شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در ستایش چای

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳


چای نیمه‌شب

 

سرم به آخرین جرعه‌ی آخرین چای آخرین شنبه‌ی اردی‌بهشت گرم بود که یادِ کتابِ چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای] افتادم و دستورِ چای نیمه‌شب که ظاهراً وقتِ محبوبِ خیلی‌هاست. دستورِ سختی هم نیست؛ ولی اگر جمعیتِ حاضر در خانه‌تان به اندازه‌ی این دستور نیست، یا اصلاً تنهایید و بی‌خوابی‌ به سرتان زده، تعدادِ قاشق‌های چای را مطابقِ سلیقه‌ی خودتان تغییر دهید، همین‌طور شکر را که من مدت‌هاست از زندگی‌ام کنار گذاشته‌ام. نسخه‌ای که نویسنده پیچیده برای جمعی از دوستان است، شما می‌توانید یک ماگ یا بیش‌تر از این چای برای خودتان تدارک ببینید و در غیابِ دوستانِ هم‌کلام کتاب بخوانید:

 

چای نیمه‌شب

موادِ لازم برای ده نفر: شانزده قاشقِ چای‌خوری چای سیاه، یک لیتر آب، هشت عدد پرتقال، دو عدد لیمو و شکر

چای را به‌مدّتِ پنج دقیقه دَم کنید. آبِ میوه‌ها را بگیرید و به چای اضافه کنید. با شکر آن‌را شیرین کنید و حرارت دهید.

 

نامِ عکس ماگِ چای است؛ کارِ تیمی مارسی.

 

چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای]

آرنولد فولرز

ترجمه‌ی ملیندا اسکندری

انتشاراتِ ققنوس

چاپِ اوّل

زمستانِ ١٣٨١

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢


چای صبح‌گاهی نسخه‌ی کلکته

 

 


... دنبالِ کتابِ دیگری در کتاب‌خانه می‌گشتم که رسیدم به کتابِ چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای] که اصلاً نباید از اسمش ترسید و نباید خیال کرد کتابی برای نخواندن است و این‌بار که کتاب را ورق می‌زدم رسیدم به دستورِ تهیه‌ی چای هوگلی هانگوور و دیدم حیف است قسمت نکردنِ این چای یک‌نفره‌ی صبح‌گاهی در این صبحِ بارانیِ تاریکِ تهران؛ با این توضیح که به‌جای چای پیشنهادیِ نویسنده‌ی کتاب می‌توانید از چای محبوبِ خودتان استفاده کنید تا سردردِ شبانگاهی‌تان محو شود...

 

هوگلی هانگوور [Hooghly Hangover] ـ نسخه‌ای از کلکته

موادِ لازم برای یک نفر:

نصفِ فنجان چای قلم پیچیده‌ی زرّین آسام (سرد)

یک قاشقِ چای‌خوری شکر

نیمی از آبِ یک عدد لیمو

یخ

 

آب‌لیمو و شکر را مخلوط کنید و به همراهِ تکّه‌های یخ داخلِ لیوان بریزید و آن‌را با چای پُر کنید.

 

نامِ عکس جزئیات است؛ کارِ لوئیز لائرسیو.

 

چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای]
آرنولد فولرز
ترجمه‌ی ملیندا اسکندری
انتشاراتِ ققنوس
چاپِ اوّل
زمستانِ ١٣٨١

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی ، چای


جانِ فنجان و فنجانِ جان...

 

چای‌نوشیدن

   کافه را می‌شود از فنجانی شناخت که می‌گذارد روی میزِ مشتری‌اش؛ از فنجانِ سفیدِ یک‌دستی (مثلاً) که رنگِ قهوه‌تُرک را دوچندان می‌کند (کوچکی‌اش را دست‌کم نگیریم، حسابِ این‌را هم بکنیم که همه‌ی مشتری‌ها انگشت‌های باریک و قلمی ندارند و شاید یک آدمِ چاق‌وچلّه‌ای هم پیدا شد که خواست قهوه‌تُرک بنوشد و انگشتش توی دسته‌ی فنجان جا نشد. چه باید بکند؟ باید صرف‌نظر کند از نوشیدنِ قهوه‌تُرک؟)؛ از ماگِ خوش‌نقش‌ونگاری (مثلاً) که شکلاتِ داغ را دل‌پذیرتر می‌کند (هرچه بزرگ‌تر بهتر، خب دسته‌ای هم باید داشته باشد این ماگ، این فنجانِ مضاعف، که بشود اوّل آن‌را با یک دست گرفت و دستِ دیگر را چسباند به بدنه‌اش و گرمای شکلات و بوی خوشش را به پوست منتقل کرد.)؛ از استکانِ کمرباریکِ بابابزرگی‌ای (مثلاً) که آدم وقتی دست می‌گیردش مستقیم پرت شود به سال‌های کودکی و آن حیاطِ مصفّای خانه‌ای که جولان‌گاهِ بابابزرگِ عصابه‌دست بود و سماورِ همیشه‌به‌راهش یک سوتِ غریبی می‌زد که شبیهِ هیچ سوتِ دیگری نبود.

   فنجان را می‌شود نادیده گرفت؛ می‌شود قهوه‌تُرک را دور از چشمِ دیگران، یا اصلاً جلوِ چشمِ دیگران، ریخت در استکانِ کمرباریک و این فنجان‌های کوچکِ قهوه‌تُرک را لبریز از چای دل‌پذیری کرد که بوی خوشِ برگاموتش هوش از سرِ آدم می‌رُباید. هرچیزی ممکن است البته، امّا نوشیدنِ قهوه‌تُرک در استکانِ کمرباریک و نوشیدنِ چای در فنجانِ قهوه‌تُرک چه لذّتی باید داشته باشد؟ گاهی توی کافه می‌شود نگاه کرد به آدم‌هایی که می‌آیند قهوه بنوشند، امّا قهوه را طوری می‌نوشند که انگار سرگرمِ نوشیدنِ چای هستند. چای را می‌شود با قُلُپ‌های بزرگ نوشید (سَر کشید) ولی قهوه را باید مزه‌مزه کرد. تلخی‌اش را نباید شیرین کرد. قهوه تلخ است اساساً. قهوه‌ی شیرین که قهوه نیست دیگر؛ این آب‌نبات‌های بی‌مزّه‌ی وطنی‌ست که زبانِ آدم را خش می‌اندازند. قهوه یعنی تلخ، یعنی هر دانه‌ی شکری که بهش اضافه شود، وجودِ قهوه را، ماهیتش را، زیرِ سئوال برده است. حالا می‌شود از این آدم‌هایی که می‌نشینند توی کافه و قهوه‌تُرکِ شیرین سفارش می‌دهند و بعد دوسه قاشقِ شکر هم می‌ریزند روی حباب‌های خوش‌منظره‌ی قهوه‌تُرک پرسید که چه نیازی هست به خوردنِ قهوه، وقتی می‌شود شِیْکِ وانیل خورد (مثلاً) و شیرینی‌اش را به جان خرید؟

   فقط که طعم و بوی خوش نیست، رنگ هم هست؛ فنجان باید سفید باشد که قهوه رنگش دوچندان شود و استکان باید شیشه‌ای باشد که قرمزیِ چای را به رخ بکشد و وقتی نوری از پنجره بهش می‌خورد، می‌شود مایه‌ی حیاتی که غفلت از آن موجبِ پشیمانی‌ست. بعضی‌ها، اساساً، میانه‌ی خوبی ندارند با فنجان‌های کوچک. کسی (کافه‌ای) قهوه‌تُرک را نمی‌ریزد توی فنجانِ بزرگی که مخصوص قهوه‌ی فرانسه است، وگرنه شاید قهوه‌تُرک را هم امتحان می‌کردند و همه‌ی شیری را که می‌گذارند جلوشان خالی نمی‌کردند توی فرانسه‌شان و رنگِ قهوه‌ای‌اش را بدل نمی‌کردند به قهوه‌ایِ روشن.

   فنجان داریم تا فنجان. ظاهرش که فقط مهم نیست. این هم مهم است که عُمقش چه‌قدر باشد. دو بندِ انگشت؟ چاهار بندِ انگشت؟ خب، چاهار بند که باشد، قاعدتاً، می‌شود ماگ و ماگِ یک‌چیزِ شخصی‌ست به‌نظرم. آدم اگر ماگِ استارباکسِ اصلِ خودش را داشته باشد، لابد، دلش می‌خواهد همه‌چی را توی همان بخورد. این‌جوری خیال می‌کند که توی استارباکس نشسته و چنگالش را فرو کرده توی این کیک‌های گیلاس شکلاتی که هرچه می‌خوری تمام نمی‌شود. ماگِ استارباکس؟ شاید. ولی اسپرسو را که نمی‌شود توی این ماگ‌های غول‌پیکر، این فنجان‌های حقیقتاً مضاعف، نوشید؛ می‌شود؟ شاید. من نکرده‌ام این کار را. راستش می‌ترسم که بشود آخرین تجربه‌ی قهوه‌خوری. کسی از قهوه‌خوری مُرده تا حالا؟ باید بگردم. چی باید بنویسم توی گوگل؟ ... به‌خاطر خوردنِ قهوه درگذشت. ها؟

   توی یکی از جمعه‌بازارها بود که شش‌تا فنجانِ کوچک خریدم. دست‌نخورده و تمیز. توی جعبه بود هنوز. روی هر فنجان یک تابلو نقاشی‌. دور تا دورِ فنجان. آدم فکر می‌کرد به این که تا قهوه‌اش را کم‌کم بنوشد، مزه‌مزه‌اش کند و تلخی‌اش را روی زبان بکشاند چندبار این تابلوها را سیاحت می‌کند. یکی‌شان جیغِ مونش بود؛ دست‌ها را بگذار روی گوش و تا دوست داری جیغ بزن. این‌قدر جیغ بزن که گوشِ دنیا کر شود. گوش‌شان کر که نخواهند دست بگذارند روی گوش. یکی‌شان گِرنیکای پیکاسو بود؛ در ستایشِ مهرورزی. و یک مونالیزا که شاهکارِ جهان است به چشمِ من. و بقیه؟ یک صبحِ بهاری بود که شش‌تا فنجان را خریدم و یک عصرِ پاییزی بود که بخشیدم‌شان به دوستی که داشت می‌رفت آن‌ورِ دنیا، برای همیشه. گاهی که دلم برای فنجان‌ها تنگ می‌شود، ئی‌میل می‌زنم به دوست: از موزه‌ی شخصیِ من خوب مراقبت می‌کنی؟ تابلوها را کسی ندزدد یک‌دفعه؟ این‌که شد از روزگارِ رفته حکایت.

   یک کافه‌ای هست که خیلی دوستش دارم (خیلی هم از آن کلمه‌هاست که توضیح‌دادنش آسان نیست)؛ یک جای دنج و خلوتی‌ که خیلی‌ها نمی‌بینندش. وعده‌گاهِ شخصی‌ست اصلاً. خاطره‌خانه است بیش‌تر. یک صاحب‌کافه‌ای هم هست توی این کافه که می‌داند که فنجانِ گُل‌دار بابِ طبعِ من نیست هیچ‌وقت؛ حتّا اگر برای محتویاتِ فنجان جان بدهم. می‌داند که چای را نباید بریزد توی این ماگ‌های سفید. پس لیوانِ شیشه‌ای را برای چی آفریده‌اند؟ و می‌داند با فنجانِ قهوه‌تُرک نباید نعلبکیِ استیل (مثلاً) بیاورد. قهوه‌تُرک را آدم نمی‌نوشد که فقط قهوه‌ای نوشیده باشد، تمامش می‌کند که بعد فنجان را برعکس کند و بگذارد روی نعلبکی و صبر کند که ببیند روی دیواره‌های فنجان چی نقش می‌بندد. برایش مهم است که آن‌چیزها را لبه‌ی فنجان می‌بیند، یا میانه‌اش، یا ته‌اش. نعلبکی اگر (مثلاً) استیل باشد، آن‌وقت تعادلِ فنجان به‌هم می‌خورد، آن‌وقت چیزی که باید تهِ فنجان باشد، سُر می‌خورد و می‌آید لبه‌ی فنجان. شوخی که نیست؛ آدم را بیچاره می‌کند. گذشته و حال و آینده قاطی می‌شوند. تداخلِ زمان است این. چیزی را که گذشته، چیزی را که از چشمت افتاده، دوباره می‌آورد جلوِ چشمت. زل می‌زنی بهش و فکر می‌کنی چی شد که این‌جوری شد؟ چی شد که یک آدمی از زندگی‌ات بیرون پرید و دوباره پریده وسطِ زندگی‌ات؟ این‌جوری‌ست که آدم قاطی می‌کند.

   عاشقِ فنجان‌ بودن، البته، ربطی ندارد به این‌که آدم توی فنجان‌ها چیزی بنوشد یا ننوشد. یک آدمی هست در زندگیِ بنده، یک رفیقِ شفیقی، که تخصّصِ ویژه‌ای دارد در یافتنِ انواعِ فنجان. چشمش، اصلاً، پیِ فنجان است و فنجان هرچه خوش‌رنگ‌ولعاب‌تر باشد به‌ چشمش زیباتر است. این است که وقتی شش‌تا فنجان پیدا کرد که نقشِ روی‌شان شبیهِ کاشی‌های اصفهان بود، تا مدّت‌ها فخر فروخت به دیگران و عینِ همین کار را وقتی کرد که یک مجموعه‌ی شخصی را از یک آدمی خرید که نقّاشِ خیلی مشهوری‌ست و دعو‌ت‌مان کرد به دیدنِ مجموعه‌ای از فنجان‌ها. یک‌دسته‌شان دسته‌ داشتند ولی دسته‌شان جای انگشت نداشت؛ بسته بود عینِ دیوار. یک‌دسته‌شان این‌قدر نازک بودند که آدم خیال می‌کرد که تا برسد به لب می‌سوزاند و تاولی می‌نشاند روی لب که آن‌سرش ناپیدا. یک‌دسته‌شان نیم‌فنجان بودند انگار و یک قیافه‌ی عجیبی داشتند؛ فنجانِ فرانسه‌خوریِ بزرگی را تصوّر کنید که از وسط نصف شده باشد و به هر آدمی نصفِ فنجان رسیده باشد. یادم هست که وقتی عکسِ آن فنجانِ بانمک را دیدم که کنارش جایی برای بیسکوئیت گذاشته بودند، بهش گفتم حیف نیست مجموعه‌ی فنجان‌هات ناقص باشد وقتی همچه فنجانی هست؟ حالا شنیده‌ام که به چندنفر سپرده از سفرِ خارجه برایش همچه فنجانی بیاورند که جایی برای بیسکوئیت داشته باشد. چه دنیای خوش‌مزه‌ای.

   ولی چه فایده‌ای دارد این نقش‌ونگارهای روی فنجان؟ فنجان آن است که ساده باشد؛ که هیچ رنگ و نقشِ اضافه‌ای نداشته باشد، که آدم وقتی دارد قهوه‌اش را می‌نوشد، همین‌جور فکر کند به روزهایی که گذشته، به روزهایی که دارد می‌گذرد و به روزهایی که هنوز نیامده و عینِ همین گذشته به‌سرعتِ برق‌وباد سپری می‌شود. نقش‌ونگار اضافه است. خوب نیست. سادگی را عشق است. سفیدیِ فنجان شبیهِ کاغذِ سفیدی‌ست که می‌شود رویش نوشت، شبیهِ صفحه‌ی سفیدِ وُرد است، شاید، که دعوتت می‌کند به نوشتن. زل زده‌ای به چی؟ بیا این سفیدی را پُر کن. جاهای خالی که بی‌خودی خالی نیستند. خالی‌اند که پُر بشوند. فنجان را همین‌جور که داری می‌خوری بچرخان. بگردان. پشت هم. فکر کن. بگردان و فکر کن. چی شد که این‌جوری شد؟ چی شد که صندلیِ روبه‌روت خالی شد؟ آدمی که نشسته بود روی صندلی کجا غیبش زد؟ سوار کدام هواپیما شد؟ حالا کجاست؟ کجای دنیا، توی کافه‌ای که حتّا نمی‌دانی اسمش چیست، نشسته و فنجانی در دست دارد به روزهایی فکر می‌کند که گذشته. به آدمی که حالا دارد روی سفیدی فنجان، روی این بدنه‌ی سفیدِ وسوسه‌کننده داستانِ خودش را می‌نویسد، داستانِ خودش را می‌بیند. همین است دیگر. سفیدی‌ها را باید پُر کرد. و چی بهتر از خاطره؟ چی بهتر از یادآوریِ چیزهای خوشِ گذشته؟ گذشته؟ همین است دیگر. تا فنجان خالی بشود، یک فصل گذشته و ادامه‌ی فصل را باید روی فنجانی دیگر نوشت. این‌جوری می‌شود همه‌ی گذشته را، همه‌ی روزهای پُرخاطره را، مرور کرد. فنجانِ دیگری بیاورید لطفاً...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩


قطعاتِ پراکنده در بابِ موهبتی به‌نامِ چای

 

... از بینِ خاطراتِ سال‌هایِ دورِ کودکی، یک خاطره را خوب به‌یاد دارم، نخستین مواجهه‌‌یِ جدّی‌ام را با «چای»، با چیزی شبیهِ آب که رنگی به سُرخی می‌زد و خوب یادم هست که سُرخیِ چای، در آن لیوانِ بلورِ بلند، و آن چای‌هایِ شناوری که کم‌کم به تهِ لیوان رسیدند، به‌چشمِ من، سخت زیبا بود...

 

تلخیِ قهوه را، عطرِ دل‌انگیزش را، همیشه دوست داشته‌ام، صراحتش را، این‌که قاشق‌هایِ پیاپیِ شکر [یا حبّه‌هایِ قند] هم، گاهی، از پسِ این تلخی برنمی‌آیند و عطرِ دل‌انگیزش دست‌‌نخورده می‌مانَد. تلخیِ قهوه را، عطرِ دل‌انگیزش را، همیشه دوست داشته‌ام، امّا حقیقت این است که چای را، همیشه، به قهوه ترجیح داده‌ام. گاهی، در کافه‌ای که نشسته‌ایم، به‌احترامِ آن ‌دیگری که رویِ صندلیِ مُقابلم نشسته است، قهوه‌ای سفارش می‌دهم و از تلخی و عطرِ دل‌انگیزش بسی مشعوف می‌شوم. امّا آن دیگری اگر آشنا باشد، قطعاً، قیدِ قهوه‌یِ تلخ را می‌زنم و فنجانی چای طلب می‌کنم و سُرخیِ چای را به هرچیزِ دیگری ترجیح می‌دهم...

 

این هم حقیقتی‌ست که چای، گاهی، به‌چشمِ چای‌خوران نمی‌آید؛ کافی‌ست چندروزی را به تماشایِ دوروبری‌ها بنشینید که، گاهی، فنجان و لیوان‌شان را لبالب از چای می‌کنند و هر از دقیقه‌ای جُرعه‌ای از آن‌را می‌نوشند و به کارِ خود مشغولند، بی‌آن‌که حقیقتاً یک‌بار سُرخی‌اش را تماشا کرده باشند، یا برگ‌هایِ شناور در آن دیده باشند. کافی‌ست در نوعِ نوشیدنِ چای‌شان دقّت کنیم؛ کاری به رنگِ چای ندارند، کاری به طعمِ چای هم ندارند. به برگ‌هایِ چای که گاهی در فنجان و لیوان‌شان می‌افتد، اعتنا نمی‌کنند و آن‌چه‌را که در فنجان و لیوان‌شان هست می‌نوشند، بی‌آن‌که حقیقتاً از کیفیتِ آن خبر داشته باشند. بارها شده است که یک چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه را جمعیتِ بسیاری نوشیده‌اند، بی‌آن‌که از طعمش شکایتی داشته باشند و به‌وقتِ خالی‌شدنِ قوری، مقادیرِ مُعتنابهی آب رویِ برگ‌هایِ مانده ریخته‌اند و یک چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه‌یِ دیگر هم برایِ خودشان تدارک دیده‌اند. نوشیدنِ چای، به یک «عادتِ روزانه» بدل شده است؛ چای را می‌نوشند که چیزی نوشیده باشند، که از سردردهایِ احتمالی، گاهی، پیش‌گیری کرده باشند...

 

   هیچ دو آدمی را نمی‌شود یافت که صاحبِ یک سلیقه باشند، امّا یک قوریِ چای، با هر طعم و رنگی، ظاهراً به کارِ همه‌یِ کسانی می‌آید که سهمی از این قوری می‌برند و فنجان و لیوان‌شان لبالب از این نوشیدنیِ سُرخ می‌شود. حقیقت این است که درجه‌ی تغییرِ رنگ و عطر و طعمِ چای، بستگی دارد به سلیقه‌یِ هر آدمی؛ به این‌که چُنین چیزهایی، اساساً، برایش مُهمند یا نه. رنگ و عطر و طعمِ چای برایِ هر آدمی باید متفاوت باشد؛ یکی سُرخیِ چای را دوست دارد و یکی آن‌را تیره‌تر می‌پسندد، یکی عطر به چای‌اش اضافه می‌کند و یکی عطرِ اصیلِ چای را می‌پسندد، یکی طعم‌هایِ مختلف [چای‌هایی با طعمِ میوه مثلاً] را دوست دارد و یکی طعمِ اصیلِ چای را می‌پسندد...

 

ظاهراً که کشفِ چای به 2700 سال پیش از میلادِ مسیح برمی‌گردد و ظاهراً که «شن نونگ»، پادشاهِ افسانه‌ایِ چین، نخستین کسی‌ست که چای را کشف کرده است. امّا این چایِ کشفِ او، ظاهراً، همین «چایِ سبزی‌»ست که اکنون طرفدارانِ بسیار دارد. سال‌ها پس از او بود که چای به نوشیدنیِ مخصوصِ ضیافت‌هایِ سلطنتی بدل شد و سال‌ها پس از این بود که یک راهب چای را به ژاپن بُرد و سال‌ها پس از این راهب بود که راهبی دیگر در وصفِ چای رساله‌ای نوشت و نوشیدنش را به مردمانِ کشورش توصیه کرد. فرانسوی‌ها، در قرنِ پانزدهم، دست‌کم دوسالی پیش از انگلیسی‌ها، چای را کشف کردند و 104 سال پیش بود که چای را برایِ نخستین‌بار با تکّه‌هایِ یخ نوشیدند و 100 سال پیش نخستین چایِ کیسه‌ای را یک نیویورکی راهیِ بازار کرد...

 

دَم‌کردنِ چایِ سبز، چایِ محبوبِ مردمانِ چین، آدابی دارد که در حوصله‌یِ ما نمی‌گُنجد؛ بعید است از بینِ جمعیتِ کم‌شمارِ خوانندگانِ این نوشته، کسی آدابِ خاصِ این چای را اجرا کند و دست به شُستنِ قوریِ چای و فنجان‌ها و نشان‌دادنِ چای به چای‌خورها و شُستنِ چای و باقیِ چیزها بزند. دَم‌کردنِ چایِ سبز، برایِ مردمانِ چین، آدابی دارد و شباهتی به شیوه‌‌ای که ما چای را دَم می‌کنیم، ندارد. چای را سرِ حوصله و بادقّت دَم می‌کنند و چشم‌به‌راهِ دَم‌کشیدنش می‌مانند، نه مثلِ شُماری از ما که هنوز دَم‌نکشیده، لیوان را لبالب می‌کنیم و با حبّه‌هایِ قند و دانه‌هایِ شکر چُنان شیرینش می‌کنیم که دیگر طعمِ چای را نمی‌شود حس کرد. دَم‌کردنِ چای و نوشیدنش، حقیقتاً، به یک «عادتِ روزانه» بدل شده است، بی‌آن‌که لذّتی از آن ببریم...

 

آن تاجرِ نیویورکی که 100 سال پیش، چایِ کیسه‌ای را اختراع کرد، لابد به فکرِ همه‌یِ مردمانِ بی‌حوصله‌ای بود که ظرفِ سال‌های بعد، بی هیچ آداب و ترتیبی، یکی از این کیسه‌ها را در فنجان و لیوانِ خود رها می‌کنند و اعتنایی به این ندارند که پنج‌دقیقه بیش‌تر نباید آن‌را نگه دارند و اعتنایی به رنگِ چایِ ندارند که لحظه به لحظه پُررنگ‌تر می‌شود و اعتنایی به طعمِ چای ندارند که لحظه به لحظه تغییر می‌کند. امّا این به خودِ آدم‌ها مربوط است، به ذائقه‌یِ آدم‌ها و این‌که با چیزی به‌نامِ طعم، اساساً، آشنا هستند یا نه. بااین‌همه، نکته‌یِ اساسیِ چایِ کیسه‌ای شاید این باشد که می‌شود همه‌جور چای را، با همه‌جور طعمی امتحان کرد. می‌شود چایِ میوه‌هایِ جنگلی را نوشید که طعمِ به‌نسبت تُرشی دارد و رنگش هم چندان شبیهِ چای نیست. می شود چایِ میوه‌یِ گُلِ‌سُرخ و هلو را نوشید که سُرخیِ شگفت‌انگیزی دارد و صاحبِ بویِ دل‌انگیزی‌ست. می‌شود چایِ آناناس را، حتّا، نوشید که طعم و بویِ غریبی دارد و می‌شود به‌جایِ همه‌یِ این‌ها از طعم و بویِ برگاموت لذّت بُرد که به‌گمانِ من، طعم و بویش، در شمارِ خوش‌‌ترین طعم و بوهایِ جهان است...

 

چای را می‌نوشیم که چیزی نوشیده باشیم، یا می‌نوشیم که چای نوشیده باشیم؟ چای‌بودنِ چای اگر مُهم باشد، آن‌وقت طعم و رنگ و بویش هم مُهم می‌شود و آن‌وقت لب‌زدن به چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه‌‌ای در مقادیرِ مُعتنابهی آب غرق شده است، لذّتی ندارد و طعمش [درباره‌یِ چی حرف می‌زنیم؟] ای‌بسا، آدم را به آشوبی درونی دچار کند. آن‌وقت لب‌زدن به فنجانی چای که سُرخی‌اش از حدِ معمول بیش‌تر است، یا کم‌رنگ‌تر از آن است که چای شباهتی داشته باشد، لذّتی ندارد. آن‌وقت لب‌زدن به فنجانی چای که زیاد از حد داغ باشد، یا زیاد از حد سرد باشد، لذّتی ندارد...

 

در رُمانِ «عاملِ انسانی»، یکی از محبوب‌ترین داستان‌هایِ زندگی‌ام، «گراهام گرینِ» کبیر، داستانِ جاسوسی را نوشته است که برایِ‌ خودش «چایِ اِرل گِرِی» می‌خرد تا سرِ فُرصت، بویِ خوشِ برگاموت را از خودش دریغ نکند. بعید است که انتخابِ همچه چایِ دل‌انگیزی، بی‌دلیل بوده باشد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : چای ، گراهام گرین


این روزها که می‌گذرد... [بخشِ دوم]

 

یک: ... بله، دنیا همان است که بود و درها [همه‌یِ درها] بر همان پاشنه‌ای می‌چرخند که در طولِ تاریخ چرخیده‌اند. ظاهراً که این‌طور است. پس خیلی هم عجیب نیست که یک‌روزِ پنج‌شنبه، صرفِ چرخیدن در کتاب‌فروشی‌هایِ انقلاب شود و سرمایه‌یِ بشری، خرجِ کتاب‌هایی شود که از کُهنگی زرد شده‌اند. بله، دنیا همان است که بود و درها [همه‌یِ درها] بر همان پاشنه‌ای می‌چرخند که در طولِ تاریخ چرخیده‌اند. شک دارم که این حرفم را دوباره تکرار کنم یا نه؛ ولی این کتاب‌هایِ کُهنه، این کتاب‌هایِ کاهی، هنوز جذاّب‌تر، خواندنی‌تر و بهتر از کتاب‌هایِ بی‌خاصیتی هستند که گاهی چشم‌به‌راه‌شان می‌مانیم و برایِ از راه‌رسیدن‌شان کفِ مرتّب می‌زنیم و بعد از خواندن می‌روند کنارِ کتاب‌هایی که در کُنجِ تاریکِ قفسه جا خوش کرده‌اند. همه‌چیز، ظاهراً، تغییر کرده است. آدم‌هایی که این کتاب‌ها را می‌خوانده‌اند، حالا سنّ‌وسالی دارند؛ اگر نمُرده باشند و کتاب‌هایی که ما می‌خوانیم، سال‌ها بعد، می‌رسند به آدم‌هایی که در جُست‌وجویِ سلیقه‌هایِ ما هستند. حاصلِ پرسه‌یِ پنج‌شنبه، چند کتابِ واقعاً قدیمی بود که هرچند سرمایه‌یِ بشری را به باد دادند، امّا واقعاً می‌ارزیدند. یکی از این کتاب‌ها، یکی از «جیبی»‌هایِ کُهنه‌ و زردشُده، «تصویر یک زن» بود، یا آن‌طور که خیلی‌ها می‌گویند «تصویرِ یک بانو». سال‌ها بود که دلم می‌خواست ترجمه‌یِ این رُمانِ مشهورِ «هِنری جیمز» را در کتاب‌خانه‌ام داشته باشم. به خانه‌یِ هر دوست و آشنایی که می‌رفتم و «تصویرِ یک زن» را می‌دیدم، این حسرتِ قدیمی بیدار می‌شد و به هر کُهنه‌فروشی‌ای که سر می‌زدم، می‌گفتند بعید است پیدا شود. امّا این پنج‌شنبه‌ای که گذشت، وقتی اصلاً یادِ «تصویرِ یک زن» و «هِنری جیمز» نبودم، چشمم خورد به این کتابی که سال‌ها حسرتش را خورده بودم. حالا «تصویرِ یک زن» هم یکی از کتاب‌هایی‌ست که باید بخوانم...

 

بعد‌التحریر: در این نُسخه‌یِ «تصویرِ یک زن»، مُهرِ کتاب‌خانه‌یِ شخصیِ «عبدالعلیِ هُمایون» را زده‌اند. نمی‌دانم همین «هُمایون»ی‌ست که تازگی‌ها از دنیا رفت و قدیم‌ها نقشِ «سرکار استوار» را بازی می‌کرد یا نه. و اگر باشد، این‌را هم نمی‌دانم که این کتاب‌ها [و لابُد کُلّی کتابِ دیگر] را پیش از سفرش به آمریکا فروخته، یا وقتی دوباره به ایران بازگشته است. از کسی که نمی‌شود پُرسید؛ می‌شود؟

 

بعدِ بعدالتحریر: براساسِ این رُمان، «جِین کمپیون»، فیلمی ساخته است با بازیِ «نیکول کیدمن»، «جان مالکوویچ»، «باربارا هِرشی»، «مارتین داناوان»، «شِلی وینترز»، «شِلی دووال»، «کریستیان بِیل» و «ویگو مورتنسن» که نویسنده‌یِ این یادداشت، به دلایلِ کاملاً شخصی دوستش دارد و دیدنش را به همه توصیه می‌کند.

 

دو: چایِ محبوبم را چندسالی هست که پیدا کرده‌ام؛ تا وقتی چایِ «اِرل گِرِی» در دسترس باشد، چایِ دیگری را برایِ نوشیدن انتخاب نمی‌کنم. و این ربطی ندارد به این‌که، ظاهراً، «اِرل گِرِی» چایِ محبوبِ «گراهام گرین» هم بوده است، یا این‌که «استنلی کوبریک» هم «اِرل گِرِی» را می‌پسندیده است. خوب یادم هست روزی که «عاملِ انسانی» را دوباره داشتم می‌خواندم و در تحریریه‌یِ عملاً خالیِ «شرق» نشسته بودم، چایِ کیسه‌ا‌یِ «اِرل گِرِی» در لیوانم بود و وقتی رسیدم به آن تکّه‌ای که شخصیتِ اصلیِ داستان، بسته‌ای «اِرل گِرِی» خرید تا هم‌زمان از طعمِ خوش و بویِ خوشِ چای بهره ببرد، کِیف کرده بودم از خوشی...

 

بعدالتحریر: حکایتِ «اِرل گِرِی» هم، این‌طور که می‌گویند، حکایتِ جالبی‌ست؛ ظاهراً نامِ دیگرش چایِ «دیپلمات» است. راویان اخبار و ناقلانِ آثار و طوطیانِ شکرشکنِ شیرین‌گُفتار، چُنین گفته‌اند که «اِرل گِرِی» نسب از «چارلز گِرِی» می‌برد که روزگاری صدراعظمِ بریتانیایِ کبیر بود و روزی یکی از خان‌هایِ چینی که می‌دانست جنابِ صدراعظم علاقه‌یِ بی‌حدّی به چای دارد، ترکیبِ غریبی از چند چای را به او بخشید و صدراعظم که بیش از همه، از بویِ دل‌انگیزِ چایِ اهدایی مدهوش شده بود، از «ریچارد تویینینگز»، بنیان‌گذارِ کارخانه‌یِ «تویینیگز» خواست که نظیرِ این نوشیدنیِ دل‌انگیز را برایش تدارک ببیند و نتیجه، همین چایِ «اِرل گِرِی» است که بویِ «بِرگاموت»ش هوش از سرِ هر آدمی می‌رُباید...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦