شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ــ تخیّلِ فرهیخته

 

 

... ادبیات به دنیایی که بشر می‌سازد تعلّق دارد، نه بدان که مشاهده می‌کند؛ به عبارتِ دیگر، متعلّق به خانه‌ای‌ست که ساخته و نه محیطی که یافته. دنیای ادبیات دنیای انسانیِ ملموسی از تجربه‌ی بلاواسطه است. شاعر، صُوَرِ خیال و اشیاء و حواس را به مراتب بیش‌ از مفاهیمِ انتزاعی به کار می‌گیرد؛ رمان‌نویس کارش داستان‌گویی‌ست، نه استدلال و احتجاج. دنیای ادبیات دارای شمایلی انسانی‌ست؛ در این دنیا خورشید از مشرق طلوع می‌کند و در مغرب، در پس تیغه‌ی زمینی مسطّح و سه‌بعدی غروب می‌کند، بدن‌ها واقعیاتِ نخستین هستند، نه اتم‌ها و الکترون‌ها؛ نیروهای نخستین عبارتند از عشق و مرگ و شور و شادی، نه انرژی و قوّه‌ی جاذبه. جای شگفتی نیست اگر نویسندگان غالباً مردمانی ساده‌اند و نه از آن گروه افرادی که فرزانگان‌شان به شمار می‌آوریم، و قطعاً نه از زمره‌ی آن کسانی که همیشه بیش از دیگران از سبک‌‌مغزی و انحراف فارغ و مبرّا باشند. آن‌چه نویسندگان به وجود می‌آورند برای ما مهم است، نه آن‌چه هستند، زیرا به گفته‌ی میلتن، که در این زمینه حتماً صاحب‌نظر است، شعر «ساده‌تر و حسّی‌تر و شورانگیزتر» از فلسفه یا علم است.

... واکنشِ عاطفیِ ما نسبت به دنیا میانِ «این را دوست دارم» و «این را دوست ندارم» متغیّر است... اوّلی حالتِ این‌همانی‌ست و دال بر این‌ احساس که همه‌ی اشیاء اطرافِ ما قسمتی از ما هستند، و دوّمی حالتِ معمولِ آگاهی، یا جدایی‌ست که هنر و علم در آن به وجود می‌آیند. تکوینِ هنر مقارن است با لحظه‌ای که «این را دوست ندارم» به «این با آن‌چه برایم قابلِ تصوّر است یکی نیست» تغییرِ شکل یابد. در این رهگذر، ضمناً باید توجّه داشته باشیم که وجوهِ اشتراک میانِ ذهنِ خلّاق و ذهنِ نژند بسیار است. هردو از آن‌چه می‌بینند ناراضی‌اند؛ هردو بر این باورند که چیزِ دیگری باید جایگزینِ آن شود، و می‌کوشند تا وانمود کنند که هست یا به وجودش آورند...

در سطح معمول استشعار، انسان منفرد در مرکزِ همه‌چیز قرار دارد و آن‌چه جز اوست پیرامونش را فرا گرفته است. در سطح حس عملی، یا تمدّن، محیطی انسانی وجود دارد مشتمل بر دنیای مزروعیِ کوچکی دارای شمایلی انسانی که نرده‌هایی آن را از جنگل جدا کرده، و بین دریا و آسمان قرار گرفته است. ولی در تخیّل، هرچه در خیال بگنجد ممکن است و دنیایی کاملاً انسانی حدّ غایی آن است. در این‌جا، آن حس اصیل و از دست رفته‌ی این‌همانی با پیرامون‌مان را، که براساسِ آن هیچ‌چیزی خارج از ذهنِ انسان نیست یا همه‌چیز با ذهنِ او یکسان است، در استشعار کامل باز می‌یابیم. ادیان، لمحه‌هایی از عالَمِ عُلوی و جنّاتِ بی‌کران و ابدی را به ما عرضه می‌کنند که، همانندِ شهرها و باغ‌های تمدّنِ بشری، از قبیلِ اورشلیم و باغِ عدن در کتابِ مقدّس، از ناکامی و نکبتی که با چنین هیبتی زندگیِ عادی را فرا گرفته‌اند، کاملاً به‌دورند... اینان ضمناً نشان می‌دهند که در جهانِ بشری تخیّل حدّ و مرزی ندارد... آرزوی پروازْ هواپیما را به وجود آورد. ولی به‌ منظورِ پرواز نیست که مردم از هواپیما استفاده می‌کنند؛ بدین علّت است که می‌خواهند سریع‌تر از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر بروند آن‌چه هواپیما را به وجود آورده، پیش از آن‌که معلولِ آرزوی پرواز باشد، طغیانی در برابرِ خودکامگیِ زمان و مکان است. این روندی‌ست که هرگز متوقّف نخواهد شد...

 

نورتروپ فرای، گفتارِ انگیزه‌ی استعاره، در کتابِ تخیّلِ فرهیخته، ترجمه‌ی سعید ارباب‌شیرانی، مرکزِ نشرِ دانشگاهی، چاپِ دوّم، هزار و سیصد و هفتادودو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠