شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

جسمِ طبیعی زیرِ غشاءِ نازکی‌ست از همین واقعیّتِ محسوس...

 

مداد که نیست! بفرما: دالّی مداد! نمی‌شنود.

 

شاید اگر آینده وجودِ خارجی می‌داشت، چون چیزی که به‌هوش و هَنگ می‌شد دریافت، گذشته چنین دلفریب نمی‌بود: در جاذبه همسنگ میفتادند. پس می‌شد مداد بود و سر درین فکر یا دران، نه این سرِ الّاکُلنگ، نه آن سر، که درست آن وسط نشست کرد. چه عشقی داشت!

 

آینده ولی، وجودِ اسمی دارد (نه چون گذشته که زنده‌ست پیشِ یاد یا حال که پیشِ چشم)، آینده که هیچ نیست جز صنعتی بدیعی، جز نقشِ زیاد در نردِ خیال.

 

دالّی مداد! چِتِه، دست بردار. من که کاری‌ش ندارم که. خیله خُب، بابا. دالّی مداد... (و این‌باره زیر لب).

 

کندوکو در شیءِ مادّی، هر وضعی داشته باشد، چه‌بسا کار دست‌مان بدهد: این که ناخواسته آلوده‌ی تاریخچه‌اش بشویم. نوقدمها، چنانچه خواسته باشند در همان سطحِ وقت بماند کار، تو بحرِ چیزی نروند. خشک و تر حاکی‌ی ماوراست: گذشت، ازان پشت، آفتابی، پیدا.

 

شی‌ء‌ها که، چه مصنوعِ ما چه طبیعی، از خود جُنب و جوش ندارند ولی در کشاکشِ این زندگی‌ی بی‌خیال فرسوده‌ند (دارید فکر می‌کنید، چه درست هم، که سنگِ آن دامنه، زیرِ پای خداتا جَک و جانور، عینِ راهِ بازار بوده هزاران هزار فصل) مشکل در متنِ ظهور بمانند مثل کُپّه‌ی ظُلم: نوقدمها، دلی‌دلی‌کنان، هُلُفّی از متن میفتند به بطن، و بی‌اختیار، تا چشم واکنند، مستِ سرگذشتِ این سنگ می‌شوند و آن خارستان، مثلِ بچّه‌ها.

 

شیرفهم کنم (دور از جانِ خر). جسمِ طبیعی یا صنیعی زیرِ غشاءِ نازکی‌ست از همین واقعیّتِ محسوس، و هرکه خواسته باشد در حال، با حال، بر حال بماند، گِردِ خَرِق این روکشِ پِرپِری نگرد لطفاً. ورنه خارِق، که در انشایِ کرامت ناشی‌ست، خواهد دید که دیگر نه روان روی آب، که دارد سیخکی فرو می‌رود از میانِ ماهیانِ رُک‌زده تا قیامِ قیامت. الباقی السّاعه.

 

 

یک تکّه از حاکی‌ی ماورا، فارسی‌ی بیژن الهی از انگلیسی‌ی ولادیمیر نابوکُف،

 

بیدار [دفتر ادب و هنر]، شماره‌ی 7- 6 – 5، بهار 1373

 

بعدالتحریر: رسم‌خطِ این ترجمه ـ بی‌کم‌وکاست ـ به بیژن الهی تعلّق دارد.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

این ماس‌ماسَک، این حاکی‌یِ ماورا...

 

اگر کلامِ گُم‌شده گُم‌شده‌ست، اگر کلامِ کاربسته کاربسته‌ است

 

اگر کلامِ ناشنیده، ناگفته

 

ناگفته، ناشنیده است؛

 

هنوز کلامِ ناگفته‌ست، ناشنیده،

 

کلامِ بی‌کلام، کلامِ در

 

جهان و برایِ جهان؛

 

و نور درخشید به تاریکی و

 

بر کلام    نارمیده جهان هنوز می‌چرخید

 

گردِ کانونِ کلامِ خاموش

 

قومِ منا، بر تو چه کرده‌ام؟

 

تکّه‌یِ اوّلِ پاره‌یِ پنجمِ چارشنبه ـ خاکستر،

 

سروده‌یِ تی. اس. الیوت، به‌فارسیِ بیژن الهی

 

 

***

 

 

... پس همین را داشته باشید (یک الف‌مغزِ کذایی را) تا کمی هم به چوب بپردازیم. این هم از درختِ مربوطه! همین کاج که انداخته‌اند. تنها تنه‌اش به کار می‌رود، پوست‌کنده البته. ما ناله‌ی یک ارّه‌ی برقی‌ی نواختراع را می‌شنویم، کُنده‌ها را می‌بینیم که خُشک می‌کنند و می‌رَندند. این هم از تخته‌یی که قشر خواهد داد ـ به مدادِ ما که در نافِ کشوست (نیمکش هنوز). حضورش شناختی‌ست در کُنده، کما که کنُده در درخت و درخت در بیشه و بیشه در دنیایی که همان بابا ساخت. به چیزی شناختنی‌ست کاملاً یُدرَک و لا یوصَف، لا یوصَف، و بی‌نام چنان خنده ـ در قاموسِ کسی که هیچ‌وقتِ خدا ندیده چشمی خندان.

 

هم ازین قرار، کُلِّ ماجرا، از زغالِ متبلور، و آن کاجِ سرنگون گرفته تا این ماس‌ماسَک، این حاکی‌ی ماورا، به جلوه درمیاید یکجا. حیف که ذاتِ مداد ـ همین مدادِ مُجَسّم که دستگیرِ جان مداد میفتد دو سه آن ـ خَم می‌زند از قلم به یک نحوی! ولی جانِ ما غلط کرده مداد باشد، اَلَکی که نیست.

 

 

یک تکّه از حاکی‌ی ماورا،

نوشته‌یِ ولادیمیر نابوکُف، به‌فارسیِ بیژن الهی

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦