شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بازنده همه‌چیز را می‌بَرَد


بتِ سرنگون‌ را گراهام گرین دوبار نوشت: نسخه‌ی اوّل داستانِ کوتاهی بود به‌نام اتاقی در زیرزمین و چند سال بعد دوباره به آن داستان برگشت و نسخه‌ی مفصّل‌تری را نوشت و نامش را گذاشت بتِ سرنگون‌. مایه‌ی اصلی داستان همان بود. شاخ‌وبرگش را اضافه کرد، شخصیّت‌ها را دقیق‌تر نوشت و داستان را (به‌قولِ خودش) بهتر از قبل روایت کرد و سالی که کارول رید فیلم‌نامه‌ای از او خواست و گفت ترجیحش این است که داستانی از خودش را به فیلم‌نامه تبدیل کند، یک‌راست رفت سراغِ بتِ سرنگون‌ی که هرچند داستانی طولانی نبود امّا شباهت زیادی به رمان‌ها و داستان‌های نیمه‌بلندش داشت؛ با همان مایه‌ی همیشگی که ظاهراً نتیجه‌ی سال‌های کودکی‌اش بود و تا آخرین داستان زندگی‌اش هم دست از سرش برنداشت: شک و ایمان و با همان شکّ معمولِ داستان‌های دیگرش که شخصیّتِ اصلی را لحظه‌ای به مکث وامی‌دارد و مسیر آینده‌اش را از نو می‌نویسد و روانه‌ی راهی می‌کندش که از پیش نمی‌دانسته.

شک کردن است که داستان و شخصیّت را می‌سازد؛ آن‌گونه که هنری جیمز (داستان‌نویسِ محبوبش) گفته بود و باز به‌قول داستان‌نویسی دیگر «شک عنصر حیاتی اندیشه‌ است. شک شرطِ بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادی‌ است.» و آزادی‌ای که بعد از این شک نصیبِ شخصیّت‌های داستان‌های گراهام گرین می‌شود چنان والا است که فکر می‌کنیم می‌ارزیده این‌همه سختی را تاب بیاورند و شک جان‌شان را به لب‌شان برساند و دست‌آخر آزاد شوند.

نتیجه‌ی سال‌های کودکی‌اش رسیدن به این نکته بود که چاره‌ای ندارد جز کنار آمدن با دوگانگی. در مدرسه‌ای درس می‌خواند که پدرش مدیریّتش را به‌عهده داشت و با کودکانی رفاقت می‌کرد که از درس و مدرسه و مدیریّتش دلِ خوشی نداشتند. سال‌ها بعد در گفت‌وگویی با ماری فرانسوآز آلن گفت که آن روزها چندتایی دوست داشته، امّا پسرِ پدرش هم بوده و خب دوستانش پدرش را دوست نداشته‌اند. «به هیچ‌یک از دو جناح تعلّق نداشتم. نمی‌توانستم بدون خیانت کردن به پدرم طرف پسرها را بگیرم و آن‌ها هم به من به چشم یک همکار دشمن در منطقه‌ی اشغالی نگاه می‌کردند

احساس خیانتِ ناگزیر تنها راهی بود که سال‌های کودکی و نوجوانی پیش پای گراهام گرین گذاشت؛ به این نتیجه رسیده بود که بین دو جبهه‌ی دشمن گرفتار شده بی‌آن‌که یکی را به دیگری ترجیح بدهد؛ یا راهی برای این کار پیدا کند. همین دوگانگی بود که کمی بعد در سال‌های نوجوانی ادبیّات را نشانش داد و هر داستانی که نشانی از خیانت و شکست داشت و شخصیّت اصلی‌اش چاره‌ای جز خیانت نداشت داستان محبوبش می‌شد و محبوب‌تر از همه داستان مسیحا و یهودا بود: دو دوست که رو در روی هم ایستاده‌ و پنجه در پنجه‌ی هم افکنده‌ و چشم در چشمِ دیگری دوخته‌اند. آن‌که خیانت می‌کند، آن‌که در ازای سکّه‌ای دیگری را می‌فروشد، در جست‌وجوی بزرگیِ ازدست‌رفته‌ی خویش است؛ در جست‌وجوی عظمتی که از او دریغ شده و انتقامِ این دریغِ بزرگ را باید از کسی گرفت که بزرگ‌تر از دیگران است و می‌داند خیانتی در کار است (یکی از شما مرا تسلیم خواهد کرد) و این خیانت را می‌بخشد. امّا خیانت او نتیجه‌ی شکّ است و شک در لحظه‌ی یقین می‌رسد و ثانیه‌ای اگر بمانَد تا ابَد می‌ماند.

این بود که سال‌های نوجوانی‌اش را ساخت و راه را نشانش داد و سال‌ها بعد که اوّل اتاقی در زیرزمین را نوشت و بعد بتِ سرنگون‌ را، به همین دوستی و دوگانگی و شک و ایمان نظر داشت؛ به گرفتاری بین دو جبهه‌ای که نمی‌دانست کدام‌یک را باید به دیگری ترجیح داد. فلیپه‌ی هشت ساله‌ی بتِ سرنگون‌ هم آقای بی‌نز را به چشمِ بتِ بزرگی می‌بیند که خطا نمی‌کند و دست به کاری نمی‌زند که مایه‌ی پشیمانی باشد. امّا از آن‌جا که هیچ کودکی واقعاً سر از دنیای بزرگ‌ترها درنمی‌آورد و هیچ نمی‌فهمد بزرگ‌ترها واقعاً چه می‌کنند و کلمه‌ها را چگونه به کار می‌گیرند، بی‌نزِ محبوبش را به دردسر می‌اندازد و گرفتار ماجرایی می‌کندش که اگر پیش نمی‌آمد خانم بی‌نز هم از پلّه‌ها سقوط نمی‌کرد و نمی‌مرد و تازه در چنین لحظه‌ای است که فلیپه دوباره به آن دوگانگی و شک و ایمان برمی‌گردد و با این‌که فکر می‌کند آقای بی‌نز همسرش را کشته دنبال راهی برای نجات او می‌گردد؛ راهی برای جبران خیانت قبلی و بازسازی ایمانِ از دست رفته.

این‌جا است که می‌شود دوباره به نوجوانیِ گراهام گرین برگشت و رمانی را به‌یاد آورد که بخشی از حقایق زندگی را به او نشان داده؛ با مارجوری باون، افعیِ میلان بود که گرین الگوی ازلی ابدی‌اش را یافت «مارجوری باون الگو را به من داده بود... الگو حالا دیگر از پیش موجود بود: شرّ کامل در دنیا می‌خرامد درحالی‌که خیرِ کامل فرصت گردش در همین راه‌ها را هرگز باز نخواهد یافت.» ظاهراً با خواندنِ این رمان و رمان‌های هنری جیمز بود که فهمید چیزی به‌نام عقده‌ی یهودا هست؛ خیانت به دوست و لو دادنش. فلیپه‌ی هشت ساله هم درست در زمانی که به آقای بی‌نز ایمانِ کامل دارد، دست به خیانت می‌زند و آن‌چه را دیده، یا آن‌چه را خیال می‌کند دیده، به زبان می‌آورد و آتشی به پا می‌کند که خاموش کردنش کار هر کسی نیست و دست‌آخر خانم بی‌نز را روانه‌ی دنیای دیگر می‌کند.

بخشی از اهمیّتِ بتِ سرنگون‌ این است که مرزِ باریک یقین و بی‌یقینی را به دوران کودکیِ فلیپه منتقل کرده؛ چیزی که معمولاً در بزرگسالی اتّفاق می‌افتد، زمانی که آدم‌ها مهم‌ترین تصمیم زندگی را گرفته‌اند و نقشه‌ی راه را به‌دقّت دیده‌اند و آماده‌ی حرکت شده‌اند. درست در لحظه‌ای که باید همه‌چیزِ دنیا را تاب آورند و باور کنند که دنیا از اوّل همین بوده و تا آخر همین خواهد بود، به همه‌چیز شک می‌کنند و قطعی نبودنِ همه‌چیز را به رخ می‌کشند و دیگری را می‌فروشند تا نانی برای خود دست‌وپا کنند و سکّه‌ای به دست بیاورند و از بندگی درآیند و بر تختِ سلطنتی بنشینند که هیچ معلوم نیست تا کِی می‌پاید و تا کِی او را از این تخت به زیر می‌کشند.

این چیزی است که قاعدتاً در دنیای بزرگ‌سالان اتّفاق می‌افتد امّا فلیپه‌ی بتِ سرنگون‌ استثنای بزرگ این قاعده است؛ بچّه‌ی هشت ساله‌ای که به جست‌وجوی راهی برای نجات بتِ زندگی‌اش می‌‌‌گردد؛ هرچند مطمئن است خطایی از او سر زده. ترکیب غریبِ ایمان و بی‌ایمانیِ فلیپه در دنیای گراهام گرین هم کم‌نظیر است و هیچ عجیب نیست که فیلم کارول رید گذرِ سال‌ها را این‌گونه تاب آورده و هرچه بیش‌تر گذشته ارزش و اهمیّتش بیش‌تر شده. این‌جا است که می‌شود بتِ سرنگون‌ را مقدّمه‌ای دانست برای ورود به دنیای مردِ سوّم که هرکسی در ازای سکّه‌ای یا زندگی بهتری دیگری را می‌فروشد. فلیپه حتماً نسبتی با هالی مارتینزِ تجربه‌ی بعدِ گراهام گرین و کارول رید دارد؛ نسبتی بی‌نهایت نزدیک؛ یکی مثلِ او؛ یکی مثل همه.

 +

بتِ سرنگون [The Fallen Idol]؛ ساخته‌ی کارول رید براساس فیلم‌نامه و داستانی از گراهام گرین

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳٩٤

شامِ آخر

 

 

شک داشت به آن‌چه می‌گفتند؛ به آن‌چه گفته‌ بودند و همه‌ی عمر انگار درستیِ این روایتِ معمول را می‌سنجید: دیدارِ آخرِ مسیحا و یهودا را. آن‌که خیانت می‌کند، آن‌که در ازای سکّه‌ای دیگری را می‌فروشد، در جست‌وجوی بزرگیِ ازدست‌رفته‌ی خویش است؛ در جست‌وجوی عظمتی که از او دریغ شده و انتقامِ این دریغِ بزرگ را باید از کسی گرفت که بزرگ‌تر از دیگران است و این خیانت را می‌بخشد. امّا خیانتِ او نتیجه‌ی شکّ است: از کجا معلوم که بزرگیِ این بزرگ حقیقی‌ست؟ شک آدمی را از آن‌جا که هست می‌بَرَد به جایی دیگر؛ مرتبه‌ای بالاتر، یا پایین‌تر. شک راهی به‌سوی نجات است گاهی و راهی به‌سوی تباهی گاهی.

دو دوست که رو در روی هم ایستاده‌اند و پنجه در پنجه‌ی هم افکنده‌اند و چشم در چشمِ دیگری دوخته‌اند. شک در لحظه‌ی یقین می‌رسد و ثانیه‌ای اگر بمانَد تا ابَد می‌ماند. این است که شک در اصول روا نیست ظاهراً و آن‌چه گفته‌اند در شمارِ فرض‌های ابدی‌‌ست، امّا گراهام گرین در اصول شک می‌کرد. قطعیتی اگر هست این است که شک باید کرد؛ که هیچ‌چیز قطعی نیست. از دلِ این شک به‌جست‌وجوی یقین برمی‌آمد و این جدال اساسی‌ترین مایه‌ی رمان‌هایش شد. همیشه آدمی بود که شک می‌کرد و پی راهی برای رهایی می‌گشت. از مردِ درون (رمانِ اوّلش) تا منطقه‌ی بی‌طرف (رمانِِ آخرش) شخصیت‌ِ اصلیِ رمان‌هایی که نوشت، در لحظه‌ای که چیزی برای شک‌کردن نیست و باید همه‌چیزِ دنیا را تاب آورد، شک می‌کنند به همه‌چیز و قطعی‌نبودنِ همه‌چیز را به رخ می‌کشند و با پرسش‌های مکرّر دنیا را به کامِ آن‌ها که یقین را به شک ترجیح داده‌اند تلخ می‌کنند. و کشیشِ قدرت و افتخار وقتی از مسیحا می‌گوید و خداوند را به یاد می‌آورد حالِ دیگری دارد و سرگذشتش بیش از آن‌که یهودا را به یاد بیاورد، مسیحا و مصائبش را به یاد می‌آورد؛ مردی که باید این مصائب را تاب بیاورد تا روحِ خود و مردمانش را تطهیر کند. همین‌طور است سرگذشت یکی که دیگری را می‌فروشد (مردِ سوّم) تا از بندگی درآید و بر تختی بنشیند که معلوم نیست تا کِی می‌پاید. خیانت است که دنیا را پیش می‌بَرَد و مردمانِ این دنیا آدابِ خیانت را بیش از هر چیزِ دیگری آموخته‌اند.

و رنج و عذابِ ابدی انگار نقطه‌ی آخرِ این خیانت است؛ گذشتن از مرزِ باریکِ شک و ایمان کارِ هرکسی نیست و کسی هم ضمانتی نداده که به سلامت گذشتن از این مرزِ باریک نقطه‌ی پایانِ کار است. کار شاید از این نقطه شروع می‌شود. یا دست‌کم این شروعِ دیگری‌ست؛ همان‌قدر وسوسه‌برانگیز و همان‌قدر پُرخطر. معجزه‌ای رخ می‌دهد (پایانِ یک پیوند) و در نتیجه‌ی معجزه است که آدمی پیوندی زمینی را به یک‌سو می‌نهد و دل به پیوندی دیگر می‌دهد؛ پیوندی آسمانی که چاره‌‌اش گسستن از زمین و مردمانِ آن است.

در مواجهه با چنین مردمی جز این چه راهی هست؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳

آن سوّمی کیست که همیشه در کنارِ تو راه می‌رود؟

 

 

آن سوّمی کیست که همیشه در کنارِ تو راه می‌رود؟

آن‌گاه که می‌شمرم تنها من و تو باهم هستیم

امّا آن‌زمان که در پیشِ رویم به جاده‌ی سپید می‌نگرم

همیشه یک تن دیگر در کنارِ تو گام برمی‌دارد

سبکبال، در بالاپوشِ قهوه‌ای‌رنگ و باشلق بر سر

نمی‌دانم آیا مرد است یا زن

ـــ امّا این کیست که در آن‌سوی توست؟

 

تی. اس. الیوت، سرزمینِ هرز، ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور، نشرِ چشمه، ۱۳۸۷

بعدِ تحریر: این تکّه‌ی سرزمینِ هرز به‌روایتی یکی از منابع الهامِ مردِ سوّمِ گراهام گرین بوده است. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳

پایانِ یک پیوند

 


 

   در قلبِ آدمی جاهایی هست که هنوز به وجود نیامده‌اند و رنج به‌درونِ آن‌ها می‌رود تا بدان‌ها هستی بخشد.

لئون بلوآ

   برچسب‌ها همیشه دست‌وپاگیرند؛ مزاحمند؛ می‌چسبند و رها نمی‌کنند و لابد برای همین بود که گراهام گرین همیشه به خواننده‌های داستان‌هایش توصیه می‌کرد در مواجهه با داستان‌هایش از هر برچسبی پرهیز کنند؛ به‌خصوص برچسبِ وسوسه‌برانگیزی مثلِ کاتولیک، و سعی نکنند این داستان‌ها را از منظرِ مذهبِ کاتولیک ببینند. با این همه، ظاهراً، کسی توصیه‌های گراهام گرین را جدّی نگرفت و چه در سال‌هایی که زنده بود و می‌نوشت و چه در سال‌های پس از مرگش، کاتولیک بودن، برچسبِ همیشگیِ کارهایش شد؛ رمان‌هایی که آشکارا رنگ‌وبوی کاتولیک داشتند؛ هرچند آن‌چه می‌نوشت گاه و بی‌گاه به مذاقِ کاتولیک‌ها خوش نمی‌آمد و گاه و بی‌گاه چاره‌ای غیرِ این نداشتند که کتاب‌خوان‌های کاتولیک را از خواندنِ رمان‌های او برحذر دارند؛ بیش‌تر به این دلیل که گراهام گرین در نوشتن رحم نداشت و آن‌چه می‌نوشت ادبیات بود؛ بی‌اعتنا به هر عقیده و آیینی. کاتولیک‌ها بر این باور بودند که شک در اصول روا نیست و آن‌چه در همه‌‌ی این سال‌ها گفته‌اند در شمارِ فرض‌های ابدی‌‌ست، امّا گراهام گرین در اصول شک می‌کرد. قطعیتی اگر هست این است که شک باید کرد؛ که هیچ‌چیز قطعی نیست. از دلِ این شک بود که به‌جست‌وجوی یقین برمی‌آمد و جدالِ شک و ایمان، به مرور، یکی از اساسی‌ترین مایه‌های رمان‌هایش شد. فرقی هم نداشت که داستان از کجا شروع می‌شود و به کجا می‌رسد. مهم آدمی بود که شک می‌کرد. به دیده‌ی تردید می‌نگریست و پی راهی می‌گشت برای رهایی از موقعیتی که اسیرش شده بود.

   و این موقعیت انگار در نیمه‌ی اوّلِ قرنِ بیستم بیش‌تر بود؛ سال‌هایی که سرگذشتِ مردمانش انگار به سرگذشتِ مردمانِ تراژدی‌های شکسپیر شبیه بود، آدم‌کشی و آدم‌فروشی کارِ روزمرّ‌ه‌ی آن‌ها بود که می‌خواستند چند روزی بیش‌تر از دیگران زنده بمانند و برای زنده ماندن انگار چاره‌ای نداشتند غیرِ این‌که قیدِ انسانیت را بزنند و اعتنایی به آن‌چه اصولِ زندگی نام گرفته نکنند. هر کسی انگار دلیل و بهانه‌ای برای کارهایش دارد و هیچ دلیل و بهانه‌ای انگار مهم‌تر از این نیست که آدمی میلِ به زیستن دارد و پیِ راهی برای خلاصی از دستِ مرگ می‌گردد؛ حتّا اگر این راه کشتنِ دیگری و ترجیحِ خود بر او باشد. همین است که از مردِ درون تا منطقه‌ی بی‌طرف (کتاب‌های اوّل و آخرش) شخصیت‌های اصلیِ رمان‌های گرین درست در لحظه‌ای که انگار چیزی برای شک کردن نیست، درست در لحظه‌ای که باید همه‌چیزِ دنیا را تاب آورد و باور کرد که دنیا از اوّل همین بوده و تا آخر همین خواهد بود، به همه‌چیز شک می‌کنند و قطعی نبودنِ همه‌چیز را به رخ می‌کشند و با پرسش‌های مکرّر، دنیا را به کامِ آن‌ها که یقین را به شک ترجیح داده‌اند تلخ می‌کنند. دیگری را می‌فروشند تا نانی برای خود دست‌وپا کنند. تا سکّه‌ای به دست بیاورند. تا از بندگی درآیند و بر تختِ سلطنتی بنشینند که هیچ معلوم نیست تا کِی می‌پاید و تا کِی او را از این تخت به زیر می‌کشند. خیانت است که دنیا را پیش می‌بَرَد و مردمانِ این دنیا آدابِ خیانت را بیش از هر چیزِ دیگری آموخته‌اند. همین است که وقتی قدرت و جلال/ قدرت و افتخار را می‌نویسد و به مذاقِ کتاب‌خوان‌های انگلیسی‌زبان خوش می‌آید، سرگذشتِ کشیشی که دمی از نوشاک دل نمی‌کَنَد و انگار لذّتِ دنیا را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کند سخت به مذاقِ کلیسانشینان تلخ می‌آید. چگونه ممکن است مردانِ خدا دل در گروِ دنیا و اسبابِ دنیا بنهند و از خویشتنِ خویش بگریزند و پای در راهی بگذارند که راهِ صواب نیست؟ چگونه ممکن است یهودا هم درست به اندازه‌ی مسیحی که رو در رویش ایستاده حق داشته باشد؟

   امّا حقیقت این است که رمان‌های گراهام گرین بازتابِ روایتِ ازلی/ ابدیِ تصویری‌ست که از سالیانِ دور در عهدِ جدید آمده و گریزی از آن نیست: مسیح و یهودایی که رو در روی هم ایستاده‌اند و پنجه در پنجه‌ی هم افکنده‌اند؛ هرکدام به امیدی و آرزویی. پایانِ روایتِ عهدِ جدید داستانی‌ست که بر هر سرِ بازاری هست: «شیطان در یهودای مسمّا به اسخریوطی، که از جمله‌ی آن دوازده بود، داخل گشت و او رفته با رؤسای کهنه و سردارانِ سپاه گفت‌وگو کرد که چگونه او (مسیح) را به ایشان تسلیم کند. ایشان شاد شده، با او عهد بستند که نقدی به وی دهند. و او قبول کرده، درصددِ فرصتی برآمد که او را در نهانی از مردم به ایشان تسلیم کند.» (انجیلِ لوقا) و البتّه پیش از آن عیسا در شامِ آخر می‌گوید که «یکی از شما مرا تسلیم خواهد کرد. پس شاگردان به یک‌دیگر نگاه می‌کردند و حیران می‌بودند که این‌را درباره‌ی که می‌گوید؟ و یکی از شاگردانِ او بود که به سینه‌ی عیسا تکیه می‌زد و عیسا او را محبّت می‌نمود. شمعونِ پطرس بدو اشاره کرد که بپرسد درباره‌ی که این‌را گفت. پس او در آغوشِ عیسا افتاده، بدو گفت خداوندا کدام است؟ عیسا جواب داد آن است که من لقمه را فرو برده بدو می‌دهم. پس لقمه را فرو برده، به یهودای اسخریوطی پسرِ شمعون داد. بعد از لقمه، شیطان در او داخل گشت. آن‌گاه عیسا وی را گفت آن‌چه می‌کنی، به‌زودی بکن. امّا این سخن را احدی از مجلسیان نفهمید که برای چه بدو گفت.» (انجیلِ یوحنّا)

   و رمان‌های گراهام گرین اگر مرجعی داشته باشند و اگر ریشه‌شان به جایی برسد، آن مرجع و ریشه همین تکّه‌های عهدِ جدید است و حکایتِ دو مرد که یکی آن دیگری را به بهای اندکی می‌فروشد تا خود سهمی بیش‌تر از این دنیا ببرد. تفاوتی اگر هست در ظاهرِ مردمان است؛ در آشناییِ دیگران با او و چنین است که کشیشِ نوشاک‌خوارِ قدرت و جلال/ قدرت و افتخار وقتی از مسیح می‌گوید و خداوند را به یاد می‌آورد حالِ دیگری دارد و سرگذشتش بیش از آن‌که رنگ‌وبوی یهوداوار داشته باشد، مسیح و مصائبش را به یاد می‌آورد؛ مردی که باید این مصائب را تاب بیاورد تا روحِ خود و مردمانش را تطهیر کند.

   و این رنج و عذابِ ابدی انگار مایه‌ی پُررنگِ دیگری‌ست در رمان‌های گرین و نقطه‌ی اوجش شاید پایانِ یک پیوند باشد؛ شاه‌کارِ بی‌مانندی که مرزِ باریکِ شک و ایمان را چنان به تماشا می‌گذارد که انگار به سلامت گذشتن از این مرزِ باریکِ کارِ هرکسی نیست و انگار کسی ضمانتی نداده است که به سلامت گذشتن از این مرزِ باریک نقطه‌ی پایانِ کار است. کار شاید از این نقطه شروع می‌شود. یا دست‌کم این شروعِ دیگری‌ست؛ همان‌قدر وسوسه‌برانگیز و همان‌قدر پُرخطر. معجزه‌ای رخ می‌دهد و در نتیجه‌ی معجزه است که آدمی پیوندی زمینی را به یک‌سو می‌نهد و دل به پیوندی دیگر می‌دهد؛ پیوندی آسمانی که چاره‌‌اش گسستن از زمین و مردمانِ آن است.

   و باز همین مرزِ باریکِ شک و ایمان است که در مردِ سوّم سر برمی‌آورد و آشکارا داستانِ مسیح و یهودا را به یاد می‌آورد؛ حکایتِ دو مرد که یکی آن دیگری را به بهای اندکی می‌فروشد تا خود سهمی بیش‌تر از این دنیا ببرد. امّا نکته این است که مسیحِ مردِ سوّم مسیحِ عهدِ جدید نیست؛ مردی‌ که دستش به خونِ کودکانِ بخت‌‌برگشته آلوده است.

   همین است که عاطفه‌ی از دست رفته‌ی مردمانِ مردِ سوّم بعدتر در منطقه‌ی بی‌طرف و دستِ بیگانه از نو به چشم می‌آیند؛ جایی که سیاست حکم براند و سیاست‌مدارن آدابِ زندگیِ مردمان را از نو تعریف کنند، چیزی به‌نامِ انسانیت وجود ندارد. آن‌چه هست، آن‌چه به چشم می‌آید صرفاً تلاشی‌ست برای بودن، برای ماندن و تاب‌آوردنِ این زندگیِ نومیدانه‌ای که هیچ معلوم نیست راه به کجا می‌برد و عاقبتش چه خواهد بود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱

چُنین گفت گراهام گرین

 

 

   در «مؤخّره‌ی شخصیِ» مجموعه‌ی مقالات‌تان می‌گویید «برای یک نویسنده، مثلِ یک کشیش، چیزی به نامِ موفّقیت وجود ندارد.» منظورتان چیست؟

   خب، چیزی به نام موفّقیت وجود ندارد. کشیش نمی‌تواند امید قدّیس‌شدن داشته باشد ــ یا این‌که امیدش رؤیایی و وهمی‌ست که با گذشتِ زمان از بین می‌رود؛ نویسنده نمی‌تواند امید به نوشتنِ کتابی را داشته باشد که با آثارِ تالستوی، دیکنز یا بالزاک برابری کند. در آغاز، شاید، جرأت کند و امکان‌پذیریِ این مسأله را باور کند، امّا در کتاب‌هایش، همیشه، جایی نقصی وجود خواهد داشت.

   پس این‌که ما نامش را «موفّقیت» گذاشته‌ایم چیست؟

   خیلی ساده است: از نظرِ من «موفّقیت» به‌معنای نوشتنِ کتابی بسیار خوب است.

   آیا قبول ندارید که، حتّا نادانسته، به این مرحله دست‌یافته‌اید؟

   موفّق نشده‌ام کتابی که می‌خواهم بنویسم.

   آیا همین باعث می‌شود ادامه بدهید؟

   خب... شاید.

   آیا از خودتان ناراضی هستید؟

   از خودم نه؛‌ از استعدادم.

 

مردی دیگر؛ گفت‌وگوی ماری فرانسواز آلن با گراهام گرین، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشاراتِ نیلوفر، پاییزِ ۱۳۶۹                     
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

رُمانِ مردِ سوّم، بالأخره، منتشر شد...

 

مردِ سوّم

 

   ... در شهرِ همیشه ساکتی مثلِ وین که برف پیوسته در حالِ باریدن است، آدم خیلی ‌زود معنای سکوت را می‌فهمد. مارتینْزْ هنوز به طبقه‌ی دوم نرسیده بوده و هنوز هم مطمئن نبوده که لایم آن‌جاست، ولی سکوت عمیق‌تر از آن بوده که فقط نشانه‌ی غیبت باشد؛ جوری که حس کرده لایم را هیچ‌جای وین پیدا نمی‌کند. به طبقه‌ی سوّم که رسیده و آن روبانِ بزرگِ سیاه را روی دستگیره‌ی در دیده، فهمیده لایم را هیچ‌جای دنیا پیدا نخواهد کرد. البته ممکن بوده آشپزی کسی مُرده باشد، یا پیش‌خدمتی اصلاً، یا هر کسی غیرِ لایم. ولی مارتینْز می‌دانسته و حس می‌کرده از بیست‌ پلّه پایین‌تر هم فهمیده که لایم مُرده. از بیست‌ سالِ پیش که برای اوّلین‌بار در راهرو آن مدرسه‌ی ترسناک چشمش به جمالِ لایم روشن شده و زنگِ شکسته‌ی مدرسه برای مراسمِ نیایش به صدا درآمده، درست مثلِ یک قهرمان ستایشش می‌کرده. مارتینْز اشتباه نمی‌کرده، هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرده. بعدِ آن‌که ده ‌دوازده‌باری زنگِ در را زده، مردِ ریزه‌ای که قیافه‌ی عبوسی داشته سرش را از درِ آپارتمانی دیگر بیرون آورده و با صدای آزاردهنده‌اش گفته «این‌قدر زنگ ‌نزن، فایده‌ای ندارد. کسی آن‌جا نیست. مُرده.»

«آقای لایم؟»

«معلوم است که آقای لایم.»

                                                                          از صفحه‌ی بیست و هشتِ کتاب

 

مردِ سوّم

نوشته‌ی گراهام گرین

ترجمه‌ی محسن آزرم

نشرِ چشمه

زمستانِ هزار و سیصد و نود

چهار هزار و دویست تومان

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠

چنین گفت گراهام گرین...

Graham Greene

  

   آیا حقیقت دارد که کلمات‌تان را می‌شمرید؟

بله، همیشه. حیف که نسخه‌ی دست‌نویس ندارم نشان‌تان بدهم.

   آیا وسیله‌ای برای حساب‌کردن دارید؟

نه، با انگشتانم می‌شمرم. وقتی سخت مشغولِ کارم، سعی می‌کنم حداقل شماره‌ی لغاتِ روزانه را بنویسم.

   آیا این شمردنِ لغات کاری کاملاً مجرّد نیست؟

ابداً. یک فصلْ لغاتِ بسیاری دارد و آدم می‌خواهد دقیقاً بداند که یک فصل از نظرِ وزنِ لغات چه‌طور با فصلِ دیگر توازن دارد. این کار، برای من، نوعی مجبورکردنِ خود به کار است؛ قبلاً برنامه می‌گذاشتم که، اقلّاً، هر روز پانصد کلمه بنویسم ـ به این معنی نیست که هرگز بیش‌تر نمی‌نوشتم. حدّنصاب‌ام به سیصد تنزّل کرده است؛ وقتی به این تعداد می‌رسم، کنارِ صفحه علامت می‌گذارم. نسخه‌های دست‌نویسِ من پُر از ضربدرهای کوچک و «ششصد»ها، «نهصد»ها، «هزارودویست»‌ها و غیره است. تقریباً می‌دانم وقتی کتاب تمام شود چه‌قدر خواهد بود. مثلاً حساب کردم عاملِ انسانی، کم‌وبیش، صدوده هزار کلمه خواهد شد ـ و آخرِ کار صدوده هزار و سیصد کلمه شد. می‌خواهید بخندید، بخندید ـ امّا همین است که هست. احساس می‌کنم گویی ماشین‌حسابی در مغزم کار گذاشته شده است. کلمات مهم‌اند: کتاب‌ها از کلمات درست می‌شوند.

   مردی دیگر (مصاحبه‌ با گراهام گرین)، ماری فرانسواز آلن، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشاراتِ نیلوفر، هزاروسیصد و شصت‌ونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩

دنیا چه‌جوری به آخر می‌رسد؟

The Third Man

  

   دنیا چه‌جوری جلو چشمِ آدم به آخر می‌رسد؟ هواپیما چه‌جوری تو مسیرِ خودش شیرجه می‌زند؟ برای مارتینْزْ دنیای سرشار از دوستی و اعتماد و تحسینی که بیست‌سالِ پیش در راهروِ مدرسه شروع شده بود این‌جوری به آخر رسید. همه‌ی خاطراتش، عصرهایی که لابه‌لای علف‌های بالابلند گذشته بود، تیراندازی‌های بی‌اجازه در بریک‌وُرث کمون، رؤیاها، پیاده‌روی‌ها، همه‌ی تجربه‌های مشترک، عینِ خاک‌های شهری که بمبِ اتم انداخته باشند روش، به غبار تبدیل شده بود. دیگر نمی‌شده قدمی مطمئن برداشت.

گراهام گرین، مردِ سوّم، کتاب‌های پنگوئن

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
برچسب‌ها : گراهام گرین ، مردِ سوّم

از آن قیافه‌ها بود که گاهی می‌شود باهاشان زندگی کرد...

 

Anna Schmidt

   ... این‌جوری بود که مارتینز به حرف آمد. داشت حرف می‌زد و آسمان پُشتِ پنجره تاریک و تاریک‌تر می‌شد. لحظه‌ای که گذشت دید دست‌هاشان باهم آشنا شده‌اند. بهم گفت «نمی‌خواستم عاشق بشوم؛ اقلّاً نمی‌خواستم عاشقِ دوستِ هری بشوم... هوا خیلی سرد بود و از جا بلند شدم که پرده را بکشم. دستم را که کشیدم، دیدم تو دستش بوده. بلند شدم و نگاهی به صورتش انداختم. داشت نگاهم می‌کرد. مسأله این بود که خوشگل نبود؛ از آن قیافه‌ها بود که گاهی می‌شود باهاشان زندگی کرد؛ قیافه‌ای عینِ نقاب. حس کردم پا گذاشته‌ام به کشوری تازه‌ که از زبانش سر درنمی‌آورم. همیشه خیال می‌کردم آدم حواسش جمعِ خوشگلیِ زن‌ها می‌شود. ایستادم کنارِ پرده و همان‌جور که می‌خواستم بکشمش بیرون را دید زدم. ولی جز صورتِ خودم که تو شیشه پیدا بود هیچ‌چی نمی‌دیدم. دوباره نگاهی به اتاق و دختره انداختم. دختره گفت هری آن‌دفعه چی‌کار کرد؟ دوست داشتم بگویم لعنت به هری؛ هری که مُرده، خُب هردومان هم دوستش داشته‌ایم، ولی مُرده و مُرده‌ها هم قرار است فراموش شوند. ولی به‌جای این حرف‌ها فقط گفتم خودت چی فکر می‌کنی؟ با سوت همان آهنگِ همیشگی‌اش را می‌زد؛ انگار هیچ اتّفاقی نیفتاده. همان آهنگ‌ را یک‌جورِ خیلی‌خوبی براش با سوت زدم. دیدم نفسش را تو سینه حبس کرده. نگاهی انداختم به دوروبرِ اتاق و بی‌این‌که فکر کنم این کار، این ورق، این قُمار، درست است یا نه، گفتم هری مُرده. نمی‌شود که تا ابد بهش فکر کنی.»

   بعدِ تحریر: روزهایی هم هست که برمی‌گردی به قبل؛ به یک‌سالِ پیش؛ به یک‌سال و چندماهِ پیش... بعد می‌نشینی به ورق‌زدنِ کاغذهایی که مالِ امسال نیست، مالِ این روزها نیست و کلمه‌هاش یادت می‌اندازد یک‌سال و چندماهِ پیش همه‌چی جورِ دیگری بوده و دنیا دنیای دیگری بوده و خیال می‌کرده‌ای که این کلمه‌ها نجاتت می‌دهد و حالا خواندن‌شان معنای دیگری دارد و لعنت به کلمه...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩

... و خوب که فکرش را بکنیم بیچاره همه‌ی ما

مردِ سوم، محصولِ مشترک گراهام گرین و کارول رید

   مردِ سوّم، شاهکارِ مشترکِ گراهام گرین و کارول رید، فیلمِ شاد و سرخوش و شیرین و امیدبخشی نیست و همچه فیلم‌هایی، قاعدتاً، به‌دردِ سال‌های نوجوانی نمی‌خورند که دنیا پیشِ چشمِ آدم باید روشن و آفتابی باشد، امّا تماشای مردِ سوّم، اوّلین‌بار، در یکی از همین روزهای نوجوانی اتّفاق افتاد و، اتّفاقاً، چیزی که گوشه‌ی ذهنم ماند، همین تلخی و تیرگی و ناامیدی‌اش بود؛ اسطوره‌ی هری لایمِ شکست‌ناپذیر و دانا و توانا، در نتیجه‌ی کنج‌کاوی‌ها و فضولی‌های دوستِ سال‌های دورش، هالی مارتینز، شکست و ضربه‌ی اساسیِ این شکست را خودِ مارتینز به جان خرید و بعد از آن‌که بُتِ زندگی‌اش را با افشاگری‌ها و از پرده بیرون‌انداختنِ رازهایش شکست و جسمِ او را به خاک سپرد، زندگی برایش معمولی‌تر از آن چیزی شد که خیال می‌‌کرد؛ حالا حتّا آنّای داغ‌دیده‌ی دل‌شکسته‌ی غریب هم حاضر نبود این آدمِ به «تهِ‌خط» رسیده‌ی «خائن»‌ را ببیند و ترجیح می‌داد بی‌اعتنا از کنارش بگذرد و راهِ خودش را برود...

   امّا تلخی و تیرگی و ناامیدیِ مردِ سوّم، به‌مرور، کم‌تر نشد؛ سال به سال، بیش‌تر شد و یک‌دلیلش، شاید، کشفِ دنیای پیچیده و پُر رمز و رازِ گراهام گرین بود که باورهای کاتولیک و البته شک‌های مرگبارش را لابه‌لای داستان‌ها و نوشته‌هایش جای می‌داد و فرقی نمی‌کرد که این داستان، قدرت و افتخارش باشد، یا پایانِ یک پیوندش، یا اصلاً اِمریکاییِ آرام و کنسولِ افتخاری و همین مردِ سوّمی که، بعداً، به‌شکلِ رُمان درآمد و یکی از خواندنی‌ترین داستان‌های گرین شد. این‌جوری‌ست که هالی مارتینز (نام او در رُمان، البته، رولو شده)، برای سر درآوردن از بلایی که (به‌گفته‌ی دیگران) به سرِ مهم‌ترین دوستِ همه‌ی زندگی‌اش، هری لایم، آمده، پا به میدان می‌گذارد و از آن‌جایی که فکر می‌کند «حقیقت» از هر چیزِ دیگری مهم‌تر است، جست‌وجویش را تا کشفِ این «حقیقت» ادامه می‌دهد و همچون «یهودا»یی که «مسیح»ش را می‌فروشد، هری لایم را قربانیِ این کشف می‌کند تا با خیالی آسوده باقیِ زندگی را بگذراند؛ اگر خیالِ هری لایم و خاطراتِ سال‌های دور، بالأخره، دست از سرش بردارند.

   امّا «حقیقت» این است که نه هالی مارتینز را می‌شود یهودا نامید و نه هری لایم مستحقِ نامِ «مسیح» است؛ مجادله‌ی دو دوستِ قدیمی که در صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ی چرخِ‌فلک به اوج می‌رسد، درواقع، پایانِ روزگارِ ساده‌دلیِ مارتینز است و این آدمِ «معمولی»، این نویسنده‌ی کاملاً «معمولی»، یک‌بار برای همیشه، خودی نشان می‌دهد و شجاعتش را به‌رُخ می‌کشد؛ کاری که هیچ‌وقت در سال‌های نوجوانی، در سال‌هایی که هری لایم به چشمش اسطوره‌ای بی‌بدیل و قهرمانی بزرگ بوده، انجام نداده، یا از انجامِ آن عاجز بوده است...

   امّا مردِ سوّم، در همه‌ی دیدارهای بعدی، در دیدارهای مکرّری که به‌نیّتِ سر درآوردن از دنیای شگفت‌انگیزش انجام شد، سئوال‌های دیگری را به رُخ کشید؛ سئوال‌هایی درباره‌ی اخلاقیات، درباره‌ی دوستی و هر چیزِ دیگری که، به‌نوعی، باعثِ پیوندِ هالی مارتینز و هری لایم می‌شود. هالی مارتینز، نویسنده‌ی بخت‌برگشته‌ای‌ست که داستان‌های درجه‌دو (دوزاری؟) می‌نویسد و حالا آن «هیجان»ی که هیچ‌وقت در داستان‌هایش شکلِ حقیقیِ خود را پیدا نکرده و هالی از پسش برنیامده، در زندگیِ واقعی‌اش آشکار می‌شود. حالاست که هالی مارتینزِ معمولی، به همه‌چیز شک می‌کند؛ به اخلاقیات، به دوستی، به خاطره‌های خوشِ سال‌های کودکی، به قدرتِ هری لایم و هرچیزِ دیگری که تا حالا داشته تصویرِ وارونه‌اش را می‌دیده و خیال می‌کرده تصویری حقیقی‌ست. امّا این فقط هالی مارتینز نیست که به دوستش «خیانت» می‌کند؛ چون، ظاهراً، هری لایم هم در معامله‌ای شرم‌آور با روس‌های ساکنِ وین، آنّای محبوبش را «لو» می‌دهد تا امنیتِ خودش را تضمین کند. و هالی هم، ظاهراً، برای «لو»دادنِ هری دو دلیل دارد؛ اوّل این‌که اسطور‌ه‌ی سال‌های دورش را بشکند و دوّم این‌که آن عشق و علاقه‌ی ناگهانی‌اش را به آنّای داغ‌دیده‌ی مهربان نشان دهد؛ آنّایی که سخت شیفته و شیدای هری‌ست؛ آن‌قدر که هالی را چندباری هری می‌نامد و طبیعی‌ست که مردِ شکست‌خورده از این‌جور اشتباه‌ها خوش‌حال نشود. چه‌کسی دوست دارد او را به‌نامِ مردی بخوانند که با پنی‌سیلین‌های رقیقش جانِ بچّه‌های بی‌گُناه را گرفته است؟

   امّا «خیانتِ» معنادارِ هالی مارتینز به دوستِ دیرینه‌اش، هری لایم، ذرّه‌ای مهرش را به دلِ آنّا نمی‌اندازد و آنّا دل‌شکسته‌تر از قبل، محبوبش را این‌بار حقیقتاً به خاک می‌سپارد و سراغِ زندگیِ خودش می‌رود؛ زندگی بدونِ محبوب. همین است دیگر؛ هالی می‌خواهد صاحب و مالکِ همه‌ی چیزهایی باشد که، عملاً، به هری تعلّق دارند؛ از آنّا گرفته تا شجاعتِ رودررویی با هر حادثه‌ای که پیش می‌آید و البته دست‌بُردن به اسلحه و شلیکِ گلوله‌ای که، دقیقاً، به هدف بخورد. امّا مردی که همه‌ی عُمر زیرِ سایه‌ی دوستش مانده، در غیابِ او هم‌ به جایی نمی‌رسد؛ چه رسد به این‌که بخواهد جای او را بگیرد...

   مرزِ خوبی و بدی، رفتارِ درست و نادرست، ایمان و بی‌ایمانی و البته خیانت و وفاداری در داستان‌های گراهام گرین همیشه خطِ باریکی‌ست که باید در نهایتِ ‌دقّت از آن گذشت. و مردِ سوّم هم، روی همین مرز اتّفاق می‌افتد و آدم‌هایش با این‌که از مهر و دوستی و این‌جور چیزها حرف می‌زنند، به‌وقتش گوی سبقت را در خیانتِ به هم و نابودیِ یک‌دیگر می‌رُبایند و دست‌آخر، آن‌چه می‌ماند حسّ‌وحالِِ یک «بازنده‌ی حقیقی»‌ست؛ آدمی که همه‌چیز را باخته، همه‌ی چیزهایی که به نظرش «حقیقی» بوده‌اند، ناگهان، خُرد شده‌اند و ریخته‌اند روی زمین، و حالا، با تماشای این تکّه‌های خُردشده و پراکنده، به گذشته‌ای فکر می‌کند که شک دارد ارزشش را داشته است یا نه، به گذشته‌ای که همه‌ی ما شک داریم ارزشش را داشته یا نه...

    مردِ سوّم، شاید، درباره‌ی دیوارِ بلندِ بی‌اعتمادی هم باشد؛ درباره‌ی «حقایق»ی که در روزِ روشن کتمان می‌شوند، درباره‌ی دروغ‌هایی که باورپذیر شده‌اند و این‌ چیزها را، بعدتر، گراهام گرین در داستانِ مردِ سوّم هم نوشت که راوی‌اش این‌بار کالووی بود؛ پُررنگ‌تر از آن‌چه در فیلم‌نامه‌اش برای کارول رید نوشته بود و، اتّفاقاً، پایانِ داستان را آن‌طور که خودش دوست داشت تمام کرد، نه آن‌طور که فیلم تمام می‌شد؛ «دیدم که با پاهای درازش دنبالِ دختره می‌رفت. حالا رسید به دختره و کنارِ هم راه می‌رفتند. فکر نمی‌کنم حتّا کلمه‌ای با دختره حرف زده باشد. درست مثلِ آخرِ یک داستان بود ـ البته تا پیش از آن‌که رسیدند سرِ پیچ و دیدم دستِ دختره حلقه شد دورِ بازوی او ـ که این شبیهِ شروعِ یک داستان است.»

   این است که گرین آن ناامیدی و تیرگی و تلخیِ فیلم را این‌جا، آخرِ داستانِ مکتوبش، تا می‌تواند کم‌رنگ می‌کند و روزنه‌ی امیدی می‌گشاید به‌سوی «داستانی دیگر» یک زندگیِ دیگر؛ هرچند می‌شود پرسید از کجا معلوم که کالووی دارد راست می‌گوید؟ از کجا معلوم که نمی‌خواهد یک داستان‌نویسِ درجه‌دو را دست بیندازد؟ و تازه، این فقط یک تکّه‌ی داستان است...

   و همه‌چیز برای من با برنامه‌ی رادیویی زندگی‌های هری لایم ادامه پیدا کرد که خیلی اتّفاقی پیدایش کردم؛ نمایشِ دنباله‌دارِ اورسن وِلز که همان اوّلش (عنوان‌بندی‌اش) موسیقیِ جاودانِ آنتون کاراس و زیتری که می‌نوازد، آدم را یادِ افتتاحیه‌ی فیلمِ مردِ سوّم می‌اندازد؛ تِمی که، ظاهراً، مشهور است به تِمِ هری لایم. نمایشِ دنباله‌دارِ ولز، البته، وام‌دارِ گرین است، امّا نمایشِ اوست؛ روایتِ اوست و هری لایمی‌ست هزاربار پیچیده‌تر و مرموزتر از لایمِ فیلم و داستانِ مردِ سوّم؛ هرچند بعید است شیفتگانِ مردِ سوّم، از شنیدنِ صدای این هری لایمِ افسانه‌ای، حقیقتاً محظوظ نشوند...

    داستانِ مردِ سوّم، توی این چند سال، داستانِ بالینیِ من بوده است؛ مثلِ فیلمش، وقت و بی‌وقت آن‌را خوانده‌ام؛ گاهی از اوّل و گاهی تکّه‌هایی از هر فصل و بالأخره، جرأت کردم و آن‌را به فارسی برگرداندم تا به یکی از محبوب‌ترین فیلم/ داستان‌های زندگی‌ام ادای دین کرده‌ باشم؛ داستان/ فیلمی که تکلیفِ آدم را با خودش روشن می‌کند و نشان می‌دهد زیرِ این آفتابِ عالم‌تاب، هیچ‌چیز قطعی‌تر از این نیست که آدم باید در گوشه‌ی تنهاییِ خودش بماند و به هیچ‌کس اعتماد نکند. تنهایی، تقدیرِ محتومِ آدمی‌ست و بهتر است آدم از دستِ تقدیرش فرار نکند.

  راستی، می‌دانید گرین داستانِ مردِ سوّمش را با چه‌ جمله‌ای تمام می‌کند؟ می‌نویسد «و خوب که فکرش را بکنیم بیچاره همه‌ی ما.»

   حق با گرین است؛ نه؟

   بعدِتحریر: این یادداشت، پیش‌تر، در شماره‌ی چارصدِ ماه‌نامه‌ی فیلم منتشر شده بود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩

سرزدن به کتاب‌خانه ـ گراهام گرین

... وقتی «سارا مایلز»، اندک مدتی پس از آن‌که «موریس بندریکس»، معشوقش، از یک بمبارانِ زمانِ جنگ به‌زحمت جان به‌در بُرده بود، رابطه‌ی خود را با وی قطع کرد، «بندریکس» تصوّر کرد رقیبی در میدانِ عشق برای او پیدا شده است. دوسال بعد، «بندریکس» شوهرِ زن، «هنری»، را ملاقات می‌کند و او را از رفتار زنِ خود بدگمان می‌یابد. «بندریکس» که هنوز عمیقاً احساس حسادت می‌کند، یک کارآگاهِ خصوصی، «پارکیس»، را به تعقیبِ «سارا» می‌گمارد و از این راه به دفتر خاطرات و یادداشت‌های روزانه‌ی زن دست می‌یابد. «بندریکس» از خواندنِ دفتر درمی‌یابد که «سارا» یقین کرده بود او در بمباران کشته شده است. با خدا، خدایی که به وجودش کاملاً ایمان نداشته است، پیمان بسته است که اگر «بندریکس» را به زندگی بازگرداند در مقابل، او دست از وی بشوید. «سارا» از آن تاریخ به بعد، با اعتقاد به این‌که دعایش مستجاب شده است، به‌رغم تمایلات خود، قدم به قدم از طریق آیین کاتولیک به‌سوی ایمانِ مثبت به خداوند نزدیک‌تر شده است. «بندریکس» با اطلاع از این قضایا، از «سارا» تقاضا می‌کند نزدِ او بازگردد، ولی زن امتناع می‌کند و اندک زمانی بعد جان می‌سپارد. «بندریکس» از تأثیر مخرّبی که مذهب در خوش‌بختی آنان داشته است، به‌شدت متنفّر است، ولی چندچیز نیز روح او را ناراحت می‌کند: هاله و حالتِ تقدّسی که «سارا» را در پایانِ زندگی احاطه می‌کند، به‌دست‌آوردن اطلاعی که معلوم می‌دارد «سارا» در کودکی، بی‌آن‌که خود به یاد آورد، در یک کلیسای کاتولیک غسل تعمید دیده است، و پدیده‌هایی چند که، ظاهراً، به معجزه‌هایی می‌مانند که با دخالتِ «سارا» انجام گرفته باشند.

چنین خلاصه‌ای از داستانِ کتاب، به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند پیچیدگی ساختمانِ رمان و تداومِ زمانی آن‌را نمایش دهد. یادداشت‌های روزانه‌ی «سارا»، که نمایش‌گر گروش درامایتکِ‌او به آیین کاتولیک هستند، درواقع، درونِ روایتِ «بندریکس» جا گرفته‌اند که خود نمودار سیری از بی‌اعتقادی به یک‌نوع بی‌پروایی و بی‌اعتمادیِ ناشی از خستگی نسبت به خداوند است. «پایانِ یک پیوند» در یکی از سطوحِ آن، داستانِ پلیسی بی‌نهایت پیچیده ـ و عمیقاً مجذوب‌کننده‌ای‌ست ـ که در آن «تبه‌کاری» آسمانی توسطِ کارآگاهی خدانشناس تعقیب می‌شود. داستان، همچنین، تکراری‌ست از «مثلثِ ابدی» از لحاظی که بسیار روشن‌گر است: رقیبِ «بندریکس» در عشقِ «سارا»، یک مردِ دیگر، مثلاً شوهرش «هنری»، نیست، بل‌که خداست. و پایانی برای این «پیوند» وجود ندارد. گذشته از آن، نه‌تنها خدا «تبه‌کار» آسمانی و عاشق آسمانی‌ست، بل‌که، به‌قولِ «فرانک کرمود»، که قبل از همه او به این نکته اشاره کرده است، رمان‌نویسِ آسمانی نیز هست.

«بندریکس»، رمان‌نویس حرفه‌ای، به این نتیجه می‌رسد که او خود یکی از آدم‌های یک طرح داستانی‌ست که تصوّر پیچ‌وخم‌های مبتکرانه‌ی آن از عهده‌ی مخیّله‌ی انسان خارج است:

ما به‌نحوی رهایی‌ناپذیر به داستان بسته شده‌ایم و خداوند ما را براساس خواست‌های خود با ملال به این‌طرف و آن‌طرف می‌راند، آدم‌هایی هستیم از شعر تهی، از اختیار محروم، که اهمیتِ ما تنها شاید در این باشد که روزی، روزگاری صحنه‌آرای جایگاهی باشیم که در آن یک شخصیتِ زنده حرکت می‌کند و سخن می‌گوید، شاید برای قدّیسان فراهم‌آورنده‌ی فرصتی هستیم تا از اختیارشان استفاده کنند.

البته هیچ‌گونه شبهه‌ای وجود ندارد که خدا به کدام نویسنده‌ی بشری بیش‌ترین شباهت را دارد. رمانِ «پایانِ یک پیوند»، بهتر از هر رمانِ دیگری، نمایش‌گر استفاده‌ی «گراهام گرین» از واژه‌های «رازگشا»ست: در سرتاسر آن طنین واژه‌های «عشق» و «نفرت» به گوش می‌خورد. آمارگران تعیین کرده‌اند که این دو واژه، یا ترکیباتِ آن‌ها، به‌ترتیب در حدودِ سیصدبار و یک‌صدبار در این رمانِ کوتاه تکرار می‌شوند. نتیجه‌ی کار یک‌نواختی نیست، چون «گراهام گرین» پیوسته در حالِ جست‌وجوی ابعادِ جدید و روابط متقابل تازه‌ای از عشق و تنفّر و آمیزه‌ی این‌دو، یعنی حسادت است. هم «بندریکس» و هم «سارا» درمی‌یابند که وجودِ عشق و نفرت، هردو، به یک‌اندازه نشانه‌ی صائبی‌ست از این‌که حصارهای دفاعی گرداگردِ نفس ساده‌ی آدمی فروریخته است. در اواخر روایتِ خود، «بندریکس» چنین می‌نویسد:

اگر من از او (سارا) به این شدّت متنفّرم، که گه‌گاه هستم، پس چه‌طور ممکن است او را دوست بدارم؟ آیا کسی می‌تواند واقعاً هم دوست بدارد و هم متنفّر باشد؟ یا این‌که درحقیقت من از خودم متنفّرم و بس؟... یادداشت‌هایش را به چنگ آوردم و در آن‌ها خواندم: «خداوندا، اگر من به‌راستی می‌توانستم از تو متنفّر باشم، معنی آن چه می بود؟» و من چنین اندیشیدم که تنفّر از سارا، چیزی جز عشق به سارا نیست، و تنفّر از خودم همان عشقی‌ست که به خودم داشته باشم... من ارزش تنفّر تو را ندارم... هیچ‌چیز، حتّا سارا، ارزش تنفّر ما را ندارد، به‌جز تو، اگر تو وجود داشته باشی.

چیز دیگری که به‌اندازه‌ی این بازی روی عشق و نفرت اهمیت دارد، تقارنی‌ست که نویسنده بین عشق انسانی و عشق الاهی برقرار می‌سازد. «بندریکس» پاره‌کاغذی را از که از آشغال‌دانِ اتاق «سارا» به چنگ آورده است ـ «می‌دانم که من تازه در آغاز راهِ عشقم، ولی از هم‌اکنون می‌خواهم همه‌چیز را، همه‌کس به‌جز تو را، رها کنم» ـ جزئی از یک نامه‌ی عاشقانه تصوّر می‌کند، درحالی‌که این جمله، درواقع، جزئی از یک دعاست. «بندریکس» پس از خواندنِ آن می‌گوید: «اگر از قدرتِ رها ساختن و به ‌فراموشی‌ سپردنش خبر نداشتم، خواندنِ نامه‌اش به جانشین من کم‌تر دردناک می‌بود.» امّا طنزی که در سوءتفاهم «بندریکس» وجود دارد کامل نیست، چون عشقِ «سارا» به خدا، از استعدادش برای عشق انسانی آغاز شده است. نویسنده به‌ظرافت از این ارتباط سود می‌جوید تا گرایش سارا را به آیین کاتولیک، با همه‌ی عقایدِ جزمی آن در الفاظ و همه‌ی وسایل مادّی آن در مراسم، باورکردنی‌تر سازد. روزی که «سارا» برای نخستین‌بار داخل یک کلیسای کاتولیک شد از «مجسّمه‌ها و پیکر مصلوبِ عیسا و از آن‌همه تأکیدی که بر تن انسان می‌دید بدش آمد.» او خدایی را می‌جوید که «مبهم و بی‌شکل و کیهانی باشد... چون بخار نیرومندی که لابه‌لای صندلی‌ها و دیوارها حرکت می‌کند.» امّا خاطره‌ی تن «بندریکس» او را وادار می‌کند تا بازگرداندنِ تن او و تن خودش را به حیات آرزو کند.

و البته در محراب نیز بدنی بود، بدنی آشنا. حتّا آشناتر از تن موریس، آن‌قدر آشنا که آن‌را قبلاً به‌صورتِ بدنی با همه‌ی اعضای یک بدن، و حتّا اعضایی که زیر پارچه‌ی میان‌بند پنهان بود ندیده بودم... به آن تن مادّی بر آن صلیب نگریستم و از خود پرسیدم چگونه ممکن است دنیا بخاری را آن‌جا مصلوب کرده باشد؟

 

[دیوید لاج، در کتابِ گراهام گرین، ترجمه‌ی کریم امامی، چاپِ دوّم، انتشاراتِ هرمس، هزار و سیصد و هشتاد و چاهار]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

از بیست‌پلّه پایین‌تر هم می‌دانست...

 

مارتینز هنوز به طبقه‌ی دوم نرسیده بود... امّا سکوت عمیق‌تر از آن بود که فقط نشانی از غیبت داشته باشد؛ طوری‌که حس کرد لایم را هیچ‌جای وین پیدا نمی‌کند. وقتی به طبقه‌ی سوّم رسید و آن روبانِ بزرگِ سیاه را روی دستگیره‌ی در دید، مطمئن شد که لایم را هیچ‌جای دنیا پیدا نخواهد کرد. البته مُمکن بود آشپزی مُرده باشد، یا پیش‌خدمتی، یا هرکسی جُز لایم. ولی او می‌دانست و حس می‌کرد از بیست‌پلّه پایین‌تر هم می‌دانسته که لایم مُرده است. از بیست‌سالِ پیش که برای اوّلین‌بار در راهرو آن مدرسه‌ی غم‌زده دیده بودش و زنگِ شکسته‌ی مدرسه برای مراسمِ نیایش به صدا درآمده بود، درست مثلِ یک قهرمان ستایشش می‌کرد. مارتینز اشتباه نمی‌کرد. اصلاً اشتباه نمی‌کرد. بعد از آن‌که دَه‌دوازده‌باری زنگِ در را زد، مردِ ریزنقشی که چهره‌ای عبوس داشت، سرش را از درِ آپارتمانی دیگر درآورد و با صدایی آزاردهنده گفت «فایده‌ای ندارد. کسی آن‌جا نیست. مُرده است.»

«آقای لایم؟»

«البته که آقای لایم.»

 

بعدِ تحریر: دل‌خوشیِ این ماه‌ها، همین «مردِ سوّم» است؛ داستانِ «گراهام گرین»، یک داستانِ بلند، براساسِ فیلم‌نامه‌ای از خودش.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
برچسب‌ها : داستان ، گراهام گرین ، ترجمه

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ چهارم

 

یکُم: خیلی چیزهاست که باید می‌نوشتم و ننوشتم؛ اوّل از همه، سفرِ دو روزه‌ای به شیراز که عجب شهرِ باصفایی‌ بود و در آن دو روز، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا چه‌قدر خوش گذشت. وصفِ کمالاتِ این بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا را قبلاً شنیده بودم، ولی قسمت نشده بود هم‌نشینی و هم‌کلامی با آن‌ها. دو روزِ خوبی بود و بهتر از همه، شاید، حافظیه بود برای من؛ وعده‌گاهی که هم شبِ اوّل رفتم آن‌جا، هم فردا ظُهرش، وقتی آفتاب عمود می‌تابید و سروهایِ سهی، حتّا، هوا را خُنَک نمی‌کردند... خُدا قسمت کند سفرِ دوباره به شیراز را و البته، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفایش را...

دوم: صُبحِ پنج‌شنبه، نشستم روبه‌روی یکی از محبوب‌ترین فیلم‌سازهایم؛ آقایی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودمش (چرا؟) و توی این یکی دو ساعتی که گَپ زدیم و چای و قهوه نوشیدیم و درباره‌ی کتاب‌ها و فیلم‌هایی که این اواخر خوانده‌ایم و دیده‌ایم حرف زدیم، حس کردم که بی‌خود نیست فیلم‌هایش را این‌قدر دوست دارم. درباره‌ی پنج فیلم‌نامه‌اش، همین‌طور بی‌مقدّمه، حرف زدیم و همین‌که بهش گفتم یکی از آن‌ها (که اتّفاقاً خودش آن‌را نساخته) به‌نظرم چه‌قدر عالی‌ست و چه مرتبتی دارد در سینما (هرچند بقیه‌ی کارهایش هم همین‌جور است به‌نظرم) گفت که خودش هم آن‌را بیش‌تر از بقیه‌ی کارهایش دوست دارد؛ چون سه‌سال از عُمرش را صرفِ آن کرده و آن‌قدر از آدم‌ها و ماجراها و دل‌مشغولی‌های‌شان اشباع شده که حس کرده ساختنش را باید بسپارد به یکی‌دیگر؛ به یکی که این آدم‌ها را از بیرون ببیند و همین کار را هم کرده و نتیجه‌اش عالی از آب درآمده است؛ یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها. صُبحِ پنج‌شنبه‌ی خوبی بود...

سوم: موسیقیِ «زیرِ تیغ» آدم را نابود می‌کند؛ می‌بَرَدش تا آستانه‌ی ویرانیِ کامل و خُدا می‌داند در این غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه، هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این موسیقی عالی نیست. دلم می‌خواست همین‌حالا گوشی را بردارم و زنگ بزنم به آقای «علیزاده» و بگویم «خُدا به شما عُمرِ بسیار و بابرکت عنایت فرماید که موسیقی‌تان مُمِدِّ حیات است.» ولی زنگ نزدم. چه‌کاری‌ست مزاحمِ اُستاد شدن در یک غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه؟

چهارم: اوّلین جُمله‌ی داستانِ «مردِ سوّم» [نوشته‌ی گراهام گرین] چیزی‌ست قریبِ به این: «کسی نمی‌داند ضربه، دقیقاً، کِی فرود می‌آید.» (اصلش دمِ دستم نیست؛ شرمنده!) همه‌ی چهارشنبه‌‌شبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورق‌زدنش و سَرَک‌کشیدن در آن جُمله‌های درخشانی که «گراهام گرین» در نهایتِ دقّت آن‌ها را نوشته است. و حالا، تویِ این غروبِ دلگیر، این جُمله‌ی ابتداییِ داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یک‌وقتِ دیگر...

پنجم: و زندگی، مثلِ همیشه، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ عیناً کشتیِ فیلمِ فللینیِ کبیر و مُشکل، دقیقاً، همین است...

ششم: بی‌حوصلگی؟ بله، و به‌قولِ دوستان چرا که نه؟!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

و سلیقه‌ی آن‌ها با سلیقه‌ی ما فرق دارد...

 

«... سلیقه‌ها عوض می‌شود. یادم می‌آید در دهه‌ی 1940 چه‌طور مردم برای خریدِ کتابِ تازه‌ای از سری کلاسیک‌های جهان صف می‌کشیدند. نویسندگانِ بزرگ این‌روزها مُشتری چندانی ندارند. پیرها پیرتر می‌شوند، و جوان‌ها ـ خُب، مثل این‌که آن‌ها مُدّتِ درازی جوان می‌مانند، و سلیقه‌ی آن‌ها با سلیقه‌ی ما فرق دارد...»

 

عاملِ انسانی، نوشته‌ی گراهام گرین، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧

قطعاتِ پراکنده در بابِ موهبتی به‌نامِ چای

 

... از بینِ خاطراتِ سال‌هایِ دورِ کودکی، یک خاطره را خوب به‌یاد دارم، نخستین مواجهه‌‌یِ جدّی‌ام را با «چای»، با چیزی شبیهِ آب که رنگی به سُرخی می‌زد و خوب یادم هست که سُرخیِ چای، در آن لیوانِ بلورِ بلند، و آن چای‌هایِ شناوری که کم‌کم به تهِ لیوان رسیدند، به‌چشمِ من، سخت زیبا بود...

 

تلخیِ قهوه را، عطرِ دل‌انگیزش را، همیشه دوست داشته‌ام، صراحتش را، این‌که قاشق‌هایِ پیاپیِ شکر [یا حبّه‌هایِ قند] هم، گاهی، از پسِ این تلخی برنمی‌آیند و عطرِ دل‌انگیزش دست‌‌نخورده می‌مانَد. تلخیِ قهوه را، عطرِ دل‌انگیزش را، همیشه دوست داشته‌ام، امّا حقیقت این است که چای را، همیشه، به قهوه ترجیح داده‌ام. گاهی، در کافه‌ای که نشسته‌ایم، به‌احترامِ آن ‌دیگری که رویِ صندلیِ مُقابلم نشسته است، قهوه‌ای سفارش می‌دهم و از تلخی و عطرِ دل‌انگیزش بسی مشعوف می‌شوم. امّا آن دیگری اگر آشنا باشد، قطعاً، قیدِ قهوه‌یِ تلخ را می‌زنم و فنجانی چای طلب می‌کنم و سُرخیِ چای را به هرچیزِ دیگری ترجیح می‌دهم...

 

این هم حقیقتی‌ست که چای، گاهی، به‌چشمِ چای‌خوران نمی‌آید؛ کافی‌ست چندروزی را به تماشایِ دوروبری‌ها بنشینید که، گاهی، فنجان و لیوان‌شان را لبالب از چای می‌کنند و هر از دقیقه‌ای جُرعه‌ای از آن‌را می‌نوشند و به کارِ خود مشغولند، بی‌آن‌که حقیقتاً یک‌بار سُرخی‌اش را تماشا کرده باشند، یا برگ‌هایِ شناور در آن دیده باشند. کافی‌ست در نوعِ نوشیدنِ چای‌شان دقّت کنیم؛ کاری به رنگِ چای ندارند، کاری به طعمِ چای هم ندارند. به برگ‌هایِ چای که گاهی در فنجان و لیوان‌شان می‌افتد، اعتنا نمی‌کنند و آن‌چه‌را که در فنجان و لیوان‌شان هست می‌نوشند، بی‌آن‌که حقیقتاً از کیفیتِ آن خبر داشته باشند. بارها شده است که یک چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه را جمعیتِ بسیاری نوشیده‌اند، بی‌آن‌که از طعمش شکایتی داشته باشند و به‌وقتِ خالی‌شدنِ قوری، مقادیرِ مُعتنابهی آب رویِ برگ‌هایِ مانده ریخته‌اند و یک چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه‌یِ دیگر هم برایِ خودشان تدارک دیده‌اند. نوشیدنِ چای، به یک «عادتِ روزانه» بدل شده است؛ چای را می‌نوشند که چیزی نوشیده باشند، که از سردردهایِ احتمالی، گاهی، پیش‌گیری کرده باشند...

 

   هیچ دو آدمی را نمی‌شود یافت که صاحبِ یک سلیقه باشند، امّا یک قوریِ چای، با هر طعم و رنگی، ظاهراً به کارِ همه‌یِ کسانی می‌آید که سهمی از این قوری می‌برند و فنجان و لیوان‌شان لبالب از این نوشیدنیِ سُرخ می‌شود. حقیقت این است که درجه‌ی تغییرِ رنگ و عطر و طعمِ چای، بستگی دارد به سلیقه‌یِ هر آدمی؛ به این‌که چُنین چیزهایی، اساساً، برایش مُهمند یا نه. رنگ و عطر و طعمِ چای برایِ هر آدمی باید متفاوت باشد؛ یکی سُرخیِ چای را دوست دارد و یکی آن‌را تیره‌تر می‌پسندد، یکی عطر به چای‌اش اضافه می‌کند و یکی عطرِ اصیلِ چای را می‌پسندد، یکی طعم‌هایِ مختلف [چای‌هایی با طعمِ میوه مثلاً] را دوست دارد و یکی طعمِ اصیلِ چای را می‌پسندد...

 

ظاهراً که کشفِ چای به 2700 سال پیش از میلادِ مسیح برمی‌گردد و ظاهراً که «شن نونگ»، پادشاهِ افسانه‌ایِ چین، نخستین کسی‌ست که چای را کشف کرده است. امّا این چایِ کشفِ او، ظاهراً، همین «چایِ سبزی‌»ست که اکنون طرفدارانِ بسیار دارد. سال‌ها پس از او بود که چای به نوشیدنیِ مخصوصِ ضیافت‌هایِ سلطنتی بدل شد و سال‌ها پس از این بود که یک راهب چای را به ژاپن بُرد و سال‌ها پس از این راهب بود که راهبی دیگر در وصفِ چای رساله‌ای نوشت و نوشیدنش را به مردمانِ کشورش توصیه کرد. فرانسوی‌ها، در قرنِ پانزدهم، دست‌کم دوسالی پیش از انگلیسی‌ها، چای را کشف کردند و 104 سال پیش بود که چای را برایِ نخستین‌بار با تکّه‌هایِ یخ نوشیدند و 100 سال پیش نخستین چایِ کیسه‌ای را یک نیویورکی راهیِ بازار کرد...

 

دَم‌کردنِ چایِ سبز، چایِ محبوبِ مردمانِ چین، آدابی دارد که در حوصله‌یِ ما نمی‌گُنجد؛ بعید است از بینِ جمعیتِ کم‌شمارِ خوانندگانِ این نوشته، کسی آدابِ خاصِ این چای را اجرا کند و دست به شُستنِ قوریِ چای و فنجان‌ها و نشان‌دادنِ چای به چای‌خورها و شُستنِ چای و باقیِ چیزها بزند. دَم‌کردنِ چایِ سبز، برایِ مردمانِ چین، آدابی دارد و شباهتی به شیوه‌‌ای که ما چای را دَم می‌کنیم، ندارد. چای را سرِ حوصله و بادقّت دَم می‌کنند و چشم‌به‌راهِ دَم‌کشیدنش می‌مانند، نه مثلِ شُماری از ما که هنوز دَم‌نکشیده، لیوان را لبالب می‌کنیم و با حبّه‌هایِ قند و دانه‌هایِ شکر چُنان شیرینش می‌کنیم که دیگر طعمِ چای را نمی‌شود حس کرد. دَم‌کردنِ چای و نوشیدنش، حقیقتاً، به یک «عادتِ روزانه» بدل شده است، بی‌آن‌که لذّتی از آن ببریم...

 

آن تاجرِ نیویورکی که 100 سال پیش، چایِ کیسه‌ای را اختراع کرد، لابد به فکرِ همه‌یِ مردمانِ بی‌حوصله‌ای بود که ظرفِ سال‌های بعد، بی هیچ آداب و ترتیبی، یکی از این کیسه‌ها را در فنجان و لیوانِ خود رها می‌کنند و اعتنایی به این ندارند که پنج‌دقیقه بیش‌تر نباید آن‌را نگه دارند و اعتنایی به رنگِ چایِ ندارند که لحظه به لحظه پُررنگ‌تر می‌شود و اعتنایی به طعمِ چای ندارند که لحظه به لحظه تغییر می‌کند. امّا این به خودِ آدم‌ها مربوط است، به ذائقه‌یِ آدم‌ها و این‌که با چیزی به‌نامِ طعم، اساساً، آشنا هستند یا نه. بااین‌همه، نکته‌یِ اساسیِ چایِ کیسه‌ای شاید این باشد که می‌شود همه‌جور چای را، با همه‌جور طعمی امتحان کرد. می‌شود چایِ میوه‌هایِ جنگلی را نوشید که طعمِ به‌نسبت تُرشی دارد و رنگش هم چندان شبیهِ چای نیست. می شود چایِ میوه‌یِ گُلِ‌سُرخ و هلو را نوشید که سُرخیِ شگفت‌انگیزی دارد و صاحبِ بویِ دل‌انگیزی‌ست. می‌شود چایِ آناناس را، حتّا، نوشید که طعم و بویِ غریبی دارد و می‌شود به‌جایِ همه‌یِ این‌ها از طعم و بویِ برگاموت لذّت بُرد که به‌گمانِ من، طعم و بویش، در شمارِ خوش‌‌ترین طعم و بوهایِ جهان است...

 

چای را می‌نوشیم که چیزی نوشیده باشیم، یا می‌نوشیم که چای نوشیده باشیم؟ چای‌بودنِ چای اگر مُهم باشد، آن‌وقت طعم و رنگ و بویش هم مُهم می‌شود و آن‌وقت لب‌زدن به چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه‌‌ای در مقادیرِ مُعتنابهی آب غرق شده است، لذّتی ندارد و طعمش [درباره‌یِ چی حرف می‌زنیم؟] ای‌بسا، آدم را به آشوبی درونی دچار کند. آن‌وقت لب‌زدن به فنجانی چای که سُرخی‌اش از حدِ معمول بیش‌تر است، یا کم‌رنگ‌تر از آن است که چای شباهتی داشته باشد، لذّتی ندارد. آن‌وقت لب‌زدن به فنجانی چای که زیاد از حد داغ باشد، یا زیاد از حد سرد باشد، لذّتی ندارد...

 

در رُمانِ «عاملِ انسانی»، یکی از محبوب‌ترین داستان‌هایِ زندگی‌ام، «گراهام گرینِ» کبیر، داستانِ جاسوسی را نوشته است که برایِ‌ خودش «چایِ اِرل گِرِی» می‌خرد تا سرِ فُرصت، بویِ خوشِ برگاموت را از خودش دریغ نکند. بعید است که انتخابِ همچه چایِ دل‌انگیزی، بی‌دلیل بوده باشد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : چای ، گراهام گرین

این روزها که می‌گذرد... [بخشِ دوم]

 

یک: ... بله، دنیا همان است که بود و درها [همه‌یِ درها] بر همان پاشنه‌ای می‌چرخند که در طولِ تاریخ چرخیده‌اند. ظاهراً که این‌طور است. پس خیلی هم عجیب نیست که یک‌روزِ پنج‌شنبه، صرفِ چرخیدن در کتاب‌فروشی‌هایِ انقلاب شود و سرمایه‌یِ بشری، خرجِ کتاب‌هایی شود که از کُهنگی زرد شده‌اند. بله، دنیا همان است که بود و درها [همه‌یِ درها] بر همان پاشنه‌ای می‌چرخند که در طولِ تاریخ چرخیده‌اند. شک دارم که این حرفم را دوباره تکرار کنم یا نه؛ ولی این کتاب‌هایِ کُهنه، این کتاب‌هایِ کاهی، هنوز جذاّب‌تر، خواندنی‌تر و بهتر از کتاب‌هایِ بی‌خاصیتی هستند که گاهی چشم‌به‌راه‌شان می‌مانیم و برایِ از راه‌رسیدن‌شان کفِ مرتّب می‌زنیم و بعد از خواندن می‌روند کنارِ کتاب‌هایی که در کُنجِ تاریکِ قفسه جا خوش کرده‌اند. همه‌چیز، ظاهراً، تغییر کرده است. آدم‌هایی که این کتاب‌ها را می‌خوانده‌اند، حالا سنّ‌وسالی دارند؛ اگر نمُرده باشند و کتاب‌هایی که ما می‌خوانیم، سال‌ها بعد، می‌رسند به آدم‌هایی که در جُست‌وجویِ سلیقه‌هایِ ما هستند. حاصلِ پرسه‌یِ پنج‌شنبه، چند کتابِ واقعاً قدیمی بود که هرچند سرمایه‌یِ بشری را به باد دادند، امّا واقعاً می‌ارزیدند. یکی از این کتاب‌ها، یکی از «جیبی»‌هایِ کُهنه‌ و زردشُده، «تصویر یک زن» بود، یا آن‌طور که خیلی‌ها می‌گویند «تصویرِ یک بانو». سال‌ها بود که دلم می‌خواست ترجمه‌یِ این رُمانِ مشهورِ «هِنری جیمز» را در کتاب‌خانه‌ام داشته باشم. به خانه‌یِ هر دوست و آشنایی که می‌رفتم و «تصویرِ یک زن» را می‌دیدم، این حسرتِ قدیمی بیدار می‌شد و به هر کُهنه‌فروشی‌ای که سر می‌زدم، می‌گفتند بعید است پیدا شود. امّا این پنج‌شنبه‌ای که گذشت، وقتی اصلاً یادِ «تصویرِ یک زن» و «هِنری جیمز» نبودم، چشمم خورد به این کتابی که سال‌ها حسرتش را خورده بودم. حالا «تصویرِ یک زن» هم یکی از کتاب‌هایی‌ست که باید بخوانم...

 

بعد‌التحریر: در این نُسخه‌یِ «تصویرِ یک زن»، مُهرِ کتاب‌خانه‌یِ شخصیِ «عبدالعلیِ هُمایون» را زده‌اند. نمی‌دانم همین «هُمایون»ی‌ست که تازگی‌ها از دنیا رفت و قدیم‌ها نقشِ «سرکار استوار» را بازی می‌کرد یا نه. و اگر باشد، این‌را هم نمی‌دانم که این کتاب‌ها [و لابُد کُلّی کتابِ دیگر] را پیش از سفرش به آمریکا فروخته، یا وقتی دوباره به ایران بازگشته است. از کسی که نمی‌شود پُرسید؛ می‌شود؟

 

بعدِ بعدالتحریر: براساسِ این رُمان، «جِین کمپیون»، فیلمی ساخته است با بازیِ «نیکول کیدمن»، «جان مالکوویچ»، «باربارا هِرشی»، «مارتین داناوان»، «شِلی وینترز»، «شِلی دووال»، «کریستیان بِیل» و «ویگو مورتنسن» که نویسنده‌یِ این یادداشت، به دلایلِ کاملاً شخصی دوستش دارد و دیدنش را به همه توصیه می‌کند.

 

دو: چایِ محبوبم را چندسالی هست که پیدا کرده‌ام؛ تا وقتی چایِ «اِرل گِرِی» در دسترس باشد، چایِ دیگری را برایِ نوشیدن انتخاب نمی‌کنم. و این ربطی ندارد به این‌که، ظاهراً، «اِرل گِرِی» چایِ محبوبِ «گراهام گرین» هم بوده است، یا این‌که «استنلی کوبریک» هم «اِرل گِرِی» را می‌پسندیده است. خوب یادم هست روزی که «عاملِ انسانی» را دوباره داشتم می‌خواندم و در تحریریه‌یِ عملاً خالیِ «شرق» نشسته بودم، چایِ کیسه‌ا‌یِ «اِرل گِرِی» در لیوانم بود و وقتی رسیدم به آن تکّه‌ای که شخصیتِ اصلیِ داستان، بسته‌ای «اِرل گِرِی» خرید تا هم‌زمان از طعمِ خوش و بویِ خوشِ چای بهره ببرد، کِیف کرده بودم از خوشی...

 

بعدالتحریر: حکایتِ «اِرل گِرِی» هم، این‌طور که می‌گویند، حکایتِ جالبی‌ست؛ ظاهراً نامِ دیگرش چایِ «دیپلمات» است. راویان اخبار و ناقلانِ آثار و طوطیانِ شکرشکنِ شیرین‌گُفتار، چُنین گفته‌اند که «اِرل گِرِی» نسب از «چارلز گِرِی» می‌برد که روزگاری صدراعظمِ بریتانیایِ کبیر بود و روزی یکی از خان‌هایِ چینی که می‌دانست جنابِ صدراعظم علاقه‌یِ بی‌حدّی به چای دارد، ترکیبِ غریبی از چند چای را به او بخشید و صدراعظم که بیش از همه، از بویِ دل‌انگیزِ چایِ اهدایی مدهوش شده بود، از «ریچارد تویینینگز»، بنیان‌گذارِ کارخانه‌یِ «تویینیگز» خواست که نظیرِ این نوشیدنیِ دل‌انگیز را برایش تدارک ببیند و نتیجه، همین چایِ «اِرل گِرِی» است که بویِ «بِرگاموت»ش هوش از سرِ هر آدمی می‌رُباید...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦