شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

باران در شربورگ می‌بارد فراوان

 

همه‌چیز از سنگ‌فرش‌های بندر شربورگ شروع می‌شود. آدم‌هایی که روی این سنگ‌فرش‌ها قدم می‌زنند و بعد، درست لحظه‌ای که اسم کاترین دونوو روی تصویر می‌آید، زنی سرش را کمی بالا می‌آورد و چترِ قرمزی را باز می‌کند و بعد راهش را با ملوانِ جوان ادامه می‌دهد. تا چترِ آبی‌ِ عابری را ببینیم باران شروع به باریدن می‌کند و عابران با چترهای رنگارنگ روی سنگ‌فرش‌های خیس قدم برمی‌دارند و نام فیلم که می‌آید شش چتر رنگارنگ کنار هم ایستاده‌اند؛ شش عابر زیر باران و بعد هر شش تا باهم می‌روند.

دو جور چتر داریم: چترهای آفتابی و چترهای بارانی. چترهای بارانی بزرگ‌تر از چترهای آفتابی‌اند. مساحتِ بیش‌تری را اشغال می‌کنند. امن‌ترند انگار. آدم را از هر چیزی دور نگه می‌دارند. همیشه هستد؛ گاهی عصای دست و گاهی محافظِ باران. همین است که چتر در این موزیکال فرانسوی درست به‌اندازه‌ی آدم‌ها مهم است؛ همان‌قدر که با آدم‌ها سروکار داریم چترها هم حاضرند؛ حتّا در عزیمت و غیاب و بازگشتی که زندگی ژنویو و گی را مدام از آرزوهای‌شان دور و دورتر می‌کند.

ژنویو در مغازه‌ی مادرش چتر می‌فروشد؛ چیزی که به کار مردمانِ بندرِ شربورگ می‌آید؛ بس که باران‌های این بندر دائمی‌ست. امّا چترهای مغازه‌‌شان فقط به درد روزهای بارانی نمی‌خورد. مادام امری با آن کُتِ قرمز چتری صورتی را درست لحظه‌ای دست می‌گیرد که می‌خواهد به دخترکش بگوید هنوز برای ازدواج وقت دارد و بی‌خودی فکر می‌کند عاشق شده؛ چون عشق چیزِ متفاوتی‌ست و آدم با دیدنِ یکی در خیابان عاشق نمی‌شود. ولی واقعیت این است که عشق هم مثلِ چتر است؛ در آفتاب و باران به کارِ آدم می‌آید و آدمی که از داشتنش محروم شود؛ راهی برای محافظت از خود پیدا می‌کند.

بااین‌همه گاهی چیزی بدتر از این نیست که آفتاب و باران جای خود را به برف بدهند؛ مثل برفی که آخرِ فیلم می‌بارد. ژنویو بعدِ سال‌ها به شربورگ برگشته. حالا هم آمده بنزین بزند که گی را می‌بیند. مهم نیست که حرف‌شان به جایی نمی‌رسد. نقطه‌ی مشترک‌ِ آن‌ها گذشته بود. گذشته‌ای از جنس باران‌های بهاری و پاییزیِ شربورگ؛ نه این برفِ دانه‌درشتی که زمین را یک‌دست سفید کرده؛ برفی که، دست‌ِ آخر، چترهای شربورگ هم حریفش نمی‌شوند.


چترهای شربورگ؛ ساخته‌ی ژاک دمی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢