شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Before Sunset

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳٩٤

زمان چه آهسته می‌گذشت

 

اوایلِ پیش از غروب است که جسی در کتاب‌فروشیِ شکسپیر و شرکاءِ پاریس جوابِ سؤال‌ روزنامه‌نویس‌هایی را می‌دهد که می‌خواهند بدانند رمانِ تازه‌اش را باید یک‌جور زندگی‌نامه‌ی خودنوشت بدانند یا نه؛ یک‌جور شرح‌حال در قالب رمان و جسی در جواب‌شان می‌گوید بخشی از زندگی‌ِ هر نویسنده‌ای سر از داستانش درمی‌آورد بی‌آن‌که راهی برای کنار گذاشتنش پیدا کند. رمان جسی جایی تمام می‌شود که هیچ معلوم نیست دو دلداده‌ی داستان دوباره یک‌دیگر را می‌بینند یا نه و روزنامه‌نویس‌ها می‌خواهند بدانند که دست‌کم در ذهنِ نویسنده چنین اتّفاقی افتاده یا نه. سؤال بعدی آن‌ها درباره‌ی رمان بعدی اوست که درنهایت جسی را وامی‌دارد به گفتن این‌که دلش می‌خواهد داستانی درباره‌ی مردی بنویسد که در لحظه‌ای بینِ گذشته و حال زندگی می‌کند و دست‌آخر نتیجه می‌گیرد که در هر لحظه لحظه‌ی دیگری هست و همه‌چیز در یک زمان اتّفاق می‌افتد.

ظاهراً این همان اتّفاقی است که در پیش از غروب هم می‌افتد: رمان جسی بخشی از خاطره‌‌ای است که از سلین دارد و در میانه‌ی گفتن حرف‌هایی درباره‌ی این‌که زندگی خواسته یا ناخواسته سر از رمان درمی‌آورد این لحظه‌های جادویی را به یاد می‌آورد و درست لحظه‌ای که از گذشته به حال می‌رسد سلین را می‌بیند که در کتاب‌فروشیِ شکسپیر و شرکاء ایستاده و گوش می‌دهد که چگونه زمین و زمان را به‌هم می‌بافد تا مشتش پیشِ روزنامه‌نویس‌های کنجکاو باز نشود. درعین‌حال جسی لحظه‌ای پیش از آن‌که چشمش به جمال بی‌مثال سلین روشن شود از ایده‌ی رمان بعدی‌اش می‌گوید: داستانی که همه‌ی وقایعش در دلِ یک ترانه‌ی پاپ اتّفاق می‌افتد و دست‌آخر وقتی سفرِ شهری نه‌چندان طولانی‌اش با سلینِ دل‌شکسته‌ی مغموم به پایان می‌رسد و هر دو به ورودیِ خانه‌ی سلین می‌رسند جسی می‌گوید دلم می‌خواهد یکی از ترانه‌هایت را برایم اجرا کنی.

آهنگی که سلین می‌خواند والسی است که ظاهراً در غیابِ جسی نوشته: بگذار والسی برایت بخوانم که بی‌مقدّمه به ذهنم رسید/ شبی که به‌خاطر من آن‌جا بودی. والس عملاً درباره‌ی فرصتی دوباره است و همین‌که اسم جسی لابه‌لای سطرهای ترانه می‌آید معلوم می‌شود داستان از چه قرار است. پرده‌برداری از عشقی که در همه‌ی این سال‌ها دست‌نخورده مانده امّا نکته‌ی اصلی ترانه‌ی نینا سیمون است که جسی چشمش به سی‌دی‌اش می‌افتد و پخشش می‌کند؛ ترانه‌ی به‌موقع: «به‌موقع پیدایم کردی به‌موقع/ زمان چه آهسته می‌گذشت برایم پیش از آن‌که بیایی.»

این‌جا است که می‌شود آن‌همه شور و هیجانی را که در رفتار سلین است فهمید. آن‌چه نینا سیمون می‌خوانَد درواقع از زبانِ جسی است؛ جسی است که ترانه‌ی نینا سیمون را انتخاب کرده تا اتّفاق سال‌ها پیش دوباره نیفتد. جسی است که می‌گوید به‌موقع پیدایم کردی؛ جسی است که می‌گوید زمان چه آهسته می‌گذشت برایم پیش از آن‌که بیایی. و همان یک سطرِ «راهم را یافته‌ام» در صدای نینا سیمون و تماشای سلینِ شاد و خندان کافی است تا همان‌جایی که نشسته جا خوش کند و در جواب سلین که دارد ادای نینا سیمون را درمی‌آورد و می‌گوید «هی عزیزم؛ دیر می‌شود پروازت.» لبخندزنان بگوید «می‌دانم.» لبخندی که بدل می‌شود به خنده. حالا این همان پایانی است که روزنامه‌نویس‌های کنجکاو در کتاب‌فروشی شکسپیر و شرکاء می‌خواستند سر از آن دارند و این همان داستانی است که جسی آن‌جا گفته بود دلش می‌خواهد بنویسد؛ داستانی که همه‌ی وقایعش در دلِ یک ترانه اتّفاق بیفتد؛ مثلاً همین ترانه‌ی به‌موقع؛ همین‌قدر به‌موقع. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤

خاطره چیزِ خوبی‌ست اگر با گذشته نجنگی...

 


 

 

   تا سلین در قطار دنبالِ جایی برای نشستن بگردد، خاطراتِ دیشب است که مرور می‌شود؛ هرجا که سلین و جسی رفته‌اند در نورِ روز شکلِ دیگری دارد انگار. چرا این‌همه فرق می‌کند روز با شب؟ چرا این‌همه دیشب قشنگ‌تر بوده از امروز؟ این سلین است که دیشب را دوباره زنده می‌کند؟

   تا جسی سوارِ اتوبوسی ‌شود می‌رود فرودگاه، باز خاطراتِ دیشب است که مرور می‌شود؛ آوازخواندن در پارک، رقصیدن در پارک، زل‌زدن به آسمانِ پارک. چرا زودتر نرسیده بودند به این پارک؟ این جِسی‌ست که دیشب را دوباره زنده می‌کند؟

   سلین روی صندلی که می‌نشیند شروع می‌کند به خواندن؛ مثلِ اوّلین‌بار که می‌بینیمش. بعد سر بلند می‌کند از روی کتاب و از پنجره بیرون را می‌بیند. شب که چندساعتی‌ست تمام شده. شهر هم که دور می‌شود. خاطره است که می‌مانَد.

   روزی، من این صحنه را به‌یاد خواهم آورد، خود را در گذشته گُم خواهم کرد. [رولان بارت، سخنِ عاشق، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشرِ مرکز، چاپِ سوّم]

   مرورِ گذشته، به‌یادآوردنش، فکرکردن به آدمی که حالا نیست، آدمی که حالا دور است، به‌یادآوردنِ چیز‌هایی که گفته‌اند، چیز‌هایی که شنیده‌اند، چیزهایی نگفته‌اند و دیگری شنیده، آدمی را سَبُک می‌کند.

*

   آپارتمانِ سلین است؛ دَم‌دَمای غروب. صدای نینا سیمون در هوا پیچیده و سلین ادای نینا را درمی‌آورد. راه می‌رود دورِ اتاق و جسی راه‌رفتنش را نگاه می‌کند. کیف می‌کند انگار. چه آرامشی‌. چه آرامشی. چرا همه‌چیز هیچ‌وقت  خوب نبوده این‌قدر؟ چرا این‌همه فرق دارد سلین با دیگران؟

   ــ هی، عزیزم؛ پروازت دیر می‌شود.

   ــ می‌دانم.

   می‌داند و می‌مانَد.

 

   عکس، قطعاً، تزئینی نیست.

   عکس نمایی‌ست از فیلمِ پیش از نیمه‌‌شب؛ سوّمین بخشِ سرگذشتِ سلین و جسی

بعدِتحریر: ریچارد لینک‌لِیتر فیلمِ پیش از نیمه‌شب را با بازیِ ژولی دلپی و ایتن هاوک ساخت.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱

جانِ جان...

 


 

   فیلمِ خوب را حتّا پیش از آن‌که ببینی می‌دانی خوب است.

فرانسوا تروفو

   هر فیلم، همواره، جنبه‌ای از زندگی‌ست.

بابک احمدی

   می‌خواهم از فیلم دیگری شروع کنم؛ از دو روز در پاریس که اوّلین فیلم ژولی دِلپی‌ست به‌عنوانِ کارگردان و زیر سایه‌ی دو فیلمی‌ که دِلپیِ بازیگر با ریچارد لینک‌لِیتر کار کرد؛ پیش از طلوع و پیش از غروب.

   فیلمِ اوّلِ ژولی دِلپی را که دیدم، فکر کردم به این‌که عشقْ آدمی را صاحبِ امّید می‌کند، یا دست‌آخر می‌کشاندش به وادیِ ناامیدی و ای‌بسا تباهی؟ شادش می‌کند، یا، دست‌آخر، می‌شود آدمی ناشاد و ناراضی از خود که مایه‌ی عبرتِ دیگران است؟ فکر کردم به این‌که مشقّت‌های عشق را چگونه می‌شود تحمّل کرد؟ به این‌که عشقْ مشقّتی دارد یا نه؟ به این‌که ادامه پیداکردن، یا ادامه‌دادنِ موقعیتِ نابرابرِ آن‌که دوست می‌دارد و آن‌که دوست نمی‌دارد، یا آن‌که راهش را نمی‌داند، چگونه ممکن است؟ در برابرِ این موقعیتِ نابرابر چه باید کرد؟ چه می‌شود کرد؟ چاره‌ی کار صبر و بُردباری ا‌ست و چشم‌داشتن به آینده‌ای که می‌آید، یا کوتاه‌آمدن و دَم‌نزدن؟ یا که اصلاً خلاص‌کردنِ خود؟ یا رهاکردنِ همه‌چیز و پُشتِ‌‌پا‌زدن به عشقی که، ظاهراً، خلاصه‌ی همه‌ی زندگی‌ست؛ اگر همه‌ی زندگی نباشد.

   آشنایی، انگار، همان شناخت نیست؛ هرچند خیلِ مردمانی که دوسوی میزهای چوبیِ کافه‌ها می‌نشینند و در فاصله‌ی رسیدنِ فنجان‌های قهوه، یا استکان‌های چای و کیک‌های سیب و هویج، مهربانانه به چشم‌های یک‌دیگر زُل می‌زنند و لبخندی به لب دارند، کاری به معنایِ کلمات ندارند. دیگری را نمی‌شود شناخت؛ می‌شود کم‌کم آشنا شد با او و این تصوّرِ هر آدمی‌ست که، دست‌آخر، جای شناخت را می‌گیرد و خیال می‌کند آن دیگری را می‌شناسد و، ناگهان، وقتی به خیالِ خودش همه‌چیز را درباره‌ی او می‌داند، می‌بیند حرکتی از او سر زده، یا جمله‌ای را به زبان ‌آورده که نشانی‌ست از نشناختن. چگونه می‌شود دوست داشت بدونِ این‌که، حقیقتاً، آن دیگری را شناخت؟

   دو آدم، ماریون و جکِ دو روز در پاریس، عاشقِ یک‌دیگرند؛ یا دست‌کم زمانی چُنین حسّی به هم داشته‌اند. امّا عشق هم، ظاهراً، مشمولِ مُرورِ زمان می‌شود و این حس، به‌مُرور، چُنان رنگ باخته که دو آدم، دو عاشق، خیال کرده‌اند سفری به گوشه‌ی دیگری از جهان، دور از جایی که همیشه هستند، می‌تواند مایه‌ی تسلّیِ خاطرشان باشد. راهیِ سفرِ اروپا شده‌اند و دیدار از ایتالیای رنگارنگ و دل‌پذیر، امّا سفر، انگار، خاصیتی را که می‌خواسته‌اند نداشته. پس راهیِ فرانسه، راهیِ پاریسِ افسانه‌ای شده‌اند که خانه‌ی پدری و مادریِ ماریون است و، البتّه، وعده‌گاهِ عُشّاقِ جهان، به این امید که، این شهر شاید، به عشقِ‌شان، به حسّ‌شان، جانِ تازه‌ای ببخشد و خاطرشان را آسوده کند. در همین سفر، در همین دو روزی که در پاریس هستند، باید همه‌چیز را سروسامان بدهند و، مثلاً، جوابی برای این سئوال‌های مکرّر پیدا کنند که عُشّاق هم روزی تغییر می‌کنند یا همان آدمِ اوّل می‌مانند؟ یا کنارِ‌ هم ‌بودن و زیرِ یک‌سقف بودن و از شام تا بام هم‌کلام‌بودن و در چشم‌های هم خیره‌بودن، روزی به کم‌رنگ‌شدنِ این عشق می‌انجامد یا نه؟ و اصلاً نبودن زیرِ یک‌سقف، حتّا چندساعت در روز، پایه‌ی این عشق را مستحکم‌تر نمی‌کند؟ و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، شاید، پیدا کردنِ جوابی برای این‌ سئوال: آن‌که عشقش را به زبان می‌آورد، یا رفتارش خبر از این عشق می‌دهد، مشتاقِ عشق است یا محتاجش؟ و در عشق، در دوست‌داشتنِ دیگری، در ترجیح‌دادنِ دیگری به خود، چه‌چیزی مُهم است؟ اشتیاق است یا احتیاج؟

    دو روز در پاریس، زیرِ سایه‌ی پیش از طلوع و پیش از غروب، شاید، دیده نشد، یا کم دیده شد، امّا مثلِ هر فیلمِ خوبِ دیگری، واجدِ جنبه‌ها‌ی مهمّی از زندگی بود که اساسِ زیستنِ آدمی‌اند و زیستن، دست‌ِکم‌نگرفتنِ زندگی و کنارآمدنِ با آن، انگار، درسی بود که دِلپیِ کارگردان از بازی و بودن و زندگی در دو فیلمِ لینک‌لِیتر آموخت.

   پیش از طلوع و پیش از غروب، دو صورتِ یک زندگی‌اند انگار؛ دو موقعیت در یک رابطه. اوّلی، داستانِ جوانی و شور و شرّی بود که دلِ هر تماشاگری را، قاعدتاً، به تپیدن وامی‌داشت و آن‌همه هیجان، آن‌همه عشقی که در رفتارشان  بود و می‌خواستند وینِ افسانه‌ای را وعده‌گاهِ خود کنند، ظاهراً، مثلِ هر داستانِ دیگری می‌باید در ذهنِ تماشاگرانش ادامه پیدا می‌کرد. نُه‌سال بعدِ اوّلین فیلم، لینک‌لِیتر پیش از غروب را ساخت که ادامه‌ی فیلمِ قبلی بود؛ آدم‌ها همان‌ها بودند که می‌شناختیم؛ همان‌قدر دوست‌داشتنی و همان‌قدر عاشق‌پیشه و همان‌قدر اهلِ حرف و مشتاقِ قدم‌زدن در کوچه‌ها و خیابان‌ها و همان‌قدر بی‌اعتنا به وقت و ساعتی که مثلِ برق‌وباد می‌گذرد.

   بااین‌همه، چیزی که در این فاصله عوض شده، چیزی که دست‌خوشِ تغییری عظیم شده، انگار، خودِ آدم‌ها هستند؛ سلین و جسیِ پیش از غروب نُه‌سال پیرتر شده‌اند و نُه‌سال بی‌خبری، انگار، زمانِ کوتاهی نیست. می‌خواهم درباره‌ی همین بنویسم؛ این‌که هر پیوندی در چُنین فاصله‌ای، شاید، مخدوش می‌شود، یا فراموش می‌شود، یا هردو عاشق به‌دلیلی وعده را به‌جا نمی‌آورند و سرِ قراری که، انگار، مهم‌ترین کارِ دنیاست (چرا نباشد؟) حاضر نمی‌شوند و این اتّفاقی‌ست که در نخستین صحنه‌های فیلمِ دوّم از آن باخبر می‌شویم. پس پیش از غروب، انگار، صرفاً ادامه‌ی پیش از طلوع نیست و، انگار، احتمالی‌ست در پیوندِ سلین و جسی.

   این جسی‌ست که در جلسه‌ی رونماییِ کتابش می‌گوید آشنایی با آدمی تازه و بازکردنِ بابِ دوستی با این آدم یکی از جالب‌ترین اتّفاق‌هایی‌ست که در زندگی‌ می‌افتد. امّا سئوالِ اساسیِ آن جلسه را آدمی می‌پرسد که می‌خواهد بداند دو شخصیتِ داستانِ او، بعدِ شش‌ماه، بالأخره، یک‌دیگر را می‌بینند یا نه. خب، البته شنیدنِ این حرف‌ها و کُنج‌کاوی در گذشته‌ای که از آن باخبریم و بعد فهمیدنِ این‌که نقطه‌ی مرکزیِ داستانِ جسی کسی غیرِ خودش نیست، انگار، آسان نیست، امّا جوابی که نویسنده می‌دهد چیزِ دیگری‌ست. می‌گوید این پایان آزمون خوبی‌ست برای این‌که خواننده‌ها بفهمند آدمی رُمانتیک و احساساتی تشریف دارند، یا بدبین!

   امّا برایِ ما که از گذشته، از سابقه‌ی این پیوند، خبر داریم مثلِ روز روشن است که جوابِ سربالایِ جسی معنایی غیرِ این ندارد که خودش هم نمی‌داند آن‌دو، بالأخره، یک‌دیگر را می‌بینند یا نه. مسأله‌ی احتمال را اصلاً دست‌کم نگیریم. این فقط یک احتمال است که نُه‌سال بعد، سلین در پاریس زندگی کند و جسی برای جلسه‌ی رونماییِ کتابش به فرانسه بیاید و آن دیدار، بالأخره، به سرانجام برسد.   

   از رولان بارت نَقل می‌کنم؛ از کتابِ محبوبم سُخنِ عاشق:

   «من عاشقم؟» ـ «آری، چون انتظار می‌کشم.»

   کارِ آشنایی‌ نیست؟

و در تکّه‌ی دیگری از شاهکارش می‌نویسد که خاطره (souvenir) نشان‌گرِ ورودِ زمانِ استمراری به حیطه‌ی دستورزبان سخنِ عاشق است. «روزی، من این صحنه را به‌یاد خواهم آورد، خود را در گذشته گُم خواهم کرد.»

   مرورِ گذشته، به‌یادآوردنش، فکرکردن به آدمی که نیست، که دور است، به‌یادآوردنِ حرف‌هایی که گفته‌ایم، حرف‌هایی که شنیده‌ایم، آدمی را سَبُک می‌کند.

   نُه‌سال بی‌خبری؟ جای این بی‌خبری، جای آن اضطراب و دل‌شوره را جسی با نوشتن پُر کرده است؛ با نوشتن درباره‌ی دو آدمی که خوش‌بختی را در لحظه کشف می‌کنند؛ هرچند نمی‌دانند (نمی‌دانیم؟) شش‌ماه بعد یک‌دیگر را می‌بینند یا نمی‌بینند. نوشتن برای جسی، انگار، پُرکردنِ جای خالی سلین است. خودش که نیست؛ ولی خاطره‌اش که هست و چه‌خوب که هست. همین بودن هم، گاهی، کافی‌ست انگار. می‌شود خاطره‌ای را که هست، امتداد بخشید و ادامه داد و می‌شود آن خاطره ‌را طوری نوشت که به سرانجام برسد.

   امّا جسی در داستانی که نوشته چُنین نکرده است. نوشتنِ داستان، تسلّیِ خاطرش بوده است، خنکای مرهمی بر شعله‌ی زخمی، نه شورِ شعله بر سرمای درون (از احمد شاملو) و بین این‌همه داستان، انگار، حکایتِ پیوندی ناتمام، هنوز پُرطرفدارترینِ داستان‌هاست.

   و فقط که همین نیست. این‌جا عاشق [جسی] به خودش حق داده تا درباره‌ی معشوق [سلین] بنویسد و او را آن‌طور که دوست می‌دارد، آن‌طور که خیال می‌کند، به دیگران معرّفی کند. جسیِ پیش از طلوع آدمی‌ست عادّی؛ یکی شبیه دیگران که، عشق و دوست‌داشتن و ترجیحِ دیگری به خود را نمی‌شناسد و البته سلین از همان ابتدا آدمی‌ست حسّاس؛ جانش بسته است به عاطفه‌اش؛ به چیزی یا کسی که دوست می‌دارد. سلین مرگِ مادربزرگ را بهانه می‌کند برای نیامدن سرِ قرار و می‌گوید نمی‌شده آن روزِ به‌خصوص راهی وین شود، امّا می‌شود به این هم فکر کرد که به‌چشمِ سلینِ حسّاس، انگار، جسی بویی از عاطفه نبرده است و شاید اگر این اِمریکاییِ معمولی، رفتارش کمی با دیگران فرق می‌کرد و از احساسات و عوالمِ انسانی سر درمی‌آورد، سلین هم، شاید، در آن موقعیتِ بُحرانی راهی برای رسیدن به وین پیدا می‌کرد.

   باز هم از بارت می‌نویسم:

  دنیا گاهی غیرواقعی است (من آن‌را به‌شکلی متفاوت بیان می‌کنم)، گاهی بی‌واقعیت است (من آن‌را به‌دشواری بیان می‌کنم).

   امّا این به‌معنی واپس‌نشینی از واقعیت نیست. در وهله‌ی نخست، سرپیچیِ من از واقعیت از طریق یک خیال‌پردازی نمود می‌یابد: همه‌چیز پیرامون من ارزش کارکردی متفاوتی می‌یابد، و این تصویرسرا است؛ آن‌گاه عاشق رابطه‌ی خود را با دنیا قطع کرده، جلوه‌ای غیرواقعی به آن می‌بخشد.

   جسی هم می‌نویسد که از واقعیت سرپیچی کند، که واقعیت را آن‌طور که دوست می‌دارد بنویسد و داستان را تمام کند، که محبوبش را آن‌طور که دوست می‌دارد توصیف کند؛ کلمه به کلمه، امّا پایانِ داستان را نمی‌داند. چیزی از پایانِ داستان در ذهنش نیست؛ شاید به این دلیلِ ساده که داستان (واقعیت؟) تمام نشده است؛ ادامه دارد.

   داستانِ جسی، انگار، صورتِ اغراق‌شده‌ی همان دیداری‌ست که مسیرِ زندگی‌اش را تغییر داده. همین است انگار؛ باید درباره‌ی همین حرف بزنیم. جسی در پیش از غروب آدمِ دیگری شده؛ آدمی که از عوالمِ انسانی سر درمی‌آورد، اهمیّتِ احساسات و ارزشش را درک می‌کند و حواسش هست که در این سال‌ها دست‌خوشِ تغییری عظیم شده. و ظاهراً این تغییر نتیجه‌ی همان روزی‌ست که چشم‌راهِ سلین بوده؛ چشم‌به‌راهِ آمدنِ دیگری، دیدنِ دیگری، چشم‌دوختن به دیگری، لبخندزدن به دیگری و زیستن برای دیگری.

 

   پیش از طلوع، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لِیتر

   پیش از غروب، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لِیتر

   دو روز در پاریس، ساخته‌ی ژولی دِلپی



   نوشته‌های رولان بارت برگرفته است از سخنِ عاشق [گزیده‌گویه‌ها]، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، چاپِ سوّم، نشر مرکز.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

چیزایی هست که راحت‌تر می‌شه فراموششون کرد...

Before Sunset

  

   یک

   ... سلین می‌گوید «خوندنِ داستانی که می‌دونی شخصیتش رو از رو تو نوشتن یه‌جوری‌یه؛ آدم هم خوشش می‌آد، هم ناراحت می‌شه.»

   جسی می‌پرسد «چرا ناراحتت می‌کنه؟»

   سلین می‌گوید «نمی‌دونم؛ این‌که یه تیکه از خاطراتِ یه‌نفر هستی، این‌که خودم رو از دیدِ تو ببینم...» و ادامه می‌دهد «همیشه فکر می‌کردم فراموشم کرده‌ی.»

   جوابِ جسی این است که «نه، تو ذهنم یه تصویرِ باحال ازت داشتم.» و احتمالاً این همان تصویری‌ست که آن‌را در داستانش هم آورده.

   جسی و سلین دوباره شروع می‌کنند به آسمان‌وریسمان بافتن و از زمین‌و‌زمان حرف‌زدن. شروع می‌کنند به حرف‌زدن درباره‌ی خودشان و معلوم می‌شود که سالِ ١٩٩٨ هردو در نیویورک زندگی کرده‌اند و ظاهراً یکی‌دوباری هم حس کرده‌اند که کسی شبیه آن‌یکی آن‌جاست؛ بی‌آن‌که کنجکاوی کنند و ردِ پاها را دنبال کنند و به نتیجه‌ای برسند.

   جسی توضیح می‌دهد که «وقتی تو زمانِ حال زندگی می‌کنی، انگار همیشه سعی می‌کنی همه‌چی رو بهتر از اینی که هست بکنی. یه‌چیزی رو درست می‌کنی، اون‌یکی خراب می‌شه. بعد، یه حسّ بد می‌آد سراغم. این‌چیزا سوخت‌وسوزِ زندگی‌ان. زندگی‌یه دیگه؛ اگه ضربه نخوریم، چیزی هم یاد نمی‌گیریم.»

   سلین هم می‌گوید «بعضی‌وقتا یه چیزایی رو می‌ذارم تو قفسه‌های ذهنم و فراموششون می‌کنم. اگه بعضی چیزا رو دور بریزی، دردش کم‌تر از اینه که باهاشون زندگی کنی. منظورم اینه که یه چیزایی هست که راحت‌تر می‌شه فراموششون کرد.»

   دو

   ... سلین می‌گوید «خاطره چیزِ خیلی خوبیه، اگه نخوای با گذشته بجنگی.»

   و جسی می‌گوید «من که فکر می‌کنم هیچ آدمی عوض نمی‌شه؛ مردم دوست ندارن این رو قبول کنن، ولی ذاتِ آدم عوض نمی‌شه.»

   این‌ها، همه، مقدّمه‌ای‌ست تا سلین حرفِ دلش را بزند و بگوید «حس می‌کنم هیچ‌وقت نمی‌تونم کسی رو که باهاش بودم فراموش کنم، چون هرکسی خصوصیت‌های خودش رو داره. نمی‌تونی چیزی رو بذاری جای اون آدم. چیزی که از دست بره، رفته. دلم برای اون آدم بیش‌تر از هر چیزی تو دنیا تنگ می‌شه. هر آدمی جزئیاتِ خودش رو داره.»

   سه

    ... سلین می‌گوید «تا وقتی اون کتابِ کوفتی تو رو نخونده بودم، حالم خوب بود. اون کتاب تحریکم کرد. یادم انداخت که چه آدمِ رُمانتیکی بودم، که چه‌قدر به همه‌چی امید داشتم. ولی الان، انگار اعتقادم رو به هرچی که یه‌جوری به عشق ربط داشته باشه از دست دادم. اون ماجرا همه‌چی رو از من گرفت. من همه‌چی رو از چشمِ تو دیدم و تو هم که همه‌چی رو از من گرفتی. یه‌جورهایی اصلاً یخ کردم. انگار اون عشق مالِِ من نبوده. برای من واقعیت و عشق دوتا چیز متناقض‌ان.» و البته هنوز حرفِ اصلیِ دلش را نزده. حرفِ اصلی این است. «فکر می‌کنم بارها قلبم شکسته، ولی هربار خودش خوب شده.»

   پیش از غروب، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩

دلی شکسته و جانی نهاده بر کفِ دست...

 

این مجموعه‌ی «French Film Guide»ی که انتشاراتِ «I. B. TAURIS» زیر نظر خانم «ژینت وینسندو» منتشر می‌کند، کتاب‌های نه‌چندان پُرورق و البته خواندنی و به‌دردبخوری‌ست واقعاً؛ تک‌نگاری‌هایی درباره‌ی بهترین، مُهم‌ترین و تأثیرگذارترین‌های سینمای فرانسه (آلفاویل، شیطان‌صفتان، کلاغ، قاعده‌ی بازی، کلئو از 5 تا 7، ریفی‌فی، توّهمِ بزرگ، ازنفس‌افتاده و...) و خلاصه خوشا به‌ حالِ کسانی که همه‌ی مجموعه را در کتاب‌خانه‌شان دارند و می‌توانند وقت و بی‌وقت سری به آن بزنند. من فقط «کلاغ» و «کلئو از 5 تا 7»اش را دارم و همین دوتا را هم بین هزار کتابِ سینماییِ کم‌مایه‌ی دیگر، توی یکی از نمایش‌گاه‌های «شهرِ کتاب» پیدا کردم و قاعدتاً اوّلین چیزی که توجّهم را جلب کرد، روی جلدِ کتابِ «کلئو از 5 تا 7» بود. توضیحِ این‌که «والری اُرپن» توی کتابش دقیقاً چی نوشته، قاعدتاً باید بماند برای وقتی دیگر (کِی؟)، ولی همین‌را داشته باشید که اوّلِ کتاب، نقشه‌ای‌ هست از سیاحت «کلئو» که نشان می‌دهد از کجا راه افتاده و سرِ راه به کجا سر زده و راه را ادامه داده. خلاصه، عالَمی دارد برای خودش و آدم اگر «کلئو»‌دوست باشد احیاناً، «عیشِ مُدام»ی‌ست ورق‌زدنِ همچه کتابی برایش...

دوباره که داشتم کتاب را ورق می‌زدم، یادم افتاد به این‌که فیلم‌های دیگری را هم می‌شود سراغ گرفت که اساساً درباره‌ی «رفتن»‌اند و کاش (مثلاً) آدمِ خوش‌قریحه‌ی پاریس‌شناسِ سینمادانی پیدا می‌شد و نقشه‌ی راهی را که «سلین» و «جسی» در «پیش از غروب» [ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر] رفته‌اند می‌کشید. خب، خیلی دوست دارم بدانم این راهی که «سلین» و «جسی» می‌روند، این مسیری که در آن قدم می‌زنند و زندگی را، بودن و ماندن و خاطره و عاشقی و همه‌ی ملزومات و ای‌بسا مخلّفاتِ زندگی را مرور می‌کنند، مسیرِ بخصوصی‌ست یا راهی‌ست مثلِ هر راهِ دیگر فقط راه است و جایی‌ست برای گذشتن؟ ندیده‌ام (یا درست نگشته‌ام که ببینم) کسی چیزی در این مورد نوشته یا نه، شاید برای خیلی‌ها هم مُهم نباشد و چیزی که به‌نظرشان اهمیت دارد آن جمله‌های جادویی‌‌ست که بینِ «سلین» و «جسی» ردّوبدل می‌شود، امّا نمی‌دانم چرا خیال می‌کنم توی این «رفتن»، توی این «مسیر»، توی این راه و بی‌راه‌ها که «سلین» یک‌بار می‌گوید «تنها بودن، بهتر از اینه که نشسته باشی کنارِ کسی که دوستت داره، ولی باز هم حس کنی که تنهایی.» و بالأخره اعتراف می‌کند «فکر می‌کنم بارها قلبم شکسته، ولی هربار خودش خوب شده.» کلیدِ دیگری‌ برای درکِ فیلم هست. دست‌کم من فکر می‌کنم باید باشد. خب، چه کنم؟ آدم است و خیالاتش؛ وقتی فیلمی (یا چیزی) را دوست دارد، خیالات می‌بافد درباره‌اش...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸

کلمنتاینِ نه‌چندان محبوبِ من...

 

یکم: ... امّا برایِ ما، برایِ من، یک آدمِ معمولی، یک آدمِ ظاهراً معمولی، همیشه جذّاب‌تر است از آدمی که سعی می‌کند جورِ دیگری باشد و این جورِ دیگر تویِ رفتارش، تویِ حرف‌هایی که می‌زند، تویِ راه‌رفتنش حتّا، سخت به چشم می‌آید؛ بی‌آن‌که جورِ دیگری باشد واقعاً و حرف‌هایی که می‌زند جورِ دیگری باشد واقعاً. و این جناب، این جنابِ مُستطاب، نهایتِ جذّابیت است که ظاهراً یک آدمِ معمولی‌ست، امّا بیش‌تر از هر آدمِ دیگری، درباره‌یِ همه‌چی فکر می‌کند و به فکرِ همه‌یِ چیزهایی‌ست که به فکرِ هیچ‌کسی نمی‌رسد، یا اگر می‌رسد، به چشم‌شان حقیر می‌رسد. و همین است که این جناب، این جنابِ مُستطاب، گاهی، به هیأتِ فیلسوفی درمی‌آید که همه‌یِ نگرانی‌اش عاقبتِ کارِ خیلِ عُشّاقی‌ست که راه به جایی نمی‌برند و می‌سوزند و دَم نمی‌زنند و لابُد آن عصرِ بارانیِ بهاری که تویِ آن کافه‌یِ دنج و جمع‌وجورِ نبشِ خیابان نشسته بود رویِ صندلیِ همیشگی‌اش و فنجانِ قهوه‌اش را می‌چرخاند، چیزی تهِ فنجانش دیده بود که گفت آدم اگر بخواهد، دل‌تنگ نمی‌شود و دل‌دادگی، عاشق‌شدن، اساساً، یک‌جور فرار است از دستِ دل‌تنگی و آدمی که خودش را عادت بدهد به دل‌تنگ‌نشدن و تنهایی را تاب آوردن، از دل‌دادگی در امان است. و همه‌یِ مکافاتِ عشق، همه‌یِ مصیبتِ دل‌دادگی، این است که آدم، آدمِ بی‌چاره، نمی‌تواند آن‌یکی را فراموش کند و به هرچیزی که نگاه می‌کند، یا به هرچیزی که فکر می‌کند، سایه‌ای از آن‌یکی را می‌بیند و همین است که خیال می‌کند تاب‌ آوردن کارِ آسانی نیست و هیچ نشده، از پا می‌افتد؛ لِه می‌شود، خُرد می‌شود و برمی‌گردد سرِ جایِ اوّلش. و این‌که این جناب، این جنابِ مُستطاب، در آن عصرِ بارانیِ بهاری، تویِ آن کافه‌یِ دنج و جمع‌وجورِ نبشِ خیابان، رویِ صندلیِ همیشگی‌اش، تویِ فنجانِ قهوه‌اش، چه دیده بود که یک همچو حرف‌هایی می‌زد و یک همچو نصیحت‌هایی می‌کرد، البتّه، روشن نیست و ضرورتی‌ هم به روشن‌شدنش نیست. حق با همان فرزانه‌یِ گران‌قدری‌ست که قرن‌ها پیش از این نوشته بود «روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم.»

 

دوم: ... یک فیلم هست که حتّا فکرِ به آن بی‌خوابم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند و داغ می‌شوم وقتی به هر صحنه‌اش فکر می‌کنم و خیال می‌کنم این نابغه‌هایی که این فیلم را ساخته‌اند، چرا جهان را تصرّف نمی‌کنند و نبوغ‌شان را مثلِ پُتکی سنگین رویِ سرِ جمعیتِ ابلهان نمی‌کوبند. یک فیلم هست که حتّا فکرِ به آن بی‌خوابم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند و داغ می‌شوم وقتی به هر صحنه‌اش فکر می‌کنم؛ «آفتاب ابدی یک ذهنِ زلال» را هربار که دیده‌ام، بی‌خواب شده‌ام و چیزی که هیچ‌ معلوم نیست چیست، در طولِ فیلم، سایه‌یِ سنگینش را انداخته رویِ سرم و همین‌طور مانده تا فیلم تمام شود و نفسی بکشم و به این فکر کنم که چرا دنیایِ ما چند «چارلی کافمن» و «میشل گُندریِ» دیگر ندارد. من عاشقِ این فیلم هستم؛ عاشقِ همه‌چیزش و یک‌چشمه از این عشق را در آن‌چیزی که یک‌بار در «دنیایِ تصویر» نوشته بودم، [چه شماره‌ای بود؟ یادم نیست...] توضیح دادم. عاشقِ «جوئل» [جیم کری] هستم که می‌گوید «کاش می‌شد یه آدمِ جدید رو ببینم. فکر می‌کنم از این لحاظ همه‌ی شانس و اقبالم پریده.» و عاشقِ این تکّه‌یِ حرف‌هایش هستم که می‌گوید «چرا هروقت یه زن بهم توجه می‌کنه، عاشقش می‌شم؟» عاشقِ این «ناامنی» هستم که رابطه‌یِ «جوئل» و «کلمنتاین» [کیت وینسلِت] را دست‌خوشِ تغییراتِ شگفت‌انگیزی می‌کند و عاشقِ لجاجتِ «جوئل» هستم که می‌خواهد هرجور شده «کلمنتاینِ» محبوبش را از ذهنش پاک کند. جنابِ دکتر به «جوئل» می‌گوید «هر خاطره‌ای یه هسته‌ی عاطفی داره؛ وقتی این هسته رو پرتوافکنی کنیم، خاطره‌ات کم‌کم تحلیل می‌ره و صبح که از خواب بیدار می‌شی، همه‌ی این خاطره‌هایی که شناسایی‌شون کرده‌ایم، از بین رفته‌ان.» ایده‌یِ معرکه‌ای‌ست واقعاً...

 

سوم: ... و فقط «آفتاب ابدی یک ذهنِ زلال» نیست که بی‌خوابم می‌کند؛ همین دیشب بود که دلم هوسِ «پیش از غروب» را کرد و خدا می‌داند که برایِ بارِ چندم این شاهکارِ «ریچارد لینک‌لیتر» را دیدم و خدا می‌داند که تماشایِ این دو آدمی «جسی» [ایتن هاوک] و «سلین» [ژولی دلپی] که راه می‌روند و حرف می‌زنند و زندگی را در پیاده‌روها و خیابان‌ها منتشر می‌کنند، لذّتی‌ داشت که به وصف درنمی‌آید. و چه کیفی دارد شنیدنِ آن جمله‌هایِ معرکه‌ای که ردّوبدل می‌کنند و این بافتنِ آسمان و ریسمان به هم و حرف‌زدن از زمین و زمانی که هیچ اعتنایی به آن ندارند و سرشان گرم است به خودشان، به خودِ خودشان که مهم‌تر از هرچیزِ دیگری هستند و سرشان گرم است به همین قدم‌هایی که رویِ زمین فرود می‌آید و خودش مایه‌یِ خوش‌حالی‌ست. این «سلین» است که می‌گوید «بعضی‌وقتا، یه چیزهایی رو می‌ذارم تو قفسه‌های ذهنم و فراموششون می‌کنم. اگه بعضی چیزها رو دور بریزی، دردش کم‌تر از اینه که باهاشون زندگی کنی. منظورم اینه که بعضی چیزهای به‌خصوص، راحت‌تر فراموش می‌شن.» و باز همین «سلین» است که می‌گوید «خاطره چیزِ خیلی خوبیه؛ البته اگه نخوای با گذشته بجنگی.» و باز خودِ اوست که می‌گوید «تنها بودن، بهتر از اینه که نشسته باشی کنارِ کسی که دوستت داره، ولی باز هم حس کنی که تنهایی.» و شنیدنِ همه‌یِ این حرف‌ها، در حُکمِ آتش که نه، خودِ آتشی‌ست که به جانِ «جسی» می‌افتد و وقتی در انتهایِ کار، جایی که همه‌چی باید تمام شود، «سلین» می‌گوید «عزیزم، از هواپیما جا می‌مونی.» و «جسی» در جواب می‌گوید «می‌دونم.» و به «سلین» می‌خندد که رویش به‌سویی دیگر است و دارد ادایِ «نینا سیمونه»یِ فقید را درمی‌آورد. عجب دنیایی‌ست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧