شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فقط تو ـ شعری از نزار قبّانی


Notorious, a film by Alfred Hitchcock

  

   دوستت می‌دارم

   در فاصله‌ی این عشق و آن عشق

   در فاصله‌ی زنی که خداحافظی می‌کند

   و زنی که از راه می‌رسد


   این‌جا و آن‌جا

   دنبالِ تو می‌گردم

   هر اشاره‌ای

   انگار

   به چشم‌های تو می‌رسد


   چگونه تفسیر کنم این حسّی را

   که روز و شبم را ساخته


   زیباترین زنِ دنیا کنارِ من است

   پس چگونه

   مثلِ کبوتری

   می‌گذری از خیالِ من؟



   در فاصله‌ی دو دیدار

   در فاصله‌ی دو زن

   در فاصله‌ی قطاری که می‌رسد از راه و

   قطاری که راه می‌افتد

   پنج دقیقه فرصت هست


   فنجانی قهوه مهمانت می‌کنم

   پیش از آن‌که

   راهیِ سفر شوم


   پنج دقیقه فرصت داریم


   وجودِ تو آرامم می‌کند

   در این پنج دقیقه


   به تو می‌گویم رازهای پنهان را

   برای تو می‌بافم زمین و زمان را

   زیر و رو می‌کنی زندگی‌ام را

   در این پنج دقیقه


   پس چرا

   چه رنجی‌ست این

   چگونه می‌شود این‌جا از بی‌وفایی دَم زد؟



   لحظه‌هایی هست

   که غافلگیرم می‌کند شعر

   بی‌مقدّمه از راه می‌رسد


   هزار هزار انفجار

   در وجودِ دقیقه‌هاست

   و نوشتن راهی‌ست به رهایی


   پر می‌زنی

   مثلِ پروانه‌ای کاغذی بین دو انگشت


   چگونه پنجاه سال در دو جبهه بجنگم؟

   چگونه خودم را بین دو قارّه قسمت کنم؟

   چگونه با کسی جز تو آشنا شوم؟

   چگونه با کسی جز تو بنشینم؟

   چگونه با کسی جز تو عشق‌بازی کنم؟

  

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   بدنام، فیلمی از آلفرد هیچکاک

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه

امضا ـ شعری از نزار قبّانی

Before Sunset


   به روانیِ موسیقی‌ست

   عطری که می‌زنی به تن‌ات

   امضای توست

   نمی‌شود جعل‌اش کرد


   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
برچسب‌ها : شعر ، نزار قبانی ، ترجمه

شعر را با تو قسمت می‌کنم ـ شعری از نزار قبّانی

Before Sunset

١٠

شعر را با تو قسمت می‌کنم

چنان‌که روزنامه‌ی صبح را

و فنجانِ قهوه را

و تکّه‌ی کرواسان را.

زبان را با تو دو قسمت می‌کنم

و بوسه را دو قسمت می‌کنم

و عُمر را دو قسمت می‌کنم

و در شب‌های شعرم

صدای من از لب‌های تو بیرون می‌زند.


١٣

دراز می‌کشی روی کاغذی سفید

می‌خوابی روی کتاب‌هایم

ورق‌ها و دفترهایم را مرتّب می‌کنی

حروفم را سامان می‌دهی

و غلط‌هایم را درست می‌کنی

چگونه بگویم به مردم که منم شاعر

وقتی تویی که می‌نویسی؟


بعدِتحریر: این دو بند است از شعرِ بلندبالای کُلّما کَتَبْتُ قَصیدهَ حُبّ شَکَرُوکِ اَنْتِ...

بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه

شب ـ شعری از نزار قبّانی

Patricia Franchini: I don't know if I'm unhappy because I'm not free, or if I'm not free because I'm unhappy

   شب

   جایی نمانده برای گردشم

   در خیابان‌های شب...

   چشمانت

   از آنِ خود کرده است

   مساحتِ شب را...

 

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩
برچسب‌ها : شعر ، نزار قبانی ، ترجمه

صاعقه ـ شعری از نزار قبّانی

   صاعقه

   «دوستت دارم» را

   یک‌بار می‌گویم...

   صاعقه

   تکرار نمی‌کند خود را...


   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
برچسب‌ها : شعر ، نزار قبانی ، ترجمه

سپتامبر ـ شعری از نِزار قبّانی

 

می‌آید شعر

همیشه

با باران

و صورتِ زیبایَت

می‌آید همیشه

با باران

و دل‌باختن شروع نمی‌شود

مگر وقتی‌که شروع می‌شود

موسیقیِ باران.



سپتامبر که از راه می‌رسد

دلبَرَکم

سراغِ چشم‌هایت را از هر ابری می‌گیرم

انگار که دل‌باختنم به تو

بستگی دارد

به وقتِ باران.



از جا می‌کَنَدَم دیدنی‌های پاییز

می‌ترسانَدَم رنگ‌پریدگیِ زیبایَت

و فریبَم می‌دهد لبِ کبودِ شوق‌برانگیزت

دلَم را از جا می‌کَنَد حلقه‌ی نقره‌ای در گوش‌ها

ژاکتِ کشمیری

و چترِ زرد و سبز

چیره می‌شوند بر من

فریبَم می‌دهد

روزنامه‌ی صبح

مثلِ زنی پُرگو

دلَم را می‌بَرَد

بوی قهوه روی ورقی خشک

چه کنم

بین آتشی در سرانگشتانم

و گفته‌های مسیحِ موعود؟



در ابتدای پاییز

سایه می‌اندازد بر من

حسِ غریبِ خطر و امنیت

می‌ترسم که نزدیکَم شوی

می‌ترسم که دور شوی از من

...

می‌ترسم موجِ قضا و قَدَر با خودش ببَرَد مرا.



سپتامبر است که می‌نویسَدَم

یا باران؟

جنونِ کم‌یابِ زمستان تویی

بانوی من

کاش می‌فهمیدم

چه نسبتی‌ست

بینِ جنون و باران.



آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام

پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر می‌شود

آی ای زنی که در رنگ‌پریدگی‌ات

همه‌ی غمِ درخت‌ها را داری

آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخَم را

و تاریخِ باران را

باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه

جایی که حصاری نباشد...

 

«نِزار قبّانی»، به‌سالِ ١٩٢٣ در دمشق متولّد شد. در دانشگاه رشته‌ی حقوق خواند و کارمندِ وزارتِ خارجه‌ی سوریه شد. بیست‌ویک‌سال در لندن، مادرید، پکن، بیروت، قاهره و آنکارا دیپلمات بود و در چهل‌ویک‌سالگی، بالأخره، قیدِ کارِ سیاسی را زد و در بیروت ساکن شد. سالِ ١٩٨٢، در جنگ‌های داخلی لُبنان، زنش کُشته شد و «نِزار قبّانی» راهی ژنو شد و کمی بعد به لندن رفت و تا ١٩٩٨، زمانِ مرگش، در این شهرِ اروپایی زندگی کرد. او را در آرامگاهِ خانوادگی‌اش در دمشق به‌خاک سپردند.

 تکلمه: «نِزار قبّانی» یکی از چند شاعرِ محبوبِ من است که، وقت‌وبی‌وقت، شعرهایش مایه‌‌ی آرامش و آسایشم می‌شود. این شعر [که فقط بخش‌هایی از آن‌را این‌جا نوشته‌ام] و «تصویرهایی در موزه‌ی شمع» که پنج‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸٧، توی همین وبلاگ آمد، درواقع، بخشی از کتابِ «دوستت دارم و پرانتز را می‌بندم» هستند؛ منتخبِ شعرهای عاشقانه‌ی «نِزار قبّانی» که، شاید، روزی منتشر شود...

 

عشقِ بدونِ مرز

 

٢

 بانوی من:

ای بافته‌ از پنبه و ابر

ای باران‌های یاقوتی

ای نهرهای نهاوندی

ای برکه‌های مرمری

ای که مثلِ ماهی‌ها شنا می‌کنی در آبِ دل

و مثل دسته‌ی کبوتران خانه می‌کنی در چشم‌ها

چیزی تغییر نمی‌کند در عاطفه‌ام

 در احساسَم

در وجدانَم، ایمانَم...

 

۴

بانوی من:

چکیده‌ی همه شعرهایی

گلِ‌سُرخِ همه‌ی آزادی‌هایی

کافی‌ست اسمَت را به زبان آوَرَم

تا بشَوَم مَلِکُ‌الشُعَرا

بشَوَم فرعونِ کلمه‌ها

کافی‌ست زنی مثلِ تو دل ببندد به من

تا پا بگذارم به کتاب‌های تاریخ

و پرچم‌ها برای من افراخته شوند.

 

٧

بانوی من:

چیزی جز صدای تو یادم نمی‌آید

وقتی ناقوس‌های یکشنبه نواخته می‌شوند.

چیزی جُز بوی خوشَت یادم نمی‌آید

وقتی روی برگ‌ِ علف‌ها می‌خوابَم.

 چیزی جُز صورتِ تو یادم نمی‌آید

وقتی برف بر جامه‌ام می‌جُنبَد و

تق‌تقِ هیزم‌ها را می‌شنوَم.

  

١٢

بانوی من:

 چه‌قدر دوست دارم به سرزمینی سفر کنم

که گیتار در آن‌جا حُکم برانَد.

جایی که حصاری نباشد گردِ عشق

حصاری نباشد گردِ کلمات

گردِ رؤیاها.

 

١۵

بانوی من:

بانوی اولِ شعر

دستِ راستَت را به من بده تا در آن مخفی شوَم

دستِ چپَت را به من بده

تا در آن خانه کنم.

هر عبارتِ عاشقانه‌ای که می‌خواهی بگو

تا عیدها شروع شوند.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه

تصویرهایی در موزه‌‌ی شمع

 

«نِزار قبّانی»، به‌سالِ ١٩٢٣ در دمشق متولّد شد. در دانشگاه رشته‌ی حقوق خواند و کارمندِ وزارتِ خارجه‌ی سوریه شد. بیست‌ویک‌سال در لندن، مادرید، پکن، بیروت، قاهره و آنکارا دیپلمات بود و در چهل‌ویک‌سالگی قیدِ کارِ سیاسی را زد و در بیروت ساکن شد. سالِ ١٩٨٢، در جنگ‌های داخلی لُبنان، زنش کُشته شد و «نِزار قبّانی» راهی ژنو شد و کمی بعد به لندن رفت تا ١٩٩٨، زمانِ مرگش، در این شهر زندگی کرد. او را در آرام‌گاهِ خانوادگی‌اش در دمشق به‌خاک سپردند.

عُمده‌ی شهرتِ «نِزار قبّانی» به شعرهای عاشقانه‌اش برمی‌گردد؛ هرچند او هم مثلِ باقی شاعرانِ عرب، از سیاست غافل نبود. [این شعر، پیش‌تر، یک‌بار در شهروندِ امروز منتشر شده است.]

 

١

کلامِ دستانِ مُتمدّنت

کلامِ بسیار بلندی‌ست

اجازه می‌دهی چشمم

این کلامِ زیبا را ضبط کند؟

 

٢

دستانت

اسب‌هایی هستند که با اشکِ من غُسل می‌کنند

اجازه می‌دهی به گوشم

که از اشک‌هایِ شیهه بنوشد؟

 

٣

دستانت

پیشینه‌‌ی شعرند

که بیست‌قرن امتداد یافته است

اجازه می‌دهی این پیشینه‌ی‌ اصیل را گرد آورند؟

 

۴ 

دستانت

دو کتابِ دعایند پیشِ رویِ من

شمعی و

روغنی و

سقفی و

خانه‌ای و

سایه‌ای گسترده.

 

۵

دستانت اکتشافند

و از ابتدایِ ورودم

به موزه‌‌ی شمع،

بی‌ هیچ راهنمایی

به‌سویِ منبعِ نور قدم‌زنان رفتم.

 

۶ 

و از ابتدایی که دستانِ مُلوکانه‌ات را دیدم

که قهوه‌ی‌ صُبح‌گاهی‌ام را آماده می‌کنند

فهمیدم

که چگونه می‌توان به نخل‌ها احترام گذاشت.

 

٧ 

و از ابتدایی که بگومگویِ دستبندها را

در دستانت شنیدم

حیرت کردم

از پیوندِ کبوتران و بَغ‌بَغوشان.

 

٨

دستانت

جاده‌ای‌ست از موز

از تنباکو

از زَنجبیل

و من سراپا تشنه‌ام بینِ رودخانه‌هایِ دمشق

و درختانِ انگورِ جلیل.

 

٩ 

آی ای زنی

که دستانت بافرهنگم کرد

سلام بر درختِ پنبه

به‌وقتِ غروب.

 

١٠

اجازه بده

آینه‌هایِ دستانت را ببوسم

و پیش از رفتن

توشه‌ای آماده کنم.

 

١١

اجازه بده

بر کلیدهایِ پیانو بخوابم

که جُز اندکی

از فرصتِ عُمر

چیزی نمانده است

جُز اندکی.

 

١٢ 

می‌خواهم عکسی بگیرم

از شکلِ دستانت

از صدایِ دستانت

از سکوتِ دستانت

کمی پیشِ رویم می‌نشینی

تا عکسی محال بگیرم؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه

دوستَت دارم … و پرانتز را می‌بندم [بخش‌هایی از یک شعر]

 

 

نِزار قبّانی [1998 – 1923]

 

 

 

 

 

2

 

تو آن عادتِ نوشتنی که علاجی ندارد

 

عادتِ اشغال و مالِک‌شدنی

 

عادتِ سُکنا‌گُزیدن

 

عادتِ کشورگُشایی و خون‌ریزی

 

عادتِ وحشی‌گری

 

تو آن عادتِ ارّه‌واری که در گوشتِ کلماتم فرورفته‌ای

 

یا تو باید روانه‌یِ سفر شوی

 

یا من رختِ سفر می‌پوشم

 

یا نوشتن به سفر می‌رود.

 

 

 

5

 

تو آن زبانی

 

که تعدادِ حروفت تغییر می‌کند

 

هر روز

 

ریشه‌هایت

 

تغییر می‌کنند

 

هر روز

 

مُشتق‌هایت

 

شیوه‌یِ اِعراب‌گُذاری‌ات

 

تغییر می‌کند

 

هر روز.

 

 

 

6

 

تو آن کتابتِ پنهانی

 

که جُز عاشقانِ ثابت‌قدم

 

نمی‌شناسندش

 

تو آن کلامی

 

که هرلحظه کلامِ خود را تغییر می‌دهی.

 

 

 

 

 

9

 

آی ای زنی که مثلِ نانِ عسلی

 

عجین شده‌ای

 

با زنانگی‌ات

 

عجین شده‌ای با خونِ شعرهای من

 

با خونِ شهوتِ من

 

آی ای زنِ همیشه سرگشته

 

که ابتداهایت باطل می‌کند نهایت‌هایت را

 

ابتدایت، نهایتت را بی‌اعتبار می‌کند

 

و لبِ پایینت

 

نیست و نابود می‌کند

 

لبِ بالا را.

 

 

 

10

 

آی ای زنی که بینِ دوزخ و دوزخی دیگر

 

مُعلّق رهایم می‌کنی

 

ای زن‌ ـ‌ تَنگنا

 

ای زن ـ دِرام

 

ای زن ـ جُنون

 

می‌ترسم که دل به تو بسپارم.

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
برچسب‌ها : شعر و غذا ، نزار قبانی ، ترجمه