شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

روی ناخنم هنوز زخم نشسته بود...

 

 

   بادِ سرد را بر شقیقه‌های عرق‌کرده‌ام حس می‌کردم، و آن‌چنان از درون می‌لرزیدم که گویی ویران می‌شدم. خیابان شب پاکیزه بود. خلق‌وخوی خیابانی، نامردانه، رجعتی را شروع کرده بود، امّا بیگانه، در شرفِ اتمام و همراه با غبن. خودم را «او» حس می‌کرد، و با او نزدیک بودم: نزدیک‌تر از مرگ. تیره‌ی پشتم یخ کرده بود، و یاد جای خودش را به ترس می‌سپرد. کابوسِ جماعت، مثلِ کابوسی از سرِ جماعت گذشته بود و من هیچ به حساب نمی‌آمدم. به‌دَرَک؛ امّا خودم اشتباهن طوری ترتیب داده بودم که خودم را سخت دشنام بدهم ـ که به‌حساب آمده بودم. و آیا این‌قدر صداقت داشتم که اعتراف کنم ایمان نداشته‌ام؟ ـ نه، داشته‌ام، امّا غیر از چیزِ غریبی از آن نمانده است: غیر از شرمساری. روی ناخنم هنوز امّا زخم نشسته بود. شایسته‌ی ترحّم بودم، امّا زخم هنوز نشسته بود. چگونه، چه‌کسی را پیدا می‌کردم که به من اطمینان می‌داد بی‌ایمان بوده‌ام و یا آن‌را از دست داده‌ام؟

رضا دانشور، نمازِ میّت (قصّه‌ی بلند)، ضمیمه‌ی اوّلِ جُنگِ ادبیِ لوح

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   دشتِ سوزان، فیلمی از گی‌یرمو آریاگا

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠

سرزدن به کتاب‌خانه: نمازِ میّت

memory loss by Cornel Pufan

  

   خیابان‌ها شروع کرده بودند به خنک‌شدن، و عصر، رشدِ آهسته‌اش را، از آغاز بوهای جگرکی‌ها و رفت‌وآمدهای خانوادگی، آغاز کرده بود. چراغ‌زنبوری‌های جلوی دکّان‌ها، یکی‌یکی داشتند روشن می‌شدند  و شادیِ قریب، گلویم را نوازش ـ نازشی خوش شروع کرده بود. دستم را لای کرکره کردم و انتهای خیابان را پاییدم. چیزی به آمدنش نمانده بود. به عصر نگاه می‌کردم، و به آرامش و سعادتی که روی پیاده‌روها ردّوبدل می‌شد. یک لحظه می‌شد تصوّر کرد که هیچ‌کس، در هیچ‌کجا، این لحظه که من هستم، در هیچ مداری، بی‌دردی یا دردی را حس نمی‌کند. نه که اصلن حس نمی‌کند، اصلن وجود ندارد. آن‌جا، کافه‌ی روشن و کوچکی بود در یک تکّه‌ی پرتِ شمالِ شهر. فکر کردم عاشق‌شدن یک کارِ تجمّلی‌ست. آن‌جا، یک جای تجمّلیِ خیلی رخوت‌آور بود. عصر، یک عصرِ تجمّلیِ خیلی شاد و سبُک بود. خودم را مثلِ بادبادک‌هایی که بچّه‌های جست‌وخیزکننده دنبال‌شان می‌دویدند، خالی و راحت می‌دیدم. مثلِ بادبادکی بی‌دوام و قرمز و کوچک. در آستانه، طلوع کرد، و حیران، به اطرافش نگاه داد. خودم را جزیره‌ای حس می‌کردم که قشنگ‌ترین دریا، با کوچک‌ترین قایقِ کاغذیِ عالَم، به‌سویم می‌آمد. جزیره بودم، شناور، و عصر، دریای نشئه و غفلت بود. نشست: حباب بود. نفس‌نفس می‌زد و همچنان حباب بود. برایش گفتم که امروز عصر، هیچ‌کجای دنیا، خونی ـ جز به آرامش ـ جریان ندارد؛ در نبض‌ها و رگ، و نه ـ امّا ـ در رگ‌های سیمانیِ کناره‌های خیابان. پیشانی‌اش آینه بود. رویش شبنم نشسته بود. برایش گفتم عصر، چگونه یک عصرِ تجمّلی و غفلت‌آور و رنگین است. و گفتم چه‌طور لطافت، یک تجمّلِ کیف‌آورَست.

رضا دانشور، نمازِ میّت (قصّه‌ی بلند)، ضمیمه‌ی اوّلِ جُنگِ ادبیِ لوح

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠