شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

و زندگی همین‌طور نمی‌مانَد...

 

 

 

   به درون بنگر، و زندگی، تو گویی، به‌هیچ‌وجه، «همین‌طور» نمی‌مانَد. لحظه‌ای یک ذهنِ معمولی را در یک روزِ معمولی در نظر بگیر. این ذهن در معرضِ هزاران تأثیر واقع می‌شود ـ جزئی، شگفت، زودگذر و یا نقش‌بسته با نیشِ قلمی فولادین. از همه‌سو می‌آیند، رگبارِ پایان‌ناپذیرِ اتم‌های بی‌شمار؛ و همچنان که می‌بارند، و همچنان که خود را به هیئتِ زندگیِ دوشنبه یا سه‌شنبه درمی‌آورند، نقطه‌ی تأکید به جای دیگری متفاوت با گذشته منتقل می‌شود؛ لحظه‌ی خطیر نه این‌جا بلکه آن‌جاست؛ به این ترتیب، اگر نویسنده آزاد باشد نه برده، اگر بتواند آن‌چه را که خود برمی‌گزیند بنویسد نه آن‌چه را که ناگزیر است، اگر بتواند اثرش را براساسِ احساسِ خود بنا کند و نه براساسِ عادت و قرارداد، دیگر هیچ طرحِ داستانی، هیچ کُمدی، هیچ تراژدی، هیچ کششِ عشقی یا فرجامی به سبکِ متعارف در کار نخواهد بود، و شاید دیگر حتّا یک دکمه هم به شیوه‌ی موردِ پسندِ خیّاط‌های «باند استریت» دوخته نشود. زندگی رشته‌ای چراغ رنگی نیست که به شکلی متقارن آراسته شده باشد؛ زندگی هاله‌ای درخشان است، غلافی نیمه‌شفّاف که ما را از سرچشمه‌ی آگاهی تا انتها در بر گرفته است. آیا وظیفه‌ی نویسنده این نیست که این متغیّر، این روحِ ناشناخته و بی‌حدّ‌ومرز را بیان کند، هرقدر هم که این بیان پیچیده و ناهنجار باشد، با کم‌ترین آمیختگیِ ممکن با امورِ ظاهری و بیگانه؟

ویرجینیا وولف، مقاله‌ی داستانِ معاصر؛ در کتابِ ویرجینیا وولف، نوشته‌ی جان لِیمن، ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور، انتشاراتِ هرمس، هزاروسیصد و نود

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ساعت‌ها، ساخته‌ی استیون دالدری، براساسِ رمانِ مایکل کانینگهام

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠


سرزدن به کتاب‌خانه ـ سفرِ خارج

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

 

 

  مرد گفت «خوش‌بختیم با هم.» حرف نمی‌زد انگار و زن هم نمی‌شنید انگار.

  زن جواب داد «خوش‌بختِ خوش‌بخت.»

  قدم‌زدن را مدّتی در سکوت ادامه دادند. ناخودآگاه قدم‌های‌شان تند شد.

  ترنس گفت «عاشقِ هم‌دیگریم.»

  ریچل تکرار کرد «عاشقِ هم‌دیگریم.»


ویرجینیا وولف، سفرِ خارج، انتشاراتِ دانشگاهِ پنسیلوانیا، ٢٠٠١، صفحه‌ی ٢۶٢


  بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  درخششِ ابدیِ یک ذهنِ زلال، فیلمی از چارلی کافمن و میشل گوندری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠


یک تکّه از خانمِ دَلُوِی

   کلاریسا کاملاً شقّ و رقّ نشست؛ نفس را در سینه حبس کرد.

   گفت «من عاشق شده‌ام،» البته نه خطاب به او، که خطاب به کسی که در تاریکی بر بلندایی جای گرفته است، طوری‌که نمی‌توان او را لمس کرد امّا باید تاجِ گل را روی چمن‌ها در تاریکی گذاشت.

   تکرار کرد «عاشق،» و حالا با لحنی بیش‌وکم خشک به کلاریسا دَلُوِی گفت «عاشق دختری در هندوستان.» تاج گلش را تحویل داده بود. کلاریسا می‌توانست هرجور که می‌خواهد آن‌را ببیند.

   کلاریسا گفت «عاشق!» عجبا که آن هیولا او را در این سنّ و سال با آن پاپیونِ کوچکش به کام کشیده باشد! چشمانش به‌سرعت برق ثبت کرد که گوشتی بر گردن او نمانده است؛ دستانش سرخ‌اند؛ و شش‌ماه از من بزرگ‌تر است! امّا تهِ دلش، به‌هرحال، آن‌را احساس کرد؛ عاشق شده است. این حال را در او می‌دید؛ عاشق شده است.

امّا آن خودپرستیِ سرسخت که همواره لشکریانِ حریف را به خاک می‌اندازد، رودی که می‌گوید به‌پیش، به‌پیش، به‌پیش؛ گرچه اذعان می‌کند که ممکن است هیچ‌گونه هدفی پیش‌ روی‌مان نباشد، و باز به‌پیش، به‌پیش؛ این خودپرستیِ سرسخت رنگ به رخساره‌اش دواند؛ کاری کرد که همان‌طور که آن‌جا با پیراهن بر دامن نشسته بود، و سوزنش را به دست‌ گرفته بود که انتهای نخ سبز را به دنبال داشت، و کمی می‌لرزید، به‌نظر بسیار جوان برسد؛ بسیار گلگون؛ با چشم‌های درخشان. عاشق شده بود! نه عاشقِ او. عاشقِ زنی جوان‌تر البته.

   خانمِ دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشاراتِ نیلوفر، چاپِ یکم زمستانِ ١٣٨٨

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸


میان‌پرده‌ی زمستانی...

   ... بعد هم یک‌روزهایی هست که آدم دلش می‌خواهد به کارِ خودش برسد، به زندگیِ خودش، برای خاطرِ خودش توی خیابان راه برود، پُشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ها بایستد و کتاب‌ها را دید بزند و بینِ کتاب‌ها چشمش به جمالِ «خانم دَلُوِی» روشن شود به ترجمه‌ی خانمِ «فرزانه طاهری» و کتاب را بردارد و برسد به اوّلین جمله‌ی داستان و آن «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد. آخر خیلی لوسی گرفتار بود. قرار بود درها را از پاشنه درآورند، قرار بود کارگران رامپِلمِیِر بیایند. خانم دَلُوِی در دل گفت، عجب صبحی ـ دل‌انگیز از آن صبح‌هایی که در ساحل نصیب کودکان می‌شود.» و همین‌جور که این چند جمله را می‌خوانَد به همه‌ی این سال‌هایی که با «خانم دَلُوِی» گذشته است فکر کند و به آن چاپِ جیبیِ «پنگوئن» با آن جلدِ عجیب‌وغریبش که از همان سا‌ل‌ها کاغذش زردتر از هر کتابِ دیگری بود و به‌مرور زردتر و شکننده‌تر هم شد و بعد هم که سروکلّه‌ی زندگی‌نامه‌ی «ویرجینیا وولف» پیدا شد که «کوئنتین بِل» نوشته بودش وخدا می‌داند وقتی «ساعت‌ها»ی «مایکل کانینگهام» از راه رسید چه عیشی کردیم و آن جمله‌ی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد.» چه‌قدر احوال‌مان را عوض کرد و تازه هنوز فیلمِ «استیون دالدری» را ندیده بودیم و همه‌ی این‌ها مالِ روزهایی بود که آدم چشم باز می‌کرد به امیدِ دیدنِ دیگری و شنیدنِ صدای دیگری وحالا «خانم دَلُوِی» از راه رسیده و و آن جمله‌ی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد.» دمِ دست است و آدم خیالش راحت است که «فرزانه طاهری» ترجمه‌اش کرده و همه‌چی خوب و درست است و فقط حیف که این‌روزها دیگر آن‌روزها نیست و از آن‌روزها فقط «خانم دَلُوِی» مانده است و آن تکّه‌ی آخرش که حالا به‌ترجمه‌ی «فرزانه طاهری» باید خواندش: «از خود پرسید، این وحشت چیست؟ این وجد از کجاست؟ این چیست که مرا لبریزِ هیجانی بیرون از اندازه می‌کند؟ گفت، کلاریساست. آخر او آمده بود.» و همین‌جوری‌هاست که یک‌روزهایی آدم دلش می‌خواهد روزش را فقط با «خانم دَلُوِی» بگذراند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸


مدتی‌ست که صداهایی را می‌شنوم...

 

«ساعت‌ها»، اقتباسی‌ست از رُمانی نوشته‌یِ «مایکل کانینگهام» [این رُمان را مهدی غبرائی به فارسی ترجمه کرده است] و هُنرِ آقای‌ِ نویسنده در این است که داستانی واقعی [زندگی خصوصیِ ویرجینیا وولف و خودکشی‌اش] را به دو داستانِ خیالی پیوند می‌زند، تا نشان بدهد که «تنهایی» زمان‌بردار نیست و آدم اگر هُنرمند باشد، می‌تواند احساساتش را در اثرِ هُنری‌اش [این‌جا داستان و رُمان] وارد کند و آدمی که این داستان و رُمان [این‌جا خانُمِ دالووِی] را می‌خواند، خوب می‌فهمد که نویسنده دارد از چه حرف می‌زند و برای همین است که آن حسِ تنهایی عملاً واگیر است و به او مُنتقل می‌شود، و با این‌که درباره‌یِ این حس، چیزی به پسرش نمی‌گوید، ولی پسرش هم از این حس بی‌بهره نمی‌ماند. انگار که تنهایی هم «ژِنی» است و از نسلی به نسلِ دیگر مُنتقل می‌شود...

 

«ویرجینیا وولف» هم مثلِ بعضی هُنرمندهایِ دیگر با تنهایی میانه‌ی بهتری داشت و البته همین تنهایی بینِ او و زندگی فاصله انداخت و کاری کرد که جیب‌هایش را پُر از سنگ کند و برود تویِ آب و سومین تجربه‌ی خودکشی‌اش، تجربه‌ای کامل باشد. بارِ سوم، همه‌چیز تمام شد. 

 

«عزیزترینم، احساس می‌کنم که جنون دوباره دارد به سراغم می‌آید. احساس می‌کنم که ما دیگر نمی‌توانیم یک وضعیتِ وحشتناکِ دیگر را تحمّل کنیم. می‌دانم این‌بار دیگر خوب نمی‌شوم. مدتی‌ست که صداهایی را می‌شنوم و قدرتِ تمرکز ندارم. پس کاری را انجام می‌دهم که به‌نظرم بهترین کار می‌رسد. تو باشکوه‌ترین خوشی‌های ممکن را به من داده‌ای و برای من همیشه از دیگران مهم‌تر بوده‌ای. می‌دانم که زندگی‌ات را به تباهی کشانده‌ام، ولی بدونِ من می‌توانی کار کنی و کار خواهی کرد؛ مطمئنم. من همه‌یِ خوشی‌هایِ زندگی‌ام را مدیونِ تو هستم و در همه‌یِ این مُدّت، مرا واقعاً تحمل کرده‌ای و بی‌نهایت نسبت به من لطف داشته‌ای. همه‌چیزِ زندگی از من دور شده، جُز مهربانی و خوبیِ تو. دیگر نمی‌توانم با خودخواهی‌هایم زندگی تو را بیش‌تر از این تباه کنم. مطمئنم هیچ زن و شوهری تا حالا نبوده‌اند که به اندازه‌ی ما شاد باشند.»

 

یادداشتِ خودکُشیِ ویرجینیا وولف، یادداشتِ غریبی‌ست؛ تلخ‌ترینِ لحنِ مُمکن را دارد و خبر از آدمی می‌دهد که در همه‌ی مدتِ زندگی، تنها بوده است. معلوم است که می‌خواسته همسرش [لئونارد] خیلی هم ناراحت نشود؛ ولی مگر می‌شود؟

 

این یکی از تکان‌دهنده‌ترین شروع‌هایی‌ست که می‌شود برایِ یک فیلم در نظر گرفت. همه‌چیز درست مثلِ رُمان شروع می‌شود و درست زمانی که ویرجینیا وولف، نخستین جمله‌یِ «خانُمِ دالووِی» را می‌نویسد [خانُمِ دالووِی گفت که خودش گل‌ها را می‌خرد] «کلاریسا» هم همین جمله را به زبان می‌آورد. از همان ابتدایِ کار، وقتی می‌فهمیم که قرار نیست فقط یک داستان را ببینیم و درواقع با سه داستان طرف هستیم، می‌شود حدس زد که بینِ این داستان‌ها، بینِ این آدم‌ها رابطه‌ای هست.

 

کلاریسا وقتی می‌رود به دیدنِ «ریچارد» بیمار و گوشه‌گیر، چیزی می‌گوید که یک چشمه از تنهایی‌اش را ببینیم. کلاریسا می‌گوید «کسی اومد دیدنت؟» و ریچارد جواب می‌دهد «آره.» و کلاریسا این‌بار می‌پُرسد «هنوز هم این‌جان؟» و از این‌جا است که می‌فهمیم او دارد درباره‌یِ چیزی غیرِواقعی حرف می‌زند و لحظه‌ای بعد، وقتی ریچارد پاسخ می‌دهد که «نه، همه‌شون رفته‌ن.» دوباره سئوال می‌کند «چه ریختی بودن؟» و جوابی که می‌شنود، علاوه بر این‌که نشانه‌یِ آشکاری‌ست از خیال‌پردازیِ آقای شاعر و نویسنده، تأییدی‌ست بر تنهاییِ او. ریچارد پاسخ می‌دهد «امروز... یه‌طوری مثِ یه آتیشِ سیاه... یه‌جورایی مثِ روشنایی و تاریکیِ هم‌زمان... یکی‌شون مثِ یه ستاره‌ی دریایی برّاق بود. داشت آواز می‌خوند؛ احتمالاً یونانی بود.» حالا شک نداریم که ریچارد، آدمِ تنهایی‌ست و باز کمی بعدتر که کلاریسا درباره‌ی مهمانی آن‌روز [درواقع، یک مهمانی به افتخارِ ریچارد] حرف می‌زند و می‌گوید دوست‌های تو در این مهمانی هستند، ریچارد می‌گوید «من که دوستام رو از دست داده بودم، من که دوستام رو دیوونه کرده بودم... اوه خانمِ دالووِی، تو همیشه مهمونی می‌دی برایِ پنهان‌کردنِ سکوت...»

 

هنوز خبر نداریم و نمی‌دانیم که ریچارد، پسرِ «لورا» است و هنوز نمی‌دانیم که چه بلایی قرار است به سرِ لورا بیاید و او چه‌طور خودش را آواره می‌کند تا طعمِ تنهایی را بیش‌تر از قبل احساس کند. و نمی‌دانیم آن بچه‌ای که وقتی مادرش می‌گوید «ما کیک رو می‌پزیم که [به پدر] بگیم دوستش داریم.» جواب می‌دهد «اگه نپزیم، نمی‌فهمه که دوستش داریم؟» خودِ ریچارد است.

 

تنهایی، مضمونِ کلیدیِ ساعت‌ها است. آدم‌ها، تنها هستند؛ ولی درباره‌ی تنهایی خودشان حرف نمی‌زنند و طوری رفتار می‌کنند که انگار، بیش از همه، نگرانِ آدمی دیگر هستند. صحنه‌ای را به یاد بیاورید که همسایه‌یِ لورا به خانه‌اش می‌آید و به کتابی [خانُمِ دالووِی] اشاره می‌کند که رویِ میز است  و می‌پرسد که درباره‌ی چیست. لورا جواب می‌دهد که راجع به زنی‌ست که خیلی میزبان خوبی‌ست و مرتب مهمانی می‌دهد و اعتماد به نفس بالایی دارد، و ناگهان سئوال می‌کند «حالت خوب نیست؟» واقعیت این است که سئوالِ همسایه، بی‌ربط بوده است. واقعیت این است که او می‌خواسته سرِ صُحبت را با لورا باز کند و واقعیتی را به او بگوید که به‌نظرش دردناک‌ترین واقعیِ دنیا است. «انگار یه غدّه‌ای تو رَحِمم پیدا شده و دکترا قراره نگاه کنن ببینن اون چی‌یه.» و لابُد برایِ آن‌که تنهایی و ترسش‌ را بُروز ندهد، اضافه می‌کند «من نگرانِ ری هستم؛ اگه چیزی بشه اون نمی‌تونه تحمل کنه.» حالا یکی از گفت‌وگوهایِ قبلیِ آن‌ها را به یاد بیاوریم و حواسمان باشد که لورا به او گفته تو و شوهرت رفیق زیاد دارید؛ معلوم است که بلدید با رفقایتان کنار بیایید. خُب، معلوم می‌شود که آن رفقا و دوست‌هایِ مهمانی و شام و خنده، دردی از آدم دوا نمی‌کنند و نمی‌شود حتّا ساده‌ترین چیزها را به آن‌ها گفت، چه رسد به مسأله‌ای به این بزرگی.

 

برگردیم به زندگیِ ویرجینیا. دیدارِ او را با خواهرش «وَنِسا» به یاد بیاورید. وَنِسا می‌گوید «می‌خواستم به مهمونی‌مون دعوتت کنم؛ ولی می‌دونستم نمی‌آی.» ویرجینیا جواب می‌دهد «می‌دونستی؟ از کجا می‌دونستی؟» حالا وَنِسا باید حرفش را پس بگیرد، ولی نمی‌تواند. «فکر کردم تو دیگه به شهر نمی‌آی.» فکرش را بکنید، این حرف برای ویرجینیا زیادی سنگین است و برای همین عصبی می‌شود و رسماً داد می‌زند. «برا این‌که تو دیگه ازم نمی‌خوای بیام... خواهرِ عزیزم، حتّا دیوونه‌ها هم دعوت‌شدن رو دوست دارن.» به همین سادگی، تنهایی آشکار می‌شود و زمانی که وَنِسا و بچه‌هایش می‌روند برایِ خوردنِ چای و زنجبیل، ویرجینیا، گل‌های رز را کنارِ آن پرنده‌یِ مُرده‌ای که خواهرزاده‌اش پیدا کرده می‌گذارد و دراز می‌کشد. پرنده را نگاه می‌کند و شاید به او می‌گوید من هم در تنهایی‌ات شریکم.

 

همان اوایل فیلم است که ریچارد به کلاریسا می‌گوید من فقط زندگی می‌کنم تا تو را راضی کنم. این هم یکی از کلیدهایِ فیلم است. بعدتر است که ویرجینیا به لئونارد می‌گوید «اگه خوب فکر کنم، بهت می‌گم که دارم تنهایی تویِ تاریکی کلنجار می‌رم؛ تویِ تاریکیِ مطلق و فقط خودم می‌تونم ببینم و فقط خودم حالم رو درست می‌فهمم. تو می‌گی داری با وحشتِ از بین‌رفتنِ من زندگی می‌کنی، منَم باهاش زندگی می‌کنم، مثِ تو.» وقتی ریچارد لبه‌ی پنجره نشسته و آماده‌یِ خودکُشی‌ست، جمله‌ای را به کلاریسا می‌گوید که عملاً کامل‌کننده‌یِ آن جمله‌ی اول است. ریچارد این‌بار می‌گوید «من تا حالا برایِ خاطرِ تو زنده موندم، ولی حالا باید بذاری برم.» و برایِ رفتنش دیگر اجازه نمی‌گیرد، همان‌طور که ویرجینیا فقط یک نامه برایِ لئونارد می‌نویسد و به او توصیه می‌کند از زندگی روی برنگرداند و همیشه با زندگی رودررو شود و سعی کند بفهمد که این زندگی چه ماهیتی دارد. لورا، البته، جُرأت و جسارتِ ویرجینیا را ندارد و به اندازه‌یِ ریچارد هم از زندگی بیزار نیست. این است که فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد و می‌رود.

 

دارم به این فکر می‌کنم که ساعت‌ها، ظاهراً، چاره‌یِ تنهایی را در رهایی می‌داند؛ در گُسستن از دیگران و پیوستن به خود. و این پیوستنِ به خود، حتّا اگر مرگ نباشد، دوری از همه‌یِ آن‌هایی‌ست که آدم را می‌شناسند. این تهِ خط است؟ این تنها چاره‌یِ تنهایی‌ست؟ نه.

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦