شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چند تکّه از دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر

 


ژوزف ژوبر. نامش را، انگار، اوّلین بار در مقاله‌ای از پُل اُستر دیدم. یا در مصاحبه‌ای از او. گفته بود که دفترچه‌ی خاطراتش یگانه است. شرحی شخصی‌ست از زندگی و زمانه‌اش. فکرهایش. یک‌جور قطعه‌نویسیِ روزانه است. ایده‌هایی درباره‌ی زندگی. ایده‌هایی درباره‌ی فکر. گفته بود این دفترچه‌ی خاطرات را ترجمه کرده. سال‌ها پیش. وقتی هنوز بیش‌ترِ وقت‌اش صرفِ ترجمه می‌شده. پیش از آن‌که نویسنده‌ای تمام‌وقت باشد. جست‌وجوی کتاب در آن سال‌ها بی‌فایده بود. کسی دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر را نداشت. دست‌کم در شمارِ آن‌ها که می‌شناختم. یا نداشتند کتاب را. یا اصلاً ژوبر را نمی‌شناختند. پس خیالِ کتاب هم از ذهن پاک شد. امّا «برای هرچه زمانی‌ست و هر مطلبی را زیر آسمان وقتی‌ست.» و چهارشنبه‌ای که گذشت وقتِ دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر بود که پیدا شود. در میانه‌ی کتاب‌های تازه‌ از راه رسیده. کنارِ کتاب‌هایی که هر یک دنیای تازه‌ای بودند. حالا دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر این‌جاست. جایی که دست دراز کنم گاه و بی‌گاه و بردارم و ورق بزنم. هر بار تکّه‌ای بخوانم. قطعه‌ای. تاریخِ سال دارند فقط. روز و ماه ندارند. هر بار چند کلمه یا چند جمله. خیلی بلند نیستند. گاهی هم خیلی کوتاه. عرصه‌ی ایده‌هاست این دفترچه. نگاهِ ژوزف ژوبر است به آدم‌ها. زندگی در میانه‌ی دیگران و اندیشیدن دور از دیگران. عرصه‌ی گم شدن است دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر. می‌خوانی و از یاد می‌بری که چند سال گذشته از این کلمات. بعد می‌بینی کلمات تاریخ ندارند. جاودان‌اند. همیشگی. ماندگار. این چند تکّه از دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر است. چند تکّه فقط. چند ایده.  

 

١٧٩٠

گوش‌ها و چشم‌ها درها و پنجره‌های روح‌اند.

ــــ

... پیر متولّد می‌شوند...

 

١٧٩١

زمستانی بی سرما و بی آتش.

 

١٧٩٣

ذهن‌مان نردبامی می‌خواهد. نردبامی و پلّه‌ای.

 

١٧٩۴

کتاب‌ها بی‌شمارند.

ــــ

چشم ــ خورشیدِ صورت است.

ــــ

پیش‌گویی. ممکن است؟

 

١٧٩۵

 یکی با قلم می‌نویسد؛ دیگران با قلم‌مو.

ــــ

بچّه‌ها همیشه می‌خواهند پشتِ آینه را ببینند.

ــــ

رؤیاها. فانوسِ خیال.

ــــ

روشنی. آتشی که نمی‌سوزد.

 

١٧٩۶

تخیّل چشمِ روح است.

ــــ

از خدا گفتن ممنوع است...

 

١٧٩٧

بگو روی زمین چه اتّفاقی می‌افتد.

ــــ

فیلسوفان بیش‌تر از جرّاحان نیستند.

 

١٧٩٨

بی آسمان زیستن...

ــــ

آسمان‌های آسمان‌ها، آسمانِ آسمان.

 

١٧٩٩

اجازه بده همه‌چیز را دوبار به یاد بیاوریم.

ــــ

بُناپارت از راه رسید.

ــــ

افلاطون رابله‌ای انتزاعی‌ست.

 

١٨٠٠

تحلیل: در اخلاقیّات، در آشپزی.

ــــ

جهان و اتاق؛ کتاب‌ها و فانوسِ خیال.

ــــ

حافظه‌ی خدا. تخیّل‌اش.

ــــ

اشباحِ اندیشه!...

ــــ

هر خانه‌ای: معبدی، قلمروی، مکتبی.

 

١٨٠١

تاریخ، هم‌چون پرسپکتیو، نیازمندِ فاصله است.

ــــ

چشمانت را ببند و ببین.

ــــ

نه، از دستِ خودم عصبی نیستم، از دستِ کتاب‌ها عصبانی‌ام.

ــــ

نیوتن. چه رسیده بود سیب‌اش.

 

١٨٠٢

رؤیا. حافظه‌ی گم‌شده.

 

١٨٠۴

بچّه‌ها سخت‌اند. چرا.

 

١٨٠۵

زیستن بی تن!

ــــ

بچّه‌ها انسان‌اند.

 

١٨٠۶

راسین ویرژیلی نادان است.

 

١٨١۴

پایانِ زندگی تلخ است.

 

١٨١۵

فرانسه را فیلسوفانش تباه کرده‌اند.

 ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢

انگار مرگ مالکِ این زندگی بوده است...

 

         

 

یک روز زندگی هست. مردی مثلاً در سلامتِ کامل، نه حتّا پیر، بی هیچ سابقه‌ای از بیماری. همه‌چیز همان‌طور است که بود، همان‌طور که خواهد بود. هر روزش را می‌گذراند، سرش به کارِ خودش است و رؤیایش منحصر به همان زندگی‌ست که پیشِ رو دارد. و بعد ناگهان مرگ از راه می‌رسد. آدمی آهِ کوچکی سر می‌دهد، فرو می‌رود توی صندلی‌اش و مرگ ظاهر می‌شود. یک‌بارگیِ آن‌ جایی برای اندیشیدن باقی نمی‌گذارد، به ذهن فرصتی برای یافتنِ کلامی تسلّی‌بخش نمی‌دهد. هیچ‌چیز برای‌مان باقی نمی‌ماند مگر مرگ؛ مگر حقیقتِ تحلیل‌ناپذیرِ میرایی‌مان. مرگِ پس از یک بیماریِ طولانی را می‌توانیم رضا دهیم. حتّا مرگِ تصادفی را می‌توانیم به تقدیر نسبت دهیم. امّا مرگِ آدمی بی هیچ دلیلِ آشکار، مرگِ آدمی صرفاً چون آدم است، چنان به مرزِ نامرئی میانِ زندگی و مرگ نزدیک‌مان می‌کند که دیگر نمی‌فهمیم در کدام سویش هستیم. زندگی بدل می‌شود به مرگ و انگار این مرگ تمامِ مدّت مالکِ این زندگی بوده است. مرگِ بی اخطار. که معنایش این است: توقّفِ زندگی؛ توقّفی که هر آن ممکن است پیش بیاید.

پُل اُستر، اختراعِ انزوا، ترجمه‌ی بابک تبرّایی، انتشاراتِ اُفق، چاپِ اوّل، ١٣٨٧

 

بعدِ تحریر: گاهی کتاب‌ها در بازخوانی معنای دیگری پیدا می‌کنند. کلمات معنای دیگری پیدا می‌کنند. انگار بگویند پیش از این نمی‌دانسته‌ای چه معنایی داریم. پیش از این ما را به چشمِ کلمه می‌دیده‌ای. حالاست که جان گرفته‌ایم در برابرِ چشمانت. کلماتند دیگر. حقیقتِ زندگی‌اند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱

از حماقت‌های بروکلینی

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

  

   ــ مطمئنم بیش‌تر از همه‌ی این آدم‌هایی که این‌جا، تو این رستوران، نشسته‌اند کتاب خوانده‌ام، ولی که چی؟ روشنفکرها موجوداتِ کسالت‌باری‌اند نِیتن؛ آدم از دست‌شان ذلّه می‌شود.

حماقت‌های بروکلینی، نوشته‌ی پُل آستر، انتشاراتِ پیکادور

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

اعتیادی که دلش نمی‌‌خواهد آن‌را ترک کند...

Paul Auster, Brooklyn, New York by: Mark Mahaney

  

   اندک‌اندک، از حجمِ هوس‌هایش کم کرده است. سیگار و نوشیدنی را ترک کرده، دیگر در رستوران غذا نمی‌خورد، تلویزیون و رادیو و کامپیوتر ندارد. بدش نمی‌آید ماشینش را بدهد دوچرخه بگیرد، امّا نمی‌تواند از شرّش خلاص شود؛ چون مسافتی که باید برای رفتن به محلّ کارش طی کند خیلی طولانی‌ست. همین مسأله درموردِ تلفنِ همراهی که توی جیبش می‌گذارد هم صادق است؛ خیلی دلش می‌خواهد آن‌را توی سطلِ آشغال بیندازد، امّا برای کارش به آن نیاز دارد و نمی‌تواند بدونِ آن سر کند. داشتنِ دوربینِ دیجیتال شاید ولخرجی به‌حساب بیاید، امّا حس می‌کند باتوجّه به ملال و مشقّتِ کارِ پاک‌سازی، داشتنِ دوربین زندگی‌اش را نجات می‌دهد. اجاره‌خانه‌اش پایین است، در یک آپارتمانِ کوچک در محلّه‌ای فقیرنشین زندگی می‌کند و غیر از هزینه‌ی مایحتاجِ اوّلیه، تنها کارِ تجمّلیِ زندگی‌اش خریدِ کتاب است؛ آن‌هم کتاب‌های جلدنازک، بیش‌تر هم رمان؛ رمان‌های امریکایی، انگلیسی و خارجیِ ترجمه‌شده،‌ امّا خریدِ کتاب تجمّل نیست، الزام است و خواندنْ اعتیادی‌ست که او هیچ‌وقت دلش نمی‌خواهد آن‌را ترک کند.

پُل اُستر، سانسِت پارک، ترجمه‌ی مهسا ملک‌مرزبان، نشرِ افق، پاییزِ هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩

یک تکّه‌چوب بی‌شک باادب و نزاکت است...

 

   ... یکی دوباری سرِ ول‌چرخیدن‌هایم پرستارِ بیست‌وشش‌ساله‌ای تورنتویی همراهی‌ام کرد. اسمش پَت گرِی بود و دقیقاً همان بعدازظهری در آن مهمان‌پذیرِ تخت‌خواب و صبحانه اتاق گرفته بود که من. از تهِ دل عاشقش شدم، شیدایی‌ام امّا عاری از امید بود، از همان ابتدا محکوم به شکست. نه‌تنها برایش زیادی جوان بودم و نه‌تنها بیش از آن خجالتی بودم که جرئتِ بیان احساساتم را داشته باشم، بلکه او هم خودش عاشقِ کس دیگری بود ـ مردی ایرلندی ـ و همین هم توضیح می‌داد اصلاً چرا آمده دوبلین. یادم می‌آید یک‌شب، حدودِ دوازده‌ونیم، از سرِ قرار با دلبندش آمد. من هنوز بیدار بودم و داشتم بساطِ نوشتنِ رمانم را جمع می‌کردم. وقتی دید دارد از شکافِ زیر درِ اتاقم نور می‌آید، در زد و خواست بیاید تو. من دیگر توی تخت‌خواب بودم، دفترچه‌یادداشتی را تکیه داده بودم به زانوهام و داشتم باش ور می‌رفتم ـ زد زیرِ خنده. گونه‌هایش از مشروب سرخ بود و سرشار از هیجان. با خودم فکر کردم: معجزه‌ی معجزه‌ها، رؤیاهایم بالأخره محقّق شده. امّا افسوس که فقط و فقط زیاده‌روی بود. حتّا فرصت نیافتم من هم کاری بکنم. توضیح داد که مرد ایرلندی‌اش آن‌شب بهش پیشنهادِ ازدواج داده و حالا او خوش‌بخت‌ترین دخترِ دنیاست. غیرممکن بود آدم بتواند برایش خوش‌حال نباشد. این زن جوان صمیمی و زیبا با آن موهای کوتاه و چشمانِ معصوم و آهنگ کانادایی پُرشروشور صدایش، برای درمیان‌گذاشتن خبرش مرا برگزیده بود. تمام تلاشم را کردم بهش تبریک بگویم، که سرخوردگی‌ام را بعدِ آن انباشت کوتاه‌مدّت و سراسر نامعقولِ توقّعاتم پنهان کنم؛ توانم امّا رفت، ستون‌های تنم گداخت، و دیگر تنها کاری که ازم برآمد این بود که فقط خبطِ ناجوری نکنم. اگر موفّق شدم جلوِ خودم را بگیرم، فقط از این طریق بود که خودم را تبدیل کنم به تکّه‌ای چوب. یک تکّه‌چوب بی‌شک باادب و نزاکت است، امّا خیلی سخت بتواند معاشرِ مناسبی برای سرور باشد.

باقی همه تنهایی بود و سکوت و قدم‌زدن...

 


   پُل اُستر، دست‌به‌دهان، گاه‌شماریِ شکست‌های نخستین، ترجمه‌ی بهرنگ رجبی، نشرِ چشمه، زمستانِ ١٣٨٨  


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩

چُنین گفت پُل اُستر...

 

   تصمیمِ نویسنده‌شدن یک‌جور «تصمیمِ شغلِ آینده» مثلِ دکترشدن یا پلیس‌شدن نیست، آدم نویسنده‌شدن را انتخاب نمی‌کند، بلکه برای این کار انتخاب می‌شود، و همین‌که این حقیقت را بپذیرید که برای کارِ دیگری مناسب نیستید، یعنی آماده شده‌اید برای ره‌سپُردنِ باقی روزهای عمرتان در مسیری دراز و صعب. اگر نورچشمیِ پروردگار از آب درنیایید (و بدا به‌حالِ آن‌که روی این قضیه حساب کرده باشد)، یعنی کارتان هیچ‌گاه پولِ کافی برای تأمینِ زندگی‌تان فراهم نخواهد آورد و اگر می‌خواهید سقفی بالای سرتان داشته باشید و از گرسنگی نمیرید، پیهِ انجام کارِ دیگری را هم به تن بمالید تا از پسِ پرداختِ قبض‌های‌تان بربیایید.

 

   پُل اُستر، دست‌به‌دهان، گاه‌شماریِ شکست‌های نخستین، ترجمه‌ی بهرنگ رجبی، نشرِ چشمه، زمستانِ ١٣٨٨  


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ هشتم

 

 

یکم: این، تکّه‌ای‌ست از «مرد در تاریکی»، رُمانِ «پُل اُستر». می‌نویسد «... بعد از مدّتی، این فیلم تماشاکردنِ وسواس‌گونه، به‌نظرم، نوعی خوددرمانی آمد؛ نوعی داروی هومیوپاتیک تا در برابرِ نیاز به فکرکردن به آینده‌اش خود را بیهوش کند. فرار به دنیای فیلم مانندِ فرار به دنیای کتاب نیست؛ کتاب شما را وامی‌دارد تا به آن عکس‌العمل نشان دهید، یعنی هوش و تخیّل‌تان را به کار بگیرید، ولی وقتی فیلمی را تماشا می‌کنید، درعین‌حال که از آن لذّت می‌برید، ممکن است ذهن‌تان خلّاق و فعّال نباشد.»

 

دوّم: راستی چرا؟ چرا مترجمِ کتاب (خانمِ الاهه‌ی دهنوی) بعضی اسامی را این‌جوری نوشته است؟ مثلاً «رنوآر» را نوشته «رنور» و «رای» (ساتیاجیت رای) را «ری»؟ پیداکردنِ ضبطِ درستِ این اسامی که کارِ سختی نیست؛ هست؟

 

سوّم: و این غزلِ سعدی، دقیقاً این‌یکی، به‌دلایلی، این‌جا ثبت می‌شود:

تو را خود یک‌زمان با ما سرِ صحرا نمی‌باشد 

چو شمست خاطرِ رفتن به‌جُز تنها نمی‌باشد

دو چشم از ناز در پیشت، فراغ از حالِ درویشت  

مگر کز خوبیِ خویشت، نگه در ما نمی‌باشد

ملک یا چشمه‌ی نوری، پری یا لُعبتِ حوری

که بر گُلبن گُلِ سوری چُنین زیبا نمی‌باشد

پری‌رویی و مَه‌پیکر، سَمَن‌بویی و سیمین‌بَر 

عَجَب کز حُسنِ رویت در جهان غوغا نمی‌باشد

چو نتوان ساخت بی‌رویت، بباید ساخت با خویَت  

که ما را از سرِ کویت، سرِ دروا نمی‌باشد

مرو هرسوی و هرجاگه، که مسکینان نیند آگه

نمی‌بیند کَسَت ناگه، که او شیدا نمی‌باشد

جهانی در پی‌َت مفتون، به‌جای آب گریان خون 

عجب می‌دارم از هامون، که چون دریا نمی‌باشد

همه‌شب می‌پزم سودا، به بوی وعده‌ی فردا  

شبِ سودای سعدی را، مگر فردا نمی‌باشد

چرا بر خاک این منزل، نگریم تا بگیرد گل

ولیکن با تو آهن‌دل، دمم گیرا نمی‌باشد

 

چاهارم: و پُستِ بعدی درباره‌ی همین «مرد در تاریکی»‌ست قاعدتاً...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

داستان‌هایی از بارشِ مهر و مرگ...

 

یک‌روزِ سردِ زمستان بود که «شین» رفت، که صندلی‌اش تویِ آن کافه‌‌ای که خودمان کشف کرده بودیم خالی ماند. یک‌روزِ سردِ زمستان بود که «شین» گفت نمی‌آید، که صدایش حتّا تویِ تلفن هم می‌لرزید و می‌گفت چیزی نیست، سرم درد می‌کند، همه‌یِ وجودم درد می‌کند و یک‌روزِ گرمِ تابستان بود که «شین» تمام کرد، که تویِ یکی از بیمارستان‌هایِ طهران، چشم‌هایش را بست و باز نکرد و صدایش، همان صدایی که حتّا تویِ تلفن هم می‌لرزید، مانده بود تویِ گوشم و همین‌طور می‌گفت چیزی نیست، سرم درد می‌کند، همه‌یِ وجودم درد می‌کند و درد، عاقبت، «شین» را از پا انداخت. «شین» که رفت، باورم نشد؛ همه‌اش منتظر بودم که یک‌روزی، خبر بدهد که همه‌یِ این‌ها «بازی» بوده است، «شوخی» بوده است و تویِ یکی از خیابان‌ها، پُشتِ شیشه‌یِ یکی از اسباب‌بازی‌فروشی‌ها ببینمش که زُل زده است به یکی از آن خرس‌هایِ گُنده‌یِ بامزّه، یا به یکی از آن جوجه‌هایِ زردِ بزرگ، یا اصلاً به عروسکی که تازه داشت کشفش می‌کرد. درست مثلِ همان‌روزی که بعدِ مدّت‌ها دیدمش؛ ایستاده بود پُشتِ شیشه‌یِ آن اسباب‌بازی‌فروشیِ بزرگی که، معمولاً، سرِ راه‌مان بود. خودِ «شین» بود؛ امّا لاغرتر از همیشه، امّا پریده‌رنگ‌تر از همیشه، امّا خسته‌تر از همیشه و تویِ آن گرما، زیرِ آن آفتابِ داغ، انگار که داشت می‌لرزید. یک چند دقیقه‌ای محوِ رفتارش بودم که ببینم چه می‌کند و هیچ نمی‌کرد؛ ایستاده بود به تماشا و انگار تماشا هم نمی‌کرد. محوِ چیزی بود که هیچ معلوم نبود چه بود و چیزی را می‌دید که هیچ معلوم نبود چه بود، یا دست‌کم از آن‌جایی که من ایستاده بودم معلوم نبود. «شین» که رفت، پا تویِ آن کافه‌‌ای که خودمان کشف کرده بودیم نگذاشتم و مدّت‌ها گذشت تا جرأت کنم از پُشتِ پنجره‌یِ کافه نگاهی به آن صندلی بیندازم. از پُشتِ پنجره‌یِ کافه، چیزی معلوم نبود، چیزی نبود که معلوم باشد؛ کافه سوت و کور بود و آدم‌هایِ تویِ کافه غصّه داشتند انگار. چیزی تویِ این کافه کم بود؛ چیزی که نه، کسی، خودِ «شین» را کم داشت این کافه که شور در هوا بپراکند و شادی را بینِ همه قسمت کند و لبخندش را به همه تقدیم کند. حالا هیچ کافه‌ای یک همچو مشتریِ پُرشوری ندارد، چون مدّت‌هاست که «شین» رفته است، که در یک‌روزِ گرمِ تابستان چشم‌هایش را بسته و باز نکرده است...

 

این «فرناندو سَوَتر» است که در «پرسش‌هایِ زندگی»اش [ترجمه‌یِ عبّاس مُخبر، انتشاراتِ طرحِ نو] می‌نویسد، قطعیتِ فرارسیدن مرگ، در عین این‌که ما را به موجوداتی میرا بدل می‌کند، موهبتِ زنده‌بودن را هم به ما می‌بخشد؛ با هر مرگی، به‌یاد می‌آوریم که زنده‌ایم و زمانی درباره‌یِ زندگی فکر می‌کنیم که به‌یادِ مرگ می‌افتیم. راست می‌گویند که اگر مرگ نبود، آدم‌ها فرصتِ زیادی داشتند و، احتمالاً، به کارهایِ زیادی می‌رسیدند. ولی حالا، در نبودِ این فرصتِ کافی، چاره‌ای جز «انتخاب» نیست. آدم‌ها دست به انتخاب می‌زنند، چون راهی جز انتخاب وجود ندارد. از همه‌یِ راه‌ها نمی‌شود رفت و کسی از این راهِ رفته برنگشته است که دلیل و راهنمایِ دیگران شود...

 

«مارسل پروست» در رمانِ مشهورش نوشته است که «فقط خاطره‌یِ مُردگان دردناک است.» [زمانِ بازیافته، ترجمه‌یِ مهدی سحابی، صفحه‌ی 219] هر مرگی هرچند در آغاز مثلِ صاعقه‌ای ما را خشک می‌کند؛ ولی کم‌کم آرامش‌بخش می‌شود. انگار که انسان از دست رفته، آرامشش را برای ما به یادگار می‌گذارد. عجیب است واقعاً...

 

دارم «اختراعِ انزوا» را می‌خوانم؛ حسبِ‌حالِ «پُل آستر»ی که پدرش را از دست داده است و در غیابِ پدر، در نبودِ او، همه‌یِ آن تصویرهایِ پراکنده‌ای را که از او به‌یاد دارد، رویِ کاغذ آورده است. این حکایتِ پدری‌ست که همیشه «گُم» بوده است؛ کارِ خودش را می‌کرده است، راهِ خودش را می‌رفته است و اعتنایی به دیگران نمی‌کرده است. این خاطره‌یِ پسری‌ست از پدری که همیشه «غایب» بوده است و «غیاب»ش، همیشه، سخت به چشم آمده است. «پُل آسترِ» خاطره‌نویس، «پُل آسترِ» زندگی‌نامه‌نویس، نویسنده‌یِ درجه‌یکی‌ست و در دایره‌یِ لغاتِ «اختراعِ انزوا»یش، امید و آرزو، کم‌رنگ‌تر از آن‌چیزی هستند که خیال می‌کنیم و برعکس، این ناامیدی و سیاهی هستند که جایِ آن‌ها را گرفته‌اند. یک حسّ غم‌بار، یک حسّ تلخ و غریب، در «اختراعِ انزوا» هست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و من، دقیقاً، از همین‌چیزهایش خوشم آمده است. مهم نیست که «اختراعِ انزوا» داستان نیست، چون گاهی واقعیتِ جذّاب‌تر از داستان است؛ درست مثلِ همین‌چیزهایی که «آستر»، در این کتابش نوشته است. «اختراعِ انزوا»، یک شباهتِ گُنگ و محو و دوری هم با «راستی آخرین‌بار پدرت را کِی دیدی؟» [ترجمه‌یِ فرزانه طاهری، انتشاراتِ سخن] دارد و آن‌جا هم «بِلِیک ماریسنِ» شاعر، داستانِ پدر و پسر [داستانِ خودش و پدرش] را طوری روایت می‌کند که غمش، تا مدّت‌ها، رویِ دلِ آدم می‌ماند...

 

«اختراعِ انزوا» به نیمه رسیده است که، بالأخره، از جا بلند می‌شوم؛ دلم می‌خواهد این حسّ غم‌بار، این تلخیِ نابی که در «اختراعِ انزوا» هست، با دیگران قسمت کنم. می‌گویم تلخی که همیشه بد نیست؛ گاهی در زندگی باید از تلخی‌ها سراغ گرفت تا طعم‌های شیرین گذشته به‌دستِ فراموشی سپرده نشوند. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم و «اختراعِ انزوا» را با یکی قسمت کنم. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم و با «شین» تماس بگیرم و بگویم که این کتاب را بخوان، که این «پُل آستر»، غصّه و تلخیِ زندگی را خوب می‌شناسند. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم؛ ولی حیف که «شین» نیست، حیف که مدّت‌هاست رفته است، حیف که آن تلفن را کسی برنمی‌دارد...

 

بعدِ تحریر: مشخّصاتِ کتاب از این قرار است: اختراعِ انزوا، نوشته‌یِ پُل آستر، ترجمه‌یِ بابک تبرّایی، نشرِ افق، بهار 1387، 4500 تومان

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧

همه‌ چیز فدایِ هنر، آره پُل؟

 

هنر،‌ نسخه دوم جهانِ واقعی نیست. از آن نکبت، همان یک نسخه کافی است.

ویرجینیا وولف

 

وقتی خواندن «داستانِ کریسمسِ اوگی رِن» (نوشته پُل آستر، ترجمه بابک تبرائی) تمام می‌شود، با یک مسأله اساسی روبه‌رو می‌شویم: چه فرقی بین داستان و واقعیت هست؟ اصلاً چه واقعیت چیست و کِی می‌شود چیزهایِ واقعی را به داستان بدل کرد؟ کاری که «پل آستر» در داستانِ کریسمسِ اوگی رِن کرده، یکی از عجیب‌ترین کارهای ممکن است. اول این که داستان آستر، در نگاه اول، شباهتی به یک داستان عادی ندارد. هم شبیه خاطره‌ای است واقعی، هم شبیه یادداشتی که باید از سر اجبار نوشت. درعین‌حال، داستانی است که اگر باورش کنیم، مثل هر داستان دیگری، جذاب است. در همه این سال‌ها،‌ خوشبختانه، فهمیده‌ایم که هیچ آفریننده‌ای (داستان‌نویسی مثلاً) نباید در محدوده آن‌چه دیگران به عنوان واقعیت می‌شناسند، قدم بردارد. نقل قولی از «ارسطو» در «بوطیقا» هست که می‌گوید اگر امرِ ممتنعی را باورکردنی خلق کنیم، بهتر از آن امرِ ممکنی است که نشود باورش کرد. و داستانِ کریسمسِ اوگی رِن هم، از یک منظر، چنین چیزی است. می‌توان آن را خیالِ محضِ ذهنِ آستر دانست که گوشه خانه‌اش نشسته و بعد از کمی فکر به سفارشِ یکی از دبیرانِ «نیویورک تایمز» نوشته است. هیچ بعید نیست سرمای زمستان و گرمای فنجان قهوه، دست به دست هم داده باشند تا ذهن خلاقِ نویسنده به کار بیفتد. اما روایت خودِ آستر هم چیزی بعید نیست: مگر نمی‌شود در بروکلین کسی را پیدا کرد که همه سال، در ساعتی به‌خصوص، از گوشه خیابان، عکس بگیرد و حضور آدم‌ها را ثبت کند؟ مگر نمی‌شود گذرِ زمان را در فریم‌ها نگه داشت؟ هر کاری، ممکن است و امکان خیالِ چنین داستانی، ممکن‌تر از همه. اصلاً خودِ آستر، در صفحه آخر داستان می‌نویسد: «با باورکردن حرف‌هایش، من فریب خورده بودم، و این تنها چیزی بود که اهمیت داشت.» داستانِ کریسمسِ اوگی رِن، خیلی ساده، تذکری است درباره واقعیت‌هایی که هر روز پیش چشم‌ ما هستند،‌ اما بی‌اعتنا از کنارشان رد می‌شویم. تصویری که اوگی رِن هر روز با دوربین دزدی‌اش ثبت می‌کند، همان چیزی است که برای دیگران اهمیت ندارد. داستانِ کریسمسِ اوگی رِن، داستانی ممکن است، چون هیچ‌چیزِ آن، غیرطبیعی نیست. آدم‌ها دست به کارهای عجیب نمی‌زنند. اما مسأله، دقیقاً، همین‌جا است: «بابک احمدی»، در مقاله‌ای یگانه (هنر و واقعیت) در توضیح حرف‌های «والتر اسکات» راجع به داستان، به چیزی اشاره می‌کند که این‌جا هم به کار می‌آید. «از کجا معلوم که رویدادهای به‌ظاهر پیش‌پاافتاده زندگی هر روزه کسی، از نظر شخص دیگری، امر محتملی نباشد؟ چه‌بسا، نکته‌هایی در یک رمان، که از نظر یک روشنفکر پاریسی، یا نیویورکی، بدیهی و حتی پیش‌پاافتاده می‌آیند، برای خوانندگانی که در گستره فرهنگی دیگری زندگی می‌کنند، به اندازه رویدادهای یک داستان خیالی‌ علمی برای ما شگفت‌آور باشد.» داستانِ کریسمسِ اوگی رِن، اگر داستان خوبی است (که هست) به‌خاطر آن است که نمی‌توان مرزِ واقعیت و غیرواقعیت را (اگر اسم دیگری رویش نگذاریم) در آن تشخیص داد. آستر،‌ مثل راوی صادقی که فکر می‌کند وظیفه‌ای جز روایت آن‌چه شینیده ندارد، همه‌چیز را موبه‌مو می‌گوید. اما یک نکته را هم نباید فراموش کرد: آستر، همه چیزهای «واقعی» را کنار هم می‌نشاند تا آن چیزِ «خیالی» محبوبِ خودش را خلق کند. اصلاً همین که او به شخصیت داستانش، نامِ اوگی رِن را می‌بخشد، نشانه این است که به واقعیت نباید امید بست. درواقع،‌ واقعیت زمانی خوب است، و زمانی دلپذیر و باورکردنی است که رگه‌هایی از خیال در آن باشد. آخرهایِ داستان، آستر شک می‌کند که نکند اوگی رِن فریبش داده باشد. «نگاه تویِ چشمانش در آن لحظه خیلی مرموز بود، آکنده از شعفی درونی، که باعث شد ناگهان این فکر از خاطرم بگذرد که او تمام این قضایا را از خودش درآورده است.» و البته، جواب را خودِ آستر می‌دهد: «تا زمانی که کسی هست تا داستانی را باور کند، آن داستان نمی‌تواند واقعی نباشد.» حالا چه‌کسی می‌تواند مدعی شود که داستانِ کریسمسِ اوگی رِن خیالی است؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی ، پُل اُستر