شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دیار حبیب یا سرزمینِ آلیس؟

کفش‌هایم کو؟ ساخته‌ی کیومرث پوراحمد 

کیومرث پوراحمد گفته کفش‌هایم کو؟ را براساس هنوز آلیس ساخته؛ هرچند ظاهراً دلش نمی‌خواسته دقیقاً آن رمان و فیلمی را که براساسش ساخته شده بازسازی کند و بیش‌تر به این فکر می‌کرده که داستانِ خودش را بسازد؛ داستانِ آلیسِ خودش را که البته نامش حبیب است و درستِ برعکسِ آلیسِ هنوز آلیس خانواده‌ای ندارد؛ یعنی دوروبری‌هایش آن‌قدر اندکند که به چشم نمی‌آیند و هرچه خانواده در هنوز آلیس حضور پُررنگی دارد و هر کسی سعی می‌کند نقشِ خودش را درست و به‌قاعده بازی کند در کفش‌هایم کو؟ خبری از خانواده نیست؛ دست‌کم تا وقتی‌که حبیب آلزایمر می‌گیرد و فراموشی در وجودش خانه می‌کند و تازه بعد از این است که دخترش از راه می‌رسد؛ دختری که طبیعی است حبیب نشناسدش و نداند او که خودش را پرستارِ حبیب جا زده درواقع دختر او است و بعد از سال‌ها به ایران آمده که باباجانش را ببیند و روزهایی را با او بگذراند و همه‌ی امیدش این است که باباجان بالاخره او را به یاد بیاورد که البته چیزی بعید و ناممکن است.

درعین‌حال پوراحمد گفته انگیزه‌ی اوّلیه‌‌اش برای ساخت این فیلم مطرح کردن بیماری آلزایمر برای خانواده‌هایی است که اعضای خانواده‌شان با چنین بیماری‌ای دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. انگیزه‌ی اوّلیه‌ی او البته همان چیزی است که لیزا جنوا هم وقتِ نوشتن هنوز آلیس داشته و ریچارد گلتزر و واش وستمورلند هم سعی کرده‌اند در اقتباس سینمایی‌شان به آن وفادار بمانند امّا حقیقت این است که هرچه آلزایمر در هنوز آلیس حضوری طبیعی یا حقیقی دارد در کفش‌هایم کو؟ بدل به چیزی دیگر شده که قاعدتاً نامش آلزایمر نیست. نکته‌ی اساسی رمان و فیلم هنوز آلیس سیرِ تدریجی آلزایمر است؛ نوعی اختلال عملکرد مغزی که اندک‌اندک توانایی‌های ذهنی بیمار را کم می‌کند و او را به مرحله‌ای می‌رساند که می‌بیند چیزی به چشمش آشنا نیست و هیچ بعید نیست نام خود را هم فراموش کند؛ یک روز روبه‌روی آینه بایستد و به تصویری که می‌بیند خیره شود و به یاد نیاورد که روزی و روزگاری پیش از این صاحب این صورت جوان‌تر از این بوده و موهایش یک‌دست سیاه بوده‌اند.

تفاوت عمده‌ی هنوز آلیس و کفش‌هایم کو؟ بیش از همه در رویکرد دو فیلم‌ساز است که اوّلی ترجیح داده به‌جای این‌که تأثیر ویران‌کننده‌ی آلزایمر را به تماشا بگذارد، داستان زنی را تعریف کند که صاحب یکی از دقیق‌ترین ذهن‌های جهان بوده؛ یک زبان‌شناس باتجربه که ناگهان با آلزایمر روبه‌رو می‌شود؛ اوّلین نشانه‌های آلزایمر را می‌بیند و می‌فهمد اندک‌اندک همه‌ی آن‌چه گذشته‌اش را ساخته و در ذهنش بوده پاک می‌شود و هیچ چیز تازه‌ای هم جای‌شان را نمی‌گیرد. در چنین موقعیتی است که آلیس آسیب‌پذیرتر از همیشه می‌فهمد که باید با این بیماری کنار بیاید و می‌فهمد که راهی برای فرار از دستش پیدا نمی‌شود و هیچ‌چیز سخت‌تر از این نیست که آلزایمر درست وقتی از راه برسد که زندگی ظاهراً روی خوشش را به آدم نشان داده. این‌جا است که حضور خانواده می‌تواند دست‌کم تحمّل این بیماری و سیرِ تدریجی‌اش را آسان‌تر کند؛ آدم‌هایی هستند که کمک می‌کنند و سعی می‌کنند سختی زندگی‌ِ بیمارِ آلزایمری بیش‌تر نشود. هنوز آلیس هرچه پیش‌تر می‌رود نگران‌تر می‌شویم که این فراموشی تا کجا قرار است ادامه پیدا کند و آخرین درجه‌ی فراموشی چیست؟

بااین‌همه رویکردِ کارگردانِ کفش‌هایم کو؟ کاملاً متفاوت است و خواسته دقیقاً آن تأثیر ویران‌کننده‌ی آلزایمر را پیش روی تماشاگران بیاورد و همین است که در همان ابتدا حبیب آلزایمر می‌گیرد و خودش وقتی روی نیمکتی نشسته به تماشاگران می‌گوید که وای آلزایمر گرفتم و از همان اوّل هشدار می‌دهد که دیگر همه‌چیز را فراموش کرده و چیزی را به یاد نمی‌آورد. بقیه‌ی داستان عملاً شرحِ این است که بعد از این فراموشی بزرگ او تنهاتر از قبل شده؛ دوروبرش خالی‌تر از قبل شده و حتّا برادرش هم رغبتی به‌ هم‌نشینی و هم‌کلامی با او ندارد؛ چون اصلاً کلامی ردوبدل نمی‌شود و رفتار حبیب و کلماتی که گاه و بی‌گاه به زبان می‌آورد به جنون شبیه‌تر است تا آلزایمر. دل‌سوزی برادرزاده و بعد از او دخترِ دل‌بندِ بابا هم البته فایده‌ی چندانی ندارد؛ چون حبیب از اوّل اعلام کرده که آلزایمر گرفته و همه‌چیز را فراموش کرده.

استاد برجسته‌ی زبان‌شناسی بودن در هنوز آلیس هم در ساخته‌ی پوراحمد جایش را به مدیریت کارخانه‌ی کفش داده و این البته تفاوت کوچکی نیست وقتی به یاد بیاوریم که زبان‌شناسی اصلاً چه‌ علمی است و به چه کاری می‌آید. بخش عمده‌ی زندگی آلیس به این گذشته که توانایی ذهن را بسنجد و درباره‌ی تکامل زبان انسان و دگرگونی زبان‌‌ها در طول تاریخ و شباهت‌ها و تفاوت‌های زبان‌ها و چیزهایی مثل این خوانده و مقاله نوشته و سخنرانی کرده. تراژدی این است که زنی با چنین ذهن توانایی ناگهان دچار آلزایمر شود؛ فراموشی‌ای که قاعدتاً درمان کامل ندارد و حتّا اگر در مرحله‌ای متوقّف شود بعید است بشود آن‌چه را از دست رفته و از ذهن پاک شده دوباره به دست آورد. و این‌را هم از یاد نبریم که زبان‌شناسی در زمانه‌ی ما توجّه به ابعاد روان‌شناختی و مردم‌شناختی و اجتماعی و فلسفی و نشانه‌شناختی و ادبی و هنری زبان هم هست؛ یعنی انبوهی اطلاعات که باید در ذهن جایی برای خود دست‌وپا کنند و درست زمانی که زبان‌شناس لازم‌شان دارد به ذهن بیایند. نکته این است که خودش دارد داستان این ویرانی را روایت می‌کند و هر چه بیش‌تر می‌گوید عمق فاجعه روشن‌تر می‌شود.

امّا این تراژدی در کفش‌هایم کو؟ از دست رفته و هیچ بعید نیست پوراحمد به این فکر کرده باشد که چرا نباید به‌جای زنی که چنین ذهنی دارد به آدمی عادی و معمولی فکر کرد و چرا نباید آدمی معمولی مثل حبیب را جایگزین آلیس کرد؟ از یک‌ نظر حق با پوراحمد است: دنیا پُر از آدم‌های عادی و معمولی است و آدم‌هایی مثل آلیس انگشت‌شمارند و شمار آدم‌‌های عادی و معمولی‌ای که هر روز در چهار گوشه‌ی دنیا به آلزایمر دچار می‌شوند شاید بیش‌‌تر از آدم‌هایی مثل آلیس باشد و طبیعی است که همه‌ی آن‌ها به یک اندازه دچار مصیبت و گرفتاری‌اند امّا آدم‌هایی مثل آلیس موقعیّت دراماتیک جذّاب‌تری دارند و موقعیّت آدم‌هایی مثل حبیب به‌اندازه‌ی آلیس جذّاب نیست. کافی است نسبت زبان‌شناسی و فراموشی را با نسبت کارخانه‌ی تولید کفش و فراموشی مقایسه کنیم و بعد از این مقایسه است که می‌شود هنوز آلیس و کفش‌هایم کو؟ را کنار هم نشاند و یکی را انتخاب کرد و تازه بعد از همه‌ی این‌ها باید جمله‌ای پوراحمد را به یاد آورد که گفته بود جولین مور باید بازی در نقش یک بیمار مبتلا به آلزایمر را از رضا کیانیان بیاموزد. البته پوراحمد قریحه‌ی طنز غریبی دارد و خوب می‌داند که چگونه باید در میانه‌ی حرف‌های جدّی شوخی کند و این حرف را هم بیش‌تر باید به‌ پای قریحه‌ی طنزش گذاشت. اگر این‌طور نباشد باید سؤالی از خودمان بپرسیم و برسیم به نقطه‌ی پایان: آلیس یا حبیب؟ مسأله این است که هر طور بسنجیم کفه‌ی ترازو به نفع آلیس پایین آمده و می‌شود هنوز آلیس را بارها تماشا کرد و تلخی‌اش را به جان خرید امّا تماشای دوباره‌ی کفش‌هایم کو؟ کار ساده‌ای نیست؛ آن‌قدر که باید چشم‌به‌راه فیلم بعدی پوراحمد بمانیم و به این فکر کنیم که فیلم بعدی‌اش شاید به خوبی فیلم‌های قدیمش باشد. آدمیزاد به امید زنده است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥