شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

طلا و خاکستر

 

 

 

گتسبی بزرگِ اسکات فیتس جرالد را همیشه نمونه‌ی روشنی از رؤیای امریکایی می‌دانند؛ حکایتِ دور و درازِ جست‌وجوی خوش‌بختی و این‌که هر آدمی حق دارد روز به روز صاحبِ مکنت و مالِ بیش‌تری شود و خود را کامل کند و حقیقت این است که گتسبی بزرگِ اسکات فیتس جرالد نمونه‌ی تمام‌ و کمالِ یک رمانِ امریکایی است؛ با همه‌ی مشخصه‌هایی که برای رمانِ امریکایی در نظر می‌گیرند و انگار هیچ رمانِ دیگری در نیمه‌ی اوّلِ قرنِ بیستم نتوانست به‌اندازه‌ی گتسبی بزرگِ اسکات فیتس جرالد سرگذشتِ مردمانِ دهه‌ی ۱۹۲۰ امریکا را بنویسد؛ دهه‌ی موسیقیِ جَز و هزار اتّفاقِ ریز و درشت که آینده‌ی مردمانِ این کشور را ساخت.

امّا گتسبی بزرگ برای اسکات فیتس جرالد چیزی فراتر از یک رمان بود؛ همه‌ی آن تخیّلِ شکوه‌مندی بود که در سر می‌پروراند و همه‌ی آن چیزی بود که آرزو داشت روزی بنویسدش و آن‌چه نوشت رمانی فراتر از محدوده‌ی عصرِ خود بود؛ رمانی فرهنگ‌ساز و آینده‌ساز که ایده‌ی رؤیای امریکایی و مردمانِ طبقاتِ مختلف را در قالب اشاره‌ها و نشانه‌هایی تازه بازآفرید؛ در قالبِ محلّه‌ها و منطقه‌هایی که آشکارا تصویری از ساکنان‌شان ارائه می‌کنند. این است که برای خواننده‌ی رمانِ اسکات فیتس جرالد سر درآوردن از این‌که وست اگ جایی است مخصوص تازه‌به‌دوران رسیده‌ها و پول‌دارهای بی‌ریشه کارِ سختی نیست؛ همین‌طور است سر درآوردن از این‌که ایست اگ دقیقاً نقطه‌ی مقابل وست اگ است و ساکنانش همه مردمانِ پول‌داری هستند که یک‌شبه صاحبِ مکنت و مال نشده‌اند. و غیرِ این درّه‌ی خاکستر هم هست که حدّ فاصل این دو منطقه است و البتّه چراغ سبز اسکله که گتسبی همیشه رؤیایش را در سر دارد. [گتسبی به چراغِ سبز ایمان داشت؛ به آینده‌ی لذّت‌ناکی که سال به سال از جلو ما عقب‌تر می‌رود.ترجمه‌ی کریم امامی، چاپِ دوّم، کتاب‌های جیبی؛ صفحه‌ی ۲۲۷] و این چراغِ سبزِ اسکله چیزی غیر رؤیای امریکایی نیست که نهایت آرزوی هر آدمی در آن سرزمین بوده است.

حقیقت این است که گتسبی بزرگِ اسکات فیتس جرالد رمانِ فریبنده و جذّابی است، خواندنی و مثال‌زدنی و به‌یادآوردنی و همین است که سینماگران گاه و بی‌گاه رؤیای اقتباس از آن را در سر می‌پرورانند و نتیجه‌ی کار هیچ وقت به‌پای رمان نمی‌رسد و همین زمینه‌ی جدالی طولانی را فراهم کرده؛ جدالی که در نتیجه‌ی آن هیچ فیلم‌سازی نتوانسته ظرافت‌های بی‌بدیل رمانِ فیتس جرالد را در سینما بازسازی کند.

امّا شاید توضیحی که ژان میتری سال‌ها پیش در کتابِ زیباشناسی و روان‌شناسیِ سینما (ترجمه‌ی شاهپور عظیمی) درباره‌ی تفاوت‌های ادبیات و سینما نوشته در این مورد راه‌گشا باشد؛ این‌که تفاوت‌ها نه‌تنها در امکانات و فُرم، که در دلالت و امکاناتِ بیانی هم هست و درست به همین دلیل توضیح می‌دهد که نمی‌شود «اقتباسِ وفادارانه‌ای از یک شاهکار» ساخت و «بی آن‌که بیان و محتوای آن را در هم بریزیم نمی‌توان از یک اثرِ شناخته شده اقتباسی سینمایی به عمل آوریم و بخشی از جذّابیتِ گتسبی بزرگِ اسکات فیتس جرالد قطعاً به شیوه‌ی روایی‌اش برمی‌گردد؛ روایتی از جنسِ رمان‌های جوزف کُنراد و آن‌طور که کریم امامی، مترجم فارسی رمان نوشته «کُنراد در مقدّمه‌ی خود بر رمانِ کاکاسیاهِ کشتی نارسیسوس نوشته بود اثری که می‌کوشد خود را ــ هر چند با کمالِ تواضع ــ به پایه‌ی هنر برساند، باید در هر سطر موجبِ توجیه خود را همراه داشته باشد... نویسنده وظیفه دارد که به کمکِ نیروی کلام خواننده را به شنیدن، به حس کردم و بیش از همه به دیدن وادارد. و فیتس جرالد در نوشتنِ گتسبی بزرگ کوشیده بود به هر دو دستور عمل کند.» [همان کتاب؛ صفحه‌ی ۲۴۴]

و حقیقت این است که درست به همین دلیل تبدیلِ گتسبی بزرگِ اسکات فیتس جرالد به فیلمی سینمایی اصلاً آسان نیست. رمانْ داستان به یاد آوردن است؛ روایتی است از یک زندگی و سرگذشتِ خاطراتی که از گذشته تا امروز ادامه داشته‌اند امّا این‌جا است که می‌شود از نو به ژان میتری و کتابش سر زد و نوشت «گذشته، به معنای دقیقِ کلمه، در سینما وجود ندارد. هر کنشی که در گذشته رخ داده باشد، زمان حال است؛ زمانِ حالی که از طریقِ هم‌نشینیِ منطقی یا روان‌شناسانه به حیاتِ درام منتقل می‌شود؛ این حال در «گذشته» است، امّا همواره حاضر است.»

و ظاهراً عمده‌ی ایرادی که سال‌ها است به اقتباسِ جک کلیتون (براساس فیلم‌نامه‌ی فرانسیس فورد کاپولا) می‌گیرند به همین است و همین ایراد را می‌شود به اقتباسِ باز لورمن هم گرفت و اصلاً چگونه می‌شود مهم‌ترین توصیف نیک کاراوی از گتسبی و باقی مردمانِ زمانه‌اش را به تصویر درآورد وقتی همه‌ی این‌ها در قالب کلماتی حساب‌شده و دقیق و روشن‌گر نوشته شده‌اند؟

کافی است این توصیف را مرور کنیم: «هنگامی که پاییز گذشته از شرق برگشتم، دلم می‌خواست دنیا لباس متّحدالشّکل بپوشد و در یک حالتِ خبردارِ اخلاقی تا ابد بماند؛ دیگر گشت‌وگذارهای پُرآشوب را به‌ خاطر چند نگاهِ خصوصی به درونِ قلبِ آدمی نمی‌خواستم. تنها گتسبی ــ مردی که نام خود را به این کتاب داده است ــ از عکس‌العملِ من معاف بود؛ گتسبی که مظهرِ همه‌ی چیزهایی بود که آن‌ها را صادقانه حقیر می‌شمارم. اگر شخصیت عبارت از سلسله‌ی به‌هم‌پیوسته‌ای از حرکاتِ موفّق باشد، پس باید گفت که گتسبی دارای شکوهی بود، که یک‌جور حسّاسیت تیز شده نسبت به نویدهای زندگی داشت، انگار به یکی از آن دستگاه‌های بغرنجی متّصل بود که وقوعِ زمین‌لرزه را از فاصله‌ی ده‌ها هزار کیلومتر ثبت می‌کنند. این حسّاسیت هیچ ربطی به آن تأثیرپذیریِ سستی که نامِ باوقارِ خوی خلّاقه را بر آن نهاده‌اند نداشت ــ استعدادِ خارق‌العاده‌ای بود برای امیدواری، آمادگیِ رمانتیکی که نظیرش را تا به حال در هیچ کسِ دیگر ندیده‌ام و به احتمالِ زیاد در آینده هم نخواهم دید. نه، گتسبی آخر سر درست از آب درآمد؛ آن‌چه علاقه‌ی مرا موقّتاً از غم‌های زودگذر و شادی‌های کم‌نفس انسان‌ها سلب کرد، خود گتسبی نبود بل‌که چیزی که سایه‌وار در تعقیبش بود، آن گرد و غبار پلیدی که دنبال رؤیاهایش در هوا پیچیده بود.» [همان کتاب؛ صفحه‌های ۸ و ۹]

چیزی به نامِ ادبیّات و ارزش کلمه و توصیفِ دقیق را اگر بخواهیم برای کسی مثال بزنیم احتمالاً این تکّه‌ی رمان قطعاً مثالِ درستی است و گتسبی بزرگِ اسکات فیتس جرالد هر چند داستانِ همیشگی عشق و ثروت و قدرت است اصلاً به این شکل نوشته شده تا حکایت دور و دراز گنگستری جنتلمن باورپذیر از کار درآید. این است که در مقایسه‌ی نسخه‌ی تازه‌ی باز لورمن با رمان و همین‌طور نسخه‌ی حالا کلاسیک شده‌ی جک کلیتون بهتر است رمان را فراموش کنیم و صرفاً تماشاگر فیلم باشیم؛ فیلمی که داستانش را از قبل می‌دانیم.

 

ــــــ طلا و خاکستر عنوانی‌ست که در چاپِ اوّلِ ترجمه‌ی فارسی به‌جای گتسبی بزرگ انتخاب شده بود. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢