شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چنین گفت گارسیا مارکز

 

 

 

پلینیو مندوزا: اوّلین باری را که زنی منقلبت کرد به یاد داری؟

گابریل گارسیا مارکز: به تو گفتم، اوّلین زنی که مجذوبم کرد معلّمی بود که خواندن را یادم داد. پنج سالم بود. امّا این چیزِ دیگری بود. اوّلین کسی که مرا آشفته‌حال کرد خدمت‌کارِ ریزنقشی بود که نزدِ ما کار می‌کرد. یک شب در خانه‌ی همسایه موسیقی براه بود و او با تمامِ سادگی‌اش مرا به حیاط برد تا برقصیم. من شش سال داشتم و تماسِ بدنِ او با بدنِ من طوفانی از احساسات برانگیخت که هنوز از حسّ آن خلاص نشده‌ام. چون این حس را هرگز به این شدّت و این‌چنین منقلب‌کننده احساس نکرده‌ام.

مندوزا: آخرینش کدام بود؟

گارسیا مارکز: می‌توانم بگویم زنی بود که دیشب در یک رستوران در پاریس دیدم و این دروغ نیست. این حس هر لحظه برایم اتّفاق می‌افتد؛ طوری که حسابش از دستم در رفته. من قوّه‌ی ادراکِ مخصوصی دارم. وقتی به یک مکانِ عمومی می‌روم نوعی نشانه‌های اسرارآمیز حس می‌کنم که به‌ناچار مرا به زنی می‌کشاند که آشفته‌حالم می‌کند. غالباً آن زن زیباترین زن نیست، بل‌که زنی‌ست که با او یک قرابتِ عمیق باید برقرار شود. عملی انجام نمی‌دهم: برایم کافی‌ست که بدانم او آن‌جا هست و خودم را خوش‌حال حس می‌کنم و این چیزی‌ست چنان ناب و زیبا که اغلب خودِ مرسدس آن‌را را به من نشان می‌دهد و این ملاقات را تدارک می‌بیند.

 

بوی درختِ گویاو؛ مصاحبه‌ی پلینیو مندوزا با گابریل گارسیا مارکز؛ ترجمه‌ی لیلی گلستان و صفیه روحی؛ نشرِ نو؛ چاپِ اوّل؛ ١٣۶٢

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢