شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همه می‌گویند دوستت دارم

 

اَلوی سینگر با آن کتِ اسپورتِ رنگ‌ورورفته‌اش همان ابتدای کار شوخی‌ای را برای ما تعریف می‌کند که یکی از مهم‌ترین کلیدهای سر درآوردن از آنی هال و خیلی از فیلم‌‌های بعدی وودی آلن است «یک شوخی دیگه هم هست که خیلی برام مهمه و می‌گن مال گروچو مارکسه؛ امّا فکر می‌کنم ریشه‌ش برمی‌‌گرده به کتاب فروید درباره‌ی شوخ‌طبعی و رابطه‌ش با ضمیر ناخودآگاه. الان براتون می‌گم: «هیچ‌وقت نمی‌خوام عضو انجمنی باشم که آدمی مثل من رو به عضویت بگیره.» این شوخی کلیدی خاص دوره‌ی بلوغ و روابطم با زن‌هاس. می‌دونین؛ این اواخر چیزهای عجیب‌غریبی به ذهنم اومده، شاید دلیل چهل‌ساله شدن باشه. حدسم اینه که دارم وارد یک بحران یا چیزی تو این مایه می‌شم.»

وودی آلن چهل‌ودو‌سالش بود که آنی هال را ساخت؛ دوسال بزرگ‌تر از اَلوی سینگر، ولی ظاهراً بحران یا چیزی در این مایه‌ها سراغش آمده بود و خوب می‌دانست رهایی از دستش اصلاً آسان نیست. وضعیّتی است که پیش می‌آید. باید کنار آمد. هرچند اصلاً آسان نیست. خودش هم بعدها در گفت‌وگوی مشهورش با اریک لَکس گفت «کمابیش تمام آثار من خودزندگی‌نامه‌ای است. امّا به‌قدری غلوآمیز و کج‌ومعوج که وقتی می‌خوانم‌شان حالتِ رمان را دارند... چندان اجتماعی نیستم. از بقیّه‌ی جهان چیز زیادی دریافت نمی‌کنم. کاش می‌توانستم بیش‌تر بگیرم و بیش‌تر بجوشم؛ در آن صورت می‌توانستم چیزهای بیش‌تری بنویسم. ولی نمی‌توانم.»

امّا همین‌ آدمی که ظاهراً هیچ‌وقت اجتماعی نبوده و به‌نظر می‌رسد از دیگران گریزان است همیشه خوب می‌دانسته چیزی مهم‌تر از روابط انسانی نیست؛ روابط ناپایداری که زندگی هر آدم را به چند زندگی تبدیل کرده‌ و عمر هر زندگی هم آن‌قدر کوتاه است که به‌نظر می‌رسد آدم اصلاً چیزی به دست نیاورده و همه‌چیز را باخته. همین است که ایده‌ی اوّلیه‌ی شماری از مشهورترین فیلم‌های وودی آلن همین روابط انسانی است؛ از جمله آنی هال که شاید مهم‌ترین فیلمش درباره‌ی ترسِ ابدی از تنهایی و کنار نیامدن با چنین وضعیّتی است. و باز به‌قول خودش «چون در عصر روان‌شناسانه زندگی می‌کنیم اختلاف‌ها درونی می‌شوند و از نظر بصری فعّال و سینمایی نیستند، آن‌طور که سال‌ها پیش بودند. سطح اختلاف نهانی‌تر است، سطح بسیار مدرنی از اختلاف به‌نحوی که چیزهای اندکِ روان‌شناسانه مشکل‌آفرین می‌شوند: با زنی به‌هم می‌زنی چون انتخابت غلط بوده.»

و آیا این همان تصویر آشنایی نیست که در فیلم‌های وودی آلن می‌بینیم؟ دقیق‌تر این‌که آیا همان چیزی نیست که آنی هال را دیدنی کرده؟ وودی آلن و پرسونای سینمایی‌اش را معمولاً به یک چشم می‌بینیم و همه‌ی آن‌چه را که از این پرسونا سر می‌زند رفتارِ خودِ وودی آلن می‌دانیم؛ کپی برابر اصل؛ نسخه‌بدلی که ترجیحش می‌دهیم، امّا وودی آلن ترجیح می‌دهد آن‌را نپذیرد و می‌گوید تماشاگران «آن بخشی از مرا می‌بینند که می‌‌توانم کمدی‌های پُروپیمان و پُرطنز بسازم، ولی این فقط یکی از کارهایی است که می‌توانم انجام بدهم. مثل این است که فقط بخش کوچک جالبی را نشان‌شان بدهم، ولی این واقعاً تمام من نیست، یا دقیق‌تر بگویم، دلم می‌خواهد بیش‌تر از این باشم: برای آن‌ها ابعاد بیش‌تری پیدا کنم و توانایی‌های خودم را بیش‌تر عرضه کنم.»

آنی هال دقیقاً یکی از همان بخش‌هایی است که وودی آلن دوست دارد؛ ترکیبِ پیچیده‌ی شوخی و جدّی؛ آن‌هم وقتی پای رابطه‌ی انسانی در میان است و وضعیّتی که ظاهراً چاره‌ای جز پذیرفتنش نیست. درست است که وودی آلن می‌گوید هیچ‌کدام از نقش‌هایی که بازی کرده شبیه هم نیستند، امّا حقیقت این است که همه‌ی آن‌ها بخشی از دنیای وودی آلن هستند؛ دنیای آدم/ پرسونایی که خودش را تأیید نمی‌کند و اگر کسی هم تأییدش کرد درجا ردش می‌کند دنیای آدمی که می‌گوید از تنهایی می‌ترسد و برای فرار از تنهایی پا به رابطه‌ای می‌گذارد که دست‌آخر باید رهایش کرد و به تنهایی پناه برد؛ آدمی که بعد از همه‌ی این سال‌ها با پیری‌اش هم کنار آمده و می‌گوید «نقش‌‌های خوب در فیلم‌ها همه قهرمان اوّل‌ها هستند... تازه کی می‌خواهد فیلمی ببیند که شخصیّت اوّلش مجبور است بوق توی گوشش بگذارد تا دیالوگ‌ها را بشنود؟» معلوم است که شوخی می‌کند؛ هیچ‌کس بامزّه‌تر و بهتر از او نیست؛ چه حالا که پیر شده و چه در چهل‌ودوسالگی که آنی هال را این‌طور تمام می‌کرد: «می‌دونین؛ یک نفر می‌ره پیش یک روان‌کاو و می‌گه «دکتر، برادرم دیوونه شده؛ فکر می‌کنه مرغه.» و... اِ... دکتر می‌گه «خب،‌ چرا بستری‌ش نمی‌کنی؟» و طرف می‌گه: «می‌خوام، امّا آخه تخم‌مرغ‌هاش رو لازم دارم.» خب، فکر می‌کنم این شوخی خیلی‌خوب احساس من رو نسبت به روابط آدم‌ها نشون می‌ده.» کسی را سراغ دارید که در زمانه‌ی روابط ناپایدار انسانی و زندگی‌های چندگانه تخم‌مرغ‌هاش را لازم نداشته باشد؟

 

ـــــ نقل‌قول‌های وودی آلن برگرفته از گفت‌وگو با وودی آلن؛ نوشته‌ی اریک لَکس، ترجمه‌ی گلی امامی و نقل‌قول‌های آنی هال برگرفته است از فیلم‌نامه‌ی آنی هال؛ نوشته‌ی وودی آلن و مارشال بریکمن، ترجمه‌ی مژگان محمّد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳٩٥

عشقِ یک‌طرفه بیش‌تر از سل قربانی می‌گیرد

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

ظاهراً تعبیرِ درستِ‌ آن‌چه معمولاً به «عشق» می‌شناسیمش «عشقِ رمانتیک» است؛ عشقی گاه یک‌طرفه که راه به جایی نمی‌برد و گاه گرفتار مانعی عظیم که نمی‌شود بر آن چیره شد؛ آن‌قدر که به‌قول فیلسوفانِ عشق اجازه نمی‌دهند «عطش شور و تمنّا سیراب شود» و معنای چنین جمله‌ای هم البته این نیست که در چنین مواردی باید از ناکامی‌های عشق گفت؛ چرا که کامل‌ترین نمونه‌های عشق ظاهراً در همین دسته جای می‌گیرند و اصلاً عشقی که در داستان‌ها به دل می‌نشیند، حکایتِ اوّلین دیدارها و آغاز پیوند انسانی‌ست؛ نه عشقِ بلندمدتی که دیر می‌پاید و در روزمرّگی‌ها رنگ می‌بازد و اندک‌اندک به چیزی معمولی بدل می‌شود؛ به روزمرّگی‌ای که مثل چیزهای دیگر بخشی از زندگی را پُر می‌کند.

کافه سوسائیتیِ وودی اَلن هم طبعاً درباره‌ی چنین عشقی‌ست؛ عشقِ بابی و وانی که از همان ابتدا قرار نیست راه به جایی ببرد؛ چرا که وانی حقیقتِ ماجرا را به بابی نمی‌گوید، یا دست‌کم همه‌ی آن‌چه را در چنین موقعیّتی باید گفت به زبان نمی‌آورد و خیال می‌کند رازش از پرده بیرون نمی‌افتد، امّا حقیقت است که اشتباه کوچکِ او گفتن ماجرای نامه‌ای‌ست به خط و امضای رودولف والنتینوی جوان‌مرگِ محبوبِ علیامخدّرات که برای یارِ سابق خریده. توضیح دقیقِ اوست که همه‌چیز را در ذهن بابی جا خوش می‌کند و وقتی در اتاقِ فیل چشمش به قابِ نامه‌ی دست‌نویسِ والنتینو می‌افتد از همه‌چیز سر درمی‌آورد؛ رازی که همه‌ی این مدت از آن بی‌خبر بوده پُتکی‌ست که روی سرش فرود می‌آید و با این‌که می‌داند جوابِ وانی ممکن است چه باشد امّا از او می‌پرسد که بالاخره قرار است زنِ او شود یا فیل و جوابش درست همان چیزی‌ست که می‌تواند شهر فرشتگان را برای بابی به جهنّمی عظیم بدل کند؛ جایی‌که باید از آن دل کند و به نیویورک برگشت و همه‌چیز را دوباره شروع کرد.

حقیقت این که کافه سوسائیتی از همان ابتدای آشنایی بابی و وانی عاقبت ماجرا را برای تماشاگرش می‌گوید، امّا مثل هر داستان عاشقانه‌ی دیگری تماشاگر احتمالاً پیش خودش فکر می‌کند که ممکن است این‌بار همه‌چیز آن‌قدر که می‌گویند بد نباشد و تلخ و تیره‌وتار از کار درنیاید. توضیح اوّلیه‌ی استیو درباره‌ی این‌که «عشقِ یک‌طرفه بیش‌تر از مرضِ سل قربانی می‌گیرد.» انگار شوخی‌ست ولی یکی از مهم‌ترین چیزهایی‌ست که باید درباره‌ی عشق‌های رمانتیک در نظر داشت؛ همین‌طور حرفی که از دهان فیل بیرون می‌آید «پای قلب که در میان باشد آدم‌ دست به کارهای احمقانه می‌زند.» کارهای احمقانه هم که یکی دوتا نیست؛ خودِ فیل همسرش را بعدِ بیست‌وپنج سال زندگی مشترک رها می‌کند تا به‌قول خانواده‌اش زندگی تازه‌ای را با منشیِ بیست‌وپنج ساله‌اش شروع کند و بابی که نیویورک را رها کرده و روانه‌ی هالیوود شده دوباره به خانه‌ی پدری برمی‌گردد و نوشگاهِ بزرگی را که برادرش تصاحب کرده اداره می‌کند. نه شروع کردنِ زندگیِ تازه‌ای با وانی برای فیل کاری عاقلانه محسوب می‌شود و نه اداره‌ی نوشگاهی شلوغ برای بابی که سودای صعود در هالیوود را در سر می‌پرورانده.

این‌جاست که می‌شود حرف بابی را باور کرد که می‌گوید زندگی داستان مسخره‌ای‌ست که نویسنده‌ای مردم‌آزار آن‌را نوشته. اگر مسخره نبود که آدم‌ها مدام پیوندشان را قطع و وصل نمی‌کردند و بی‌خودی با بهانه‌های کوچک و بزرگ دور نمی‌شدند و با لبخندی گوشه‌ی لب دوباره سروکلّه‌شان پیدا نمی‌شد و اگر مرد‌م‌آزاری‌ای در کار نبود که از اوّل همه‌چیز بر وفق مراد پیش می‌رفت و شهر فرشتگان همان بهشتی می‌شد که وعده داده‌اند. امّا بابی با همه‌ی ساده‌دلی‌‌ای که وانی می‌گوید مهم‌ترین خصیصه‌ی اوست ظاهراً خوب فهمیده که دیگر نباید چشم‌به‌راه بهشت و روزهای خوشِ اوّلِ آشنایی ماند. همه‌چیز بعد از آن جوابِ قاطعِ وانی از دست رفته. خشمِ بابی هم از دیدنِ دوباره‌ی وانی به همین برمی‌گردد و گفتن این‌که «دقیقاً همان چیزی شده‌ای که مسخره‌اش می‌کردی و نمی‌توانستی تحمّلش کنی.» فقط خالی کردنِ خشمی نه‌چندان قدیمی نیست؛ یاد آوردن گذشته‌‌ای‌ نه‌چندان دور است که ظاهراً با یک حسابِ سرانگشتی و مصلحت‌سنجی به باد رفته. امّا جواب وانی هم چیزی‌ست که نباید دست‌کمش گرفت «زمان می‌گذرد، زندگی هم می‌گذرد و آدم‌ها هم عوض می‌شوند.» و ظاهراً همین درست است، وگرنه وقتی تک‌وتنها در سنترال‌ پارکِ نیویورک ایستاده‌اند و گذشته را به یاد می‌آورند، به راهی برای برگرداندنِ زمان هم فکر می‌کنند امّا حقیقت این است که زمان را نمی‌شود برگرداند؛ چون گذشته و زندگی‌ها در این فاصله شکل گرفته‌اند و آدم‌ها هم عوض شده‌اند و با این‌که همه‌ی این‌ها مسخره به‌نظر می‌رسند ولی به‌هرحال این داستانی‌ست که نویسنده‌ای مردم‌آزار آن‌را نوشته‌؛ نویسنده‌ای که از اوّل بنا را گذاشته بر عشقِ رمانتیک و چشم‌های خیال‌پرداز و سرشار از فکر و خیالِ بابی و وانی در لحظه‌ی تحویل سال نشانی از همین عشق رمانتیک است. اهمیّتی ندارد که یک‌جا نیستند؛ اهمیّتی ندارد که وصلی در کار نیست؛ مهم این است که هر دو به چیزی مشترک می‌اندیشند؛ چیزی دست‌نیافتنی به‌نام عشق.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥

رانده و مانده

 

 

حلقه علامت است؛ نشانه است؛ تابلوِ پارک‌ْ‌ممنوع است؛ تابلوِ توقّف نکنید؛ زنگِ خطر است؛ علامتِ هشدار؛ علامتِ درغیرِ این‌صورت مسئولیت با شماست دوستِ عزیز. همه‌ی این‌هاست و چیزهای دیگر. یکی را به خاکِ سیاه می‌نشاند و دیگری را از میانِ خاکسترها بلند می‌کند؛ بی‌آن‌که خاکِ خاکستر برای همیشه دست از سرش بردارد. زندگیِ دوگانه دارد؛ مثلِ آدم‌ها که گاهی قناعت نمی‌کنند به داشته‌ها و در طلبِ چیزی ممنوع دست به نابودیِ خود می‌زنند؛ بی‌اعتنا به آینده‌ی محتومی که ادامه‌ی گذشته‌ است؛ گذشته‌ای که دست برنمی‌دارد از سرش.

«آن یارویی که گفت ترجیح می‌دهم به‌جای این‌که آدمِ خوبی باشم بخت و اقبالِ بلندی داشته باشم تهِ زندگی را دیده بود. فکر کردن به این‌که خیلی چیزها هست که آدم نمی‌تواند کنترل‌شان کند خیلی ترسناک است. تو یک مسابقه لحظه‌ای هست که توپ می‌خورد به تور؛ ممکن است برود جلو، یا برگردد عقب. اگر بخت و اقبالِ بلندی داشته باشی می‌رود جلو و بازی را برده‌ای؛ شاید هم نرود و بازنده شوی.»

همه‌‌ی زندگیِ کریس و عاقبتش را می‌شود در این تک‌گویی خلاصه کرد؛ بخت و اقبالِ بلندش تام را سرِ راهش قرار می‌دهد تا به سرعتِ برق‌وباد از جوانِ خوش‌قیافه‌ی بی‌پول به شوهرخواهرِ تام بدل شود؛ همسرِ کلوئی‌ای که در حسرتِ بچّه می‌سوزد و البته این تنها نقشی نیست که کریس در زندگی بازی می‌کند؛ مهم‌ترین نقشش دل‌سپردن به نولای رانده‌ومانده است و البته فرود آوردنِ ضربه‌‌ای کاری به او که برای همیشه از روی زمین محو شود. کریسْ راسکولنیکُفِ داستایوفسکی نیست که داعیه‌ی عدالت داشته باشد؛ منفعتِ شخصی برایش مهم‌تر است.

این‌جاست که حلقه‌ی طلا به کمکش می‌آید؛ علامتِ وفاداری‌اش به کلوئی؛ و نیمه‌‌شب که لبه‌ی تخت می‌نشیند و به راهی برای کُشتنِ نولا فکر می‌کند حلقه‌ی طلا برق می‌زند؛ آن‌قدر که مطمئن می‌شود راهی جز ادامه‌ی این زندگی ندارد و البته پای یک حلقه‌‌ی دیگر هم در میان است؛ حلقه‌ی پیرزنی که به دستِ کریس از پا درمی‌آید تا این مرّبیِ جوانِ تنیس شباهتِ کم‌رنگی به راسکولنیکُف پیدا کند؛ حلقه‌ای که کریس سعی می‌کند در آب بیندازدش. امّا مدرکِ جرم درست مثلِ همان توپِ تنیسی که به تور می‌خورد و روی زمین می‌افتد، با برخورد به حفاظِ پُل روی زمین می‌افتد تا در نهایت سر از جیبِ معتادی خیابان‌خواب پیدا کند و به چشمِ همه نشانه‌ی بی‌گناهیِ کریس شود. این‌بار توپ جایش را به حلقه داده؛ حلقه‌ای که جلو نرفته؛ به عقب برگشته و افتاده روی زمین. امّا چه‌کسی می‌‌گوید کریس برنده‌ی این بازی‌ست؟

 

امتیاز نهایی

فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان: وودی آلن

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳

زنی در آستانه‌ی فروپاشیِ عصبی

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

 

آپارتمانِ نسبتاً کوچکِ جینجر در سان‌فرانسیسکو هیچ شباهتی به خانه‌ی ویلایی و باشکوهِ جَزمین ندارد که مهرمان‌های همیشگی‌اش زن‌وشوهرهای پول‌داری بودند که از بام تا شام فقط به تفریحِ روزانه و خرید‌های گران‌قیمت و مهمانی‌های پُرجمعیت فکر می‌کردند؛ این‌جا همه‌ی آدم‌ها به فکرِ کار و چند دلار بیش‌تر برای گذرانِ زندگیِ روزانه‌اند و طبعاً برای کسی مهم نیست که جَزمینْ دچارِ بحرانِ روحی‌ست و زندگی‌اش به بن‌بست رسیده؛ درست مثل بلانش دوبوآی نمایش‌نامه‌ی ویلیامز که خیال می‌کند زندگی بهتر از این نمی‌شود ولی شوهری که به چشمش کامل‌ترین مردِ دنیاست جورِ دیگری از آب درمی‌آید و بعد از این بی‌آبرویی خودش را خلاص می‌کند و بلانش هم تاابد خودش را مسئولِ این ماجرا می‌‌داند؛ درست مثلِ جَزمینِ فیلمِ آلن که دستِ آخر می‌فهمیم به‌خاطر مسائلِ اخلاقی و شیطنت‌های مکرّرش شوهرِ‌ کلاه‌بردارش را لو داده و قاعدتاً اگر دستِ آقای هال رو نمی‌شد که هر روز در حالِ زیرآبی‌ رفتن است هنوز زنده بود و به کلاه‌برداری‌هایش ادامه می‌داد.

اصلاً سر درآوردنِ جَزمین از سان‌فرانسیسکو برای فراموش کردنِ همین چیزهاست؛ وگرنه جزمین چه شباهتی به جینجر دارد وقتی جینجر دلش به آدم‌های پیش‌پاافتاده‌ای مثلِ چیلی خوش است که انگار بویی از ادب نبرده‌اند و ارزشی برای حرف‌های جَزمین قائل نیستند؛ درست مثلِ استنلیِ نمایش‌نامه‌ی ویلیامز که در چشم‌های بلانشِ مغرور زل می‌زند و بعد از این‌که غرورِ بی‌جایش را مسخره می‌کند حسادت و اعتمادبه‌نفسِ نداشته‌اش را به یادش می‌آورد و همین چیزهاست که بلانشِ آن نمایش‌نامه و جَزمینِ فیلمِ آلن را به فروپاشیِ کاملِ عصبی نزدیک می‌کند؛ به انهدامِ تمام‌وکمالی که جَزمین را به حرف زدن وامی‌دارد؛ به گفتن از همه‌چیز و هیچ‌چیز؛ به خیالاتِ محض و آرزوی بازگشت آقای دوآیت که اگر دروغ‌های مکرّرِ جَزمین نمی‌بود فرشته‌ی نجاتش می‌شد و او از آپارتمان و مواجهه با چیلیِ قلدر نجات می‌داد؛ امّا جَزمین همه‌چیز را خراب کرده و حالا مثلِ بلانشِ نمایش‌نامه‌ی ویلیامز در طلبِ شپ هانتلیِ میلیونر می‌سوزد؛ بی‌آن‌که کسی از راه برسد.

نهایتِ کارِ جَزمین حرف زدن با خود است؛ با صدای بلند حرف زدن و غمگین شدن از نبودِ معاشری که این حرف‌ها را بشنود و اصلاً عجیب نیست که جَزمین مدام از موسیقیِ ماهِ غمگین می‌گوید و خاطره‌ها را به یاد می‌‌آورد؛ مثلِ بلانشِ نمایش‌نامه‌ی ویلیامز که مدام ترانه‌ی وارسوویانا را به یاد می‌آورد؛ ترانه‌ای که فقط خودش می‌شنود؛ ترانه‌ای که عاقبتش را پیش‌بینی کرده: ماه غمگین است و جَزمین هم.

 

جَزمینِ غمگین 

فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان: وودی آلن

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳