شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

جالب است دانستنِ این‌که پیکاسو هرگز زمین را از یک هواپیما ندیده...

 

 

... نباید از یاد بُرد که زمینِ بازدیده از یک هواپیما باشکوه‌تر از زمینِ بازدیده از یک سواری‌ست. سواری پایانِ پیشرفت روی زمین است، تندتر می‌رود امّا در اساس منظره‌هایی که از یک سواری دیده می‌شوند همان منظره‌هایی هستند که از یک کالسکه دیده می‌شوند، از یک قطار، یک گاری، یا که در پیاده‌روی. امّا زمینی که از یک هواپیما دیده می‌شود چیزی دیگر است. پس قرنِ بیستم همان قرنِ نوزدهم نیست و خیلی جالب است دانستنِ این‌که پیکاسو هرگز زمین را از یک هواپیما ندیده، که از آن‌جا که به قرنِ بیستم تعلّق دارد ناگزیر می‌دانست زمین همان زمینِ قرنِ نوزدهم نیست، می‌دانستش، ساختش، ناگزیر متفاوت ساختش و آن‌چه که ساخت چیزی‌ست که حالا همه‌ی دنیا می‌توانند ببینند. وقتی من در امریکا بودم برای اوّلین‌بار تقریباً بیش‌ترِ مدّت با هواپیما سفر می‌کردم و وقتی به زمین نگاه می‌کردم همه‌ی خطوطِ کوبیسم را می‌دیدم ساخته در زمانی که هیچ نقّاشی هرگز با هواپیما پرواز نکرده بود. آن‌جا روی زمین خط‌های درهمِ پیکاسو را دیدم، که می‌آمدند و می‌رفتند، تن می‌گستردند و سر به نابودی می‌سپردند، راه‌حل‌های ساده‌ی براک را دیدم، خط‌های سرگشته‌ی ماسن را دیدم، بله دیدم و یک‌بارِ دیگر دانستم که یک خالقِ هم‌روزگار است، می‌فهمد هم‌روزگار چیست وقتی هم‌روزگاران هنوز نمی‌دانندش، امّا او هم‌روزگار است و از آن‌جا که قرنِ بیستم قرنی‌ست که زمین را آن‌چنان می‌بیند که هیچ‌کس هرگز ندیده، زمین جلالی دارد که هرگز نداشته، و از آن‌جا که همه‌چیز در قرنِ بیستم تن به نابودی می‌سپارد و هیچ‌چیز ادامه نمی‌یابد، پس بنابراین قرنِ بیستم جلالی دارد که از آنِ خودش است و پیکاسو متعلّق به این قرن است، کیفیتِ عجیبِ زمینی را دارد که آدم هرگز ندیده و کیفیتِ چیزهایی نابودشده آن‌چنان که هرگز نشده‌اند. پس بنابراین پیکاسو شکوهِ خودش را دارد.

بله، ممنونم.

   گرترود استاین، در کتابِ پیکاسو، ترجمه‌ی عزیزه عضدی، انتشاراتِ فاریاب، بهمن ماهِ ۱۳۶۲            

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱

لحظه‌هایی‌ست در زندگی که آدم نه مُرده است نه زنده...

 

 

   ... به مدّتِ دو سال از نقّاشی دست کشید و نه نقّاشی کرد نه طرّاحی.

   خارق‌العاده است که آدم از کاری دست می‌کشد که تمامیِ عمرش کرده امّا می‌تواند پیش بیاید.

   همیشه حیرت‌انگیز است که شکسپیر بعدِ این‌که از نوشتن دست کشید دیگر هرگز دست به قلم نبرد و مواردِ دیگری سراغ دارد آدم، چیزهایی پیش می‌آیند که دست می‌گشایند به نابودیِ هر آن‌چه شخص را وامی‌داشته وجود داشته باشد و به نابودیِ هویّتی که وابسته‌ی چیزهایی بوده که انجام گرفته‌اند، آیا هنوز هم وجود دارد، بله یا نه.

   بیش‌تر بله، یک نابغه یک نابغه است، حتّا وقتی کار نمی‌کند.

   پس پیکاسو دست از کار کشید.

   خیلی غریب بود.

   دست گذاشت به نوشتنِ شعر امّا این نوشته هیچ‌وقت نوشته‌ی او نبود. گذشته از هر چیزی خودخواهیِ یک نقّاش مطلقاً خودخواهیِ یک نویسنده نیست، بی که هیچ گفتنی درباره‌اش وجود داشته باشد، فقط نیست. نه.

   دو سال کار نکردن. پیکاسو به‌نحوی خوشش می‌آمد، یک مسئولیت کم‌تر بود، خوب است آدم مسئولیت نداشته باشد، مثلِ سربازها در طولِ یک جنگ، جنگ می‌گفتند وحشتناک است، امّا در طولِ یک جنگ آدم هیچ مسئولیتی ندارد، نه در قبالِ مرگ، نه در قبالِ زندگی. پس این دو سال برای پیکاسو به این نحو بودند، کار نمی‌کرد، اجباری نداشت هر لحظه تصمیم بگیرد که چه می‌بیند، نه، شعر برای او چیزی بود که ضمنِ تعمّقاتِ کمابیش تلخ، امّا به اندازه‌ی کافی مطبوع، در یک کافه می‌شد ساخت.

   به مدّتِ دو سال این زندگی‌ش بود، البته او که می‌توانست بنویسد، با طرح و رنگ به این خوبی بنویسد، خیلی خوب می‌دانست که نوشتن با کلمه، برای او، مطلقاً ننوشتن بود. البته این‌را می‌فهمید امّا نمی‌خواست بگذارد بیدارش کنند، لحظه‌هایی‌ست در زندگی که آدم نه مُرده است نه زنده و تا دو سال پیکاسو نه مُرده بود نه زنده، برایش دوره‌ی مطبوعی نه، که یک دوره‌ی استراحت بود که او، که تمامیِ عمرش نیاز داشت خودش را و خودش را خالی و خالی بکند، تا دو سال خودش را خالی نکرد، یعنی با عدمِ فعّالیت، در عمل خودش را به‌راستی خالیِ خالی کرد، خودش را از خیلی چیزها خالی کرد و بیش از هر چیز از این‌که مغلوبِ دیدی بشود که دیدِ خودش نبود.

 
 
 
   گرترود استاین، در کتابِ پیکاسو، ترجمه‌ی عزیزه عضدی، انتشاراتِ فاریاب، بهمن ماهِ ۱۳۶۲            
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱