شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چند تکّه از دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر

 


ژوزف ژوبر. نامش را، انگار، اوّلین بار در مقاله‌ای از پُل اُستر دیدم. یا در مصاحبه‌ای از او. گفته بود که دفترچه‌ی خاطراتش یگانه است. شرحی شخصی‌ست از زندگی و زمانه‌اش. فکرهایش. یک‌جور قطعه‌نویسیِ روزانه است. ایده‌هایی درباره‌ی زندگی. ایده‌هایی درباره‌ی فکر. گفته بود این دفترچه‌ی خاطرات را ترجمه کرده. سال‌ها پیش. وقتی هنوز بیش‌ترِ وقت‌اش صرفِ ترجمه می‌شده. پیش از آن‌که نویسنده‌ای تمام‌وقت باشد. جست‌وجوی کتاب در آن سال‌ها بی‌فایده بود. کسی دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر را نداشت. دست‌کم در شمارِ آن‌ها که می‌شناختم. یا نداشتند کتاب را. یا اصلاً ژوبر را نمی‌شناختند. پس خیالِ کتاب هم از ذهن پاک شد. امّا «برای هرچه زمانی‌ست و هر مطلبی را زیر آسمان وقتی‌ست.» و چهارشنبه‌ای که گذشت وقتِ دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر بود که پیدا شود. در میانه‌ی کتاب‌های تازه‌ از راه رسیده. کنارِ کتاب‌هایی که هر یک دنیای تازه‌ای بودند. حالا دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر این‌جاست. جایی که دست دراز کنم گاه و بی‌گاه و بردارم و ورق بزنم. هر بار تکّه‌ای بخوانم. قطعه‌ای. تاریخِ سال دارند فقط. روز و ماه ندارند. هر بار چند کلمه یا چند جمله. خیلی بلند نیستند. گاهی هم خیلی کوتاه. عرصه‌ی ایده‌هاست این دفترچه. نگاهِ ژوزف ژوبر است به آدم‌ها. زندگی در میانه‌ی دیگران و اندیشیدن دور از دیگران. عرصه‌ی گم شدن است دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر. می‌خوانی و از یاد می‌بری که چند سال گذشته از این کلمات. بعد می‌بینی کلمات تاریخ ندارند. جاودان‌اند. همیشگی. ماندگار. این چند تکّه از دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر است. چند تکّه فقط. چند ایده.  

 

١٧٩٠

گوش‌ها و چشم‌ها درها و پنجره‌های روح‌اند.

ــــ

... پیر متولّد می‌شوند...

 

١٧٩١

زمستانی بی سرما و بی آتش.

 

١٧٩٣

ذهن‌مان نردبامی می‌خواهد. نردبامی و پلّه‌ای.

 

١٧٩۴

کتاب‌ها بی‌شمارند.

ــــ

چشم ــ خورشیدِ صورت است.

ــــ

پیش‌گویی. ممکن است؟

 

١٧٩۵

 یکی با قلم می‌نویسد؛ دیگران با قلم‌مو.

ــــ

بچّه‌ها همیشه می‌خواهند پشتِ آینه را ببینند.

ــــ

رؤیاها. فانوسِ خیال.

ــــ

روشنی. آتشی که نمی‌سوزد.

 

١٧٩۶

تخیّل چشمِ روح است.

ــــ

از خدا گفتن ممنوع است...

 

١٧٩٧

بگو روی زمین چه اتّفاقی می‌افتد.

ــــ

فیلسوفان بیش‌تر از جرّاحان نیستند.

 

١٧٩٨

بی آسمان زیستن...

ــــ

آسمان‌های آسمان‌ها، آسمانِ آسمان.

 

١٧٩٩

اجازه بده همه‌چیز را دوبار به یاد بیاوریم.

ــــ

بُناپارت از راه رسید.

ــــ

افلاطون رابله‌ای انتزاعی‌ست.

 

١٨٠٠

تحلیل: در اخلاقیّات، در آشپزی.

ــــ

جهان و اتاق؛ کتاب‌ها و فانوسِ خیال.

ــــ

حافظه‌ی خدا. تخیّل‌اش.

ــــ

اشباحِ اندیشه!...

ــــ

هر خانه‌ای: معبدی، قلمروی، مکتبی.

 

١٨٠١

تاریخ، هم‌چون پرسپکتیو، نیازمندِ فاصله است.

ــــ

چشمانت را ببند و ببین.

ــــ

نه، از دستِ خودم عصبی نیستم، از دستِ کتاب‌ها عصبانی‌ام.

ــــ

نیوتن. چه رسیده بود سیب‌اش.

 

١٨٠٢

رؤیا. حافظه‌ی گم‌شده.

 

١٨٠۴

بچّه‌ها سخت‌اند. چرا.

 

١٨٠۵

زیستن بی تن!

ــــ

بچّه‌ها انسان‌اند.

 

١٨٠۶

راسین ویرژیلی نادان است.

 

١٨١۴

پایانِ زندگی تلخ است.

 

١٨١۵

فرانسه را فیلسوفانش تباه کرده‌اند.

 ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢