شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دلی شکسته و جانی نهاده بر کفِ دست...

 

این مجموعه‌ی «French Film Guide»ی که انتشاراتِ «I. B. TAURIS» زیر نظر خانم «ژینت وینسندو» منتشر می‌کند، کتاب‌های نه‌چندان پُرورق و البته خواندنی و به‌دردبخوری‌ست واقعاً؛ تک‌نگاری‌هایی درباره‌ی بهترین، مُهم‌ترین و تأثیرگذارترین‌های سینمای فرانسه (آلفاویل، شیطان‌صفتان، کلاغ، قاعده‌ی بازی، کلئو از 5 تا 7، ریفی‌فی، توّهمِ بزرگ، ازنفس‌افتاده و...) و خلاصه خوشا به‌ حالِ کسانی که همه‌ی مجموعه را در کتاب‌خانه‌شان دارند و می‌توانند وقت و بی‌وقت سری به آن بزنند. من فقط «کلاغ» و «کلئو از 5 تا 7»اش را دارم و همین دوتا را هم بین هزار کتابِ سینماییِ کم‌مایه‌ی دیگر، توی یکی از نمایش‌گاه‌های «شهرِ کتاب» پیدا کردم و قاعدتاً اوّلین چیزی که توجّهم را جلب کرد، روی جلدِ کتابِ «کلئو از 5 تا 7» بود. توضیحِ این‌که «والری اُرپن» توی کتابش دقیقاً چی نوشته، قاعدتاً باید بماند برای وقتی دیگر (کِی؟)، ولی همین‌را داشته باشید که اوّلِ کتاب، نقشه‌ای‌ هست از سیاحت «کلئو» که نشان می‌دهد از کجا راه افتاده و سرِ راه به کجا سر زده و راه را ادامه داده. خلاصه، عالَمی دارد برای خودش و آدم اگر «کلئو»‌دوست باشد احیاناً، «عیشِ مُدام»ی‌ست ورق‌زدنِ همچه کتابی برایش...

دوباره که داشتم کتاب را ورق می‌زدم، یادم افتاد به این‌که فیلم‌های دیگری را هم می‌شود سراغ گرفت که اساساً درباره‌ی «رفتن»‌اند و کاش (مثلاً) آدمِ خوش‌قریحه‌ی پاریس‌شناسِ سینمادانی پیدا می‌شد و نقشه‌ی راهی را که «سلین» و «جسی» در «پیش از غروب» [ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر] رفته‌اند می‌کشید. خب، خیلی دوست دارم بدانم این راهی که «سلین» و «جسی» می‌روند، این مسیری که در آن قدم می‌زنند و زندگی را، بودن و ماندن و خاطره و عاشقی و همه‌ی ملزومات و ای‌بسا مخلّفاتِ زندگی را مرور می‌کنند، مسیرِ بخصوصی‌ست یا راهی‌ست مثلِ هر راهِ دیگر فقط راه است و جایی‌ست برای گذشتن؟ ندیده‌ام (یا درست نگشته‌ام که ببینم) کسی چیزی در این مورد نوشته یا نه، شاید برای خیلی‌ها هم مُهم نباشد و چیزی که به‌نظرشان اهمیت دارد آن جمله‌های جادویی‌‌ست که بینِ «سلین» و «جسی» ردّوبدل می‌شود، امّا نمی‌دانم چرا خیال می‌کنم توی این «رفتن»، توی این «مسیر»، توی این راه و بی‌راه‌ها که «سلین» یک‌بار می‌گوید «تنها بودن، بهتر از اینه که نشسته باشی کنارِ کسی که دوستت داره، ولی باز هم حس کنی که تنهایی.» و بالأخره اعتراف می‌کند «فکر می‌کنم بارها قلبم شکسته، ولی هربار خودش خوب شده.» کلیدِ دیگری‌ برای درکِ فیلم هست. دست‌کم من فکر می‌کنم باید باشد. خب، چه کنم؟ آدم است و خیالاتش؛ وقتی فیلمی (یا چیزی) را دوست دارد، خیالات می‌بافد درباره‌اش...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸