شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بازنده همه‌چیز را می‌بَرَد


بتِ سرنگون‌ را گراهام گرین دوبار نوشت: نسخه‌ی اوّل داستانِ کوتاهی بود به‌نام اتاقی در زیرزمین و چند سال بعد دوباره به آن داستان برگشت و نسخه‌ی مفصّل‌تری را نوشت و نامش را گذاشت بتِ سرنگون‌. مایه‌ی اصلی داستان همان بود. شاخ‌وبرگش را اضافه کرد، شخصیّت‌ها را دقیق‌تر نوشت و داستان را (به‌قولِ خودش) بهتر از قبل روایت کرد و سالی که کارول رید فیلم‌نامه‌ای از او خواست و گفت ترجیحش این است که داستانی از خودش را به فیلم‌نامه تبدیل کند، یک‌راست رفت سراغِ بتِ سرنگون‌ی که هرچند داستانی طولانی نبود امّا شباهت زیادی به رمان‌ها و داستان‌های نیمه‌بلندش داشت؛ با همان مایه‌ی همیشگی که ظاهراً نتیجه‌ی سال‌های کودکی‌اش بود و تا آخرین داستان زندگی‌اش هم دست از سرش برنداشت: شک و ایمان و با همان شکّ معمولِ داستان‌های دیگرش که شخصیّتِ اصلی را لحظه‌ای به مکث وامی‌دارد و مسیر آینده‌اش را از نو می‌نویسد و روانه‌ی راهی می‌کندش که از پیش نمی‌دانسته.

شک کردن است که داستان و شخصیّت را می‌سازد؛ آن‌گونه که هنری جیمز (داستان‌نویسِ محبوبش) گفته بود و باز به‌قول داستان‌نویسی دیگر «شک عنصر حیاتی اندیشه‌ است. شک شرطِ بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادی‌ است.» و آزادی‌ای که بعد از این شک نصیبِ شخصیّت‌های داستان‌های گراهام گرین می‌شود چنان والا است که فکر می‌کنیم می‌ارزیده این‌همه سختی را تاب بیاورند و شک جان‌شان را به لب‌شان برساند و دست‌آخر آزاد شوند.

نتیجه‌ی سال‌های کودکی‌اش رسیدن به این نکته بود که چاره‌ای ندارد جز کنار آمدن با دوگانگی. در مدرسه‌ای درس می‌خواند که پدرش مدیریّتش را به‌عهده داشت و با کودکانی رفاقت می‌کرد که از درس و مدرسه و مدیریّتش دلِ خوشی نداشتند. سال‌ها بعد در گفت‌وگویی با ماری فرانسوآز آلن گفت که آن روزها چندتایی دوست داشته، امّا پسرِ پدرش هم بوده و خب دوستانش پدرش را دوست نداشته‌اند. «به هیچ‌یک از دو جناح تعلّق نداشتم. نمی‌توانستم بدون خیانت کردن به پدرم طرف پسرها را بگیرم و آن‌ها هم به من به چشم یک همکار دشمن در منطقه‌ی اشغالی نگاه می‌کردند

احساس خیانتِ ناگزیر تنها راهی بود که سال‌های کودکی و نوجوانی پیش پای گراهام گرین گذاشت؛ به این نتیجه رسیده بود که بین دو جبهه‌ی دشمن گرفتار شده بی‌آن‌که یکی را به دیگری ترجیح بدهد؛ یا راهی برای این کار پیدا کند. همین دوگانگی بود که کمی بعد در سال‌های نوجوانی ادبیّات را نشانش داد و هر داستانی که نشانی از خیانت و شکست داشت و شخصیّت اصلی‌اش چاره‌ای جز خیانت نداشت داستان محبوبش می‌شد و محبوب‌تر از همه داستان مسیحا و یهودا بود: دو دوست که رو در روی هم ایستاده‌ و پنجه در پنجه‌ی هم افکنده‌ و چشم در چشمِ دیگری دوخته‌اند. آن‌که خیانت می‌کند، آن‌که در ازای سکّه‌ای دیگری را می‌فروشد، در جست‌وجوی بزرگیِ ازدست‌رفته‌ی خویش است؛ در جست‌وجوی عظمتی که از او دریغ شده و انتقامِ این دریغِ بزرگ را باید از کسی گرفت که بزرگ‌تر از دیگران است و می‌داند خیانتی در کار است (یکی از شما مرا تسلیم خواهد کرد) و این خیانت را می‌بخشد. امّا خیانت او نتیجه‌ی شکّ است و شک در لحظه‌ی یقین می‌رسد و ثانیه‌ای اگر بمانَد تا ابَد می‌ماند.

این بود که سال‌های نوجوانی‌اش را ساخت و راه را نشانش داد و سال‌ها بعد که اوّل اتاقی در زیرزمین را نوشت و بعد بتِ سرنگون‌ را، به همین دوستی و دوگانگی و شک و ایمان نظر داشت؛ به گرفتاری بین دو جبهه‌ای که نمی‌دانست کدام‌یک را باید به دیگری ترجیح داد. فلیپه‌ی هشت ساله‌ی بتِ سرنگون‌ هم آقای بی‌نز را به چشمِ بتِ بزرگی می‌بیند که خطا نمی‌کند و دست به کاری نمی‌زند که مایه‌ی پشیمانی باشد. امّا از آن‌جا که هیچ کودکی واقعاً سر از دنیای بزرگ‌ترها درنمی‌آورد و هیچ نمی‌فهمد بزرگ‌ترها واقعاً چه می‌کنند و کلمه‌ها را چگونه به کار می‌گیرند، بی‌نزِ محبوبش را به دردسر می‌اندازد و گرفتار ماجرایی می‌کندش که اگر پیش نمی‌آمد خانم بی‌نز هم از پلّه‌ها سقوط نمی‌کرد و نمی‌مرد و تازه در چنین لحظه‌ای است که فلیپه دوباره به آن دوگانگی و شک و ایمان برمی‌گردد و با این‌که فکر می‌کند آقای بی‌نز همسرش را کشته دنبال راهی برای نجات او می‌گردد؛ راهی برای جبران خیانت قبلی و بازسازی ایمانِ از دست رفته.

این‌جا است که می‌شود دوباره به نوجوانیِ گراهام گرین برگشت و رمانی را به‌یاد آورد که بخشی از حقایق زندگی را به او نشان داده؛ با مارجوری باون، افعیِ میلان بود که گرین الگوی ازلی ابدی‌اش را یافت «مارجوری باون الگو را به من داده بود... الگو حالا دیگر از پیش موجود بود: شرّ کامل در دنیا می‌خرامد درحالی‌که خیرِ کامل فرصت گردش در همین راه‌ها را هرگز باز نخواهد یافت.» ظاهراً با خواندنِ این رمان و رمان‌های هنری جیمز بود که فهمید چیزی به‌نام عقده‌ی یهودا هست؛ خیانت به دوست و لو دادنش. فلیپه‌ی هشت ساله هم درست در زمانی که به آقای بی‌نز ایمانِ کامل دارد، دست به خیانت می‌زند و آن‌چه را دیده، یا آن‌چه را خیال می‌کند دیده، به زبان می‌آورد و آتشی به پا می‌کند که خاموش کردنش کار هر کسی نیست و دست‌آخر خانم بی‌نز را روانه‌ی دنیای دیگر می‌کند.

بخشی از اهمیّتِ بتِ سرنگون‌ این است که مرزِ باریک یقین و بی‌یقینی را به دوران کودکیِ فلیپه منتقل کرده؛ چیزی که معمولاً در بزرگسالی اتّفاق می‌افتد، زمانی که آدم‌ها مهم‌ترین تصمیم زندگی را گرفته‌اند و نقشه‌ی راه را به‌دقّت دیده‌اند و آماده‌ی حرکت شده‌اند. درست در لحظه‌ای که باید همه‌چیزِ دنیا را تاب آورند و باور کنند که دنیا از اوّل همین بوده و تا آخر همین خواهد بود، به همه‌چیز شک می‌کنند و قطعی نبودنِ همه‌چیز را به رخ می‌کشند و دیگری را می‌فروشند تا نانی برای خود دست‌وپا کنند و سکّه‌ای به دست بیاورند و از بندگی درآیند و بر تختِ سلطنتی بنشینند که هیچ معلوم نیست تا کِی می‌پاید و تا کِی او را از این تخت به زیر می‌کشند.

این چیزی است که قاعدتاً در دنیای بزرگ‌سالان اتّفاق می‌افتد امّا فلیپه‌ی بتِ سرنگون‌ استثنای بزرگ این قاعده است؛ بچّه‌ی هشت ساله‌ای که به جست‌وجوی راهی برای نجات بتِ زندگی‌اش می‌‌‌گردد؛ هرچند مطمئن است خطایی از او سر زده. ترکیب غریبِ ایمان و بی‌ایمانیِ فلیپه در دنیای گراهام گرین هم کم‌نظیر است و هیچ عجیب نیست که فیلم کارول رید گذرِ سال‌ها را این‌گونه تاب آورده و هرچه بیش‌تر گذشته ارزش و اهمیّتش بیش‌تر شده. این‌جا است که می‌شود بتِ سرنگون‌ را مقدّمه‌ای دانست برای ورود به دنیای مردِ سوّم که هرکسی در ازای سکّه‌ای یا زندگی بهتری دیگری را می‌فروشد. فلیپه حتماً نسبتی با هالی مارتینزِ تجربه‌ی بعدِ گراهام گرین و کارول رید دارد؛ نسبتی بی‌نهایت نزدیک؛ یکی مثلِ او؛ یکی مثل همه.

 +

بتِ سرنگون [The Fallen Idol]؛ ساخته‌ی کارول رید براساس فیلم‌نامه و داستانی از گراهام گرین

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳٩٤