شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های دوّمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

   گشتِ ارشاد (سعید سهیلی)

 

گشتِ ارشاد


   فیلمِ بدی‌ست. کُمدی‌ باید از اوّل تا آخر کُمدی باشد و پای‌بندِ قواعدی که برای تماشاگرش می‌سازد؛ نه این‌که با تغییرِ لحن به فیلمی اجتماعی بدل شود و دست‌کم یک صحنه‌اش یادآورِ فیلم‌های (یکی از) مشهورترین کارگردان‌های فیلم‌های اجتماعی/ شهری باشد، یا ناگهان سروشکلِ فیلم‌های (مشهور به) معناگرا را پیدا کند و تماشاگرش را به شک بیندازد که نکند همه‌چیز خواب و خیال بوده.

   شاید توقّعِ دیدنِ فیلمی خوب و دیدنی از سعید سهیلی، اساساً، اشتباه باشد. همین است که فیلم حتّا در کُمدی‌ترین لحظه‌های داستان هم، صرفاً، به‌خاطرِ گذر از خطّ قرمزها و شوخی‌های (تاحدّی) رکیک و (ظاهراً) ممنوع و لودگی و چیزهایی از این دست تماشاگرش را می‌خنداند و در اوجِ خنده می‌خواهد گریه‌ی تماشاگرش را درآوَرَد؛ چون مردِ خلاف‌کارِ فیلم با جدّی‌ترین لحنِ ممکن رابین هودی می‌شود که با صدای بلند می‌گوید عاملِ همه‌ی بدبختی‌های جامعه‌ پول‌دارهای فاسدی هستند که خونِ مردمِ بیچاره را می‌مَکَند و زمینه‌سازِ دزدی‌های کوچکِ آن‌ها شده‌اند.

   همین است که این لحنِ جدّی کنارِ [با عرضِ معذرت] شوخی‌هایی مثلِ دیالوگِ «پرچمِ دشمن شورتِ ماست» که (لابد) قرار است (یکی از چند) صحنه‌ی مشهورِ قصّه‌‌ی عامّه‌پسندِ تارانتینو را به یادِ تماشاگرش بیاورد، یا تکرارِ چندباره‌ی حرف‌های مردِ سبیل‌کُلُفتی که [با عرضِ معذرت] ادّعا می‌کند فریدریش نیچه یک‌شب به خوابش آمده و هردو سبیل را بالا داده‌اند و لب‌ها را به هم چِسبانده‌اند (دقیقاً با همین کسره) و همه‌ی شور و انرژیِ نیچه از این طریق به مردِ سبیل‌کُلُفت منتقل شده و او از آن شب به بعد هرکسی را ببوسد شور و انرژیِ نیچه را به آن شخصی منتقل می‌کند، بیش‌تر مایه‌ی حیرتِ تماشاگر است تا خنده‌اش.

   شوخی‌های دیگری هم در فیلم هست که (گاهی) خنده‌دارند و گاهی یک‌راست از دلِ جوک‌ها و اس‌ام‌اس‌ها سر از فیلم درآورده‌اند. از آن فیلم‌هایی‌ست که نباید توقّع داشته باشیم داستانش منطقی‌ پیش برود. چیزی به‌اسمِ منطق این‌جا وجودِ خارجی ندارد.

   میگرن (مانلی شجاعی فرد)

 

میگرن


   فیلمِ بدی نیست، ولی معمولی‌ست. بُرشی از واقعیت است در یک مجموعه‌ی ساختمانی؛ سه واحدِ یک مجموعه و البته داستانِ زن‌های این مجموعه. بیش‌تر شبیه رمان‌ها و داستان‌های فریبا وفی‌ست؛ مثلاً پرنده‌ی من، که خواننده‌اش اگر داستان و شخصیت‌ها را دوست داشته باشد، خواندنش را تا به آخر تاب می‌آورد و کِیف می‌کند و اگر دوست نداشته باشد، داستان را کنار می‌گذارد و می‌رود سراغِ داستانی دیگر.

   ایرادِ اساسیِ فیلم، شاید، این است که نمی‌شود، یا سخت می‌شود، گذرِ زمان را حس کرد؛ این‌که هربار یکی از خانه‌ها و خانواده‌ها را می‌بینیم، چند روز چند و ساعت از ابتدای فیلم گذشته است. کُندیِ ضرباهنگِ فیلم هم هست؛ اتّفاقی نمی‌افتد؛ قرار هم نیست بیفتد، ولی شخصیت‌های فیلم اتّفاق‌های عجیبی نیستند و زن‌های مستأصلِ فیلم هم کم‌وبیش هم‌دلیِ تماشاگر را برمی‌انگیزند.

   پایانِ فیلم هم البته با لحنِ فیلم هم‌خوان نیست؛ کنار زدنِ پرده‌های همیشه‌کشیده‌ی خانه و آمدنِ نورِ آفتابِ عالم‌تاب به خانه، بیش‌تر، شبیهِ پایانی اجباری‌ست. چه باید گفت وقتی کارگردانِ (جوانِ) فیلم می‌گوید پانزده‌ دقیقه‌ی فیلمش را حذف کرده‌اند؟ اگر آن پانزده دقیقه می‌بود همه‌چیز بهتر و درست‌تر می‌شد؟ نمی‌دانیم؛ آن‌چه پیشِ روی ماست فیلمی‌ست بدونِ آن پانزده دقیقه.

   حتّا بدونِ آن پانزده دقیقه هم می‌شود به آینده‌ی کارگردانِ (جوانِ) فیلم امیدوار بود؛ هرچند شرطِ این امیدواری فیلمِ دوّم است؛ فیلمی که (البته) معلوم نیست کِی ساخته می‌شود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠