفیِ محبوب را بیش‌تر می‌کرد و نورِ کافه‌یِ محبوب را بیش‌تر می‌کرد و همان عصرِ برفیِ محبوب بود که بُغض گلویِ تو را که نه، گلویِ مرا گرفت و قهوه رویِ میز ریخت و همه‌یِ آن نوری که تویِ هوا بود و موج می‌زد، خاموش شد و سیاهی همه‌یِ کافه را گرفت و خواب بود، یا نبود، یا تویِ همان کتاب‌فروشیِ کوچکی بود که وعده‌گاهِ پنج‌شنبه‌ها بود و کتاب‌هایِ زرد و کُهنه‌اش به چشمِ آدم‌ها نمی‌آمد و همه‌یِ آدم‌هایی که رد می‌شدند، خیال می‌کردند چیزی ندیده‌اند و خبر نداشتند که ما مغازه‌یِ کوچکِ محبوب‌مان را جادو کرده‌ایم و ورد خوانده‌ایم و چشمِ هر آدمی به این کتاب‌هایِ زرد و کُهنه نمی‌خورد و هیچ آدمی نمی‌داند که با چه گنجینه‌یِ بی‌نظیری طرف است و هیچ حواس‌مان نبود که دیدارِ اوّلِ ما تویِ همین کتاب‌فروشی بوده است و تویِ یکی از پنج‌شنبه‌هایی که خیابان‌ها خلوتِ خلوت بودند و هوا سردِ سرد بود و هیچ آدمی تویِ خیابان‌ها نبود و هیچ مغازه‌ای باز نبود و کتاب‌فروشی‌ها همه بسته بودند و عجیب بود که این‌یکی باز بود و هیچ معلوم نبود که باز است و من همین‌جوری ایستاده بودم پُشتِ شیشه‌یِ مغازه و نگاه می‌کردم و خیال می‌کردم این کتاب‌هایِ زرد و کُهنه مالِ کدام آدمِ خوش‌بختند و خیال می‌کردم این کتاب‌ها را به قیمتِ خونِ پدرش می‌فروشد و تویِ همین خیال‌ها بود که دیدم تویِ مغازه خبری‌ست و یکی دارد کتاب‌ها را زیرورو می‌کند و دیدم آن‌یکی آدمی‌ست که انگار همین‌حالا از آسمان آمده و ظاهرش شبیهِ هیچ آدمی نیست و چشم‌هایش عجیب می‌درخشد و خنده‌اش عجیب دیدنی‌ست و درِ مغازه را که باز کردم، دیدم پیرمردی هم نشسته آن‌گوشه و کاری به کسی ندارد و دارد چایِ سیاهش را می‌خورد و سری تکان می‌دهد و کتاب‌ها را نشان می‌دهد و کتاب‌هایِ زرد و کُهنه حالا جلویِ من بودند و می‌شود ورق‌شان زد و اسم‌هایشان را مُرور کرد و کیف کرد و حسرت خورد و مُهم‌تر از کتاب‌ها، همان آدمی بود که چشم‌هایش عجیب می‌درخشید و خنده‌هایش عجیب دیدنی‌ بود و خواب بود، یا نبود، یا تویِ همان خوراک‌خانه‌یِ کوچکِ مُحقّری بود که یک‌بار با هم رفتیم و همین‌طور خوردیم و غذاهایِ مُختلف را امتحان کردیم و عجب آشِ جوِ خوش‌مزّه‌ای داشت و عجبِ دوغ‌ِ خوش‌طعمی داشت و ما را یادِ کبا‌ب‌خانه‌ای انداخت که یک‌روز رفتیم و یک‌روزِ سرد بود که برف می‌بارید و زمین سفید بود و خیابان‌ها شلوغ بود و سواری‌ها تویِ‌ این شلوغی بوق می‌زدند و ما تویِ آن کباب‌خانه زندگی را مزّه می‌کردیم و حواس‌مان نبود به ساعتی که عینِ برق‌وباد می‌گذشت و خواب بود، یا نبود...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها

کلمه فی شرحِ احوال...

 

... از پُشتِ شیشه عجب بارانی بود... یعنی غروب بود و شب نبود. آفتاب که نبود، ابر بود و تاریک بود و از پُشتِ شیشه عجب بارانی بود. غروبِ چندشنبه بود. یک‌شنبه بود، یا پنج‌شنبه بود. جُمعه نبود. یک‌جورِ غریبی بود آن غروب. هوا که گرفته بود، آفتاب که نبود و آدم‌ها تویِ خیابان نبودند و این خلوت، این بارانی که داشت بی‌وقفه می‌بارید، این تنهایی که در آن چندشنبه‌یِ کذایی نصیب شده بود، جور بود با حالَم. حالِ خودم بود این تنهایی، این خلوتی که آدمی در آن نبود و عجیب بود که این بعدازظهرِ چندشنبه، این کافه‌یِ شلوغ هم خلوت بود و بویِ قهوه فقط از فنجانی بلند می‌شد که رویِ میزِ من بود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها....

... همه‌چیز شاید از غروبِ آن پنج‌شنبه‌ای شروع شد که نشسته بودیم تویِ آن کافه‌یِ کوچکِ خیابانِ هشتم و حرف نمی‌زدیم و آسمان را نگاه می‌کردیم که داشت تاریک می‌شد و خیال می‌کردیم همه‌چیز از پنج‌شنبه‌یِ قبلی‌اش شروع شده است که آسمان صاف بود و ابر نبود و آفتاب بود و ما قدم می‌زدیم و خیال می‌کردیم که داریم در مسیرِ زندگی راه می‌رویم و خیال نمی‌کردیم که زندگی اصلاً چیزِ دیگری‌ست و دل‌مان به همین کافه‌یِ کوچکی خوش بود که بویِ خوشِ قهوه‌اش از سرِ کوچه می‌آمد و همین‌طور می‌پیچید و در هوا تاب می‌خورد و همین‌که به ما می‌رسید می‌دیدیم که هوش از سرِمان رُبوده و دنیا پیشِ چشم‌های‌ِمان روشن‌تر بود و خیال می‌کردیم زندگی یعنی همین روشنی و خیال نمی‌کردیم که هوا روشن‌تر از این هم می‌شود و کوچه خوش‌بوتر از این هم می‌شود و ما خوش‌بخت‌تر از این هم می‌شویم و در فکرِ همان فنجانِ قهوه‌ای بودیم که نهایتِ خوش‌بختی بود و خیال می‌کردیم این‌همه خوش‌بختی از پنج‌شنبه‌ای شروع شد که در آن کافه‌یِ کوچکِ خیابانِ هشتم نشسته بودیم و یادم نیست اوّل تو نگاه کردی یا نگاهِ من همین‌طور بی‌هوا در هوا چرخید و سُر خورد و به چشم‌هایِ تو رسید که شاد نبود و غمگین بود و رنگِ خوبی داشت و یادم هست که من آن میزِ گوشه‌‌یِ کافه را رها کردم و خیال کردم که این میزِ کنارِ پنجره جایِ بهتری‌ست برایِ زندگی و خوش‌‌بختی کنارِ پنجره نشسته است و حرف زدیم و قهوه‌ خوردیم و دود کردیم و آسمان را به زمین بافتیم و خیال کردیم این خوش‌بختی را باید به آدم‌هایِ بیرونِ این کافه هم نشان بدهیم و این کافه‌یِ کوچکِ خیابانِ هشتم شد قشنگ‌ترین جایِ جهان و نورانی‌ترین جایِ شهر و خیال کردیم که آدم‌ها لابُد کورند که این‌همه قشنگی و این‌همه نور را نمی‌بینند و راه‌شان را کج نمی‌کنند و سری به این منبعِ زیبایی و نور نمی‌زنند و خیال می‌کردیم که عشق را نمی‌شود تمام کرد و حضورِ مُسلّطش را همیشه می‌شود حس کرد و سایه‌یِ پُررنگش رویِ سرِ همه‌یِ آدم‌هایی‌ست که در روزهایِ بارانی چتر دست نمی‌گیرند و خیال می‌کنند این باران خودِ خوش‌بختی‌ست و خیال نمی‌کنند که حُکمِ همیشگیِ عشق نشدن‌ است و رفتن است و پریدن‌ است و محو شدن است و خیال می‌کردیم دنیا فالِ این فنجان‌ها را جدّی می‌گیرد و این‌همه خوشی که در فنجان‌ها موج می‌زند و چشم‌ها را نوازش می‌دهد روزی بالأخره نصیبِ ما می‌شود و آینده همین نوری‌ست که در فنجان‌هاست و همین برقی‌ست که در چشم‌هایِ ماست و خیال می‌کردیم که آسمان همیشه صاف است و همیشه ابر نیست و آفتاب است و این ابرهایی را که تویِ آسمان بودند جدّی نمی‌گرفتیم و دل‌مان به آفتابی خوش بود که پُشتِ ابر بود و به آن آسمانِ صافی که بعد از این ابرها می‌شد دید و به آن هوایِ دل‌چسبی که می‌شد در آن هِی نفس کشید و چشم‌ها را بست و خیال کرد که همه‌چیز روبه‌راه است و خیال نکرد که غروبِ پنج‌شنبه‌ای هم در راه است و کافه‌یِ کوچکِ خیابانِ هشتم هم روزی طراوتِ همیشگی‌اش را ندارد و نورانی‌ترین جایِ جهان تاریک می‌شود و منبعِ زیبایی و نور به مغازه‌‌یِ ساده‌ای بدل می‌شود که ما مُهم‌ترین آدم‌هایش حرف نمی‌زنیم و پُشتِ میزی که به پنجره چسبیده نشسته‌ایم و آسمان را نگاه می‌کنیم که ابرهایش زیاد شده‌اند و هوایِ پُشتِ پنجره دیگر روشن نیست و دارد تاریک می‌شود...

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه از یک نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها...

... باران هنوز می‌بارید که سوارِ تاکسی شدیم و گفتیم برود نیاوران و با لباس‌هایِ خیس رویِ صندلی‌هایِ تاکسی لَم دادیم و از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته خیابانِ خیس را دیدیم و آبی را که در خیابان روان بود و حرف‌هایِ راننده را هم می‌شنیدیم که آسمان و زمین را به‌هم می‌بافت و هر از گاهی سری هم برمی‌گرداند که ببیند حواس‌مان هست یا نه و ما که حوصله‌یِ آن حرف‌هایِ مُفت، آن حرف‌هایِ بی‌ربط را درباره‌یِ زندگی نداشتیم، به هم نگاه می‌کردیم و آرام می‌خندیدیم و خیال می‌کردیم که این هم بخشی از شادیِ روزانه‌یِ ماست و حواس‌مان به مردی نبود که از پیاده‌رو به خیابان پرید و رویِ خطِ سفید ایستاد و می‌خواست بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده بود و فکر نمی‌کرد چه مرگِ تلخی چشم‌به‌راهش نشسته است و در این سواریِ قراضه‌ای که از رویش رد می‌شود، ما نشسته‌ایم که حواس‌مان به دنیا نیست و به چیزی جُز زندگی فکر نمی‌کنیم و خیال می‌کنیم این‌همه غُرزدن، این‌همه آسمان و زمین را به‌هم بافتن یک‌جور بازی‌ست و حتّا این آدمی هم که از پیاده‌رو به خیابان پریده و رویِ خطِ سفید ایستاده و می‌خواهد بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده، دل‌تنگِ یک بازیِ جدید است و حیف که پنبه‌ها گوش‌های‌مان را پُر کرده بودند و هیچ صدایی به آن‌ها نمی‌رسید و از هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ کتاب‌هایِ تازه‌ای که در قفسه‌‌یِ کتاب‌فروشی‌ها بود شاد نمی‌شدیم و با این‌که قیمت‌شان کم نبود و زیاد بود، سوت می‌کشیدیم و همه‌یِ پول‌هایی را که تهِ جیب مانده بود، رویِ هم می‌ریختیم و دودستیِ تحویلِ آن آقایِ سبیلویِ بداخلاقی می‌دادیم که با خودش قهر بود و چشمش که به پول می‌افتاد سیبِ گلویش تکان می‌خورد و شبیهِ همان سبیلویی بود که دمِ درِ سینما فرهنگ می‌ایستاد و با این‌که لبخند همه‌یِ صورتش را پُر می‌کرد، معلوم بود که شاد نیست و دوست ندارد بخندد و غمی بزرگ در وجودش لانه کرده که به این سادگی‌ها بیرون نمی‌رود و ما با لباس‌هایِ خیس رویِ صندلی‌هایِ تاکسی لَم داده‌ بودیم و از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته خیابانِ خیس را می‌دیدیم و به هر چراغ‌راهنمایی که می‌رسیدیم، شروع می‌‌کردیم از یک شمردن و همین‌که راننده پا را رویِ گاز می‌گذاشت، ذوق می‌کردیم و خیال می‌کردیم همه‌یِ دنیا بازی‌ست و فکر نمی‌کردیم آدمی هم باشد که ناگهان به آخرِ خط می‌رسد و می‌بیند که بعد از این دیگر چیزی نیست و فکر می‌کند وقتی همه بیگانه‌اند و ربطی به او ندارند و به زبانی دیگر حرف می‌زنند و چیزهایِ دیگری می‌خواهند، چاره‌ای جُز این ندارد که بمیرد و همه‌یِ خانه را غرقِ نفت می‌کند و وقتی بینی‌اش دیگر بویِ نفت را حِس نمی‌کند، کبریت می‌کشد و به تماشایِ آتشی می‌نشیند که اوج می‌گیرد و بالا می‌رود و دود می‌کند و با این‌که دود به حلق‌اش می‌رود و سُرفه می‌کند، از جا تکان نمی‌خورد و می‌ماند در آتشی که خودش افروخته است و این‌را باید با دیدنِ آن مردی که از پیاده‌رو به خیابان پرید و رویِ خطِ سفید ایستاد و می‌خواست بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده بود می‌فهمیدیم و حیف که پنبه‌ها گوش‌های‌مان را پُر کرده بودند و هیچ صدایی به آن‌ها نمی‌رسید و از هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ فیلم‌هایِ تازه‌ای که هفته‌ای یک‌بار می‌خریدیم شاد نمی‌شدیم و آن فیلم‌هایِ قدیمی که قبل‌تر رویِ نوارِ ویدئو دیده بودیم ربطی به این فیلم‌هایِ تمیزی که خریده بودیم نداشتند و جورِ دیگری بودند و به دنیایِ دیگری تعلّق داشتند و تازه فهمیدیم که این فیلم‌ها را هیچ‌وقت ندیده‌ایم و بینِ همه‌یِ آن فیلم‌ها، وقتی به صحنه‌هایِ مرگ می‌رسیدیم ومی‌دیدیم آدمِ اصلیِ فیلم می‌میرد بُغض می‌کردیم و اشک گوشه‌یِ چشم‌های‌مان می‌نشست و سعی کردیم که پایین نیاید و دستِ ما نبود و بعد از تمام‌شدنش فکر می‌کردیم که چرا این‌همه بی‌اعتنایی به زندگی، وقتی‌که زندگی راهِ خودش را می‌رود و به ما محل نمی‌گذارد و کاری به کارِ ما ندارد و رویِ کاغذهایی که کنارِ دست‌مان بودند می‌نوشتیم که مُردن که چاره‌یِ کار نیست و کارِ اصلی ماندن است و رودررویِ زندگی ایستادن و این وظیفه‌یِ هر آدمی است که فکر می‌کند دنیا حق‌اش را خورده است و یکی از روزهایِ سردِ زمستان بود که دخترِ میلیون دلاری را دیدیم و ‌همه‌یِ تلخی‌اش در عُمقِ جان‌مان نشست و رسوب کرد و یکی از همان‌ روزهایِ سردِ زمستان بود که آن قصیده‌یِ امرء القیس را خواندیم و از آن بیت‌هایِ درخشان که همه شورِ بودنند و ماندن و رهیدن از مرگ کیف کردیم و گوشه‌یِ کتاب نوشتیم زنده‌باد زندگی و باران هنوز می‌بارید وقتی از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته‌یِ تاکسی ورودیِ کاخِ نیاوران را دیدیم و راننده ایستاد و گفت می‌شود دو‌هزار تومان...

 

بعدالتحریر: یادت هست دو بیتِ اوّلِ آن قصیده را که وقتی فهمیدیم معنایش چیست، چه حالی شدیم؟

 

قِفا نَبکِ من ذِکری حبیبٍ و منزِلِ

 

بِسقطِ اللِّوی بینَ الدَخولِ فَحَومَلِ

 

فَتُوضِحّ فَالمِقراه لم یَعفُ رَسمُها

 

لِما نَسَجَتها من جَنوبٍ و شَمالِ...

 

.......    

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ شهریور ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها

یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها ...

 

... باران بند آمده بود که رسیدیم سرِ کوچه و همین‌طور خیسِ آب رفتیم تویِ آن کتاب‌فروشی که خیلی بزرگ نبود و همه‌جور کتابی داشت و آن سبیلویی که می‌ایستاد پشتِ دخل آدم بامرامی بود و تخفیف می‌داد و کتاب پیشنهاد می‌کرد و روزنامه‌ها را می‌زد به دیوار که همه بخوانند و همین‌طور که خیسِ آب رفتیم تویِ آن کتاب‌فروشی دیدیم که جلد سوم آن کتاب نارنجی را گذاشته رویِ میز و یادم نیست اوّل تو جیغ کشیدی یا من و آن سبیلو برگشت و سبیل‌هاش را بین لب‌هاش فشار داد و هیچ نگفت و برگشت سر کار خودش و یادم نیست اوّل تو کتاب را برداشتی یا من و همین‌که قیمتش را دیدیم دوتایی سوت زدیم و نُچ‌نُچ کردیم و تو چرخیدی که ببینی آن سبیلو برمی‌گردد یا نه که برنگشت و کتاب را گذاشتیم سرِ جاش و همین‌جور چرخیدیم و همه‌ی کتاب‌ها را دوباره دیدیم و بین همه‌ی کتاب‌ها یکی بود که چشمک می‌زد و جلد خوشگلی داشت و خیلی ساده بود و پس‌زمینه‌اش سیاه بود و با سفید نوشته بودند و تویش و کتاب را که برداشتیم دیدیم شعر است و نصف کتاب سفید بود از بس که همه‌ی خط‌هاش نصفه بودند و کتاب را بستیم و گذاشتیم سرِ جاش و آمدیم بیرون و همین‌طور قدم‌زنان رفتیم و رسیدیم به آن کافه‌ی دنجی که همیشه‌ی خدا خلوت بود و همیشه میزِ خالی داشت و همین‌که تو رفتیم نشستیم کنار میزی که چسبیده بود به شیشه و آدم‌ها از پشتِ شیشه رد می‌شدند و وقتی قهوه آورد و کیک هم سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن حرف نمی‌زدیم و سکوت کرده بودیم و گوش می‌کردیم به موسیقی ملایمی که پخش می‌شد و فقط به دردِ کافه می‌خورد و وقتی کیک تمام شد و چنگال را کنار گذاشتی و زُل زدی به آدم‌ها معلوم بود که آدم‌هایِ بیرون مهم نیستند و بهانه هستند و حرفی هست که می‌خواهی بگویی و باید بگویی و خیلی وقت است که می‌خواهی بگویی و مانده‌ای که چه‌طور بگویی و چی بگویی این قرار امروز این بگوبخند و این سرزدن به همه‌ی وعده‌گاه‌ها و دل‌خوشی‌ها مال این بوده و من که دیدم این آدم‌هایِ بیرون زیادی مهم شده‌اند و این‌ور را نمی‌بینی و الکی سر گردانده‌ای آن‌ور دست کردم تویِ کوله و آن کتاب آبی را که می‌گفتی گران است و آدم باید پول‌دار باشد که برود سراغش و مال ما نیست اصلاً درآوردم و گذاشتم روی میز و تو هم زیرِچشمی نگاه کردی و با این‌که ذوق کرده‌ بودی و خوشی تویِ چشم‌هایت بود و حالا نشسته بود رویِ لب‌هایت هیچ‌چی نگفتی و دست دراز کردی و کتاب را برداشتی و ورق زدی و نگاه نکردی که ببینی صفحه‌یِ اوّلش چی نوشته‌ام و من شروع کردم به دیدن آدم‌ها که از کنار شیشه می‌گذشتند و با هم حرف می‌زدند و نگاه نکردم که داشتی گریه می‌کردی و چراغ‌هایی که بالای سرِمان بود روشن شده بود و باران شروع کرد به باریدن ... 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
برچسب‌ها : نامه‌ها

راستی آخرین بار کِی خندیدی؟

 یادت هست آن غروبی را که راه می‌رفتیم و باران یک‌دفعه شروع شد و تا بجُنبیم و سقفی پیدا کنیم، شد تگرگ و همین‌جور که می‌رفتیم، رسیدیم به قنادی محله‌یِ ما و دیدیم که آدم‌هایِ خوش‌پوش دارند شیرینی‌های ریز و درشت می‌خرند و تویِ مغازه را نگاه کردی و گفتی برویم تو و تا رسیدیم دمِ در، خودش باز شد و یک‌هو خندیدیم و من گفتم این‌دفعه سِسَمی را تویِ دلم گفتم و تویِ مغازه که چرخیدیم، دیدیم همه‌یِ شیرینی‌ها تازه هستند و تازگی از بویشان معلوم بود که همین‌طور تویِ هوا بود و همین‌طور که نفس می‌کشیدیم، شیرینی می‌پیچید تویِ مغزمان و من تا آمدم بپرسم که بچرخیم یا برویم بیرون، دیدم که داری اشاره می‌کنی به بیرون، به خیابان که حالا سفیدِ سفید بود و معلوم بود آن بارانی که یک‌دفعه داشت می‌بارید، شده بود تگرگ و همین‌طور که آن تگرگ‌هایِ قبلی آب می‌شدند، تگرگ‌هایِ تازه می‌نشستند و پیاده‌رویِ آسفالت به سفیدیِ برف بود  و یادت هست لابد آن روزهایِ آخرِ زمستان را که هنوز برف‌ها مانده بودند رویِ آسفالت و داشتیم تویِ پیاده‌رو قدم می‌زدیم و همین‌جور که ها می‌کردیم، بخار از دهنمان بیرون می‌زد که رسیدیم به کتابفروشی و سلام کردیم و رفتیم تویِ مغازه که هوا گرم‌تر از بیرون بود و اصلاً آدم‌ها همین‌طور که حرف می‌زدند‏، خودش گرما بود و ما تازه داشتیم گرم می‌شدیم و کتاب‌هایِ تکراری را نگاه می‌کردیم و خیلی‌شان را قبل‌تر خریده بودیم و بین آن‌ها که نخریده بودیم، یکی بود که شکل بقیه نبود و معلوم بود که قدیمی بود و رویش درشت نوشته بودند سفرِ شب و هرچی به هم نگاه کردیم نفهمیدیم که یعنی چی و این که نوشته سَفر است یا سِفر و اسم نویسنده‌اش همانی بود که آن کتابِ نارنجیِ فاکنر را ازش خریده بودیم که هیچ‌کی را نوشته بود هیشکی و کتاب را که باز کرده بودیم این کلمه را دیده بودیم و ذوق کرده بودیم و همه‌یِ پولی را که تویِ جیبمان بود گذاشته بودیم رویِ میز و آمده بودیم بیرون و تا برسیم به خانه، تویِ پیاده‌رو، بلند‌بلند، بیست‌سی صفحه‌اش را خوانده‌ بودیم تا نور رفته بود و کلمه‌ها یکی‌درمیان معلوم بودند و من گفتم بیا بگیر این کتاب را و بعد که خواندی بده من بخوانم و تویِ تاکسی که نشستیم کتاب را پَس دادی و گفتی بیا هر روز تویِ پیاده‌رو با هم بخوانیمش و قرار شد وقتی که من نفسم گرفت و آبِ دهنم خشک شد و دیدم که نفسم درنمی‌آید، بقیه‌اش را تو بخوانی و همین‌طور هم شد و تویِ هفت‌روز همه‌اش را خواندیم و راجع بهش حرف زدیم و تازه یادمان آمد قبل‌تر هم سرزمینِ هرز را با همین ترجمه خوانده‌ایم و دوتایی کنارِ آن پمپ بنزینِ همیشه شلوغ داد زدیم که آوریل ستمگرترینِ ماه‌ها است و آدم‌هایی که بیرونِ سواری‌شان ایستاده بودند، فکر کردند که دیوانه‌ایم و یکی‌شان که موهایِ سفیدی داشت و صورتش از تمیزی برق می‌زد چیزی گفت که نشنیدیم و هردو زدیم زیر خنده که لابد دلش به‌حال نسلِ تازه سوخته و هِی حِرص می‌خورَد. و این بارِ آخر که رفته بودیم توی همان کتاب‌فروشی بندِ کیفم را کشیدی و گفتی این‌یکی را ببین. و این که تو داشتی بِهِش اشاره می‌کردی، کتابی بود با جلدِ آبی و عکس که نه، طرحِ آدمی رویش بود با شاخه زیتون رویِ سر و داشت همین‌طوری لبخند می‌زد و بالایِ سرش نوشته بودند: «تسلی‌بخشی‌هایِ فلسفه». به هم نگاه کردیم و هیچ نگفتیم و هردو یادمان بود که قرار گذاشته‌ایم تا یکی‌دو ماه بعد دورِ کتاب‌های فلسفی نگردیم و اسمِ فلسفه نیاوریم و این قرار مالِ روزی بود که شطحیاتِ نیچه را خوانده بودیم و فکر کرده بودیم که وقتی آدم‌هایِ بزرگ هم همه‌یِ عُمر فکر می‌کنند، دیوانه می‌شوند و چه خوب که ما بزرگ نیستیم و وقتی همین‌طوری هوسِ دزدیدن کلوچه و شنا تویِ چاله‌هایِ آب نمی‌کنیم، تا این که چشم‌هات بَرق زد و این همان برقی بود که وقتی خیلی خوش‌حال بودی می‌زد و گفتی این که همان نویسنده‌یِ پروست است. و این پروست که گفتی کتابِ خوبی بود به اسمِ «پروست چگونه می‌تواند زندگیِ شما را دگرگون کند» و یادت هست آن روزی را که تویِ نمایشگاهِ شلوغ، آدم‌هایِ آشنا زیاد بودند و تا از دور می‌دیدیم که دارند می‌آیند، یک‌کم فاصله می‌گرفتیم و من به آسمان نگاه می‌کردم و تو فقط سعی می‌کردی از خنده نَتِرکی. و همین که رسیدیم به غرفه‌یِ آن آقایِ سبیلو، گفتیم دوتا از این کتاب بدهید و او همین‌طور که داشت برنج و خورش می‌خورد هم سلام‌وعلیک کرد و هم کتاب‌ها را گذاشت تویِ یک کیسه‌یِ پلاستیک و موقعی که داشتیم برمی‌گشتیم تویِ تاکسی کتاب را با هم ورق زدیم و قرار شد تا رسیدیم به خانه شروع کنیم به خواندن و همین‌کار را کردیم و تویِ هفته‌یِ بعدش، ساعت‌ها پشتِ تلفن حرف زدیم و هِی اشاره کردیم به چیزهایی که تویِ کتاب آمده بود و قرار شد که عیدِ سالِ بعد رُمانِ پروست را از سَر بخوانیم و موقعی که می‌خواهیم خواندنش را شروع کنیم،‌ فنجانِ قهوه‌ای به دست بگیریم و شیرینی خوش‌مزه‌ای در آن بزنیم و وسطِ همه‌یِ این بحث‌ها بود که فهمیدیم باید از ادبیات درسِ زندگی را یاد گرفت و داستانِ خوب آن است که هم خیال‌پردازیِ ما را به اوج برساند و هم راه‌ و رسمِ زندگی را نشان بدهد و این چیزی بود که قبل‌تر هم راجع بِهِش حرف زده بودیم و همیشه آخرِ این بحث‌ها می‌رسیدیم به پیرمرد و دریا و تجربه‌یِ همینگ‌وِی تویِ ماهی‌گیری و برای این که هوسِ خودکشی به سرمان نزند و لوله‌یِ تفنگ را نگذاریم تویِ دهنمان، بحث را عوض می‌کردیم و می‌گفتیم داستانِ خوب آن است که بگوید باید عاشق شد و باید زنده ماند و در اوجِ زمستان دست‌ها را تویِ جیب فرو کرد و راه رفت و حرف زد و سال‌هایِ رفته را مُرور کرد و نقشه کشید و برنامه ریخت و از فیلم‌هایی حرف زد که تا نبینی‌شان حِس می‌کنی چیزی تویِ زندگی کم نداری، اما بعد از دیدنِ آن‌ها حِس می‌کنی همه‌یِ عمر را تباه کرده‌ای و اصلِ قضیه را درست نفهمیده‌ای و همان‌وقت‌ها بود که «زندگی دوگانه‌یِ ورونیک» را دیدی که دیوانه‌ات کرد و یک‌ماه رفتی تویِ لاکِ خودت تا معنی زندگی را بفهمی و من هِی سعی می‌کردم دوباره وادارت کنم به تماشای «آبی» و هی می‌گفتم این‌یکی هم هست و آدمی که تویِ این فیلم است دارد از زندگی می‌گوید و آدمِ مُرده، مُرده و آدم‌ها تا زنده‌اند باید با هم باشند و یک‌بار که آمدم خانه‌تان تا به‌زور فیلم را نشانت بدهم، فیلمنامه‌یِ «اتاق سبز» را گذاشتی روبه‌رویِ من و خودت می‌دانستی که داری با احساساتِ من بازی می‌کنی و این همان فیلمی بود که وقتی نسخه‌یِ درب و داغانش را پیدا کردم یک هفته جشن گرفتم و وقتی فیلم را دیدم، تا یک ماه تلفن هیچ‌کس را جواب ندادم و سرِ کلاس‌هایِ دانشگاه، سکوت می‌کردم و لابد استاد‌ها فهمیده بودند بلایی سرم آمده که هیچ نمی‌گفتند و یک صبحِ بهاری بود که زنگِ درِ خانه‌مان را زدی و آمدی تو و با خودت کُلی فیلم آوردی و گذاشتی رویِ همان میزِ کوچکی که کنار تختم است و بینِ همه‌یِ فیلم‌ها، اسمِ سرگیجه درشت‌تر از بقیه بود و تا لبخند زدی، دیدم که این سکوتِ یک‌ماهه را باید شکست. این‌ها چیزهایِ کمی نبودند‏ که آن کتاب به ما یاد داد و حالا که کتابِ دیگری از آن نویسنده‏، پیش رویِ ما بود‏، معنی‌اش این بود که می‌شد از اسمِ فلسفه نترسید و کُلی چیز یاد گرفت و ذوق کرد.

آن کتاب را هنوز دارم و همیشه کنارِ تختَم است، که یعنی همیشه باید دمِ دست باشد و وقت و بی‌وقت باید ورقش بزنم و به همان روزِ سردی برسم که آفتاب داشت عمود می‌تابید و من ایستاده بودم گوشه‌‌یِ خیابان تا بیایی و سوارِ تاکسی بشویم و برویم به آن کافی‌شاپی که نبشِ خیابان بود و حالا نیست و آن‌وقت که بود، جایِ خوبی بود برای گپ‌زدن و همین که رسیدی، دیدیم دیر شده و باید تاکسی بگیریم و تا یک تاکسی آمد، دوتایی دست تکان دادیم و پریدیم سوار شدیم و پشتِ چراغ‌قرمز که رسیدیم، تویِ تاکسیِ بغلی، قیافه‌یِ آشنایی بود که آن وقت‌ها شبیه ژولیت بینوش بود و از قبل‌تر می‌شناختمش و آن‌وقت‌ها که آشنا بودیم، روزی نبود که همدیگر را نبینیم و حرف نزنیم و حرف‌هایِ تازه نداشته باشیم که به هم بگوییم و فیلمی و کتابی رد و بدل نکنیم. اما حالا او نشسته بود تویِ آن تاکسی و داشت درِ گوشِ کسی که شبیه اولیویه مارتینز هم نبود زمزمه می‌کرد، حرفی می‌زد که راننده هم نباید می‌شنید و من دوست داشتم که حرفِ او را بشنوم که دیدی زُل زده‌ام به او و پرسیدی آشنایِ قدیمی است، یا همین‌جوری خوشت آمده از قیافه‌اش و داری کنجکاوی می‌کنی. باید چیزی می‌گفتم که وِل کنی و همین‌طوری پراندم که شبیه یکی از هم‌دانشکده‌هایِ سال‌هایِ دور است و یادم نبود که ما هم‌دانشکده‌ای بوده‌ایم و همه‌یِ دوست‌هامان مشترک بوده‌اند و دیدم که چشم‌هات برق زد و این همان برقی بود که وقتی می‌خواستی مُچ بگیری می‌زد و گفتی: آن‌وقت‌ها دروغ‌گویِ بهتری بودی و تا آمدم بگویم «کازابلانکا»، گفتی نسخه‌یِ تازه‌اش آمده و فیلم را تویِ یک‌دانه گذاشته‌اند و آن‌یکی، کُلی چیزِ دیدنی است که تا حالا ندیده‌ایم و قرار است یکی دو هفته بعد برسد به  دستت و باز گفتی شوخی نمی‌کنم، وقتی دروغ می‌گویی قیافه‌ات می‌شود عینِ خنگ‌ها و دروغت باید خیلی بزرگ باشد که من یکی باور کنم. راننده داشت از تویِ آینه ما را می‌پایید و حواسش به خیابان نبود که تویِ گوشت گفتم مثلِ آن صحنه‌یِ «بیا عشق بورزیمِ» جرج کیوکر که مریلین مونرو از درمی‌آید تو و می‌بیند ایو مونتان دارد کتاب می‌خواند و از او می‌پرسد اسمِ شما چیست و مونتان رویِ جلدِ کتاب را یواشکی نگاه می‌کند و می‌گوید الکساندر دوما و دوباره شروع می‌کند به خواندن و مونرو جلوتر که می‌رود می‌بیند رویِ کتاب هم همین اسم را نوشته‌اند و ذوق می‌کند و می‌گوید وای که چه دنیای کوچکی است. راننده داشت نگاه می‌کرد و تو حتی لبخند هم نزدی، چه رسد به آن خنده‌ی همیشگی و این معنی‌اش آن بود که دیوار دارد تَرَک می‌خورد و دیوارِ ترک‌خورده را باید ترمیم کرد، وگرنه می‌ریزد و دیواری که بریزد، یعنی حادثه و این هیچ‌ ربطی به آن تکه‌یِ فیلمِ برادرانِ مارکس نداشت که هارپویِ زبان‌بسته ایستاده بود کنارِ دیوار و تکیه داده بود و پلیس می‌آمد و از او می‌پرسید چرا تکیه داده‌ای و لابد منظورت این است که اگر کنار بروی، دیوار می‌ریزد و هارپو سری تکان می‌داد به نشانه‌یِ تأیید و پلیس که بیش‌تر شاکی شده بود دستش را می‌گرفت و می‌کشید و دیوار همان‌لحظه می‌ریخت و صدایِ خنده‌ات بود که می‌پیچید تویِ گوش من و همین‌طور می‌چرخید و تویِ همین چرخیدن‌ها ماند تا الآن که دارم این نامه را می‌نویسم و نمی‌دانم اصلاً نگاهش می‌کنی یا نه و اگر آن را ببینی، از سر تا ته می‌خوانی‌اش یا می‌گذاری کنارِ نامه‌هایِ دیگری بماند که تویِ پوشه‌ به‌خصوصی گذاشته‌ای که مخصوصِ این نامه‌ها است و رویش عکسِ سیاه و سفیدِ آدری هپبرن است با لباسِ سابرینا که نشسته و پاهایش را دراز کرده و لبخند می‌زند و راستی، یادت هست آخرین بار کِی خندیدی؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥
برچسب‌ها : نامه‌ها