شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ورزشِ محبوبِ آقایان

 

 

درست است که حضور نلسن ماندلای سیاست‌مدار در یک برنامه‌ی ورزشی اتّفاق جالبی‌ست، امّا جالب‌تر از آن حرف‌هایی‌ست که می‌زند؛ این‌که در سال‌های دور علاقه بی‌حدّی به راگبی داشته و این ورزشِ مورد علاقه‌اش بوده و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها حرفی‌ست که درباره‌ی شباهت راگبی و سیاست می‌زند. ماندلا می‌گوید راگبی شبیه سیاست است؛ همان‌قدر جذاب و به‌همان اندازه دشوار. نکته این است که نزدیک‌ترین آدم‌ها به ماندلا هم انگار بعدِ شنیدن چنین اظهار نظری، احتمالاً آن‌را ‌گذاشته‌اند به پای شوخ‌طبعی رئیس‌جمهورِ محبوبی که می‌خواهد با همه‌ی مردم کشور دوست باشد. همین است که مدتی بعد، وقتی برندا (مدیر برنامه‌ها و رئیس‌دفترش) می‌بیند رئیس‌جمهور با خیالی آسوده به تماشای مسابقه‌ی راگبی نشسته، اخم می‌کند و با لحنی کنایه‌آمیز می‌پرسد که واقعاً به‌نظرِ رئیس‌جمهور ماندلا راگبی شبیه سیاست است؟ جوا‌ب‌دادن به این سئوال برای ماندلا سخت نیست، امّا ترجیح می‌دهد به شاهدی که همان لحظه از غیب می‌رسد اشاره کند؛ به گروه محافظانش که در حیاطِ خانه‌ سرگرمِ راگبی هستند.

حالا اگر کسی بپرسد واقعاً چه شباهتی بین راگبی و سیاست هست، در جوابش چه باید گفت؟ خب، می‌شود از این‌جا شروع کرد که در هردو انگار تصمیمِ دسته‌‌جمعی مهم است و البتهسرعتِ عملِ فردی را هم نباید دست‌کم گرفت و غیرِ این‌ها وقت‌شناسی و خواستِ عمومی هم هست. حتماً می‌شود شباهت‌های دیگری را هم پیدا کرد، امّا این شباهت‌ها درشکست‌ناپذیری که کلینت ایست‌وود ساخته، بیش‌تر به چشم می‌آید و البته ایست‌وود با ذکاوتِ تمام عنوانی را برای فیلمش انتخاب کرده که هم به تیم اسپرینگ‌بوکز (غزال‌های افریقایی؟) برگردد، هم به رئیس‌جمهورِ مردم‌دار و محبوبی که برای پیشرفت ورزش کشورش دست به هر کاری می‌زند و اصلاً نام تک‌تکِ بازیکنان تیم را حفظ می‌کند، تا وقتی دارد با آن‌ها دست می‌دهد، نام کوچک‌شان را به زبان آورد و برای‌شان آرزوی موفقیت کند.

همین است که ماندلای این فیلم وقتی تصمیم می‌گیرد تیم راگبی کشورش را از وضعیتِ نه‌چندان خوبی که گرفتارش شده نجات دهد، چاره‌ای ندارد جز این‌که بخشی از وقتِ خودش را صرف بهبودِ شرایط کند. کاری که، دست‌آخر، نتیجه‌ی مطلوبی را هم به بار می‌آورد واسپرینگ‌بوکز در یک بازی جانانه، حریف نیوزلندی را از پای درمی‌آورند و قهرمان دنیا می‌شوند و جام مسابقه را از دست رئیس‌جمهور ماندلایی می‌گیرند که جامه‌ای ورزشی، درست مثلِ آن‌ها، به تن کرده و به ورزش‌کاران افریقای جنوبی افتخار می‌کند.

عنوانِ اوّلیه‌ای که ایست‌وود برای فیلمش انتخاب کرد، عاملِ انسانی بود و به‌کمکِ همین عاملِ انسانی‌ست که ماندلا پیش می‌رود و ظاهراً انسانیت همان کلمه‌ای‌ست که به زبان آوردنش هر قفل بسته‌ای را به طرفه‌العینی باز می‌کند. درعین‌حال طبیعی‌ست وقتی نامی از ماندلا می‌آید، همه چشم‌به‌راهِ سرگذشتِ دردناکِ آدمی باشند که بیست‌وهفت سال از عمرِ گران‌مایه‌اش را در سلول‌هایی نه‌چندان بزرگ گذراند، فرزندش را از دست داد و دست‌آخر، آزادی و برابری را برای مردمِ کشورش به ارمغان آورد تا در افریقای جنوبی بین سفیدپوستان و سیاه‌پوستان هیچ جدایی و نفاقی نباشد.

امّا شکست‌ناپذیر واقعاً درباره‌ی نلسن ماندلاست یا تیمِ اسپرینگ‌بوکز؟ چه‌کسی نقش پُررنگ‌تری در این داستان دارد؟ مردی که افریقای جنوبی را آزاد کرد، یا غزال‌های افریقایی که خوشی و شادی را برای هم‌وطنان‌‌شان به ارمغان می‌آورند؟ درواقع، درباره‌ی هردو؛ با این توضیح که اسپرینگ‌بوکز بدون حمایتِ رئیس‌جمهورِ محبوب نمی‌توانست پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی بالا برود و هیچ امیدی هم به صعود در جام جهانی نداشت، چه رسد به این‌که برنده‌ی نهایی مسابقه‌ای باشد که نیوزلندی‌ها از قبل برای جشن پیروزی‌شان برنامه‌ریزی کرده بودند. پس شاید بهتر باشد برگردیم به همان سرفصلِ ورزش به‌عنوان سیاست، یا راگبی همچون سیاست، که می‌تواند این فیلم را دقیق‌تر توضیح بدهد.

اوایل فیلم، وقتی نلسن ماندلا که در انتخابات ریاست‌جمهوری افریقای جنوبی پیروز شده، برای ورزش زودهنگامِ صبح‌گاهی از خانه بیرون می‌آید،‌ چشمش به روزنامه‌ای می‌خورَد که کنارِ عکس بزرگی از او پرسشی را هم مطرح کرده؛ رأی مردم را به‌دست آورده‌ای، ولی اداره‌کردنِ دولت را هم بلدی؟ پرسشی به این صراحت (که با نگاهی خوش‌بینانه، قاعدتاً، حاوی مقداری صداقت هم هست) البته باعث نمی‌شود که اخم‌های ماندلای پیروز توی هم بروند و روزش خراب شود، برعکس در اوّلین روزِ ورودش به ساختمانِ ریاست‌جمهوری افریقای جنوبی، نگاهی به اتاقِ کارش می‌اندازد که زیادی بزرگ به‌نظر می‌رسد و میز و صندلی‌ها هم نتوانسته‌اند آن‌را پُر کنند. بزرگیِ این اتاق در ادامه‌ی فیلم معنا پیدا می‌کند؛ وقتی‌ تیمِ حالا موفّقِ راگبیِ اسپرینگ‌بوکز از زندانِ سابقِ مملکت‌شان بازدید می‌کنند و فرانسوا (که کاپیتان تیم است و میانه‌ی خوبی هم با ماندلا دارد) پا به سلولی می‌‌گذارد که ماندلا پیش‌تر، روزها و سال‌ها را در آن گذرانده است. فرانسوا در اقدامی غریب، درِ سلول را یک‌دفعه می‌بندد و بعد دست‌هایش را از دوسو باز می‌کند تا اتاقِ کارِ سال‌های دورِ ماندلا را اندازه بگیرد. امّا اتاقِ کارِ تازه‌ی ماندلا در ساختمانِ ریاست‌جمهوری آن‌قدر بزرگ است که تقریباً همه‌ی کارمندانش می‌توانند جایی در آن برای خود دست‌وپا کنند و ماندلا هم بی‌آن‌که اوّلین سخنرانی‌اش را در این ساختمان به اتاقِ کنفرانس، یا جایی شبیه به این منتقل کند، همان‌جا می‌ایستد و نطق می‌کند؛ درست مثلِ کاپیتان تیمی ورزشی که توی رخت‌کَنِ تیم‌شان دارد با هم‌تیمی‌هایش حرف می‌زند. مسأله، اصلاً اقتدارنیست؛ قرار هم نیست کسی قدرتش را به رخ بکشد؛ بحثِ هم‌فکری و ای‌بسا اقناع است و کارِ ماندلا و فرانسوا از این جهت شباهتِ غریبی به هم دارند. و توجّه به این نکته هم ضروری‌ست که فرانسوا بعدِ دیدارِ صمیمانه‌اش با ماندلاست که روحیه‌ی ازدست‌رفته‌اش را بازمی‌یابد و می‌فهمد برای پیروزی باید هم‌فکری کرد و امید داشت.

خب، البته همه‌ی تیم علاقه‌ای به ماندلا ندارند؛ به‌خصوص که بیش‌ترشان سفیدند و طبقِ معمول او را تروریستی می‌دانند که به‌ناحق از زندان آزاد شده و حالا به قدرت رسیده. امّا برای ماندلا چیزی جز تیم‌اش اهمیت ندارد و تیمِ او، قاعدتاً، همه‌ی ملّت است؛ مردم افریقای جنوبی. می‌شود صحنه‌ای را به‌یاد آورد که ماندلا، مثل هر صبحِ دیگری (درواقع پیش از طلوعِ آفتاب) آماده‌ی ورزشِ صبح‌گاهی و قدم‌زدن و دویدن است و جویای احوال خانواده‌ی محافظش می‌شود. محافظِ مؤدب تشکّر می‌کند و بعد حالِ خانواده‌ی او را می‌پرسد و ماندلا می‌گوید خانواده‌ی او همه‌ی مردم افریقای جنوبی‌اند. خب، البته همین جمله که درعین‌حال اشاره‌ای به وضعیتِ ناپایدار خانوادگی‌اش دارد، احوالش را طوری به هم می‌ریزد که قیدِ ورزشِ صبح‌گاهی را می‌زند و به خانه برمی‌گردد. درعین‌حال، فرانسوا به‌عنوان یک سفیدپوست که قاعدتاً سال‌ها حقّ‌و‌حقوقی بیش‌تر از سیاه‌پوست‌های افریقای جنوبی داشته، وقتی ماندلا را می‌بیند و با او هم‌کلام می‌شود، از میزان تواضعش حیرت می‌کند؛ مردی که می‌گوید دیدنِ کاپیتانِ تیمِ راگبی برایش مایه‌ی افتخار است و بعد هم شخصاً چای عصرانه را برای فرانسوا می‌ریزد. سرزدن‌های گاه و بی‌گاهِ ماندلا به تمرین‌های تیمِ راگبی هم، قاعدتاً، در شمار همین رفتارهایی‌ست که معمولاً کسی توقّع ندارد سیاست‌مدارها برای‌شان وقت بگذارند. امّا این سرعتِ عمل و علاقه‌ی ماندلاست که هم به نفع تیم راگبی عمل می‌کند، هم محبوبیتش را افزایش می‌دهد؛ به‌خصوص بینِ بازیکنان تیم که در ابتدای کار چندان خوش‌بین نیستند. و افتخار سیاسی را هم نباید فراموش کرد؛ به‌خصوص که وقتی تیم کشور او با تیمِ نیوزلند بازی می‌کند، با رئیس‌جمهور آن کشور، به‌شوخی، شرط می‌بندد و می‌گوید حتماً افریقای جنوبی برنده‌ی بازی خواهد بود. حالا که سه سالی از جامِ جهانیِ فوتبال دوهزار و ده گذشته می‌شود به این فکر کرد که اگر ماندلا نبود و این‌طور سخاوت‌مندانه و با نگاهی بی‌کینه، کشورِ سختی‌کشیده‌اش را احیا نمی‌کرد، جام جهانی روزگاری به این کشور می‌رسید؟

شکست‌ناپذیر؛ ساخته‌ی کلینت ایست‌وود 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢


این تلخیِ مُدامِ حقیقت...

 

 

جهانِ ما به مَثَل مِی شُده‌ست و ما مِی‌خوار

 

خوشیش بسته به تلخی و خُرّمی به خمار

 

 

 

... دُخترِ میلیون‌ دُلاری، داستانِ همان سکّه‌یِ مشهوری‌ست که می‌گویند دو رو دارد؛ یک‌روی سکّه، نیمه‌یِ اوّلِ فیلم‌ست که مَگی فیتس‌جِرالد پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی بالا می‌رود و می‌شود مُشت‌زنی درجه‌یک، قهرمانی که مُشتِ اوّلش دیگران را از پا درمی‌آوَرَد. این خوشی‌ست، عیش است و مثل هر عیشِ دیگری دوام ندارد... درست وقتی که مَگی به سرشناس‌ترین چهره‌یِ مُشت‌زنی بَدَل می‌شود، ضربه‌ای ناغافل [و ناجوانمَردانه] فرود می‌آید و او را ناقص می‌کند. مَگی، مُشت‌زنِ چیره‌دست، روی تختِ بیمارستان‌ها جا خوش می‌کند. نُخاعَش آسیب می‌بیند و نمی‌تواند هیچ بکند. همه‌یِ بدبختی‌ها، یک‌جا، به سرش می‌آیند؛ پاهایش را می‌بُرند و نَفَسَش به لوله‌های اُکسیژن بَند می‌شود. تکلیف چیست؟ اسم این را که نمی‌شود زندگی گذاشت، زندگی آن روزهایی‌ست که مَگی در اوج بود، نه این روزهایی که حتّا نفس‌کشیدن برایش آسان نیست. تلخ‌ترین فکر، این‌ست که فرانکی چاره‌ای بیندیشد، راهی پیشِ پای خودش و مَگی بگذارد و این راه، رهایی از این شِبه‌زندگی‌ست، از این زندگیِ غیرانسانی و غیرعادّی...

 

کِلینت ایست‌وود، هرچه بیش‌تر پا به سن ‌گذاشته، تلخ‌تر ‌شده‌ست... اُمید و آرزو از دایره‌یِ لُغاتَش روزبه‌روز کم‌رنگ‌تر شده و نااُمیدی و سیاهی جای آن‌ها را ‌گرفته‌اند. این خاصیتِ سنّ‌ است؟ خاصیتِ روزگار است یا خاصیتِ سینمایِ این سال‌ها؟ هرچه هست، دنیایی دیگر را پیشِ چشمانِ ما می‌گذارد؛ دنیایی که روی جنبه‌های نااُمیدیِ تجربه‌های بشری تأکید می‌کند و راه‌ِحَل را در خلاص‌شُدن می‌بیند، در رهاکردنِ زندگی ناقص. کورسوهای اُمیدی را که در زندگی هست، نباید جدّی گرفت. سرنوشت، مَحتوم است و کسی نمی‌تواند آن را تغییر دهد...

 

... این همه تاریکی که در  دُخترِ میلیون‌ دُلاری هست، بی‌دلیل نیست. حکمتی دارد اگر آدم‌ها را در تاریکی می‌بینیم، اگر شب سایه‌یِ سنگینَش را روی شهر پهن کرده است و اگر شبی از شب‌ها فرانکی به قولَش وفا می‌کند و کاری می‌کند که مَگی از دست زندگی خلاص شود. برای یک عاشق [یک پدر؟] چیزی سخت‌تر از این نیست که محبوبَش را [دخترش را؟] ویران ببیند. ویرانی، عاقبت آدم‌هاست، دیر یا زود می‌آید؛ امّا آدم‌ها دوست دارند چشم‌ها را ببنندند و خیال کنند که چیزی، خطری، یا مُشکلی در راه نیست. امّا خیال که چاره‌یِ واقعیت نیست، چاره‌یِ هیچ‌ نیست. اگر قرار است مَگی را تکّه‌تکّه کنند و بعد از پاها دست‌هایش را هم بِبُرند، این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ اصلاً چه معنایی دارد؟ زندگی، کنارِ هم بودن است،  با هم بودن و دل‌تنگِ هم بودن و دل به هم ‌سِپُردن‌ست و حیف که آدم‌ها این حقایقِ ناب را از خود دریغ می‌کنند... 

 

 

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦