شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از تروفو به هیچکاک و برعکس

 


از تروفو به هیچکاک

 

پاریس، ۲ ژوئنِ ۱۹۶۲

آقای هیچکاکِ عزیز

اگر اجازه دهید اوّل از همه این خاطره را برای‌تان تعریف می‌کنم.

چندسال قبل که درباره‌ی سینما می‌نوشتم، یعنی اواخرِ سالِ ۱۹۵۴، با دوستم کلود شابرول آمدیم استودیوی سن‌موریس که داشتید فیلمِ دستگیری یک دزد را آن‌جا تمام می‌کردید. قرار بود با شما گفت‌وگو کنیم. شما هم از ما خواستید در بارِ گران‌استودیو منتظر بمانیم. بعد ما که پانزده‌بار صحنه‌ی قایق‌سواری کاری گرانت و بریجیت اوبر را دیدیم از فرطِ خوشی افتادیم توی آن استخرِ یخ‌زده‌ای که توی حیاطِ استودیو بود. بعد که ما را بیرون آوردند لطف کردید و گفت‌وگو را همان‌شب در هتل‌تان انجام دادیم.

بعد از آن هربار که تشریف آوردید پاریس، با ادت فری خدمت رسیدم و یادم هست که یک‌سال بعد بهم گفتید «هربار که یخ‌های توی لیوانِ ویسکی را می‌بینم یادِ شما دوتا می‌افتم.» یک‌سال بعد هم که برای دیدنِ مراحلِ ساختِ مردِ عوضی دعوتم کردید نیویورک، ولی بدبختانه نشد بیایم؛ چون من هم مثلِ کلود شابرول داشتم فیلم می‌ساختم. تا حالا سه فیلم ساخته‌ام. اوّلی‌اش چهارصد ضربه بود که ‌در هالیوود هم روی پرده رفت. آخرین فیلمی هم که ساخته‌ام ژول و جیم است که این‌روزها روی پرده‌ی سینماهای نیویورک است.

اگر اجازه می‌دهید برسم به اصلِ ماجرا.

سفرِ آخرم به اِمریکا فرصتی بود که با منتقدان و روزنامه‌نگاران، به‌خصوص نیویورکی‌ها، حرف بزنم و بعد از این‌که با خیلی‌های‌شان حرف زدم فهمیدم ایده‌های‌شان درباره‌ی فیلم‌های شما واقعاً سطحی و پیش‌پاافتاده است. کارِ ما در کایه دو سینما و تبلیغی که برای سینمای شما کرده‌ایم، در فرانسه واقعاً به نتیجه رسیده، ولی به‌نظرم آن کارها به‌چشمِ اِمریکایی‌ها زیادی روشنفکرانه است.

از وقتی فیلم‌سازی را شروع کرده‌ام علاقه‌ام به شما و فیلم‌های‌تان کم‌تر نشده، راستش را بگویم؛ بیش‌تر هم شده است. همه‌ی فیلم‌های‌تان را دست‌کم پنج شش‌بار دیده‌ام و حالا به‌چشمِ یک فیلم‌ساز تماشای‌شان می‌کنم. فیلم‌سازهای زیادی را می‌شناسم که عاشقِ سینما هستند، ولی شما عاشقِ نوارِ فیلم هستید و می‌خواهم درباره‌ی همین عشق با شما گفت‌وگو کنم.

خواهش می‌کنم اگر اجازه بدهید این گفت‌وگو را که هشت جلسه‌ی پیاپی طول می‌کشد روی نوار ضبط کنم. می‌شود سی‌ ساعت نوار. گفت‌وگو را ضبط نمی‌کنم که براساس‌اش مقاله‌ای بنویسم، به کتابی فکر می‌کنم که هم‌زمان در نیویورک و پاریس منتشر شود. کتاب را برای چاپ در نیویورک می‌شود به انتشاراتِ سایمن اند شوستر سپرد. آشنا دارم در این انتشارات. برای چاپ در پاریس هم می‌شود به ناشرانی مثلِ گالیمار یا روبر لافون فکر کرد. بعد هم کتاب را در همه‌ی دنیا منتشر می‌کنیم.

اگر به‌نظرتان پیشنهادِ جالبی‌ست و قبولش می‌کنید، ده روزی را در یک هتل‌ اقامت می‌کنم؛ جایی‌که برای شما هم قابلِ قبول باشد. از نیویورک خانمِ هلن اسکات را با خودم می‌آورم. مترجمِ چیره‌دستی‌ست و ترجمه‌ی هم‌زمان را به‌سادگی و بادقّت انجام می‌دهد؛ آن‌قدر که خیال کنیم داریم بدونِ هیچ واسطه‌ای گفت‌وگو می‌کنیم و حرف می‌زنیم. ساکنِ نیویورک است و در دفترِ فیلمِ فرانسه کار می‌کند. با اصطلاحاتِ سینمایی هم کاملاً آشناست. من و هلن در هتلی که نزدیکِ خانه‌ی شما باشد، یا نزدیکِ دفترِ کارتان باشد اقامت می‌کنیم.

طرحِ کاری که در ذهن دارم از این قرار است: فقط یک گفت‌وگوی طولانی و کاملاً دقیق که ترتیبِ زمانی داشته باشد. از زندگی‌تان شروع می‌کنیم و اوّلین کارهای غیرِ سینمایی‌تان، سال‌های زندگی در برلین و بعد به‌ترتیب می‌رسیم به:

۱. فیلم‌های انگلیسی

۲. فیلم‌های انگلیسی ناطق

۳. اوّلین فیلم‌های اِمریکایی برای سلزنیک و فیلم‌های جاسوسی

۴. ترانس آتلانتیک پیکچرز

۵. دوره‌ی ویستاویژن

۶. از مردِ عوضی تا پرندگان

 

سئوال‌ها، عمدتاً، درباره‌ی این چیزها خواهند بود:

الف. شرایطِ ساخته‌شدنِ هر فیلم

ب. مراحلِ پیش‌تولید و فیلم‌نامه

پ. مشکلاتِ میزانسنِ مخصوصِ هر فیلم

ت. موقعیتِ هر فیلم در مقایسه با فیلم‌های قبلی

ث. ارزیابی‌تان از نتیجه‌ی هنری و تجاری هر فیلم در مقایسه با چیزی که در ذهن داشته‌اید

البته سئوال‌های کلّی‌تری هم می‌پرسم؛ مثلاً درباره‌ی فیلم‌نامه‌ی خوب و بد، روش‌های مختلفِ دیالوگ‌نویسی، کارگردانی بازیگران، هنرِ تدوین، تحوّلِ تکنیکی، تروکاژ و فیلمِ رنگی. همه‌ی این سئوال‌ها را جوری می‌پرسم که به نظمِ زمانی فیلم‌ها لطمه‌ای نزند. این مجموعه با مقدّمه‌ای که خودم می‌نویسم کامل می‌شود و می‌توانم آن‌را چند خط خلاصه کنم: روزی روزگاری اگر بخواهند سینما را از وجودِ دیالوگ محروم کنند و دوباره آن‌را به هنری صامت بدل کنند، کارگردان‌های زیادی بی‌کار می‌شوند و بینِ معدود کارگردان‌هایی که می‌مانند، آلفرد هیچکاک مرتبه‌ای بالاتر از دیگران دارد و روزی روزگاری، بالأخره، مردمِ دنیا می‌فهمند که بهترین کارگردانِ دنیا کسی غیرِ هیچکاک نیست.

اگر این طرح را می‌پسندید خواهش می‌کنم لطف کنید و اگر راهی برای انجامِ این کار به نظرتان می‌رسد دریغ نکنید. به‌نظرم این‌ روزها درگیرِ تدوینِ فیلمِ پرندگان باشید. شاید بخواهید کمی صبر کنیم. من آخرِ امسال فیلمِ تازه‌ام را که اقتباسی‌ست از کتابِ فارنهایت ۴۵۱ ری برادبری می‌سازم و دوست دارم این گفت‌وگو در فاصله‌ی ۱۵ ژوئیه و ۱۵ سپتامبر ۱۹۶۲ انجام شود.

اگر موافقید چیزهایی را که برای چهارصد یا پانصد سئوالی که می‌خواهم از شما بپرسم لازم است جمع‌آوری کنم. بعضی فیلم‌های‌تان را کم‌تر دیده‌ام و بهتر است در سینماتکِ بروکسل تماشای‌شان کنم. برنامه‌ی ما سه هفته طول می‌کشد و از ۱۵ ژوئیه در خدمتِ شما هستم. چندهفته‌ای بعد از این گفت‌وگو متنِ کامل‌اش را پیاده می‌کنم و بعد از تصحیحِ اوّلیه، انگلیسی‌اش را برای‌تان می‌فرستم که اگر موردی بود و لازم به‌نظر می‌رسید اصلاح کنید. کتاب هم، قاعدتاً، آخرِ امسال منتشر می‌شود.

همه‌ی این‌ها بستگی دارد به نامه‌ی شما.

آقای هیچکاکِ عزیز، خواهش می‌کنم ستایشِ بی‌حدّم را، بهترین و صمیمانه‌ترین آرزوهایم را بپذیرید.

فرانسوا تروفو

*

از هیچکاک به تروفو

 

آقای تروفوی عزیز

 

نامه‌ی شما اشکِ شوق به چشمم آورد. از این‌همه مهر و لطف و تحسین و ستایش ممنونم. هنوز سرگرمِ ساختِ پرندگانم و این کار قاعدتاً تا ۱۵ ژوئیه ادامه دارد. بعد هم که تدوینِ فیلم شروع می‌شود و چند هفته‌ای ادامه خواهد داشت. بنابراین تا پرندگان تمام نشده سَرَم گرم است. برای دیدن‌تان، احتمالاً، اواخرِ ماهِ اوت تماس می‌گیرم. باز هم از این نامه‌ی زیبا تشکر می‌کنم.

صمیمانه‌ترین درودهایم را پذیرا باشید.

آلفرد هیچکاک

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱

شنیدنِ صدای‌تان چه شادم کرد...

 

 

 

 ـــ این آخرین نامه‌ی فرانسوا تروفوست ـــ

 

به آنت اینسدورف

 ۱۶ ژانویه‌ی ۱۹۸۴

آنتِ عزیز

شنیدنِ صدای‌تان در تلفن چه شادم کرد. ممنونم که گفت‌‌وگو را برایم خواندید. از این گفت‌وگو راضی‌ام. بینِ خودمان باشد، ولی فردا من و فانی [آردان] می‌رویم سن پل دووانس در کلمب دور. اگر دل‌تان خواست می‌توانید این‌را هم به گفت‌وگو اضافه کنید. ۱۲ سپتامبر عملِ جرّاحی مغز داشتم، ولی منتقدان سینماتوگرافیک دست‌کم بیست‌سال پیشرفته‌تر از علمِ پزشکی بودند، چون وقتی دوّمین فیلمم، به پیانیست شلیک کنید، را روی پرده‌ی سینماها فرستادم، نوشتند کسی که مغزش طبیعی کار کند از این فیلم‌ها نمی‌سازد.

دو ماه بعد از توّلدِ دخترمان ژوزفین، قرار شد فانی آردان به‌جای ایزابل آجانی بازی کند که آن‌روزها حسابی افسرده شده بود. یعنی قرار شد نقشِ او را در نمایشِ مادموازل ژولیِ آگوست استریندبرگ بازی کند. فانی آماده‌ی آماده است که ۲۰ فوریه در عشق تا سرحدّ مرگِ آلن رنه بازی کند.

دیگر چه بنویسم؟ دوباره به سینما می‌روم. این فیلمِ فللینی را درباره‌ی کشتی خیلی دوست داشتم. یک فیلمِ فرانسوی هم دیدم به‌اسمِ زنده باد اجتماع که برنده‌ی جایزه‌ی ویگو شده. زلیگ را هم دوست داشتم؛ ولی نه‌فقط به‌خاطرِ این‌که سیاه‌وسفید بود.

این‌یکی هم بینِ خودمان باشد، شماره‌ی تلفنم را در پاریس برای‌تان می‌نویسم. ۷۲۳۸۲۹۰. از ۲۶ ژانویه می‌توانید تماس بگیرید. امیدوارم امسال، ۱۹۸۴، فرصتی پیدا شود و دوباره هم‌دیگر را ببینیم و باهم گپ بزنیم. آرزو می‌کنم زودتر این اتّفاق بیفتد. با مهر و محبّتِ بی‌حد.

 فرانسوا

 ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱

از فرانسوا به روبر

 


   خیابانِ فرانسوا تروفو. دهه‌ی ۱۹۸۰. مردِ سیگاربه‌لب روبر لاشنه است. دوستِ سالیانِ فرانسوا تروفو. دوستِ سال‌های مدرسه. با هم جیم می‌زدند از مدرسه. با هم لذّتِ سیگارکشیدن را کشف کردند. لذّتِ فیلم‌دیدن را. عاشقِ سینما شدند. عاشقِ همه‌ی بازیگرهایی که انگار از بهشتِ خدا آمده بودند روی زمین تا چشمِ این بچّه‌ها به جمال‌شان روشن شود. 

   فرانسوا تروفو دوست داشت این دوستی را روی پرده‌ی سینما هم ببَرَد. روبر لاشنه در فیلم‌هایش شد رُنه بیژی. دوستِ آنتوان دوآنل. همراه و هم‌رازش. با هم جیم می‌زدند از مدرسه. با هم پرسه می‌زدند در شهر. با هم زندگی را کشف می‌کردند در پاریس.

   فرانسوا تروفو سیزده ساله بود که اوّلین نامه‌ی عمرش را نوشت. برای روبر لاشنه که دو سال بزرگ‌تر از فرانسوا بود. کوتاه‌ترین نامه در کتابِ نامه‌هایش. کتابی که ژیل ژاکوب با عشق و علاقه چاپش کرد و نوشتنِ مقدّمه‌ی کتاب را به دوستِ دیگرِ تروفو سپرد؛ به ژان‌لوک گُدار.

   این اوّلین نامه‌ی تروفوست. نامه‌ای به روبر لاشنه.

 

۲۵ ژوئن ۱۹۴۵ 

این نامه را برایت از سن‌بریو می‌نویسم. کوتاه می‌نویسم چون قطارِ محلّی‌ای که از سن‌بریو به بینیک می‌رود در ایستگاه توقّف کرده.

فردا مفصّل‌تر می‌نویسم.

فرانسوا.

زود می‌رسم آن‌جا.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱