شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پس تکلیفِ دنیادوستی بدبینانه‌ی بودلر چه می‌شود؟

 

 

در زندگی خبرهایی هست که چیزی کم از شلیک گلوله‌ای در شبی تاریک ندارد؛ خبری، تلفنی، آشنایی که آن‌‌ورِ خط انگار هولناک‌ترین خبرِ تاریخ را اعلام می‌کند و این خبر انگار شبیه همان گلوله‌ای‌ست که یک‌دفعه می‌نشیند توی قلب و از پا می‌اندازد و نابود می‌کند و صاحبِ قلب را می‌رساند به آخرِ خط.

داستانِ پُل ترو داستان آدمی‌ست که هنوز چیزی از دنیا نمی‌داند (نمی‌خواهد بداند؟) و آدم‌ها را درست نمی‌شناسد (نمی‌خواهد بشناسد؟) و رابطه‌ی خوشی هم با خانواده‌اش ندارد (نمی‌خواهد داشته باشد؟) و به‌خیالِ آن‌ها پسرکی‌ست که هنوز نمی‌تواند (نمی‌خواهد؟) روی پای خودش بایستد و البته که پسرِ این داستان شعرهای شارل بودلر و امیلی دیکنسن را می‌خواند و ترجیح می‌دهد دنیا را آن‌طور که آن‌ها در شعرهای‌شان می‌دیده‌اند تماشا کند؛ نه این‌طور که خانواده‌اش می‌بینند و دیدنش را توصیه می‌کنند و اصرار می‌کنند به درست بودنش.

نوزده‌سالگی قاعدتاً سنّ خوبی نیست برای شنیدنِ خبری (چه خبری؟ داستان را باید خواند) که تا آخرِ عمر نمی‌شود فراموشش کرد و نمی‌شود آن‌را مثل هزار خبرِ دیگر به‌دستِ فراموشی سپرد و به‌‌قولِ همین آدم نوزده‌ساله‌ای که ظرفِ یک‌دقیقه بزرگ می‌شود و قد می‌کشد و چشمش به‌روی دنیا باز می‌شود و می‌شود آدم‌بزرگْ این خبرْ تراژدی هم نیست؛ چون تراژدی اساساً مال آدم‌هایی‌ست که سن‌ّوسالی دارند و دنیادیده‌اند و عمری زندگی کرده‌اند و سرد و گرمِ روزگار را چشیده‌اند و همین است که شنیدنِ این خبرْ آن‌هم تازه وقتی‌که آدم پا گذاشته‌ توی نوزده‌سالگی عملاً نمایشِ مضحکِ بی‌رحمانه‌ای‌ست که قرار است احتمالاً استقامتِ این آدم را بسنجد و ببیند اساساً این‌کاره هست یا نیست و به‌دردِ زندگی می‌خورد یا نه.

این‌جوری‌ست که حتّا بودلر هم انگار با دنیادوستیِ بدبینانه‌اش ریشخندش می‌کند. نه؛ کاری انگار از دستِ کسی برنمی‌آید، حتّا از دستِ بودلر و دیکنسن که دنیای شعرهای‌شان دنیای بهتری‌ست؛ چون بعضی از کارها انگار محصولِ حماقتِ جوانی خام هستند؛ اشتباهِ گندِ آدمی که هرچند ساکت است و دَم نمی‌زند و چیزی نمی‌گوید و انگار علاقه‌ای هم به چیزی ندارد، کارهایی می‌کند و حرف‌هایی می‌زند که عجیب است و همین است که وقتی چشمش به مونای داستان می‌افتد، قیافه‌ی ساده‌ی اخمویش را پسند می‌کند و به‌کمکِ همان شارل بودلری که بعداً با دنیادوستیِ بدبینانه‌اش حسابی ریشخندش می‌کند، دلِ این اخموی ساده‌ی قشنگ را به‌دست می‌آورد.

امّا چه دل‌به‌دست‌آوردنی؟ دنیا که قرار نیست همیشه به کامِ او باشد. مونا چی؟ حق با مونا‌ست که در نامه‌هایش می‌نویسد او جوجه‌ی تازه‌قدکشیده‌ای‌ست و این ظاهراً واقعیتی‌ست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و سوزاندن نامه‌های مونای اخموی ساده‌ی قشنگ هم قاعدتاً مشکلی را حل نمی‌کند، چون خبرهای خوش انگار مدّت‌هاست که کاری به کارِ نوزده‌ساله‌ها ندارند و تنها چیزی که نصیبِ این آدم‌ها می‌شود بیچارگی و بدبختی و همه‌ی این چیزهایی‌ست که رنگ‌وبوی تیره‌وتاری دارند و مایه‌ی تأسّفِ دیگران می‌شوند.

پس با این اوصاف و در چنین وضعیتی اصلاً عجیب نیست که مجبور می‌شود هم‌زمان نقشِ پنج‌تا آدم را بازی کند و فاصله‌ی آسمان و زمین را به‌ سرعتِ برق‌وباد طی کند و همه‌ی آدم‌های دوروبرش را بازی بدهد تا بازیِ بزرگ خودش به‌چشمِ آن‌ها نیاید و کسی بو نبَرَد که چی شده. بالأخره باید کاری بکند، امّا چه کاری؟ مسأله این است که اتّفاقی می‌افتد که همه‌چی را به‌هم می‌زند. همیشه هم همین‌جور است. این‌دفعه هم اگر سروکلّه‌ی پدر مونای ساده‌ی اخموی قشنگ پیدا نمی‌شد لابد همه‌چی به خیر و خوشی تمام می‌شد.

امّا دراین‌صورت تکلیفِ آن دنیادوستی بدبینانه‌ی شاعرِ محبوبش چه می‌شود؟ نمی‌شود که همه‌چی به خیر و خوشی تمام شود. می‌شود؟ این یکی از آن داغ‌هایی‌ست که تا آخرِ عمر روی پیشانی‌‌اش جا خوش می‌کند و می‌مانَد و یادآوری می‌کند که روزی روزگاری اتّفاقی افتاده که نباید می‌افتاد و حادثه هم که خبر نمی‌کند و خلاصه با همه‌ی این‌هاست که باید فکر کند نوزده‌سالگی بالأخره بهترین سال‌ِ زندگی اوست یا بدترین سالِ زندگی‌اش؟ جواب‌ دادن به این سئوال که اصلاً آسان نیست، ولی بستگی دارد که در چندسالگی یادِ آن خبر بیفتد.

 

بهترین سالِ زندگی‌ام

پل ترو

ترجمه‌ی سحر قرایی

انتشاراتِ نیلا

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳