شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از این لحظه به بعد ــ باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام...

 

 

 

از آن‌چه زندگان درباره‌ی مرگ می‌گویند شاید هیچ‌یک، هیچ ربطی به مرگ، آن‌گونه که مردگان آن‌را تجربه می‌کنند، نداشته باشد. از آن‌چه مردگان درباره‌ی مرگ می‌دانند حتّا ذرّه‌ای نیز قابلِ در ـ میان ـ گذاری با زندگان نیست. بر این شکافِ هولناک، تراژدی پُلی سست و شکننده از خیال بنا می‌کند.

*

تنها مردگان‌اند که شکلِ مردن‌شان را می‌دانند..

*

من باید بمیرم. مرگ هرچه هست، من باید آن‌را بشناسم (مرده هرچه باشد من باید آن بشوم) بنابراین من بی‌تاب‌ام، و آن‌چه محتوم و گریزناپذیر است به بی‌تابیِ من دامن می‌زند. گویی کسی چیزی در مُشت‌اش پنهان کرده و مرا به بازی گرفته و غرورِ من از این مسأله جریحه‌دار شده است.

*

این‌که مردگان فراسوی مرزهای خیال‌اند، آیا به این معنی‌ست که آن‌ها اصلاً هیچ‌ کجا نیستند؟

*

از این لحظه به بعد ــ باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام...

 

هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، ١٣٨٩ 

 

عکس‌های فیلمِ تولّد؛ ساخته‌ی جاناتان گِلِیزِر؛ براساسِ فیلم‌نامه‌ی ژان‌کلود کاری‌یر.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱

مرگ علاقه‌ای به چگونه مُردنِ ما ندارد...

 

 

   ... مرگ نه‌تنها سرحدّ زندگی‌ست که سرحدّ خیال نیز هست، آن‌جا که شعر را در آن راه نیست؛ چرا که گرچه شعر اغلب به مرگ می‌پردازد و آن را به‌عنوانِ موضوعِ خود برمی‌گزیند، وانگهی شعر چیزی نیست مگر ابرازِ افسوس از وجود و دَر رسیدنِ مرگ. ما دل‌باخته‌ی این خیالِ خامیم که هیچ‌چیز از دایره‌ی خیالِ ما خارج نیست و البتّه بدیهی‌ست که هیچ‌کس لزوماً نیازمندِ آن نیست که کاری را انجام داده یا شاهدِ رخدادی بوده باشد تا بخواهد آن را در ذهن مجسّم کند. امّا وضعِ مرگ را نمی‌توان در ذهن مجسّم کرد...

*

   مرگ لب از لب باز نمی‌کند. با گُنگ خواندنِ آن تنها بخشی از رازآلودگی‌اش را بیان کرده‌ایم...

*

   مرگ در بقایا نیست...

*

   اگر سلسله‌مراتبی از مُردگان وجود داشته باشد چه؟ ما دراین‌باره هیچ نمی‌دانیم...

*

   مُردن ـ یک آموختن است؟

*

   مرگ علاقه‌ای به چگونه مُردنِ ما ندارد...

 

   هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، ۱۳۸۹ 

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

مردِ مُرده، فیلمی از جیم جارموش

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱

این خیلِ برجامانده بر ساحل...

 

 

   آیا ممکن است مُحتضران در شتابی که برای پیوستن به مرگ دارند، از مهری که هنوز ـ زندگان به آن‌ها می‌ورزند هیچ بهره‌ای نبرند؟ یا این‌که نکُند مهری که هنوز ـ زندگان نثارشان می‌کنند در نظرشان عملی احمقانه و بلاهت‌بار جلوه می‌کند؟

*

   آیا هم‌چنین ممکن نیست که تمایزی که ما میانِ مرگِ دل‌خراش و مرگِ خوشْ قایل می‌شویم، از چشم‌اندازِ مُحتضران تمایزی بی‌معنا و منسوخ باشد؟

*

   مرگْ هرآن‌چه که مربوط و به‌جا بود را بی‌ربط و نابه‌جا می‌کند. با آن‌که این دگرگونی، هنوز ـ زندگان (آنان که هنوز عاشقِ زندگی‌اند) را سخت آزرده‌خاطر می‌کند، آیا ممکن نیست که این یکی از موهبت‌های سخاوت‌مندانه‌ی مرگ باشد؟

*

   این خیلِ برجامانده بر ساحلِ مرگ... تراژدی تا چه اندازه به انهدامِ ارزش‌ها نزدیک می‌شود؟

 

هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، هزاروسیصد و هشتادونُه

 

   مردِ مُرده؛ ساخته‌ی جیم جارموش

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

در شهرْ اتاقی هست که در آن زنی (یا مردی) نشسته...

 

 

   کاغذِ عکّاسی پیش از فرورفتن در ظرفِ ظهور. ناپیدا در آن حضور دارد؛ ناپدیدِ پدید. فُرمِ تنیده‌شده در بافتِ عکس، فُرمی ذاتی و نازدودنی‌ست، امّا ابداً تغییرناپذیر نیست (ممکن است ما جلوی ظهورش را بگیریم... و یا موادِ شیمیاییِ ظهورِ عکس تمام شود...).

*

   عکسِ قدیمی. پشتِ آن درختِ درونِ عکس چیست؟ چیزی پشتِ آن درخت است. عکس را برمی‌گردانیم. عکس را بالا می‌گیریم و از جهت‌های مختلف به آن می‌نگریم. درخت را از سطحِ عکس می‌خراشیم تا آن‌که ببینیم پشتِ آن درخت چیست؟

*

   زمین در پشتِ درخت هم‌چنان امتداد دارد. زمینی باز که به جاده‌ای می‌انجامد و آن جاده به شهر منتهی می‌شود. و در همین لحظه (لحظه‌ی گرفتنِ عکس) در شهرْ اتاقی هست که در آن زنی (یا مردی) نشسته و پا روی پا انداخته است. این تصویر هم درونِ عکس است و هم بیرون از عکس؛ هم در آن حاضر است و هم از آن غایب. زجرِ ذاتی و نازدودنیِ عکّاسی: زجرِ احتضار.

*

   جایی‌که این عکس را در آن گرفتند (یک مکان)، شاید، هیچ‌گاه تغییر نکرده باشد (نمی‌توانیم دقیقاً بگوییم که مکانِ درونِ عکس کجاست؟) با آن‌که تعدادِ انگشت‌شماری از مکان‌ها بی‌تغییر می‌مانند، نمی‌توانیم با قطعیت و یقین بگوییم که قانونِ کلّی و فراگیرِ تغییرْ شاملِ این مکان نیز می‌شود. بنابراین، وضعیتِ عکس به وضعیتِ یک جراحت می‌ماند. جراحتی که تردید و عدمِ قطعیت سببِ تپش و سوزش‌اش می‌شود.

 هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، هزاروسیصد و هشتادونُه

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   آگراندیسمان، فیلمی از میکل‌آنجلو آنتونیونی، براساسِ داستانی از خولیو کورتاثار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠