شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آینه ـ شعری از چارلز کِنِت ویلیامز

 اتاقی در نیویورک ـ ادوارد هاپر

  

   زنْ غروب که می‌شود از خانه می‌زند بیرون

   می‌رود خرید کند تنها

   یا به‌قولِ خودش می‌رود پیاده‌روی

   شیک می‌کند حسابی

   شیک‌‌تر از وقت‌هایی که دوتایی می‌روند رستوران

   می‌روند مهمانی

 

   و مرد نمی‌داند این‌را چگونه بگوید

   چگونه به روی زن بیاورد

   که قبلِ بیرون‌زدن از خانه

   انگار عمیق می‌شود در آینه

   خیره‌ می‌شود به چشم‌های خودش

   به لب‌ها و برجستگی‌های تنش

 

   و مرد چگونه می‌تواند بگوید هیچ‌وقت

   این‌گونه ندیده زنش را

   زنی که می‌گوید او دیوانه است لابد

   یا حرفِ دیگری می‌زند که دوست ندارد این مرد

 

   این‌گونه که زن ژاکتش را به تن می‌کند

   و زود می‌زند بیرون

   این‌گونه که وقتِ رفتن

   در بسته می‌شود

   چفت می‌شود پشتِ سرش

 

   به چه فکر می‌کند این مرد؟

   چه باید بگوید این مرد؟

   با که حرف می‌زند این مرد؟

   با آینه؟ ژاکت؟

   با چفت؟ این درِ کوفتی؟

 

  دست به در که نمی‌تواند بزند

  می‌ترسد از شکستنِ پیمانِ آسمانی‌اش

  به آینه هم چشم نمی‌تواند بدوزد

  به خالیِ سیاهِ آزاردهنده‌اش

 

   در آینه چه می‌بیند این مرد؟

 

    ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠